خوش آمد گوئي
وعقايد ،تصاوير و انديشه ها
تاریخ فلسفه سیاسی
بخش اول : فلسفه سیاسی کلاسیک
فصل اول . ریشه ها : پولیس،ارزشهای سنتی،سوفسطائیان
دوره کارشناسی ارشد
نیم سال اول ۱۳۹۳-۱۳۹۲
در تاریخ اندیشه سیاسی با سه سطح از بحث, فلسفه سیاسی, ایدئولوژی سیاسی و نظریه سیاسی به مثابه سطوحی انتزاعی عقلانی و اندیشیده شده مواجه ایم. در این مقاله, به اختصار, تمایز تئوری سیاسی و فلسفه سیاسی از ایدئولوژی سیاسی مطرح شده و نیز موارد همگرایی و واگرایی این سه مفهوم از یکدیگر بیان شده و ضمنا اهمیت و موقف هر یک, در کلیت اندیشه سیاسی خاطر نشان گردیده است.
واژه های کلیدی: نظریه سیاسی, فلسفه سیاسی, ایدئولوژی سیاسی.
اگر امکان ایضاح مفهومی دو واژه ((سیاسی)) و ((نظریه)) را پیشتر فراهم آورده بودیم, احتمالا با کنار
هم گذاردن آن دو, می توانستیم دریابیم که نظریه سیاسی چیست. اما از آن رو که نخستین مانع بر سر راه چنین توفیقی, فقدان تعریفی مورد وفاق از سیاست است, علی رغم همه تلاش های انجام شده, چنین توفیقی نیز حاصل نیامده است.
واژه ((سیاست)) که از پلیسPolis) ) یونانی به معنای جامعه شهر[ دولت شهر] کوچک صمیمی گرفته شده, برای یونانیان باستان به مفهوم علم شهر (علم به معنای دانش دستگاهی و نظام مند) و امور و مسائل آن بوده است. آن گاه که ارسطو, انسان را حیوانی سیاسی نامید (با توجه به نسبت سیاست و شهر), منظورش این بود که انسان حیوان شهری است و نمی توانسته بدون جامعه شهر زندگی کند.
سیاست به مثابه دانش شهر در یونان باستان در واقع به معنای دانش کامل و یکپارچه بوده است, چرا که در اندیشه کلاسیک هیچ یک از تفاوت هایی که امروزه میان جامعه, دولت, کلیسا, اجتماع و جز آن صورت گرفته پذیرفته نبود.
[ اما] آشفتگی و اغتشاش مفهومی از زمانی اجتناب ناپذیر شد که اطلاق و تفسیر پلیس در معنای دولت شهر (شهر دولت) و پس از آن به همان سادگی و صراحت در مفهوم دولت, آغاز گشت. اتفاقی و تصادفی نیست که نخستین تعاریف سیاست در حدود و چارچوب ((دولت)) بوده است. این روش ارتباطی که برای تعریف سیاست, سیاست را به مفهوم دولت مرتبط کرده و پیوند می زند, بی جهت, راه را برای تعریف سیاست, تنگ و باریک می کند.
این وضعیت بدان معناست که می توان نتیجه گرفت که در این صورت, برای مثال, در جوامع ابتدایی, سیاست نبوده و یا این که پیش از ظهور دولت های غربی در قرن چهاردهم میلادی, هیچ سیاستی وجود نداشته است. تعاریف متإخرتر از سیاست براساس [ اموری چون] قدرت, تصمیم گیری, تعارض و حل تعارض, نفوذ و با نفوذ, تخصیص آمرانه ارزش ها و نظایر آن صورت پذیرفته است. من در این جا هرگونه تصور نامتعارف درباره سیاست مانند ((جنگ بدون خون ریزی)) مائوتسه تنگ را نادیده گرفته ام.
اساس همه این تعاریف متإخرتر از سیاست, تا حدود زیادی معطوف به درک نظم در امور و مسائل انسانی بوده است, چه اگر قدرت یا تصمیم گیری, حل تعارض, نفوذ یا تخصیص آمرانه ارزش ها, معطوف به نظم نیست, پس درباره چیست؟ و این همه, بدان معناست که ما در تعریف سیاست, جدا و به طور خطیر با دشواری مفهومی روبه رو هستیم, چرا که ((نظم)) به منزله یک معیار و میزان برای تنسیق, تنظیم و سامان دهی چیستی سیاست, بدون لحاظ جامعه, اقتصاد, مذهب و مانند آن, از دقت کافی برخوردار نیست; به عبارت دیگر, نظم نه صرفا ویژگی روابط سیاسی بلکه خصیصه تمامی مناسبات انسانی است. یکی از راه حل های رفع این دشواری مفهومی, نگاه کردن به سیاست
به مثابه نظامی منسجم از کنش های انسانی است که در دو سطح معمولی و کمتر معمول اجرا شده است. در سطح معمولی یا عادی تفاوتی میان نظم سیاسی از یک طرف با نظم های اجتماعی, اقتصادی یا مذهبی از طرف دیگر نیست, چرا که همه انواع این نظم ها تا حد قابل ملاحظه ای همپوشانی دارند. در این سطح نخستین (معمولی), برای مثال, میان سیاست و جامعه این همانی است و تفاوتی ندارند. در این صورت, هم سیاست و هم جامعه هر دو به سازوکار تنظیم و سازش ارزش ها و منافع متزاحم و متعارض مربوط می شوند; اما در سطح دیگر و تخصصی (کمتر معمول), ویژگی هایی که نظم سیاسی را از دیگر مصادیق نظم مشخص و متمایز می سازد, کنترل موثر فیزیکی رفتار انسانی است که در صورت لزوم از طریق اجبار و زور اعمال می شود.
در این صورت, جامعه, اقتصاد و همین طور کلیسا ممکن است به طور موردی کنترل های اجتماعی, اقتصادی و معنوی اعمال کنند, اما این کنترل, فیزیکی نخواهد بود. در واقع, سیاست از جامعه, اقتصاد و مذهب صرفا در جایی و تا حدی که نیروی فیزیکی کنترل را تهیه و تدارک می بیند متفاوت می گردد.
در ادامه[ گفتنی است که] دست یابی به تعریف تئوری, تا حدودی آسان تر است. در شروع برای تعریف تئوری باید شرایطی را تإمین کرد که میان تئوری با دو مفهوم متفاوت ایده و رإی و عقیده, خلطی رخ ندهد. ما وقتی در کار بریها و محاورات رایج می گوییم که مثلا درخصوص فلان موضوع, تئوری داریم, چه بسا به معنای آن باشد که در آن باره, ایده یا عقیده ای داریم; اما شایان توجه است که تئوری در اصطلاح, معنای دقیق تری دارد. یک تئوری, مجموعه ای از انتزاعات و تعمیمات درباره واقعیت را در بر می گیرد که معطوف به طیفی از پیشنهادات نظامواره و منسجمی است که از الگوهای تکرار شونده رفتار انسانی یا غیر انسانی (فیزیکی و شیمیایی) مشتق می گردند. یک تئوری, تصویری ذهنی است, طرح کلی و فشرده ای از واقعیت است به همان گونه که تصور می شود. تئوری, فی نفسه, مستلزم آسان سازی است, به نحوی که در پی مطالبه همه و تمامیت واقعیت امر نیست.
اما یک تئوری سیاسی, در برگیرنده گستره ای از انتزاعات یا تعمیمات درباره آن جنبه و حیثیتی از واقعیت است که مشخصا سیاسی باشد. نظامی توضیحی از کنش های انسانی با تمرکز بر روی چگونگی توازن و تعدیل منافع و ارزش های متغایر و ضد و نقیض که ممکن است به طور استعدادی و بالقوه متضمن اجبار و زور فیزیکی باشد.
یک تئوری سیاسی, از چشم اندازی فراتر و کلی, در پاسخ به این پرسش که نظم سیاسی درباره چه اموری بحث می کند, به طور فشرده عبارت است از ((نشانه نمادین واقعیت سیاسی)). تئوری سیاسی, تحلیلی رسمی, منطقی و نظامواره از فرآیندها و فرآورده های کنش سیاسی است.
تئوری سیاسی, شرحی تحلیلی و توضیحی است و می کوشد تا به واقعیت نظم, انسجام و معنا
ببخشد. در اوج ترقی رویکرد رفتارگرایی و روی آورد تجربی به دانش, در علم سیاست دهه 1960 تفاوت عمده ای در میان دو نوع از تئوریها شکل گرفته بود. تئوری تجربی در تعامل با واقعیت بود و تئوری هنجاری معطوف به ارزش بود. امروزه دیگر فهمیده و پذیرفته شده است که تئوری سیاسی با هر دو جنبه واقعیت و ارزش سرو کار دارد, هم توصیف و تشریح و هم تجویز و ارزش گذاری را بر می تابد.
به بیان دیگر, نظریه سیاسی, هم حیثیت تجربی دارد و هم حیثیت هنجاری, و می تواند تعمیماتی را ارائه دهد که امکان استنتاج و استنباط ارزش داوریها در بستر آن فراهم شود.
فلسفه در مفهوم لغوی و در گسترده ترین حالت آن, به عشق ورزی به عقل و خرد و یا دانش اشاره دارد و به طور خاص تر, مشتمل تر اجزای اصلی سازنده رشته فلسفه که عبارت است از متافیزیک (هستی شناسی و کیهان شناسی), معرفت شناسی, اخلاق, زیبایی شناسی, روان شناسی, فلسفه تاریخ, تاریخ فلسفه و به راستی حتی خود سیاست است.
پیامد این قلمرو گسترده, این است که عیار و نشان فلسفه, تبیین کامل و نهایی انسان و جهان است.
فلسفه سیاسی در تعبیر مناسبی که مایکل اوکشات, دانشمند متإخر انگلیسی, ارائه می دهد, عبارت است از پیوند میان سیاست و جاودانگی. در یک کلام, فلسفه سیاسی با متعالی ترین آرمان ها[ ی انسانی] گره می خورد و نه با اموری خرد و به آسانی قابل حصول و وصول. به بیانی متفاوت, فلسفه سیاسی می کوشد تا هویت و چیستی حقایق غایی را شناسایی کند.
فلسفه سیاسی از پرسش های نهایی می پرسد و متناسب با آن درصدد پاسخ های نهایی است. و نیز مترصد رهیافت به دانش خیر برین است و این که مناسب ترین ترتیب و وضعیت اجتماعی سیاسی کدام است؟ این که ملاک غایی عدالت چیست؟ و به همین گونه است که ویژگی و خصیصه فرا زمانی بودن, غایی بودن و عام و فراگیر بودن را می یابد. این بحث, خود, طلیعه سر بر کردن یک پرسش درخصوص چگونگی مناسبات میان فلسفه سیاسی با ابعاد وجه هنجاری در تئوری سیاسی است.
در واقع تفاوتی که وجود دارد مربوط به درجه تفاوت میان فلسفه سیاسی و نظریه سیاسی است که خود با ماده مقوله نسبیت نیز چفت می شود. فلسفه سیاسی با ارزش داوریهایی سروکار دارد که مطلق, نهایی و جاودانه اند, در حالی که نظریه سیاسی هنجاری ارزش پیشنهاداتی را که نسبی, محتمل و مشروط هستند, مطالعه می کند. در این صورت, فلسفه سیاسی می پرسد: ((مناسب ترین
ترتیب و وضعیت برای همه زمان ها و مکان ها چیست؟)) و حال آن که تئوری سیاسی می جوید که ((ترتیب و وضعیت سیاسی مناسب برای این زمان و این مکان کدام است؟))
ایدئولوژی سیاسی در این جا لازم نیست که به طور تفصیلی مطرح و بررسی گردد. بنا دارم تا به سادگی برای خواننده یادآوری کنم که ایدئولوژی سیاسی, نظام باوری است باردار عاطفه, پر از اسطوره و در ارتباط با عمل, دستگاهی از ارزش ها و باورها درباره انسان, جامعه, مشروعیت و اقتدار که بیشتر اگر نگوییم تماما اقتباس و تحصیل ماده ایمان و عادت است. اسطوره ها و ارزش های یک ایدئولوژی از رهگذر نهادها و در جریان رویه ای موثر و آسان گشته انتقال می یابند. باورها و عقاید ایدئولوژیک کمابیش با یکدیگر دارای پیوستگی و ارتباطی منطقی اند; کمابیش تفصیلی و ریز شده اند و نه به یک اندازه باز یا بسته اند. ایدئولوژیها, پتانسیل و توان نهفته بالایی برای بسیج توده ای, بنا سازی و کنترل دارند و بدین لحاظ, ایدئولوژیها را می توان نظام باورهای بسیج یافته نامید.
نظریه, فلسفه و ایدئولوژی سیاسی, چه نقاط اشتراکی دارند و چگونه از یکدیگر متفاوت و متمایز می گردند؟ این سه مفهوم در موارد زیر همگرایی دارند:
1 در همگی شکلی از اشکال عقلانی شدن وجود دارد, هر چند پیداست که این عقلانی شدن از انواع مختلف و در سطح متفاوت است; 2 همگی در بردارنده درجات متفاوتی از انتزاعات عقلانی اند; 3 بسته به این که متعلق موضوعات مباحث هر یک چیست, در ادبیات هر سه مفهوم, به نحوی از انحا, ساده سازی و تسهیل مفهومی صورت می گیرد.
اما واگرایی این سه مفهوم از یکدیگر, به مراتب از همگرایی آنها به یکدیگر, با اهمیت تر است.
نظریه سیاسی در بعد تجربی اش راجع است به ارائه تحلیل های بی طرفانه و خنثی درباره واقعیت سیاسی, و هدفش توصیف, طرح تحلیل ها و توضیح است و اجزای هنجاریاش به طور نسبی و مشروط, ارزش ها را مورد بررسی قرار می دهد و از این حیث ممکن است که نظریه سیاسی به مثابه پایه و اساسی در ساخت یک خط مشی و سیاست عمومی به کار رود.
فلسفه سیاسی با یک فرض بنیادی مشخص درباره طبیعت و ذات خیر برین آغاز می گردد و شناسه و نشانه آن, چنان که گفته شد, غایی بودن, نهایی بودن, عام و جهان شمول و فرازمانی بودن
آن است.
و ایدئولوژی سیاسی, به توسط محتوای احساسی اعتقادیاش و خصلت توده ای و ویژگی سودمندی و فایده بخش آن در جنبش های اجتماعی متمایز می گردد.
توضیحاتی که درباره نظریه سیاسی, فلسفه سیاسی و ایدئولوژی سیاسی گذشت, در حقیقت نماینده و بیانگر اشکال محض یا نمونه های کامل هر یک از آن سه مفهوم است; در حالی که در عمل و واقعیت, ما معمولا با ترکیب ها, آمیزه ها و یا جایگشتگی ها و جابه جایی ها در هر سه مورد مواجه و روبه رو هستیم.
کارل مارکس نمونه تمام عیار یک نظریه پرداز فیلسوف و ایدئولوگ سیاسی به طور توإمان است.
بر همین قیاس بسیاری از نظریه های سیاسی یک پایه در فلسفه دارند که خصوصا در زمینه هستی شناسی (درباره ذات واقعیت و هستی), معرفت شناسی (در مورد طبیعت دانش و سرچشمه های آن) و اخلاق (معطوف به ذات ارزش) است.
اهمیت این تفاوت گذاریهای ترسیم شده میان سه مفهوم در صفحات پیش, در چیست؟ در تقابل با ایدئولوژی سیاسی و نظریه سیاسی, ما چه اهمیتی برای فلسفه سیاسی قائل هستیم؟ فلسفه سیاسی در راستای مشخص کردن چارچوب گستره اهداف و آرمان های یک جامعه, ایفای نقش می کند و مجموعه ای از آرمان ها را ارائه می نماید که براساس آن ممکن است تا واقعیت, مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد و نیز فلسفه سیاسی کار تإمین و تدارک برای پویایی تلاش جمعی در جهت دست یابی به آن اهداف آرمانی را سامان می دهد. اهمیت ایدئولوژی سیاسی, دوگانه و مضاعف است, از این حیث که از سویی, هیچ نظام سیاسی را نمی توان یافت که برای مدت زمانی طولانی, بدون اتکای به یک بدنه پذیرفته شده عمومی از باورهای حمایتی در میان مردمش تداوم یابد و از دیگر سو, ایدئولوژی, مفاصل جامعه را به یکدیگر پیوند می زند و با این کار ویژه سطح هویت فردی, وحدت و همبستگی اجتماعی را افزایش می دهد و نظریه سیاسی, بیان انتزاعی شاخص های کنش خردورزانه را برای تحلیل گر سیاسی تإمین می کند و نیز وسایل و تجهیزات لازم تحلیلی را در جهت انجام وظایف نظریه پردازی دانشمند سیاسی تدارک می بیند.
بنابراین ازباب نمونه, یک تفاوت اصلی میان یک نظریه پرداز سیاسی با یک گزارشگر سیاسی, تفاوت در نوع دستگاه مفهومی ای است که زیر ساخت کار نظریه پرداز سیاسی را تشکیل می دهد.
1. این نوشتار ترجمه مقاله ای است فشرده, گویا و مفید از دکتر مصطفی رجایی که در بخش ضمایم یک کتاب سیاسی با عنوانpolitical Ideology Political theory, political philosophy, در امریکای شمالی انتشار یافته است.
2. دانش آموخته حوزه علمیه قم و کارشناس ارشد پژوهشکده امام خمینی(ره).
قارهی آمریکا از زمانی که توسط “کریستف کلمب” و “آمریکا وسپوسی” کشف
گردید، تدریجاً توسط مهاجرین اروپایی که اغلب آنها انگیسی و فرانسوی و
ایرلندی و اسپانیایی بودند اشغال گردید. مهاجرین در سرزمین بزرگ و
دستنخوردهی آمریکا برای خود شهرها و تأسیساتی به وجود آوردند و از حدود
نیمهی قرن هیجدهم، قیمومیت استعمار بریتانیا بر ساکنان این سرزمین تقریباً
قطعی گردید.
در سالهای پس از 1763 و 1764 دولت بریتانیا حقوق گمرکی بر واردات از
آمریکا وضع نمود و نیز مشکلاتی برای صدور کالاهای آمریکایی پدید آورد و
مالیات زیادی بر مردمان مستعمرهنشین آمریکا تصویب نمود. این امر، مورد
اعتراض مستعمرهنشینها قرار گرفت و دولت انگلیس برای مقابله با شورشیان،
نیروهایی را به آن سرزمین اعزام کرد.
ساکنان مستعمرهنشین ایالات متحده در “فیلادلفیا” کنگرهای تشکیل داده و در
روز 4 ژوئیه 1776 “اعلامیهی استقلال ایالات متحدهی آمریکا” را صادر
نمود. آنان یک مزرعهدار فراماسونر را که صاحب بردگان و مراتع بسیار بود به
رهبری ارتش ایالات متحده علیه انگلیس برگزیدند. این فرد، “جورج واشنگتن”
بود که بعدها نخستین رئیسجمهور ایالات متحده گردید، جنگهای استقلال که
موسوم به انقلاب آمریکا است حدود 6 سال طول کشید و به سال 1782 میلادی،
قولنامهی صلح در پاریس تدوین گردید و قرارداد صلح به سال 1783 میلادی،
منعقد شد و انگلستان رسماً استقلال آمریکا را به رسمیت شناخت.
انقلاب آمریکا یا همان جنگهای استقلال، به رهبری سرمایهداران فراماسونر -
لیبرال آمریکایی صورت گرفت و هدف آن رهایی از استعمار بریتانیا و دفاع از
منافع بازرگانان و سرمایهداران ایالات متحده در مقابل منفعتطلبی
انگلیسیها بود. اکثریت قاطع رهبران انقلاب آمریکا از جمله کسانی مثل “جورج
واشنگتن”، “جان آدامز”، “توماس جفرسون”، “بنیامین فرانکلین” و “جان
لافایت” همگی فراماسونر بودند و مدافع گرایشهای سرمایهدارانه بودند.
“جان لاک” ایدئولوژیک لیبرالیست انگلیسی را الهامبخش اصلی ایدهها و
آرمانهای انقلاب آمریکا دانستهاند. نویسندگان اعلامیهی استقلال آمریکا،
باورهای شدید لیبرالیستی داشتند و تحت تأثیر آرای فیلسوفان عصر روشنگری
بوده و به همراه اعلامیهی استقلال، نظریهی حقوق بشر بر پایهی آرای “جان
لاک” را نیز طرح کردند. جمهوری ایالات متحدهی آمریکا که از پی جنگهای
استقلال تأسیس گردید را میتوان جمهوری سرمایهداران و فراماسونرها نامید؛
زیرا بنیانگذاران آن یا جزو یکی از دو دسته و یا هر دو بودند. ایدئولوژی
رهبریکنندهی انقلاب آمریکا، لیبرالیسم بود و لذا در ذات آن ترویج
سرمایهسالاری نهفته بوده است. پس از آنکه جمهوری تأسیس میشود و “جورج
واشنگتن” به عنوان رئیسجمهور برگزیده میشود، “الکساندر همیلتن” را به
عنوان طراح و بنیانگذار نظام سرمایهداری آمریکا برمیگزیند. السکاندر
هملتن آشکارا مدافع نظام سرمایهداری لیبرالی بود و میگفت: «کسانی که پول
دارند و در خانوادهی آبرومند متولد شدهاند میتوانند حکومت خوبی به وجود
بیاورند و آن را اداره کنند». او صراحتاً میگفت: «قدرت دولت باید به قدرت
صاحبان پول متکی باشد». یکی دیگر از بنیانگذاران جمهوری آمریکا یعنی “جیمز
مدیسن” که دو دوره رئیسجمهور ایالات متحده نیز گردید، صراحتاً میگفت:
«مجلس سنای آمریکا باید نمایندهی زمینداران بزرگ و مدافع آنها علیه
اقدامات کسانی باشد که در زیر فشار فقر و بیچارگی، در سر، هوای برخورداری
از خوشبختی را به نحوی عادلانهتر میپرورند».
“گورنور موریس” وکیل مدافع و نمایندهی استقلالطلبان آمریکا در فرانسه
میگوید: «مجلس سنا باید محل تجمع ثروتمندان و روحیهی اشرافیت باشد».
“جانجی” اولین رئیس دیوان عالی ایالات متحدهی آمریکا صراحتاً میگوید:
«حکومت باید در دست کسانی باشد که سرمایههای کشور در دست آنها است».
در واقع بنیانگذاران جمهوری آمریکا - که اکثراً فراماسونر و پیرو ایدههای
لیبرالیستی و مدافع صریح سرمایهسالاری بودند - از آغاز آرزوی تحقق یک قدرت
فراگیر و جهانخوار و یک امپراطوری را در سر میپروراندند. “جورج واشنگتن”
در این خصوص در نامهای به “جان لافایت” یکی از اهداف جمهوری آمریکا را
تبدیل شدن به یک امپراطوری جهانی میداند.
شاید در هیچ کجای دیگر دنیا نظیر ایالات متحدهی آمریکا اینچنین مثلث
مقتدری از پیوند سه رکن سرمایهداری بزرگ، فراماسونری و ایدئولوژی لیبرالی،
در هیأت یک رژیم سیاسی تحقق نیافته باشد. به هر حال انقلاب آمریکا که در
واقع همان جنگهای استقلال است، یک انقلاب بورژوا - لیبرالیستی به منظور
تأسیس یک نظام سرمایهداری بزرگ و سودمحور به رهبری فراساسونرها بود. از
اواخر قرن نوزدهم و در سراسر قرن بیستم، صهیونیستها نیز نفوذ گستردهای در
جامعه و هیأت حاکمهی ایالات متحده به دست آوردند که در طول نفوذ همیشگی
فراماسونرها در این کشور بود.
مقدمه
پژوهش در حوزه علم سیاست و روابط بین الملل عمدتاً پژوهش کیفی است که دارای یکسری ویژگیهای عمومی است که عبارتند از:
۱- در پژوهش کیفی شرایط طبیعی منبع مستقیم داده هاست و محقق وسیله اصلی در این نوع تحقیق است.
۲- داده های کیفی به شکل کلمات یا تصاویر مطرح می شوند نه به صورت اعداد.
۳- محققان کیفی به علل، فرایند و پیامدها علاقمندند.
تحقیق کیفی موجود در علم سیاست و روابط بین الملل مستلزم مراحل عامی است که به ترتیب زیر می باشد:
1- انتخاب موضوع تحقیق
دانشجویان می بایستی خودشان موضوع تحقیق خود را بر اساس علایق و توانائی هایشان انتخاب نمایند. استاد صرفاً می تواند راهنما باشد و بالتبع انتخاب موضوع توسط فردی بغیر ازمحقق توصیه نمی شود. عنوان هر تحقیقی می بایستی بیانگر نوع روش تحقیق بکار گرفته شده بوده و کوتاه؛ رسا؛ ساده؛ جذاب؛ جامع و مانع نیز باشد. تعداد کلمات مجاز برای عنوان هر طرح تحقیقاتی را بین 5 تا 15 کلمه می دانند. اعلام عنوان طرح تحقیقاتی به صورت جملات پرسشی و استفاده از کلمات اختصاری در آن توصیه نمی شود. نهایتاً عنوان باید بیانگر روش تحقیق مورد نظر نیز باشد. برای مثال موارد زیر طرح می گردد:
* نفت و سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در منطقه خلیج فارس پس از یازده سپتامبر
* درآمدهای نفتی و سیاست خارجی ج.ا.ا در رابطه با مسائل هسته ای: بررسی دوره دوم آقای خاتمی و دوره اول آقای احمدی نژاد
* نظام بین المللی پسایازده سپتامبر و حمله ایالات متحده آمریکا به عراق
*تبیین عوامل قانونمداری در کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه: مطالعه موردی آلمان و ایران
* نوسانات درآمدهای نفتی و توسعه اقتصادی در جمهوری اسلامی ایران
* ساختار نظام بین الملل و پرونده هسته ای جمهوری اسلامی ایران
* ساختار نظام بین الملل و عملکرد شورای امنیت سازمان ملل متحد
* رانتیریسم و رابطه دولت و جامعه در جمهوری اسلامی ایران
* الگوهای متعدد نظم بین المللی و چالش های نظام بین الملل پساجنگ سرد
* و ......
دانشجویان اغلب هنگام انتخاب موضوع تحقیق مرتکب چهار نوع اشتباه می شوند که عبارتند از:
۱- موضوعی را بدون تحلیل جنبه های مختلف آن، شتاب زده انتخاب می کنند.
۲- بدون مطالعه منابع مربوط به موضوع تحقیق، اقدام به انتخاب می کنند.
۳- قبل از انتخاب موضوع تحقیق، روش اجرای تحقیق را مشخص می کنند.
۴- به جای تعریف دقیق و روشن مفاهیم موجود در موضوع، آن را به صورت کلی توصیف می کنند.
تعیین مطلوبیت موضوع
جهت آنکه در پژوهش های کیفی، پژوهشگر دریابد که موضوعی را که انتخاب نموده مطلوب و مفید است یا خیر، می بایستی به پرسش های زیر پاسخ دهد:
پرسش 1: آیا موضوع بیش از اندازه کلی است؟ و آیا مسأله کاملاً روشن است؟
بیشتر مطالعات پژوهشی بر زمینه محدودی از یک رشته متمرکز می شوند؛ کمتر پژوهشی می کوشد در یک مطالعه واحد، کل رشته را تحلیل کند.
پرسش 2: آیا واقعاً می توان مسئله را مورد بررسی قرار داد؟ و مفاهیم موجود در مسئله دقیقاً تعیین و تعریف شده اند؟
یک موضوع ممکن است صرفاً به این دلیل که پرسش مطرح شده پاسخی ندارد یا دست کم نمی توان با وسایل و اطلاعات موجود به آن پاسخ داد، برای تحقیق نامناسب باشد. نکته قابل ملاحظه دیگر آن است که آیا مفاهیم مطالعه پیشنهادی تعریف پذیر است، یا خیر.
پرسش 3: آیا مسئله مهم است؟ به عبارت بهتر پاسخ به این پرسش که در صورت اثبات فرضیه که چی؟
پیش از اجرای یک مطالعه، پژوهشگر باید قابلیت کاربرد طرح را تعیین کند؛ یعنی اینکه آیا نتایج دارای ارزش عملی است یا نظری. نخستین پرسش این است که آیا نتایج به اطلاعات موجود این رشته، دانشی می افزاید؟ پرسش دوم این است که منظور واقعی مطالعه چیست؟ آیا منظور از مطالعه، تحقیقی دانشگاهی است، یا پایان نامه، مقاله ای در مجله، یا ارائه گزارشی به مدیریت؟
پرسش 4: آیا نتایج مطالعه قابل تعمیم اند؟
اگر قرار است طرح پژوهشی ارزش عملی داشته باشد – یعنی افزون بر تحلیل جاری، اهمیتی داشته باشد – باید روایی یا اعتبار بیرونی داشته باشد؛ یعنی باید بتوان آن را به وضعیتهای دیگر نیز تعمیم داد.
پرسش 5: هزینه و زمانی که باید صرف تحقیق کرد چقدر است؟
در بسیاری از موارد هزینه یک مطالعه پژوهشی تنها عامل تعیین کننده انجام یک طرح است. برآورد هزینه در همان ابتدای کار باید صورت گیرد. تهیه فهرست دقیق از تمام وسایل، تجهیزات و دیگر تسهیلات لازم پیش از شروع طرح پژوهشی ضروری است. مطالعات پژوهشی باید به نحوی طراحی شوند که در مدت زمان تعیین شده به پایان برسند.
پرسش ۶: آیا چارچوب نظری برای این مسئله فراهم شده؟ و توانائی و مهارت لازم برای انجام پژوهش وجود دارد؟
برای مطالعه بیشتر در ارتباط با موضوع مورد علاقه خود می توانید از منابع زیر بهره ببرید:
* اینترنت و دنیای مجازی
یکی از مهمترین منابع جهت پیشبرد مطالعات تحقیقاتی محقق در هر حوزه که از اهمیت شایانی بر خوردار است، اینترنت و سایت های جستجوگر می باشد. فرد محقق می تواند با وارد کردن کلید واژه های مختلف و مرتبط با موضوع تحقیق خود به زبان فارسی و هر زبان دیگری که با آن آشنایی دارد با دنیایی از اطلاعات و داده های خام روبرو شود. به عبارتی فناوری های نوین سبب شده اند که محقق ره یکساله را یک شبه طی نماید. البته آشنایی ابتدایی محقق با اینترنت و سایت ها و مجلات معتبر حوزه خود از ملزومات ابتدایی می باشد.
* مجلات تخصصی رشته
هر چند مجلات علمی معمولا پژوهشهایی را منتشر می کنند که از هنگام پایان کارشان 12 تا 24 ماه گذشته باشد، اما مقالات آنها ممکن است ایده هایی را برای انتخاب موضوع پژوهش ارائه دهند. بیشتر مؤلفان پژوهشهای خود را با بحث در مورد مسائلی که در جریان مطالعه با آنها روبه رو شده اند و اشاره به موضوعاتی که نیازمند تحقیقات بیشتر است پایان می دهند. به علاوه، برخی از سردبیران مجلات شماره هایی از نشریه خود را به بحث درباره موضوع معینی اختصاص می دهند که در بیشتر موارد به تنظیم طرحهای پژوهشی کمک می کند. این مجلات تخصصی در رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل بر اساس تقسیم بندی زیر عبارتند از:
الف) نشریات دارای مجوز از وزارت علوم
1- اطلاعات سیاسی و اقتصادی (علمی- ترویجی) مربوط به موسسه اطلاعات
2- پژوهش حقوق و سیاست ویژه سیاست وو روابط بین الملل (علمی- ترویجی) مربوط به دانشگاه علامه طباطبائی
3- پژوهشنامه علوم سیاسی (علمی- پژوهشی) مربوط به انجمن علوم سیاسی
4- دانش سیاسی(علمی- پژوهشی) مربوط به دانشگاه امام صادق(ع)
5- رهیافتهای سیاسی و بین المللی(علمی- پژوهشی) مربوط به دانشگاه شهید بهشتی
6- فصلنامه سیاست(علمی- پژوهشی) مربوط به دانشگاه تهران
7- سیاست خارجی (علمی- ترویجی) مربوط به وزارت امور خارجه
8- سیاست دفاعی (علمی- ترویجی) مربوط به دانشگاه امام حسین (ع)
9- علوم سیاسی (علمی- ترویجی) مربوط به دانشگاه باقرالعلوم(ع)
10- مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز(علمی- ترویجی) مربوط به وزارت امور خارجه
11- مطالعات بین المللی (علمی- ترویجی) مربوط به بخش خصوصی
12- مطالعات خاورمیانه (علمی- ترویجی) مربوط به مرکز مطالعات و تحقیقات خاورمیانه
13- مطالعات ملی (علمی- پژوهشی) مربوط به موسسه مطالعات ملی
14- راهبرد (بدون درجه) مربوط به مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام
15- فصلنامه بین المللی روابط خارجی(بدون درجه) مربوط به مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام
16- فصلنامه امور بین الملل (علمی- ترویجی) مربوط به وزارت امور خارجه
The Iranian Journal of International Affairs
ب) نشریات دارای مجوز از دانشگاه آزاد اسلامی
1- تحقیقات سیاسی و بین المللی (بدون درجه) دانشگاه آزاد اسلامی واحد شهرضا
2- حقوق و سیاست (علمی- پژوهشی) دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران
3- علوم سیاسی (علمی- پژوهشی) دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج
4- علوم سیاسی و روابط بین الملل (علمی- پژوهشی) دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی
5- مطالعات سیاسی(علمی- پژوهشی) دانشگاه آزاد اسلامی واحد آزادشهر
6- فصلنامه بین المللی علوم سیاسی (بدون درجه) (علمی- پژوهشی) دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران جنوب
International Journal of Political Sciences
* مجلات و گاهنامه های عمومی مرتبط
با آنکه برخی از مربیان احساس می کنند که نشریات غیر تخصصی فقط شامل مقالات "آبکی" هستند که برای عموم خوانندگان نوشته شده اند، این مقالات معمولا زبان و اصطلاحات فنی و خسته کننده را حذف می کنند و اغلب منابع خوبی برای طرح مسائل و فرضیه ها به شمار می روند.
* خلاصه های پژوهشی در مراکز پژوهشی مرتبط
سازمانها و نهادهای پژوهشی تخصصی به صورت ادواری خلاصه هایی را منتشر می کنند که به حوزه های مهم تحقیقاتی در رشته های مختلف نگاه دقیقی دارند. این خلاصه ها اغلب برای تهیه اطلاعاتی درباره موضوعات پژوهشی مفیدند، زیرا به بررسی انواع گسترده ای از مطالعات می پردازند. برای مثال در رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل مراکز زیر حائز اهمیت اند.(لینک مراکز زیر در قسمت پیوندهای وبلاگ موجود است)
مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری
مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت
پژوهشکده مطالعات راهبردی
موسسه تحقیقات ابرار معاصر تهران
مرکز مطالعات خاورمیانه
مرکز تحقیقات سیاسی و اجتماعی وزارت کشور
* موقعیتهای روزمره و اطلاعات و اخبار روزانه
ما هر روز از طریق رادیو، تلویزیون، روزنامه ها، مجلات، فیلمها، بحثهای شخصی و غیره با انواع گوناگون ارتباطات برخورد می کنیم. این برخوردها می توانند منابعی عالی از موضوعهای پژوهشی را در اختیار پژوهشگرانی قرار دهند که در تحلیل آنها نقش فعالی دارند.
* پایان نامه های ارشد و تزهای دکتری تخصصی
پایان نامه ها و تزهای دکتری بیشتر از آن جهت حائز اهمیت اند که فهرست منابع و نتیجه گیری آنها می تواند ضمن دادن ایده به محقق، فرایند منبع یابی را تسهیل نماید.
* تحلیل ثانوی
تحلیل ثانوی استفاده مجدد از داده های علوم اجتماعی پس از آن است که پژوهشگر گردآورنده آنها را کنار گذاشته است. پژوهشگر اصلی یا شخص دیگری که به هیچ طریقی در طرح تحقیقاتی اولیه شرکت نداشته است، ممکن است از داده ها استفاده مجدد کند. پرسشهای تحقیق که در تحلیل ثانویه بررسی می شود، ممکن است به فعالیت پژوهشی اصلی مربوط باشد یا کاملاً با آن متفاوت باشد. از مزیتهای تحلیل ثانوی استفاده از داده های موجود بسیار کم هزینه است. در بسیاری از موارد داده های آرشیوی اطلاعاتی در اختیار پژوهشگران قرار می دهند که می توان به کمک آنها به مسائل و پرسشهای معنادار در رسانه ها پاسخ گفت. پژوهشگران فرصت بیشتری برای درک و تحلیل داده ها خواهند داشت. اما پژوهشگرانی که تحلیل ثانوی را به کار می برند با محدودیت فرضیه ها و سؤالاتی روبرو هستند که می توان در آنها تحقیق کرد. پژوهشگرانی که به تحلیل ثانوی روی می آورند ممکن است با داده هایی روبرو شوند که به نحو مناسبی گردآوری نشده و فاقد دقت، جعلی یا معیوب اند.
2- بیان مساله
دراین قسمت شما به نحوه بیان و یا توضیح مسئله تحقیق می پردازید. وظیفه محقق در این قسمت ارائه مطالبی است تا بدان وسیله گروه آموزشی ویا پژوهشی تصمیم گیرنده جهت پذیرش موضوع تحقیق را متقاعد سازد که موضوع انتخاب شده از اهمیت و کفایت لازم برای انجام تحقیق برخورداراست.
شایان ذکر است که در این قسمت فقط می بایستی به متغیر وابسته پرداخت، به طوری که نوشته خواننده را ناخودآگاه به سوال اصلی پژوهش رهنمون سازد. نکته مهم آن است که در بیان مساله نبایستی به فرضیه، متغیر مستقل تحقیق و پاسخ سوال اصلی اشاره ای شود.
3- بررسی مطالعات موجود
در این بخش محقق بایستی دلایل مستدلی ارائه کند که خواننده را متقاعد کند که نوشته پیش روی او، جدید، نو و غیرتکراری است. پژوهشگران باتجربه، بررسی مطالعات پیشین را یکی از مهمترین گامهای فرآیند پژوهش تلقی می کنند. این کار نه تنها به آنها اجازه می دهد که از پژوهشهای پیشین چیز بیاموزند بلکه از لحاظ زمان، میزان تلاش و پول نیز صرفه جویی خواهند کرد. ضمن آنکه درمی یابند که کار آنها تکراری است یا خیر؟ در صورت غیر تکراری بودن می بایستی موارد نوآوری تحقیق نسبت به موارد قبلی، مورد تاکید قرار گرفته و بولد شود. ضمن آنکه ارائه نقد از ادبیات موجود در پایان هر مورد الزامی می باشد.
در این قسمت محقق بایستی منابع و ادبیات موجود در خصوص موضوع تحقیق خود را به تفکیک و با ذکر ماخذ تحلیل نموده و نقاط قوت و ضعف اثر مربوطه را ـ که می تواند کتاب، مقاله، پایان نامه و ... به زبان فارسی و غیرفارسی باشدـ بیان نموده و اذعان نماید که تحقیق در دست انجام، درصدد ارائه بحثی فراتر از منابع موجود و نو است. به عبارت بهتر درصدد رفع کاستی ها و نقاط ضعف آثار موجود در رابطه با موضوع مورد تحقیق است.
۴- سوال اصلی تحقیق
هر تحقیقی صرفاً یک سوال اصلی دارد. این سوال اصلی دغدغه اصلی پژوهشگر از تحقیق است. سوال اصلی عمدتاً نوع تحقیق را به لحاظ تبیینی یا توصیفی بودن مشخص می کند. به اینصورت که پرسش اصلی تحقیق می تواند از چرایی، چگونگی و یا توصیفی باشد. سوال اصلی بهتر است با کلماتی همچون؛ آیا؟ چرا؟ چه؟ چگونه؟ و ... آغاز گردد.
سوال اصلی به تعدادی سوال فرعی تقسیم می شود که در همان راستای سوال اصلی است. هر یک از فصول تحقیق هم عمدتاً در پاسخ به یکی از سوالات فرعی تنظیم می گردد. سوالات فرعی حتماً می بایستی در جهت سوال اصلی و مرتبط با آن طرح گردد.
۵- بیان فرضیه
فرضیه پاسخ احتمال و فرضی به سوال اصلی تحقیق است که انتظارات محقق را در زمینه رابطه میان متغیرها بیان می کند و در فرایند تحقیق مورد آزمون قرار می گیرد. فرضیه ممکن است قبول و یا رد شود. قبول یا رد فرضیه یک تحقیق تاثیری در اهمیت تحقیق ندارد، چرا که رد شدن یک فرضیه هم به دایره اطلاعات ما می افزاید. فرضیه بیانی رسمی در مورد رابطه بین متغیرهاست که مستقیماً آزموده می شود. رابطه پیش بینی شده بین متغیرها یا درست است یا نادرست. سؤالهای تحقیق عموماً وقتی به کار می روند که پژوهشگر در مورد ماهیت مسئله مورد تحقیق مطمئن نیست. هر چند مقصود آن است که داده های اولیه گردآوری شود، فرضیه های آزمون پذیر اغلب از اطلاعاتی شکل می گیرند که طی مرحله پرسش تحقیق گردآوری شده است. پرسشهای پژوهش تنها زمینه های کلی تحقیق را مطرح می کند، در حالی که فرضیه ها، گویه های آزمون پذیری درباره روابط بین متغیرها هستند. تنها نیت مرحله پرسش، گردآوری اطلاعات برای کمک به پژوهشگران در جهت تعیین و آزمون فرضیه ها در طرحهای بعدی است. در صورتیکه برای سوال اصلی دو پاسخ فرضی داشته باشیم، یکی از آنها را فرضیه اصلی و دیگری را فرضیه جایگزین و رقیب (یا جانشین) می نامیم و در طول تحقیق به آزمون هر دو فرضیه می پردازیم. در نهایت یکی از فرضیه ها به اثبات خواهد رسید.
فرضیه مطلوب در تحقیق بایستی ویژگیهای زیر را داشته باشد:
۱- فرضیه باید قدرت تبیین داشته باشد.
۲- فرضیه باید رابطه مورد انتظار بین متغیرها را بیان کند.
۳- فرضیه بایستی قابل آزمون باشد.
۴- فرضیه بایستی با اصول کلی دانش موجود هماهنگ باشد.
۵- فرضیه بایستی تا حد امکان روشن و دقیق بیان شود.
هر چند دیدگاه های پست پوزیتویستی مخالف ارائه فرضیه اند، اما ارائه فرضیه در پژوهش دارای فواید زیر است:
۱- فرضیه محقق را در جهت مطالعاتی که بایستی انجام دهد رهنمون می سازد و محقق را از مطالعه منابع غیر مرتبط باز می دارد.
۲- فرضیه در صورتی که درست و علمی صورتبندی شده باشد می تواند جهت و هدف تبیین ها را مشخص کند.
۳- فرضیه تفاوت میان تحقیق دقیق و مفید را از تحقیق هایی که دارای دقت کمتر هستند، مشخص می کند.
۴- فرضیه چارچوب معنی داری برای نتیجه گیری و ارائه راهکار معین می کند.
۶- اهداف پژوهش
در این قسمت بایستی منظور و هدف اصلی محقق از تحقیق در دو سطح کلی یا کلان و جزئی یا خرد به صورت موردی 1.2.3.4...مشخص گردد.
۷- تعریف مفاهیم
در هر پژوهشی تعدادی مفاهیم و واژگان کلیدی وجود دارد که محقق بایستی منظور خود را از آن مفاهیم به روشنی بیان نماید. البته ممکن است این مفاهیم کاملاً جدید باشد و نخستین بار در این پژوهش به کار رود که در این صورت نیز بایستی به وضوح منظور محقق از این واژگان مشخص گردد.
۸- متغیرها
متغیر به ویژگیهایی اطلاق می شود که می توان دو یا چند ارزش، عدد یا شاخص برای آن جایگزین کرد. به همین جهت متغیر از حالتی به حالت دیگر ممکن است تغییر کند.
در یک تقسیم بندی کاربردی، متغیرها به مفهوم وابسته و مستقل آن به کار می رود که منظور از آنها عبارتست از:
متغیر وابسته یا تابع: متغیری است که تغییرات آن در یک مطالعه علمی و تحقیق تشریح می گردد. متغیر وابسته در واقع همان سوال اصلی است که محقق می خواهد به آن پاسخ دهد. کانون تحقیق متغیر وابسته است که باید توضیح داده شود.
متغیر مستقل یا آزاد: متغیری که می توان به وسیله آن متغیر وابسته را به میزانی توصیف و تشریح نمود. برای پاسخگویی به متغیر وابسته از متغیر مستقل استفاده می کنیم.
انواع متغیر:
متغیر مستقل: آن متغیری است که محقق تاثیر آن را بر سایر متغیرها مورد سنجش قرار می دهد.
متغیر وابسته: آن متغیری است که متغیر مستقل بر روی آن اثر می کنند.
متغیر زمینه ای (جمعیت شناسی یا دموگرافیک):در مطالعات بر روی جوامع انسانی برخی متغیرهای وابسته به جمعیت حضور دارند که سنجش آنها به نحوی مورد استفاده ما خواهد بود. این متغیرها خصوصیات جامعه مورد مطالعه را به نحوه مطلوبی توصیف می کنند.
متغیر مداخله گر: آن متغییری است که بر روی رابطه علت معلولی بین دو یا چند متغیر تاثیر می گذارد و باعث قوی یا ضعیف شدن رابطه بین متغیرها از حد واقعی آنها می شود.
۹- روش تحقیق
منظور از روش تحقیق، روش هایی است که محقق جهت آزمون فرضیه و استنباط و استنتاج به کار می گیرد. در روش تحقیق محقق مشخص می کند که جهت آزمون فرضیه تحقیق از چه تئوری یا تئوری هایی و چه قالب ها و مدل هایی استفاده می کند. در روش تحقیق کیفی، روش ها عمدتاً مبتنی بر اسناد تاریخی، کتابخانه ای و نهایتاً مصاحبه با اساتید فن و متخصص در آن حوزه می باشد. ضمن اینکه در این رابطه محقق نحوه جمع آوری داده ها و حتی الامکان محدوده زمانی و مکانی تحقیق را کاملاً مشخص می کند. در این بخش بایستی سطح تحلیل محقق نیز مشخص گردد.
۱۰- سازماندهی تحقیق
سازماندهی تحقیق در عمل همان بخش بندی ها و فصول تحقیق می باشد. لکن هر فصلی خود در سطحی خرد می بایستی یک تحقیق باشد و دارای مقدمه، متن و نتیجه گیری باشد. هر فصلی در جهت تبیین یک پرسش پیش می رود. در یک سطح کلی سازماندهی اغلب تحقیقات در تحقیقات کیفی و بالتبع در علوم سیاسی و روابط بین الملل به صورت زیر می باشد:
مقدمه (طرح پژوهش)
فصل اول: توضیح متغیر وابسته تحقیق و جوانب مختلف آن، ذکر تاریخچه و...
فصل دوم: توضیح بنیان تئوریک موضوع و مبنای تئوریک بحث
فصل سوم: توضیح متغیر مستقل پژوهش و در گفتارهای مختلف پاسخ به سوالات فرعی پژوهش.
فصل چهارم: نتیجه گیری و ارائه راهکار، که به نوع ارتباط میان متغیر مستقل و وابسته می پردازد و در نهایت توصیه هایی را در رابطه با موضوع در جهت سیاستگذاری بهتر ارائه می نماید.
به یاد داشته باشید میان بر در یادگیری انگلیسی وجود ندارد. به هر حال باید لغات را یاد گرفت ، گرامر را تمرین کرد و بتوان صحیح صحبت کرد. این روش ها فقط انجام آن مراحل یادگیری را آسانتر خواهد کرد. :)
1- وقتی کلمهتازه
میآموزید تمام مشتقات آن را نیز یاد بگیرید یعنی وقتی Beautiful را که
صفت است آموختید، Beauty و Beautifully را نیز در کنارش بیاموزید.
6- انگلیسی که در اکثر
کتابها آموزش داده شده است با انگلیسی که مردم به طور روزمره استفاده
میکنند متفاوت است. برای یادگیری نوع غیررسمی زبان انگلیسی به تماشای فیلم
بنشینید.
7- روی هر چهار مهارت پایه ای reading , listening, writing, speaking کار کنید. همه ی این مهارت ها مهم هستند و اگر میخواهید زبان انگلیسی خود را تقویت کنید باید بر همه ی این مهارت ها مسلط باشید.
8- از یک دیکشنری انگلیسی به انگلیسی استفاده کنید زیرا یکی از بهترین روش ها برای جلوگیری از ترجمه در ذهن همین کار میباشد.
9- لیست کلماتی
که یاد میگیرید را در دفترچه ای یادداشت کنید و با خود همراه داشته باشید
و مدام مرور کنید. سعی کنید کلمات را چند بار در مکالماتتان بکار
ببرید. افرادی که نمیخواهند دائم دفترچه ای را همراه خود داشته باشند
از برنامه فلش کارت های هوشمند Anki از این سایت
میتوانند برای موبایل اندروید و یا آیفون خود استفاده کنند. این برنامه
بر روی کامپیوتر نیز قابل اجرا است و مهمترین ویژگی آن sync شدن است.
10-
از ساعت بیولوژیک بدن خود استفاده کنید و بهترین زمان برای مطالعه خود را
بدانید. یعنی اگر شب ها بهتر یاد میگیرید سعی کنید برنامه آموزشی خود را
برای شب ها قرار دهید.
11- این نکته را فراموش نکنید که اگر کلمه یا نکته ای را با مثال بیاموزید خیلی موثر تر خواهد بود.
12- ببینید کدام روشها برای شما بیشتر کارساز است و بعد سعی کنید از همان روش ها بیشتر استفاده کنید تا نتیچه بهتر بگیرید.
13-
مطالب و روزنامه های انگلیسی زبان را بخوانید. نگران متوجه نشدن همه لغات
یا مفهوم ها نباشید. به تدریج درکتان بالا خواهد رفت و حتی بدون اینکه به
دیکشنری مراجعه کنید نیز خواهید توانست معانی را حدس بزنید.
14-
اعتماد به نفس خود را حفظ کرده و از اشتباه کردن نترسید. حتما شما نیز با
مشکلاتی در انگلیسی مواجه هستید که شاید خودتان از آنها غافل باشید که در
این صورت تنها راه تصحیح آن اشتباهات این می باشد که صحبت کنید و از
انگلیسی خود تا می توانید استفاده کنید تا دیگران بتوانند اشتباهات شما را
تصحیح کنند.
15-
کلمات ریشه را بیاموزید. این کلمات به شما کمک میکنند تا معنی خیلی کلمات
دیگر را بیاموزید. Min به عنوان مثال به معنی کوچک می باشد و در خیلی
کلمات دیگر به کار رفته است.
16- پیشوند ها و پسوند ها را بیاموزید تا یادگیری لغات جدید برایتان راحت تر باشد.
17-
اصلا در ذهن خود ترجمه نکنید. فارسی و انگلیسی دو زبان متفاوت میباشند که
در بیشتر موارد ترجمه لغت به لغت باعث اشتباهات فراوان خواهد بود. در ضمن
سرعت یادگیری و مکالمه و درک شما را پایین خواهد برد.
18- بهترین و طبیعیترین راه یادگیری گرامر زبان انگلیسی استفاده از آن در مکالمات است.
19- به یاد داشته باشید که انگلیسی را نمیتوان از روی یک کتاب یاد گرفت. مانند رانندگی ، انگلیسی را نیز باید به کار برد تا آموخت.
20- یک
قانون ساده: هر چقدر میتوانید از هر مقدار انگلیسی که یاد گرفته اید
استفاده کنید، این اصلی ترین راه پیشرفت در یادگیری زبان انگلیسی میباشد
:)
در بررسی تاریخ معاصر ایران و به خصوص زمینه های شکل گیری نطفه انقلاب اسلامی و عوامل سازنده آن و محرک های گوناگونی که به وجود آورنده و تشدید کننده این حرکت بودند اسناد وگزارشات و حتی گفته ها و شنیده های بسیاری وجود دارد.
در زمان سلطنت شاه مخلوع و پس از تشدید حرکت انقلاب اسلامی ٬ وی در انتخاب اعطای امتیاز و یا سرکوب مردم متزلزل بود اما بحران های کشور و خواسته های مقاومت در یک جا جمع نمی شدند و تلاش های شاه بی اثر بود.این وقایع و حوادث نشان می داد که نه شاه و نه متحد همیشگی او ایالات متحده آمریکا هیچ کدام ریشه انقلاب را درک نکرده و نفهمیده اند انقلاب در جهت پایان دادن به نفوذ آمریکا ٬ براندازی شاه و تشکیل یک دولت اسلامی گام بر می دارد. پیروزی انقلاب قدرت مذهب و نیروهای فرهنگی منشعب از ارزشهای دینی در یک جامعه را به نمایش گذاشت.با این شکست سیاستگزاران غربی نیاز دارند تا شرایط جامعه ای که این چنین پایبند به ارزش های دینی و ریشه دار در مذهب هستند را باز بشناسند اما در تحلیل انقلاب اسلامی و وقوع آن باید به ریشه های آن پرداخت.
کتاب حاضر در تلاش جهت شناسایی و معرفی برخی از این عوامل و همین طور بازشناسی چالش هایی است که این انقلاب در تقابل با آنهاست.در بخش اول به بررسی تاریخ نفوذ آمریکا در ایران و همین طور اقدامات اولیه ای که برای پبشبرد اهداف پیشنهادی آن طرح ریزی شده بود پرداخته می شود.بررسی منافع قدرتهای بزرگ در دوران سلطنت در ایران موضوع فصل اول از بخش اول کتاب است.ایران در بازه های زمانی مختلف تاریخ خود تحت نفوذ قدرت های بزرگ قرار داشته است.یک ابرقدرت در مرزهای شمالی و کشورهایی مانند آمریکا و انگلیس که برای مدت طولانی نفت ایران را امری حیاتی برای منافع ملی خود قلمداد می کردند.این عامل تاثیرات جدی هم بر ملت ایران و هم در کنار آمدنشان با نفوذ قدرتهای بزرگ داشته است و می تواند به عنوان تاریخچه عکس العمل های ایران در برابر چالش های قدرت های بزرگ در نظر گرفته می شود.این فصل به مطالعه جنبه های مختلف حضور کشورهای بیگانه و به خصوص به بررسی منافع آمریکا در ایران می پردازد.
در فصل دوم جنبش های ملی و تاریخچه و نحوه شکل گیری آنها بررسی می گردد.در دهه ۱۹۵۰ ایران منحصرا به ایالات متحده روی می آورد و آمریکا در وقایع ایران به تدریج جایگزین انگلستان می گردد.جنبش ملی شدن صنعت نفت به عنوان تجلی چالشی علیه نفوذهای بیگانه یکی از مشخصه های اصلی سیاسی در دهه ۱۹۵۰ به شمار می رفت و مرحوم دکتر مصدق رهبر اصلی این جنبش بود.جنبش ملی شدن صنعت نفت راه را برای مداخله آمریکا به مدت ۲۵ سال در ایران و نفوذ در سیاست رژیم شاه باز کرد.این جنبش اولین گامی بود که برای مخالفت با نفوذ ابرقدرتها در امور ایران برداشته شد که تحت تاثیر سیاست موازنه منفی دکتر مصدق اتفاق افتاد.این فصل به بررسی نقش مرحوم دکتر مصدق به عنوان یک عنصر ملی گرا و رهبر جبهه ملی در جریان جنبش ملی شدن صنعت نفت می پردازد.در این دوره دکتر مصدق و جبهه ملی برای خاتمه دادن به نفوذ ابرقدرت ها بر منابع نفتی ایران تلاش می کردند. موفقیت های به دست آمده این جنبش حاکی از تلاش ها و حمایت های گروه های ذینفعی مانند گروه های مذهبی از نمایندگان جبهه ملی بود.
فصل سوم به موضوع دولت ملی و قدرت های بزرگ و درگیری بریتانیا و آمریکا پرداخته می شود. در این فصل بیان می شود که کودتای ۱۹۵۳ دستاویزی برای مداخلات بین المللی و درگیری ابرقدرت ها در ایران بود.ناتوانی دکتر مصدق در ارزیابی مخالفت های اساسی موجود در کشور به ویژه از سوی حامیان مذهبی اش و اتحاد آمریکا و بریتانیا علیه او باعث شد تا کودتا به جلو افتاده و سرانجام دولت او سقوط نماید.در دامه این فصل نقش ابرقدرتها در ایران و روابط آنها پس از ملی شدن صنعت نفت بررسی می شود.کودتای ۱۹۵۳ موقعیت شاه را تثبیت کرد و غلبه آمریکا به عنوان منبع نفوذ خارجی شاه را موجب گردید و در عین حال همین مساله باعث شد تا مخالفان و گروه های مذهبی برای ایجاد چالشی دیگر با یکدیگر متحد شوند.
(تثبیت قدرت) عنوان فصل اول از بخش دوم کتاب است که به بازسازی سلطنت و بررسی زمینه های ایجاد روابط ایران و آمریکا میپردازد .در میانه دهه ۱۹۵۰ میلادی آمریکا ٬اجرای اقدامات طرح ریزی شده ای را جهت تقویت بلند مدت روابط اقتصادی و سیاسی با ایران اجرا کرد تا در آینده ایران را به یکی از مهمترین بخشهای استراتژی جهانی اش در در جهت محدود نگه داشتن شوروی تبدیل کند. این فرآیند با حمایت از رژیم شاه تاثیر بزرگی بر سیاست داخلی ایران داشت.از آنجا که حمایت آمریکا از نیروهای موافق شاه مهم ترین عامل سقوط مصدق و بازگشت شاه به کشور بود شاه نیز بنا به ضرورت حفظ بقای خود علاقمند به درگیر کردن آمریکا در مسایل داخلی اش بود.این بخش به نقش آمریکا بعد از کودتای ۱۹۵۳ در تثبیت سلطنت پهلوی می پردازد.با بازگشت شاه به ایران به کمک آمریکا ٬ این دولت جایگزین سایر قدرت های بزرگ گردید.بعد از کودتای ۱۹۵۳ پ تثبیت شاه تحت حمایت آمریکا ُ ۲ عامل اساسی باعث افزایش مخالفت ها علیه رژیم گردید.
بخش دوم کتاب به روابط ایران و آمریکا و سازوکارهایی که منجر به این وابستگی می شد پرداخته شده است.اولین عامل افزایش مخالفت ها علیه شاه روابط نزدیک میان ایران و آمریکا و دیگری تلاش برای تثبیت سلطنت و سیاست های شاه در کشور بود.روابط ایران و آمریکا عصبانیت مردم را علیه سلطه خارجی باعث شد.سیاست های سرکوبگرانه شاه و جلوگیری از بروز مخالفت ها چالش دیگری را به دنبال داشت که این بار توسط روحانیت رهبری می شد.این چالش بیشتر روی این عوامل پایه گذاری شده بود و توسط نیروهای مذهبی و فرهنگی جنبش ملی و روحانیت و به ریاست آیت الله کاشانی تقویت می شد.توسعه روابط نزدیک میان شاه و آمریکا منجر به مخالفت گسترده و سودمندی شد که روحانیون نقش رهبری را در آنها به عهده گرفتند که در این بخش علاوه بر بحث درباره این روابط تلاش می شود تا نشان داده شود ابزار قدرت نمایی آمریکا برای کنترل و برنامه توسعه ای به بسیاری از زمینه های فرهنگ ایرانی - اسلامی ضربه وارد کرده است.
در بخش سوم کتاب با عنوان «چالش : به سوی انقلاب» به بررسی شکل گیری انقلاب پرداخته می شود.در فصل اول این بخش با عنوان «علما : به سوی انقلاب» به نقش علما در رهبری و شکل گیری انقلاب پرداخته می شود.پس از کودتای ۱۹۵۳ و تثبیت رژیم شاه به کمک آمریکا پدیده جدیدی در فضای سیاسی ایران رخ داد.افزایش مشارکت روحانیون در عالم سیاست.در طول جریان ملی شدن صنعت نفت روحانیون نقش موثری در چالش ها بازی نکردند و به ملی شده توجهی نشان ندادند.شاید تنها جنبه حضور آنها بیان دیدگاه هایشان در مجلس بود که این تلاش با رهبری آیت الله کاشانی در مجلس هدایت می شد.نقش روحانیت و گروه های مذهبی در سیاست زمانی هویدا شد که امام خمینی (ره) معروف گشت و مقالاتی برای توضیح دولت اسلامی به چاپ رساند و به مردم در مورد خطر تاثیر خارجی ها در ایران هشدار داد. در این فصل اندیشه های روحانیت برای مبارزه با سلطنت بیان شده است.
در فصل بعدی این بخش با عنوان «مخالفت روحانیون ُ چالش برای مشروعیت» به بررسی تحرکات گروه های مختلف سیاسی همچون کمونیست ها ُ جنبش های دموکرات و گروه های مذهبی می پردازد.در ادامه قیام سال ۱۹۶۳ به خاطر پافشاری امام خمینی (ره) برای تحق آرمان های انقلابی به عنوان رخدادی موثر در تبدیل شده امام خمینی (ره) به رهبر جنبش مورد بررسی قرار می گیرد و از آن به عنوان عاملی پیروزی انقلاب یاد می شود. این جنبش روحانی محور با افشای وابستگی شاه به بیگانگان حس میهن پرستی مردم را بر علیه شاه بیدار کرد و هدف خود را تلاش برای براندازی سلطنت و خاتمه دادن به وابستگی کشور به بیگانگام اعلام کرد.این جنبش قیام سال ۱۹۶۳ را به عنوان ریشه یک نهضت بزرگ مذهبی به شمار آورد که باعث اتحاد دیگر گروه های مخالف و در آخر منجر به انقلاب اسلامی سال ۱۹۷۹ می گردد.این بخش به تجزیه و تحلیل برخی جزییات ُ مراحل و دلیل مخالفت با رژیم شاه که در پایان باعث قانونی شدن اعتراضات روحانیون و غیر مشروع شدن حکومت گردید می پردازد.
پژوهش در حوزه علوم سیاسی و روابط بین الملل عمدتاً پژوهش کیفی است و مستلزم مراحل عامی است که به ترتیب زیر می باشد:
۱- انتخاب موضوع تحقیق
دانشجویان می بایستی خودشان موضوع تحقیق خود را بر اساس علایق و توانائی هایشان انتخاب نمایند. استاد صرفاً می تواند راهنما باشد و بالتبع انتخاب موضوع توسط فردی بغیر ازمحقق توصیه نمی شود. عنوان هر تحقیقی می بایستی بیانگر نوع روش تحقیق بکار گرفته شده بوده و کوتاه؛ رسا؛ ساده؛ جذاب؛ جامع و مانع نیز باشد. تعداد کلمات مجاز برای عنوان هر طرح تحقیقاتی را بین ۵ تا ۱۵ کلمه می دانند. اعلام عنوان طرح تحقیقاتی به صورت جملات پرسشی و استفاده از کلمات اختصاری در آن توصیه نمی شود. نهایتاً عنوان باید بیانگر روش تحقیق مورد نظر نیز باشد. برای مثال موارد زیر طرح می گردد:
نفت و سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در منطقه خلیج فارس پس از یازده سپتامبر
درآمدهای نفتی و سیاست خارجی ج.ا.ا در رابطه با مسائل هسته ای: بررسی دوره دوم آقای خاتمی و دوره اول آقای احمدی نژاد
نظام بین المللی پسایازده سپتامبر و حمله ایالات متحده آمریکا به عراق
تبیین عوامل قانونمداری در کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه: مطالعه موردی آلمان و ایران
……ادامه…
برای مطالعه بیشتر در ارتباط با موضوع مورد علاقه خود می توان به منابع زیر رجوع کرد:
* اینترنت و دنیای مجازی
یکی از مهمترین منابع جهت پیشبرد مطالعات تحقیقاتی محقق در هر حوزه که از اهمیت شایانی بر خوردار است، اینترنت و سایت های جستجوگر می باشد. فرد محقق می تواند با وارد کردن کلید واژه های مختلف و مرتبط با موضوع تحقیق خود به زبان فارسی و هر زبان دیگری که با آن آشنایی دارد با دنیایی از اطلاعات و داده های خام روبرو شود. به عبارتی فناوری های نوین سبب شده اند که محقق ره یکساله را یک شبه طی نماید. البته آشنایی ابتدایی محقق با اینترنت و سایت ها و مجلات معتبر حوزه خود از ملزومات ابتدایی می باشد.
* مجلات تخصصی رشته
هر چند مجلات علمی معمولا پژوهشهایی را منتشر می کنند که از هنگام پایان کارشان ۱۲ تا ۲۴ ماه گذشته باشد، اما مقالات آنها ممکن است ایده هایی را برای انتخاب موضوع پژوهش ارائه دهند. بیشتر مؤلفان پژوهشهای خود را با بحث در مورد مسائلی که در جریان مطالعه با آنها روبه رو شده اند و اشاره به موضوعاتی که نیازمند تحقیقات بیشتر است پایان می دهند. به علاوه، برخی از سردبیران مجلات شماره هایی از نشریه خود را به بحث درباره موضوع معینی اختصاص می دهند که در بیشتر موارد به تنظیم طرحهای پژوهشی کمک می کند.
* مجلات و گاهنامه های عمومی مرتبط
با آنکه برخی از مربیان احساس می کنند که نشریات غیر تخصصی فقط شامل مقالات “آبکی” هستند که برای عموم خوانندگان نوشته شده اند، این مقالات معمولا زبان و اصطلاحات فنی و خسته کننده را حذف می کنند و اغلب منابع خوبی برای طرح مسائل و فرضیه ها به شمار می روند.
* خلاصه های پژوهشی در مراکز پژوهشی مرتبط
سازمانها و نهادهای پژوهشی تخصصی به صورت ادواری خلاصه هایی را منتشر می کنند که به حوزه های مهم تحقیقاتی در رشته های مختلف نگاه دقیقی دارند. این خلاصه ها اغلب برای تهیه اطلاعاتی درباره موضوعات پژوهشی مفیدند، زیرا به بررسی انواع گسترده ای از مطالعات می پردازند. برای مثال در رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل مراکز زیر حائز اهمیت اند.(لینک مراکز زیر در قسمت پیوندهای وبلاگ موجود است)
مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری
مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت
پژوهشکده مطالعات راهبردی
موسسه تحقیقات معاصر ابرار تهران
مرکز مطالعات خاورمیانه
مرکز تحقیقات سیاسی و اجتماعی وزارت کشور
* موقعیتهای روزمره و اطلاعات و اخبار روزانه
ما هر روز از طریق رادیو، تلویزیون، روزنامه ها، مجلات، فیلمها، بحثهای شخصی و غیره با انواع گوناگون ارتباطات برخورد می کنیم. این برخوردها می توانند منابعی عالی از موضوعهای پژوهشی را در اختیار پژوهشگرانی قرار دهند که در تحلیل آنها نقش فعالی دارند.
* پایان نامه های ارشد و تزهای دکتری تخصصی
پایان نامه ها و تزهای دکتری بیشتر از آن جهت حائز اهمیت اند که فهرست منابع و نتیجه گیری آنها می تواند ضمن دادن ایده به محقق، فرایند منبع یابی را تسهیل نماید.
* تحلیل ثانوی
تحلیل ثانوی استفاده مجدد از داده های علوم اجتماعی پس از آن است که پژوهشگر گردآورنده آنها را کنار گذاشته است. پژوهشگر اصلی یا شخص دیگری که به هیچ طریقی در طرح تحقیقاتی اولیه شرکت نداشته است، ممکن است از داده ها استفاده مجدد کند. پرسشهای تحقیق که در تحلیل ثانویه بررسی می شود، ممکن است به فعالیت پژوهشی اصلی مربوط باشد یا کاملاً با آن متفاوت باشد. از مزیتهای تحلیل ثانوی استفاده از داده های موجود بسیار کم هزینه است. در بسیاری از موارد داده های آرشیوی اطلاعاتی در اختیار پژوهشگران قرار می دهند که می توان به کمک آنها به مسائل و پرسشهای معنادار در رسانه ها پاسخ گفت. پژوهشگران فرصت بیشتری برای درک و تحلیل داده ها خواهند داشت. اما پژوهشگرانی که تحلیل ثانوی را به کار می برند با محدودیت فرضیه ها و سؤالاتی روبرو هستند که می توان در آنها تحقیق کرد. پژوهشگرانی که به تحلیل ثانوی روی می آورند ممکن است با داده هایی روبرو شوند که به نحو مناسبی گردآوری نشده و فاقد دقت، جعلی یا معیوب اند.
تعیین مطلوبیت موضوع
جهت آنکه در پژوهش های کیفی، پژوهشگر دریابد که موضوعی را که انتخاب نموده مطلوب و مفید است یا خیر، می بایستی به پرسش های زیر پاسخ دهد:
پرسش ۱: آیا موضوع بیش از اندازه کلی است؟
بیشتر مطالعات پژوهشی بر زمینه محدودی از یک رشته متمرکز می شوند؛ کمتر پژوهشی می کوشد در یک مطالعه واحد، کل رشته را تحلیل کند.
پرسش ۲: آیا واقعاً می توان مسئله را مورد بررسی قرار داد؟
یک موضوع ممکن است صرفاً به این دلیل که پرسش مطرح شده پاسخی ندارد یا دست کم نمی توان با وسایل و اطلاعات موجود به آن پاسخ داد، برای تحقیق نامناسب باشد. نکته قابل ملاحظه دیگر آن است که آیا مفاهیم مطالعه پیشنهادی تعریف پذیر است، یا خیر.
پرسش ۳: آیا مسئله مهم است؟ که چی؟
پیش از اجرای یک مطالعه، پژوهشگر باید قابلیت کاربرد طرح را تعیین کند؛ یعنی اینکه آیا نتایج دارای ارزش عملی است یا نظری. نخستین پرسش این است که آیا نتایج به اطلاعات موجود این رشته، دانشی می افزاید؟ پرسش دوم این است که منظور واقعی مطالعه چیست؟ آیا منظور از مطالعه، تحقیقی دانشگاهی است، یا پایان نامه، مقاله ای در مجله، یا ارائه گزارشی به مدیریت؟
پرسش ۴: آیا نتایج مطالعه قابل تعمیم اند؟
اگر قرار است طرح پژوهشی ارزش عملی داشته باشد – یعنی افزون بر تحلیل جاری، اهمیتی داشته باشد – باید روایی یا اعتبار بیرونی داشته باشد؛ یعنی باید بتوان آن را به وضعیتهای دیگر نیز تعمیم داد.
پرسش ۵: هزینه و زمانی که باید صرف تحقیق کرد چقدر است؟
در بسیاری از موارد هزینه یک مطالعه پژوهشی تنها عامل تعیین کننده انجام یک طرح است. برآورد هزینه در همان ابتدای کار باید صورت گیرد. تهیه فهرست دقیق از تمام وسایل، تجهیزات و دیگر تسهیلات لازم پیش از شروع طرح پژوهشی ضروری است. مطالعات پژوهشی باید به نحوی طراحی شوند که در مدت زمان تعیین شده به پایان برسند.
۲- بیان مساله
دراین قسمت شما به نحوه بیان و یا توضیح مسئله تحقیق می پردازید. وظیفه محقق در این قسمت ارائه مطالبی است تا بدان وسیله گروه آموزشی ویا پژوهشی تصمیم گیرنده جهت پذیرش موضوع تحقیق را متقاعد سازد که موضوع انتخاب شده از اهمیت و کفایت لازم برای انجام تحقیق برخورداراست. شایان ذکر است که در این قسمت فقط می بایستی به متغیر وابسته پرداخت به طوری که نوشته خواننده را ناخودآگاه به سوال اصلی پژوهش رهنمون سازد. در بیان مساله نبایستی به فرضیه و پاسخ سوال اصلی اشاره ای شود.
۳- بررسی مطالعات موجود
در این بخش محقق بایستی دلایل مستدلی ارائه کند که خواننده را متقاعد کند که نوشته پیش روی او، جدید، نو و غیرتکراری است. پژوهشگران باتجربه، بررسی مطالعات پیشین را یکی از مهمترین گامهای فرآیند پژوهش تلقی می کنند. این کار نه تنها به آنها اجازه می دهد که از پژوهشهای پیشین چیز بیاموزند بلکه از لحاظ زمان، میزان تلاش و پول نیز صرفه جویی خواهند کرد. ضمن آنکه درمی یابند که کار آنها تکراری است یا خیر؟ در صورت غیر تکراری بودن می بایستی موارد نوآوری تحقیق نسبت به موارد قبلی، مورد تاکید قرار گرفته و بولد شود. ضمن آنکه ارائه نقد از ادبیات موجود در پایان هر مورد الزامی می باشد.
۴- سوال اصلی تحقیق
هر تحقیقی صرفاً یک سوال اصلی دارد. این سوال اصلی دغدغه اصلی پژوهشگر از تحقیق است. سوال اصلی به تعدادی سوال فرعی تقسیم می شود. فصول تحقیق محقق عمدتاً در پاسخ به سوالات فرعی تنظیم می گردد. سوالات فرعی حتماً می بایستی در جهت سوال اصلی و مرتبط با آن طرح گردد.
۵- بیان فرضیه
فرضیه پاسخ احتمال و فرضی به سوال اصلی تحقیق است که در فرایند تحقیق مورد آزمون قرار می گیرد و ممکن است قبول و یا رد شود. قبول یا رد فرضیه یک تحقیق تاثیری در اهمیت تحقیق ندارد، چرا که رد شدن یک فرضیه هم به دایره اطلاعات ما می افزاید. به عبارت دیگر فرضیه بیانی رسمی در مورد رابطه بین متغیرهاست که مستقیماً آزموده می شود. رابطه پیش بینی شده بین متغیرها یا درست است یا نادرست. سؤالهای تحقیق عموماً وقتی به کار می روند که پژوهشگر در مورد ماهیت مسئله مورد تحقیق مطمئن نیست. هر چند مقصود آن است که داده های اولیه گردآوری شود، فرضیه های آزمون پذیر اغلب از اطلاعاتی شکل می گیرند که طی مرحله پرسش تحقیق گردآوری شده است. پرسشهای پژوهش تنها زمینه های کلی تحقیق را مطرح می کند، در حالی که فرضیه ها، گویه های آزمون پذیری درباره روابط بین متغیرها هستند. تنها نیت مرحله پرسش، گردآوری اطلاعات برای کمک به پژوهشگران در جهت تعیین و آزمون فرضیه ها در طرحهای بعدی است. در صورتیکه برای سوال اصلی دو پاسخ فرضی داشته باشیم، یکی از آنها را فرضیه اصلی و دیگری را فرضیه جایگزین و رقیب (یا جانشین) می نامیم و در طول تحقیق به آزمون هر دو فرضیه می پردازیم. در نهایت یکی از فرضیه ها به اثبات خواهد رسید.
۶- اهداف پژوهش
در این قسمت بایستی منظور و هدف اصلی محقق از تحقیق در دو سطح کلی و جزئی به صورت موردی ۱٫۲٫۳٫۴…مشخص گردد.
۷- تعریف مفاهیم
در هر پژوهشی تعدادی مفاهیم و واژگان کلیدی وجود دارد که محقق بایستی منظور خود را از آن مفاهیم به روشنی بیان نماید. البته ممکن است این مفاهیم کاملاً جدید باشد و نخستین بار در این پژوهش به کار رود که در این صورت نیز بایستی به وضوح منظور محقق از این واژگان مشخص گردد.
۸- متغیرها
متغیرها به مفهوم وابسته و مستقل آن به کار می رود که منظور از آنها عبارتست از:
متغیر وابسته یا تابع: متغیری است که تغییرات آن در یک مطالعه علمی و تحقیق تشریح می گردد. متغیر وابسته در واقع همان سوال اصلی است که محقق می خواهد به آن پاسخ دهد. کانون تحقیق متغیر وابسته است که باید توضیح داده شود.
متغیر مستقل یا آزاد: متغیری که می توان به وسیله آن متغیر وابسته را به میزانی توصیف و تشریح نمود. برای پاسخگویی به متغیر وابسته از متغیر مستقل استفاده می کنیم.
۹- روش تحقیق
منظور از روش تحقیق، روش هایی است که محقق جهت آزمون فرضیه و استنباط و استنتاج به کار می گیرد. در روش تحقیق محقق مشخص می کند که جهت آزمون فرضیه تحقیق از چه تئوری یا تئوری هایی و چه قالب ها و مدل هایی استفاده می کند. در روش تحقیق کیفی، روش ها عمدتاً مبتنی بر اسناد تاریخی، کتابخانه ای و نهایتاً مصاحبه با اساتید فن و متخصص در آن حوزه می باشد. ضمن اینکه در این رابطه محقق نحوه جمع آوری داده ها و حتی الامکان محدوده زمانی و مکانی تحقیق را کاملاً مشخص می کند. در این بخش بایستی سطح تحلیل محقق نیز مشخص گردد.
۱۰- سازماندهی تحقیق
سازماندهی تحقیق در عمل همان بخش بندی ها و فصول تحقیق می باشد. لکن هر فصلی خود در سطحی خرد می بایستی یک تحقیق باشد و دارای مقدمه، متن و نتیجه گیری باشد. هر فصلی در جهت تبیین یک پرسش پیش می رود. در یک سطح کلی سازماندهی اغلب تحقیقات در تحقیقات کیفی و بالتبع در علوم سیاسی و روابط بین الملل به صورت زیر می باشد:
مقدمه (طرح پژوهش)
فصل اول: توضیح متغیر وابسته تحقیق و جوانب مختلف آن، ذکر تاریخچه و…
فصل دوم: توضیح بنیان تئوریک موضوع و مبنای تئوریک بحث
فصل سوم: توضیح متغیر مستقل پژوهش و در گفتارهای مختلف پاسخ به سوالات فرعی پژوهش.
فصل چهارم: نتیجه گیری و ارائه راهکار، که به نوع ارتباط میان متغیر مستقل و وابسته می پردازد و در نهایت توصیه هایی را در رابطه با موضوع در جهت سیاستگذاری بهتر ارائه می نماید.
در كتب مربوط به اندیشه های سیاسی، كمتر چیزی كه بدان پرداخته شده تعریف خود اندیشه سیاسی است. با این حال برخی از اندیشمندان سیاسی تعاریفی از آن ارائه داده اند كه برخی از آنها مورد اشاره قرار می گیرد:ریمون آرون نویسنده فرانسوی اندیشه سیاسی را چنین تعریف می كند: «اندیشه سیاسی عبارت است از كوششی برای تعیین اهدافی كه به اندازه معقولی احتمال تحقق دارد و نیز تعیین ابزارهایی كه در حد معقولی می توان انتظار داشت موجب دستیابی به آن اهداف بشود.» (۱) با این حال لوی اشتراوس آن را تأمل درباره آرای سیاسی یا ارائه تفسیری از آنها می داند و رأی سیاسی را خیال، مفهوم یا هر امر دیگری می داند كه برای تفكر درباره آن ذهن به خدمت گرفته می شود و با اصول اساسی سیاست نیز مرتبط می باشد. (۲)به باور بشیریه: «اندیشه های سیاسی در حول علائق عمده اجتماعی شكل می گیرد و خود بر آنها تأثیر می گذارد. و برای دریافت درست آنها باید دیالكتیك اندیشه و واقعیت را بررسی كرد. اندیشه های سیاسی در هر عصری حتی اگر یوتوپیایی و انقلابی هم باشد تنها می تواند تا اندازه بسیار محدودی از حدود علائق آن عصر فراتر رود. حتی تصویر جامعه خیالی نمی تواند بیش از حد معینی از وضع موجود متفاوت باشد. مواد اولیه یوتوپیاها نیز از وضعیت های موجود یا گذشته گرفته می شود بدین سان كشمكش ها، علائق و صف بندی های نیروهای اجتماعی و سیاسی در هر عصری در شكل گیری و تكوین اندیشه های سیاسی آن عصر نقش انكارناپذیری دارد.» (۳)درحالی كه فرهنگ رجائی معتقد است كه : «انسان پیوسته با حوادث مستحدثه برخورد می كند و در مقابل آن چند كار انجام می دهد یا نظریه قبلی دارد كه در این مورد هم كارآمد است یا نظریه قبلی را به روز و نو می كند و یا نظریه نویی می دهد. هر اندیشه ای در مقابل یك واقعه مستحدثه است یعنی در پاسخ به یك سئوال است.» (۴) «بنابراین اندیشه سیاسی پاسخی بشری است به یك مقوله كاملاً بشری به نام سیاست» (۵) «اندیشه سیاسی به عنوان جزئی از سپهر اندیشه در كوشش بشر برای تعریف، تبیین مناسبات خویش با خارج همیشه با زندگی اجتماعی ملازمت داشته است. البته هدف اندیشه سیاسی جستار در حقیقت سیاست فی نفسه نبود، بلكه كوششی بود عملی برای پیدا كردن راه حل هایی در جهت بالابردن كارآمدی، تنظیم، عملكرد جنجال گریز، و اداره بهتر مدینه» (۶)ابوالقاسم طاهری بدون اینكه تعریف مشخصی از اندیشه سیاسی ارائه بدهد، هدف آن را كارآمدی حكومت و اداره بهتر جامعه می داند و فایده عملی اندیشه سیاسی را بهبود رابطه مردم و حكومت ها، كارآمد كردن حكومت ها، احیای حقوق مردم، تبیین وظایف و تكالیف و حقوق متقابل ملت ها و دولت ها، كاربری در سیاستگذاری عمومی و برنامه ریزی كشور و ... می داند. (۷) با وجود همه این تعاریف، به نظر می رسد تعریف علی قادری رهگشاتر باشد، ایشان ضمن اینكه مهمترین بخش معرفت سیاسی را حوزه اندیشه سیاسی می داند معتقد است كه «اگر بخواهیم به اختصار ولی دقیق بیان كنیم كه اندیشه سیاسی چیست؟ شاید تعریف جامع و مانع از آن، این باشد: اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است كه به طور مستقیم به اداره امور جامعه مرتبط باشد.» (۸) توجه دقیق به ساختار این تعریف شناخت ما را نسبت به مفهوم «اندیشه ساسی » تقویت خواهد كرد اول آنكه: جنس اندیشه سیاسی، مجموعه باورهای فلسفی ذكر شده است به این معنا كه اندیشه سیاسی ماهیتاً فلسفی است (فلسفی به معنای عام كلمه) و طبیعتاً این معنا القا می شود كه قوام گرفتن یك اندیشه سیاسی از روش های علمی پیروی نمی كند؛ به این مفهوم كه در متدولوژی از روش های فلسفی برمی خیزد و نه از روش های علمی. دوم آنكه: اندیشه سیاسی به طور مستقیم به اداره امور مردم مرتبط است. براین اساس بسیاری از باورهای فلسفی از جرگه اندیشه سیاسی خارج است ؛ اگر چه اندیشه سیاسی در دایره باورهای فلسفی است. در حقیقت این قید، تعریف را مانع مِی كند. چهارم اینكه: بدون آنكه ایدئولوژی به ظاهر در تعریف اندیشه سیاسی راه داشته باشد، ذاتی اندیشه سیاسی است.(۹)
از مجموع تعاریفی كه در خصوص اندیشه سیاسی ارائه شد ویژگی های زیر را می توان برای آن برشمرد:
۱ اندیشه سیاسی عام و كلی است و هر گونه تأمل در باب سیاست را شامل می شود.
۲ مجموعه باورهای فلسفی است.
۳ به طور مستقیم به اداره امور جامعه و مردم مرتبط می شود.
۴ در پی حل بحرانی از جامعه انسانی است.
۵ از خصلت ایدئولوژیكی برخوردار است.
ب) ویژگی های اندیشمند سیاسی؟
با توجه به تعاریفی كه از اندیشه سیاسی ارائه و شناختی كه از این حوزه از معرفت سیاسی حاصل شد، اینك می توان به این سئوال پاسخ داد كه اندیشمند سیاسی كیست؟
در پاسخ باید گفت كه اندیشمندان سیاسی كسانی هستند كه در پی حل بحران های موجود در جامعه هستند، لذا بحران برای آنها سئوال ایجاد می كند و آنها در پی پاسخگویی به این سئوال و همچنین ضمن ترسیم یك نظام سیاسی و راه حل سعی می كنند تا كمبودها و نقائص نظام های قبلی برطرف شود.(۱۰)
اندیشمند سیاسی كسی نیست كه صرفاً دارای مجموعه ای از آراء و اهداف باشد و ابزارهای رسیدن به آن هدف ها را به دست دهد، بلكه باید بتواند درباره آراء و عقاید خود به شیوه ای عقلانی و منطقی استدلال كند تا حدی كه اندیشه های او دیگر صرفاً آراء و ترجیحات شخصی به شمار نرود.(۱۱)
هر چند طبق آنچه كه در تعریف اندیشه سیاسی گفته شد جنس اندیشه سیاسی، مجموعه باورهای فلسفی است اما باید توجه داشت كه هر جمله فیلسوفانه، اندیشه سیاسی و هر فیلسوفی اندیشمند سیاسی نیست. بلكه اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است كه در طول هم قرار می گیرد نه یك موضوع مجرد. بنابراین اگر كسی جمله ای فیلسوفانه، زیبا و مردم پسند بگوید و در یك عبارت نحوه اداره جامعه را توضیح دهد چنین شخصی اندیشمند سیاسی نیست و آنچه عرضه می كند اندیشه سیاسی نیست چرا كه اندیشه سیاسی یك امر و یك عبارت نیست، اندیشمند سیاسی كسی است كه بتواند برای هر سئوال فلسفی مرتبط با اداره جامعه پاسخی غیرمعارض با دیگر باورهای خود بیابد. از لحاظ منطقی این مجموعه باورها باید در طول هم باشد و با هم معارضه نكنند. استحكام و سستی یك اندیشه سیاسی را از توالی باورهای غیرمعارض می توان بازشناخت، البته همه كسانی را كه به عنوان اندیشمندان سیاسی می شناسیم توانسته اند یك مجموعه منسجم از باورهای فلسفی را به عنوان اندیشه سیاسی خود مطرح سازند. آنچه جای بحث باقی گذاشته آن است كه بعضی از این باورها به ظاهر در طول هم اند و با دقت و تأمل، تناقضات آنها آشكار می شود و یا آنكه بنیان های اولیه بعضی اندیشه ها مورد پذیرش نیست. مثلاً ماركس یك اندیشمند سیاسی است كه توانسته مجموعه باورهای خود را از نحوه اداره جامعه در طول هم قرار دهد ولی جدای از بنیان های باطل زیر بنای تفكرش مرتكب تناقضاتی در ردیف كردن مجموعه باورهای خود شده كه اندیشه هایش را، سست كرده اما سستی اندیشه های او اندیشه اش را باطل ساخته است نه اندیشمند بودنش را.(۱۲)
با استناد به آنچه كه در تعریف اندیشه سیاسی گفتیم متذكر می شویم كه اندیشه سیاسی به طور مستقیم به اداره امور مردم مرتبط است و هرچند جنس اندیشه سیاسی مجموعه باورهای فلسفی است اما با این تذكر دیگر نمی توان بسیاری از باورهای فلسفی را در جرگه اندیشه سیاسی قرار داد. بنابراین فیلسوفانی كه به نحوه اداره جامعه نپرداخته اند، اندیشمند سیاسی نیستند اما همه اندیشمندان سیاسی فیلسوفی می كنند حتی اگر بنیانهای فلسفی آنها، سست باشد یا ادعا كنند كه از فلسفه بیزارند.(۱۳) در مجموع می توان ویژگی های زیر را برای یك اندیشمند سیاسی برشمرد:
۱) اندیشمند سیاسی لزوماً نباید عالم علم سیاست باشد.
۲) اندیشمند سیاسی باید در پی حل بحران های موجود در جامعه باشد و بتواند تصویر و ترسیمی از مدینه فاضله خویش را كه از جامعیت نسبی برخوردار است ارائه كند.
۳) باید توان استدلال منطقی درباره آراء و عقاید خود را به شیوه ای عقلانی و منطقی داشته باشد.
۴) باید برای هر سؤال فلسفی مرتبط با اداره جامعه پاسخی غیرمعارض با دیگر باورهای خود ارائه دهد. (مجموعه منسجمی از باورهای فلسفی داشته باشد).
ج) سیر تحول اندیشه سیاسی:
اندیشه سیاسی و موضوعاتی كه در آن مطرح بوده در طول تاریخ اندیشه دچار تحول شده است. می توانیم بگوییم كه اندیشه های سیاسی، به اعتبار نسبتشان با دوران های تاریخی، یا به دوران قدیم تعلق دارند و یا به دوران جدید(۱۴) بنابراین می توان سیر تحول اندیشه سیاسی را به دو دوره اندیشه سیاسی كلاسیك (سنتی) و اندیشه سیاسی مدرن تقسیم كرد. اندیشه های سیاسی و تحول در آنها همان طور كه «مانهایم» متفكر آلمانی در كتاب «ایدئولوژی ویوتوپیا» گفته، تابعی از تحولات اجتماعی و اقتصادی و تاریخی است.(۱۵) بنابراین در دو دوره مذكور اندیشمندان سیاسی متأثر از تحولات اجتماعی، اقتصادی و تاریخی به پرسش های مختلفی پرداخته اند كه ذیلاً به بررسی هر دو دوره می پردازیم:
۱) اندیشه سیاسی كلاسیك (سنتی):
دوره كلاسیك اندیشه سیاسی را می توان از دوران فیلسوفان باستان كه طبق تعریف اندیشه سیاسی، مجموعه باورهای فلسفی كه به طور مستقیم به اداره امور جامعه باشد ارائه داده اند تا زمان ماكیاولی (۱۵۲۷ ۱۴۶۹) دانست. پرسش هایی كه نوعاً در سنت كلاسیك اندیشه سیاسی، حداقل از زمان افلاطون به این سو مطرح بوده از این قبیل اند: عدالت چیست؟ آیا بشر حقوقی دارد و اگر پاسخ مثبت است این حقوق كدامند؟ نقش دولت چیست؟ آیا افراد نیازهای تعریف پذیری دارند و اگر چنین است چه كسی وظیفه دارد آنها را برآورد؟ آیا حكومت باید بیشترین سعادت را برای بیشترین افراد فراهم كند؟ و اگر چنین است جایگاه اقلیت ها در چنین برنامه ای كجاست؟ مایه مشروعیت یك حكومت یا حاكمیت یك دولت چیست؟ شایستگی متضمن چه نوع مطالباتی بر منابع است؟ اكثریت تا چه میزان مجاز است نگرش اخلاقی خود را بر دیگران تحمیل كند؟ آیا می توانیم تبیین مناسبی از مبنای اخلاقی نهادهای اجتماعی و سیاسی ارائه كنیم؟ بهترین شكل حكومت كدام است؟ در اندیشه سیاسی غرب از افلاطون و ارسطو گرفته تا ماركس و استوارت میل در قرن نوزدهم همواره تصور این بوده است كه این قبیل سؤالات را می توان به نحو معقول وعینی پاسخ گفت،به طوری كه می توان گفت اخلاقیات سیاسی مبنایی معقول دارند. آنها این فرض را كه اخلاقیات سیاسی تابعی است از ترجیحات، احساسات، نگرش ها یا آمال فردی، انكار می كردند، این تلقی از اندیشه سیاسی همان است كه گاه مبنا انگاری نیز خوانده شده است. مراد این است كه احكام و مواضع اخلاق سیاسی اولاً دارای مبنا و شالوده ای است و ثانیاً این مبنا قابل توجیه عقلی است.(۱۶)
سنت اندیشه سیاسی كلاسیك مبتنی بر این پیش فرض بنیادین بود كه اخلاقیات سیاسی و قضاوتهای این حوزه تابع احساسات و آمال فردی نیستند و در نتیجه می توان این قضاوتها و این حوزه را بر مبادی معقولی بنا نهاد. روشن است كه از این مقدمات این نتیجه را نیز می گرفتند: اگر این اخلاقیات و قضاوتهای مربوط تابع یا مولود احساسات و آمال فردی باشند اندیشه سیاسی، منزلت و وجاهت خاصی به عنوان حوزه ای معرفتی نخواهد داشت.(۱۷)یكی از مهم ترین و بنیانی ترین رویكردهای اندیشه سیاسی سنتی همواره این بوده است كه هر نوع نظریه پردازی درباره نظام اجتماعی سیاسی را متناسب و بلكه مبتنی بر نظریه یا تبیینی از ماهیت بشر می كرده است. این رویكرد بدین معناست كه نظامهای اجتماعی سیاسی هر یك از فیلسوفان سنتی متلائم و مبتنی بر تلقی از ماهیت بشر است.(۱۸) اندیشه سیاسی قدیم یا كلاسیك معمولاً آمیزه ای بوده است از انواع مختلف پژوهش و اندیشه ورزی.
در این اندیشه ها سه نوع انگیزه متفاوت را می توان تشخیص داد: انگیزه های فلسفی؛ انگیزه های جامعه شناختی؛ و انگیزه های ایدئولوژیك، نظریه پردازی های سیاسی افلاطون، هابز، لاك یا هگل اساساً فلسفی است. زیرا هر كدامشان كوشیده اند تا نتیجه گیری های خود درباره سازمان سیاسی یا اهداف حیات سیاسی را با نظام فلسفی گسترده تری مربوط سازند. اینان كوشیده اند تا با استنتاج نتایج سیاسی و اجتماعی از باورهای كلی تری درباره ماهیت واقعیت نشان دهند كه همه قلمروهای واقعیت از جمله سیاست دارای ویژگی ها یا مقولات مشترك معینی هستند و راجع به تمام این قلمروها به زبان منطقی یكسانی می توان سخن گفت و به عبارت كوتاه تر آن كه نتایج سیاسی از اصول منطقی و متافیزیكی كلی تری استنتاج می شوند و یا با این اصول تأیید می گردند.(۱۹) منظور از اندیشه های سیاسی با انگیزه های جامعه شناختی این است كه: در آثار اندیشمندان سیاسی شاهد حدود زیادی از تعمیم های جامعه شناسانه هستیم كه هابز از نمونه های بارز این دسته است. البته جامعه شناسی كنونی در دامان فلسفه سیاسی بالیده و نشو و نما یافته است و از طرف دیگر مسلم است كه پیشرفت جامعه شناسی به عنوان یك موضوع علی حده دقیق و تخصصی نیز بر اندیشه ورزی های كلی سیاسی و اجتماعی تأثیر گذاشته است و در نهایت اندیشه های سیاسی با انگیزه های ایدئولوژیك آن نوع اندیشیدن سیاسی است كه در آن به جای تحلیل فلسفی و استدلال قیاسی و یا تعمیم های جامعه شناسانه، تكیه و تأكید بر تفكر اخلاقی درباب تعبیه و توصیه مفاهیم زندگی خوب و نیز توصیف صورتهای مختلف سازمان بندی و عمل اجتماعی لازم برای نیل به مصادیق آن مفاهیم باشد.(۲۰)توجه به این نكته نیز لازم می نماید كه آثاری كه سنت عظیم اندیشه سیاسی را فراهم آورده اند از نظر روش شناسی بسیار مغشوش و ناخالص اند. این آثار علاوه بر استدلالات معمول در نوع معهود فلسفه شامل دو نوع عمده عنصر غیرفلسفی نیز هستند: یكی گزارش های واقعی یا توصیفی از نهادها و فعالیت های سیاسی كه می توانسته تحت عنوان كلی علم سیاست بیاید؛ و دیگری توصیه هایی درباره اهداف آرمانی فعالیت سیاسی و طریقه تمهید نهادهای سیاسی برای وصول به این اهداف كه تماماً می تواند تحت عنوان ایدئولوژی بیاید». (۲۱)
در نهایت برخی از ویژگی های اندیشه سیاسی سنتی را می توان به شرح زیر دانست:
۱) در اندیشه سیاسی اخلاقیات سیاسی و قضاوت های این حوزه مبنایی معقول دارند و تابع احساسات و آمال فردی نیستند.
۲) هر نوع نظریه پردازی درباره نظام اجتماعی سیاسی را متناسب و بلكه مبتنی بر نظریه یا تبیینی از ماهیت بشر می نماید.
۳) به توصیف آنچه كه مطلوب است می پردازد و دغدغه امكان یا عدم امكان تحقق تجربی آن را ندارد.
۴) اندیشه های سیاسی سنتی معمولاً آمیزه ای از انگیزه های فلسفی، جامعه شناسی و ایدئولوژیكی می باشد.
۲ اندیشه سیاسی مدرن:
هر چند ماركس را می توان نخستین متفكری دانست كه با بیان این كه: «فلاسفه تاكنون جهان را به شیوه های مختلف صرفاً تعبیر كرده اند؛ موضوع این است كه آن را تغییر دهیم.» حوزه اندیشه سیاسی به معنای مدرن آن را روشن كرد.(۲۲) اما این اندیشه های سیاسی ماكیاولی(۱۵۲۷ ۱۴۶۹) بود كه پایه های اندیشه سیاسی كلاسیك را در هم ریخت چنانچه گفته اند كه اندیشه نو با ماكیاولی آغاز شد و او را پدر نظریه سیاسی نو به شمار آورده اند.(۲۳) از وی به عنوان نخستین نظریه پرداز دولت ملی مدرن، موسس ارتش ملی و بنیانگذار اندیشه سیاسی جدید یاد می شود. تلاش ماكیاولی در جهت قانونمند كردن روش های كسب، حفظ و تحكیم قدرت، عرفی كردن قدرت سیاسی و زدودن ریشه های ماوراء الطبیعی آن، جدایی دین و اخلاق از سیاست، تحلیل سیاست برمبنای مناسبات قدرت و حقیقت رابطه نیروهای سیاسی، مطرح كردن مفهوم مصلحت عمومی و توجه به این اصل از جمله نوآوری های ماكیاولی در اندیشه سیاسی بود.(۲۴) ماكیاولی همچنین از طریق سكولاریزه كردن اندیشه مسیحیت، تأثیر شگرفی بر اندیشه سیاسی جدید به خصوص اندیشه دموكراسی غرب داشته است. زیرا كه مسیحیت نه تنها دینی سكولار و دنیوی نیست بلكه جنبه های غیردینی و اخروی آن به مراتب قوی تر و نیرومندترند و اساساً هدف نهایی آن نجات انسان از سقوط در گناهان و تأمین فضیلت، سعادت و رستگاری انسان در جهان آخرت می باشد. این در حالی است كه ماكیاولی اندیشه سیاسی جدید را از بحث در اخلاق و هدایت انسان به سوی فضیلت و سعادت خارج كرده و به تحلیل رابطه نیروهای متخاصم و الگوی تحلیل قدرت و جنگ می كشاند و این سرآغاز اندیشه سیاسی جدید غرب است. بدین ترتیب می توان گفت كه نهادهای سیاسی و اندیشه سیاسی جدید غرب حاصل سكولاریزه شدن اندیشه مسیحیت است. بنابر این ماكیاولی راهی نو فرا راه اندیشه سیاسی غرب می گشاید و بسیاری از اندیشمندان بزرگ سیاسی غرب بعد از وی در همان راهی گام نهادند كه در زیر گام های ماكیاولی هموار شده بود.(۲۵) اندیشه سیاسی عصر جدید مانند اندیشه سیاسی دوره كلاسیك ویژگی های برجسته خاص خود را دارد.فلسفه سیاسی عصر جدید در برگیرنده اندیشه های سكولاریسم، ناسیونالیسم، حاكمیت، دموكراسی، لیبرالیسم، سوسیالیسم و انترناسیونالیسم بود.(۲۶)
اندیشه سیاسی مدرن از آن جهت با اندیشه سیاسی سنتی متمایز می شود كه این اندیشه صرفاً به توصیف آنچه كه مطلوب است نمی پردازد بلكه آنچه را كه از لحاظ تجربی امكان تحقق دارد، مورد كنكاش قرار داده و راه حل های تحقق آن را بیان می دارد. اندیشه سیاسی جدید، صرف نظر از شایستگی های آن دارای خصیصه اشتقاقی است، این بدان معناست كه در دوره های بعد نسبت به موضوعات ساده و اساسی نوعی بیگانگی پدید آمد.(۲۷) نظریه سیاسی امروزه به طور آگاهانه یا ضمنی در طریق كاستن از اوج سخاوتمندانه اندیشی درباره امكانات و توانایی های انسان كه در گذشته مقبول طبع بسیاری از متفكران بوده و نیز تجدید تصورات ما از طبیعت انسان گام نهاده است.(۲۸) در كل با پیدایش پوزیتیویسم بود كه احتضار سنت كلاسیك اندیشه سیاسی شروع شد. زیرا روشن است كه مفاهیم عدالت، آزادی، استثمار، سعادت، شقاوت، حق، تعدی، فضیلت و رذیلت، مفاهیمی یا به زبان پوزیتیویستی، اسامی ای نیستند كه مصداق خارجی داشته باشند و لذا نمی توان آنها را مورد تحقیق تجربی قرار داد. تمام گزاره های ارزشی هنجاری درباره سعادت یا شقاوت انسان، و جمیع فضایل و رذایل هیچ گونه محتوای تجربی ندارند و لذا هیچ معرفتی را افاده نمی كنند.(۲۹) از نظر پوزیتیویست ها هیچ نظریه واقع نما تجربی درباره ماهیت بشر نمی تواند مبنای نظریه پردازی های ارزشی اعتباری اندیشه سیاسی شود، مگر این كه اصول اخلاقی یا گزاره هایی ارزشی اعتباری را قرین و جلیس نظریه واقع نما تجربی خود كند.(۳۰) پارادایم پوزیتویستی دو كاركرد میسر و مجاز را برای اندیشه سیاسی قائل است: نخست این كه رفتار سیاسی را می توان مورد كاوش تجربی قرار داد ثانیاً مفاهیم اساسی را می توان مورد تحلیل منطقی قرار داد. درباره كار كرد نخست روشن است كه رویكردی رفتارگرایانه مقصود و مراد است رویكردی كه بتواند رفتار سیاسی را مورد تجربه حسی قرار دهد. این رویكرد دو امر را می طلبد: یكی این كه رویكرد فردگرایی تحویل گرایانه را نسبت به پدیدارهای اجتماعی و سیاسی اتخاذ كند. دوم این كه رویكرد رفتارگرایانه ای نسبت به كاوش درباره نگرش های سیاسی داشته باشد. وظیفه و كاركرد دوم اندیشه سیاسی، تحلیل منطقی مفاهیم سیاسی است. به طوری كه در نتیجه نه تنها معنای این مفاهیم وضوح پیدا كند بلكه معنای كاملاً تجربی عملیاتی و غیر متافیزیك بیابد.(۳۱)
با توجه به آنچه ذكر شد برخی از ویژگی های اندیشه سیاسی مدرن به شرح زیر است:
۱) اندیشه سیاسی مدرن، اندیشه های جدیدی را مثل سكولاریسم، ناسیونالیسم، حاكمیت، دموكراسی، لیبرالیسم، سوسیالیسم و... مطرح می سازد.
۲) صرفاً به توصیف آنچه كه مطلوب است نمی پردازد و رویكرد آن به سمت روابط علّی و تأثیر متقابل پدیده در علم الاجتماع است.
۳) از خصلت آرمانگرایی و ایدئولوژیكی اندیشه سیاسی سنتی دوری می كند.
۴) رفتار سیاسی را قابل كاوش تجربی می داند.
۵) مفاهیم سیاسی را قابل تحلیل منطقی می داند.
پاورقی در دفتر روزنامه موجود است.
حامد صالحی
توجه به مسائل سیاسی و تلاش برای تجزیه و تحلیل آنها از ابتدای خلقت بشر و بویژه در تمدن های عهد باستان مورد توجه خاص متفکران و اندیشمندان بوده است. به عنوان مثال برخی از متفکران برجسته تمدن یونان باستان مانند سقراط، افلاطون و ارسطو آثار ماندگاری در این زمینه از خود برجای گذاشته اند.
افلاطون عقیده داشت که همه پدیده های جهان دارای دو حالت هستند : حالت ظاهری یا «نمود» و حالت باطنی یا «بود». افلاطون عقیده داشت که همه نمودها یا همه آنچه که در ظاهر مشاهده می شوند ، واقعی نیستند و همانند سایه ها ، تنها نشانه ای از وجود حقیقی اشیاء می باشند. این بخش از جهان هستی همان چیزهایی است که همه انسانها هر روزه در محیط اطراف خود مشاهده می کنند . از نظر این فیلسوف یونانی افراد عادی توانایی مشاهده باطن اشیاء را ندارند. به عقیده او تنها فیلسوفان (صاحبان خرد و اندیشه) می توانند حقیقت پدیده ها و اشیاء را درک کنند.
به عقیده افلاطون بودها یا حقایق در جایی به نام عالم مُثُل قرار دارند که دسترسی به آن تنها به مدد عقل و فلسفه امکان پذیر است. به زعم افلاطون حس و تجربه توانایی درک عالم مُثل را ندارد، زیرا از نظر او فهم حقایق جهان هستی تنها از طریق تعقل و تدبر (فلسفه) امکان پذیر است. افلاطون برای تبیین نظریه خود ، داستان مشهوری به نام «تمثیل غار» را در کتاب جمهور خود مطرح کرده است.
بنابراین با توجه به دیدگاه افلاطون شاید بتوان گفت که پدیده های سیاسی به طور کلی دارای دو وجه متمایز از یکدیگر هستند:
بر همین اساس می توان گفت که وجه آشکار پدیده های سیاسی برای همه افراد قابل فهم است در حالی که وجه پنهان این پدیده ها تنها از طریق تعمق و تلاش فکری قابل کشف و شناخت است..
در همین راستا ، برخی از دانشمندان علم سیاست مانند موریس دوورژه عقیده دارند که سیاست دارای دو چهره متضاد است ؛ این افراد ، تصویر ژانوس (خدای دو چهره رومی) را مظهر حقیقی دولت و سیاست می دانند. ژانوس نام پادشاه افسانه ای روم باستان است که دو چهره داشت زیرا از گذشته و آینده باخبر بود.
با این توضیح شاید بتوان ادعا کرد که جهان سیاست در عصر کنونی تا اندازه زیادی به غار افلاطون شباهت دارد. به عبارت دیگر ، بیشتر مردم از طریق تبلیغات رسانه ای تنها با ظواهر حوادث سیاسی آشنا می شوند. این رسانه ها با استفاده از شیوه های پیچیده و فریبنده تحلیل، فهم و برداشت جانبدارانه خود را از وجه پنهان این حوادث در ذهن و اندیشه مخاطبین القا می نمایند. بدیهی است در این شرایط ، بهترین راه مصون ماندن از تاثیر تبلیغات مسموم ، افزایش آگاهی و تقویت قدرت تحلیل و بصیرت سیاسی است.
آشنایی با تحلیل پدیده های سیاسی از مسائل ضروری است. برخی از ابعاد گوناگون این ضرورت را می توان به شرح زیر مورد بررسی قرار داد:
انسان موجودی اندیشمند و تحلیل گر است و به همین دلیل همواره به دنبال دانستن و کشف مجهولات خود است. از سوی دیگر ، دانش و آگاهی به طور فی نفسه دارای مطلوبیت ذاتی است؛ شاید به همین دلیل است که گفته می شود علم نور و روشنایی است. به همین ترتیب ملاحظه می شود که معمولا بیشتر انسان ها از شنیدن تحلیل های دقیق و اقناع کننده شادمان و مسرور می شوند . این حالت در حقیقت نشان دهنده فعالیت همان روح کنجکاو بشر است که همواره به دنبال پاسخگویی به سوال های گوناگون است
می توان ادعا کرد که از منظر آموزه های دین مبین اسلام نیز آشنایی با تحلیل مسائل سیاسی از اهمیت خاصی برخوردار است ؛ برخی از این موارد را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:
همزمان با افزایش اهمیت و جایگاه سیاست در زندگی بشر و آمیختگی مسائل سیاسی با زندگی روزمره وارد مقطعی از مراحل زندگی بشر شده ایم که مرزهای بین عرصه های مختلف زندگی به طور کلی از میان رفته است. به عبارت دیگر ، امروزه دیگر نمی توان بین مسائل اقتصادی یا فرهنگی با مسائل سیاسی تمایز دقیقی قائل شد به عبارت دیگر، امروزه تمام عرصه های مختلف زندگی بشر در یکدیگر تنیده شده اند. از این رو ، بشر همان طوری که برای تداوم حیات خود به آگاهی های اقتصادی و فرهنگی نیاز دارد به آگاهی از مسائل سیاسی نیز محتاج است.
قدرت تصمیم گیری و تصمیم سازی : بخش های مختلف یک نظام اجتماعی مستلزم بهره مندی از دانش و آگاهی های سیاسی است. به عبارت دیگر بدون شناخت دقیق از پدیده های سیاسی ، نمی توان در باره آنها تصمیم کرد.
ضرورت پیش بینی حوادث در آینده: این مساله نیز یکی از نکاتی است که انسان قرن و بیست و یکم به شدت به آن محتاج است. امروزه بدون پیش بینی مسائل سیاسی نمی توان یک نظام سیاسی را اداره کرد و به همه نیازهای مردم پاسخ گفت. روند عمومی زندگی بشر به گونه ای تکامل یافته است که پیش بینی حوادث آینده در موفقیت یا ناکامی افراد و نهادها ، نقشی اساسی دارد.
ضرورت موضع گیری در مقابل حوادث : امروزه هر انسانی ناچار است در برابر حوادث و وقایعی که در پیرامونش به وقوع می پیوندد از خود عکس العمل نشان داده و اقدام به موضع گیری کند. امروز هیچ کس نمی تواند نسبت به محیط پیرامون خود بی تفاوت بوده و تنها به امور شخصی خود بپردازد به عبارت دیگر، زندگی بشر به گونه ای شکل گرفته است که دیگر ، امکان انزوای کامل از جامعه و مردم وجود ندارد.
وجود تحلیل های گوناگون و متعارض : در رابطه با تحلیل مسائل سیاسی ممکن است همواره برداشت های مختلف و در برخی موارد ، کاملا متعارض وجود داشته باشد. انسان سیاسی برای انتخاب و گزینش تحلیل صحیح، نیازمند بهره مندی از قدرت تحلیل می باشد.
در لغت نامه عمید تحلیل به معنی حل کردن ، گشودن و تجزیه کردن آمده است. در فرهنگ معین نیز در ذیل این کلمه ، معانی مختلفی نوشته شده است :
1- حلال کردن ، رواشمردن ، رواداشتن؛
2- دو یا چند بخش کردن لفظ ...
اما آنچه که از معنای این واژه در مبحث روش تحلیل سیاسی بیشتر مورد نظر است، معادل کلمه انگلیسی ANALYSIS به معنی تجزیه (و تحلیل) می باشد بنابراین ، تحلیل پدیده های سیاسی به معنی تجزیه کردن مفاهیم پیچیده سیاسی به مفاهیمی جداگانه و ساده تر، به منظور دستیابی شناختی دقیق تر در باره آن است.
تجزیه از نظر لغت به معنی جداکردن و جزء جزء کردن است ؛ اما تحلیل بیشتر به معنای ترکیب کردن و کشف روابط بین اجزاء است به طوری که کلیت یک شی و یا یک پدیده را بتوان مورد شناسایی قرار داد. به این ترتیب، تجزیه و تحلیل سیاسی عبارت است از «تجزیه یک پدیده به اجزاء تشکیل دهنده آن، به منظور شناخت هر یک از این اجزاء و شناخت ارتباط آنها با یکدیگر و شناسایی کلیت پدیده مورد بررسی».
بنابراین ، با توجه به معانی بیان شده در باره کلمه تحلیل ، می توان گفت که تحلیل کردن مسائل سیاسی ، در واقع ، تلاش ذهنی تحلیلگر مسائل سیاسی است برای:
۱- ساده کردن حوادث، پدیده ها و مفاهیم پیچیده سیاسی ؛
۲- شناخت اجزای تشکیل دهنده آن ؛
۳- درک ارتباط بین پدیده و حادثه سیاسی مورد نظر با سایر پدیده ها و حوادث؛
۴- پیش بینی تحولات بعدی با کمک استدلال های منطقی .
بنابراین مشخص می شود که برای تحلیل پدیده های سیاسی تنها به تشریح و تبیین پدیده مورد نظر اکتفاء نمی شود. بلکه تحلیل گر سعی می کند از ظواهر پدیده ها و حوادث به باطن پنهانی آنها دست یابد و مفاهیمی را که افراد عادی قادر به درک آنها نیستند به زبانی ساده و قابل درک به دیگران متنقل کند .
با این توضیح ، سه مرحله در تعریف تحلیل سیاسی قابل تشخیص است :
الف ) تقسیم یک کلیت به اجزاء خود(توصیف)
ب ) کشف و شناخت روابط بین اجزاء(تبیین)
ج ) بیان و تشریح روابط کشف شده (پیش بینی)
البته از آنجایی که در پایان هر تحلیل سیاسی ، ارزیابی نتایج به دست آمده و قضاوت در باره نتیجه تحلیل و همچنین ارائه پیشنهادها و راهکارهای عملی امری ضروری است ؛ در نتیجه مرحله چهارمی نیز با عنوان موضع گیری و ارائه پیشنهاد وجود خواهد داشت.
این چهار مرحله در تحلیل سیاسی را می توان به صورت زیر نامگذاری کرد :
با توجه به بررسی های انجام شده تا این مرحله، می توان گفت :
کلاس روش تحلیل سیاسی ، در حقیقت بررسی اصول ، قواعد و شیوه های شناخت صحیح پدیده های سیاسی است . آموختن این اصول و روشها ، تحلیلگر سیاسی را قادر می سازد تا با استفاده از آن بتواند به ساده ترین راه ممکن مفاهیم پیچیده سیاسی را به خوبی درک کرده و یافته های خود را به دیگران منتقل کند .
4.نقد و بررسی مفهوم سیاست
درفرهنگ فارسی معین ذیل لغت سیاست آمده است: « حکم راندن بر رعیت و اداره کردن امور مملکت، حکومت کردن، ریاست کردن» اما در اصطلاح علمی تعریف های مختلفی از این اصطلاح ارائه شده است.
دانشمندان علوم سیاسی غربی معمولا سیاست را به یکی از دو صورت زیر تعریف می کنند : سیاست به معنی قدرت و سیاست به معنی دولت.
موریس دو ورژه سیاست را علم قدرت و حکومت داری تعریف کرده است ؛ یعنی از نظر او سیاست علمی است که به ما نشان می دهد تا قدرت را چگونه به دست آورده و مهم تر از آن ، این که چگونه آن را به کار ببندیم. براساس این تعریف می توان گفت که از نظر دو ورژه موضوع اصلی سیاست «قدرت» است. بنابراین از نظر این محقق، علم سیاست در واقع روش صحیح کاربرد قدرت را به ما نشان می دهد.
اما دیوید ایستون سیاست را « توزیع اقتدار آمیز ارزشها برای کل جامعه » می داند. یعنی وظیفه اصلی سیاست که بر عهده دولت می باشد، عبارت است از توزیع ارزش ها ، امکانات و فرصت های موجود در یک جامعه برای کل افراد البته با استفاده از روشهای قهرآمیز. (زور قانونی)
دیدگاه ماتریالیستی و اومانیستی غرب در این تعاریف کاملا مشهود است. سیاست و دولت از نظر اندیشمندان غربی فقط رسالتی مادی و دنیایی دارد. به عبارت دیگر ، مساله آخرت انسان ها هیچ ربطی به سیاست ندارد. در حالی که مساله اداره جامعه اسلامی ، با اسلام و رهبران اسلامی ارتباطی مستقیم داشته و سیاست اسلامی، به دنیا و آخرت مسلمانان مربوط است.
در روایتی از امام حسن (ع) آمده است: «سیاست به معنی رعایت حقوق است ، حقوق خداوند ، حقوق زندگان و حقوق مردگان». منظور از حقوق خداوند در اینجا اجرای دستورات و فرامین اوست؛ و منظور از حقوق زندگان ، انجام وظایف نسبت به مردم و ولی امر مسلمین است. حقوق مردگان ، یعنی ذکر خوبی ها و چشم پوشی از بدی های آنها.
سیاستمداری یکی ویژگی های مهم ائمه اطهار علیهم السلام
همچنین در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «السلام علیکم یا اهل بیت النبوة ... و ساسة العباد و ارکان البلاد» «سلام بر شما ای خاندان رسالت و سیاست مداران بندگان خدا، و پایه های شهرها» این جمله نشان می دهد که اهل بیت علیهم السلام که رهبری امت اسلام بر عهده آنها نهاده شده است ، متکفل امر سیاست پس از پیامبر گرامی اسلام هستند.
مفهوم سیاست در فرهنگ اسلامی
در فرهنگ لغت لسان العرب ذیل کلمه سیاست چنین آمده است: «و السیاسه : القیام علی الشیء بما یصلحه» «سیاست یعنی اقدام برای سامان دادن چیزی به وسیله اموری که آن را اصلاح کند و سامان بخشد.» به نظر می رسد واژه سیاست در اینجا به بیشتر معنی مدیریت مد نظر قرار گرفته است.
فرهنگ لغات النمجد در تکمیل این تعریف از واژه سیاست چنین آورده است : «السیاسه، استصلاح الخلق بارشادهم الی الطریق المنجی فی العاجل و الآجل» «سیاست عبارت است از همت گماشتن به اصلاح و هدایت مردم به راهی که در دنیا و آخرت موجب رهایی و نجاتشان گردد.»
مفهوم سیاست از دیدگاه امام خمینی (ره)
در همین راستا ، امام خمینی(ره) رهبر کبیر انقلاب و بنیانگزار جمهوری اسلامی ایران، بر اساس تعاریف مورد نظر در نزد علما و دانشمندان اسلامی عقیده دارند که «سیاست یعنی این که جامعه را ببرد و هدایت کند، به آن جایی که صلاح جامعه و صلاح افراد است.»
علوم سیاسی در حقیقت مجموعه ای از علوم مختلف است که به مساله سیاست و حکومت توجه دارند به عبارت دیگر ، می توان گفت که علوم سیاسی رشته ای علمی است که به مطالعه انسان در رابطه با مساله اقتدار می پردازد. به بیانی ساده تر می توان گفت که علوم سیاسی عبارت است از مطالعه این که چه کسی می گوید چه کارهایی باید انجام شود و چه کسانی باید این کارها را انجام دهند؟
اما در پاسخ به این سوال که چرا به جای کلمه علم سیاست بیشتر از واژه علوم سیاسی استفاده می شود؟ باید گفت که به عقیده بسیاری از صاحل نظران ، سیاست ، علمی "بین رشته ای" است؛ یعنی محصول تعامل بین علومی چون تاریخ ، جغرافیا، حقوق ، جامعه شناسی ، روانشناسی و مانند آن است. به همین دلیل ، در مورد علم بودن سیاست بین دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد.
در پاسخ به این سوال اساسی که آیا علوم سیاسی را می توان یک علم دانست؟ باید گفت که دو دیدگاه کلی در این باره وجود دارد؛ برخی عقیده دارند که علوم سیاسی را نمی توان همانند سایر علوم دانست زیرا حد و مرز مشخصی ندارد. اما گروهی نیز عقیده دارند که علوم سیاسی نیز همچون سایر علوم جدید، یک حوزه مطالعاتی علمی مستقل است که دارای ویژگی های خاص خود می باشد.
در مقام داوری بین این دو دیدگاه به ناچار باید پذیرفت که علم سیاست همانند سایر علوم نیست ؛ یعنی نمی تواند پیش بینی دقیق ارائه کند؛ زیرا امور مربوط به انسان اساسا به صورت صد در صد قابل پیش بینی نیست. ولی در نهایت باید دانست که علم سیاست با پدیده هایی نظام مند سروکار دارد که از طریق درک قوانین حاکم بر آن پدیده ها می توان به شناخت آنها نائل شد.
همچنین باید توجه داشت که در تقسیم بندی علوم، به دو دسته علم سخت[1] و علم نرم، می توان گفت که علم سیاست ، علم نرم است؛ یعنی اگر چه قدرت پیش بینی دقیق ندارد ولی قانونمند است.
تفسیر در لغت به معنی روشن کردن ، توضیح دادن و کشف کردن حجاب معنا از روی حوادث و پدیده ها میباشد. معمولا در تفسیرهای سیاسی موارد مبهم و سوالهای موجود در تحلیل های سیاسی ارائه شده ، توضیح داده می شود. مثال : پس از تحلیل اهداف آمریکا در منطقه خاورمیانه ، در مقام تفسیر سیاسی می توان به این سوال پاسخ داد که «خاورمیانه بزرگ چیست؟»
البته باید توجه داشت که در تفسیر سیاسی تحلیل گر برای اثبات و ارائه درک عمیقتر از حادثه سیاسی گاهی مجبور می شود از وقایع و حوادث دیگر استفاده نماید. به عنوان مثال ، برای تبیین طرح خاورمیانه بزرگ ، می توان به «طرح خاورمیانه جدید» که سال ها قبل از سوی مقامات رژیم صهیونیستی ارائه شده است ، اشاره کرد.
در تحلیل سیاسی ، شناخت اجزاء پدیده سیاسی و کشف روابط بین أنها مورد نظر است؛ ولی هدف اصلی در تفسیر ، رفع ابهام های موجود در تحلیل های سیاسی ارائه شده است. بنابراین می توان گفت که تفسیر مکمل تحلیل است. همچنین باید توجه داشت که تفسیر سیاسی بیشتر مترادف با تبیین و توضیح به کاربرده می شود
توجیه از نظر لغت به معنای روی کسی یا چیزی را به سویی برگرداندن و نیز توضیح دادن مطلبی یا روی أوردن به سوی چیزی است .توجیه سیاسی یعنی توضیح و تشریح مسائل سیاسی همراه با استدلال به منظور اقناع طرفداران و پیروان.
معمولا در سازمان های مختلف سیاسی ، عقیدتی یا نظامی از توجیه سیاسی استفاده می شود. در این سازمانها برای هماهنگ کردن مواضع سیاسی اعضا، یک تحلیل سیاسی خاص که از نظر رهبران سازمان ، تحلیل صحیح و مطابق با واقع محسوب می شود ، به اعضای سازمان ارائه شده و از آنها خواسته می شود تا آن را پذیرفته و به آن عمل نمایند.
البته باید توجه داشت که توجیه سیاسی بر دو نوع است : توجیه سیاسی مثبت که به استدلال بر صحت تحلیل ارائه شده با استفاده از اسناد و مدارک صحیح است؛ و توجیه سیاسی منفی که به معنی تلاش برای صحیح نشان دادن یک تحلیل با استفاده از روشهای نادرست می باشد.
در تفسیرهای سیاسی معمولا موضوع تحلیل شرح داده شده و مسائل مبهم آن روشن می گردد ؛ اما در توجیه کوشش می شود تا همراه با شرح قضایا ، حقانیت تحلیل ارائه شده نیز ثابت گردد. از سوی دیگر می توان گفت که در تفسیر سیاسی، از مخاطبان خواسته می شود تا به فهم و درک عمیقتری نسبت به مساله دست یابند ولی توجیه سیاسی از افراد خواسته می شود تا تحلیل ارائه شده را پذیرفته و به توصیه های آن عمل نماید.
رخداد یا واقعه سیاسی در حقیقت ، رویدادی است که در ارتباط با سیاست اتفاق افتاده است مانند : ترور ٬ انفجار ٬ دید و بازدید های سیاسی و مانند آن. وقایع سیاسی اموری انتزاعی و ذهنی نیستند بلکه در ارتباط با وقایع دیگر پدید می آیند و در سایر حوادث اثر می گذارند. به عبارت دیگر ، باید توجه داشت که حوادث سیاسی هرگز محدود به زمان و یا مکان پیدایش خود نمیباشند بلکه می توانند در حوادث آینده هم تاثیر گذار باشند.
مساله مهمی که باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد این است که در شناخت و تحلیل واقعه سیاسی نباید فقط به شناخت و تحلیل همان واقعه اکتفا کرد. بلکه باید به کلیه جریان های سیاسی که واقعه مورد نظر در بستر و متن آن قراردارد و نیز به عناصر اصلی و فرعی ، عوامل زمینه ساز و کلیه وقایعی که در ارتباط با این واقعه هستند و یا خواهند بود نیز توجه داشت.
جریان سیاسی عبارت است از یک سلسله وقایع و حوادث سیاسی مرتبط با هم که بر اساس اهداف و محورهای مشخصی انجام می شود. مانند جریان بیداری اسلامی در کشورهای اسلامی، جریان مقاومت اسلامی در لبنان ؛ جریان ملی گرایی در انقلاب اسلامی؛ جریان صهیونیسم در تاریخ معاصر جهان ؛
پس از ارائه تحلیل سیاسی ، لازم است موضع خود را در برابر نتایج به دست آمده مشخص سازیم. مثال : پس از تحلیل مساله جهانی شدن اقتصاد ، باید مشخص کنیم از نظر ما که تکلیف ایران در قبال این مساله چیست؟ و چه گزینه هایی در مقابل این کشور قرار دارد.
رفتارگرایی، اثبات گرایی، ابطال گرایی، کارکردگرایی، سیبرنتیک، تاریخ گرایی، پدیدارشناسی، هرمنوتیک، ساختارگرایی، پسا ساختارگرایی و گفتمان.
1. مقدمهامروزه روش شناسی و چهارچوب نظری، در پژوهش های علوم انسانی، به ویژه در پژوهش های بنیادی از جایگاه برجسته ای برخوردار است. زیرا چهارچوب نظری به مثابه نورافکنی در مسیر تحقیق پرتو می افکند و پژوهشگران را گام به گام به سوی هدف رهنمون می سازد. بدین ترتیب، بدون بهره گیری از روش شناسی مناسب و چهارچوب نظری شایسته، پژوهش های انسانی سامان نمی یابند و دست کم به فرجام نیکی نمی رسند. بنابراین، از میان روش های گوناگون و نظریه های مختلف باید یک چهارچوب نظری مناسب، توانا و کارآمد را برگزید و با این روش شناسی مناسب، به تبیین دقیقی از موضوع تحقیق دست یافت.
دراین میان، نقادی در ذات روش علمی نهفته است. (پوپر، 1372،43) یک روش شناسی معتبر، علاوه بر تحلیل نقادانه، منطقی و دقیقِ گزاره های علمی، روش های مناسبی برای سامان دهیِ به پژوهش و بهره گیری از روش علمی در مسیر تحقیق پیشنهاد می کند و هر محققی به فراخورِ موضوع تحقیق خویش، روشی را که با هدفش سازگار است، برمی گزیند. (پوپر، 65،1370) از این رو، امروزه دغدغه اساسی پژوهشگرانِ حوزه های مختلف علوم انسانی، به ویژه علوم اجتماعی و علوم سیاسی، انتخاب روش شناسی و ترسیم چهارچوب نظری شایسته و بایسته ای است که صلاحیت علمی لازم و قابلیت پژوهشی کافی برای تحلیل و تبیین موضوع داشته باشد. براین پایه، نوالیس معتقد است، «نظریه ها تورند: فقط آنکه تور افکند صید خواهد گرفت.» (همان،17) بنابراین، کارآمدی علوم انسانی، به ویژه کارآیی علم سیاست، ناشی از توان نظریه پردازی است. نظریه های سیاسی، فهم پدیده های سیاسی و اجتماعی را آسان می سازند و با تبیین ماهیت آن ها، پیش بینی و تجویز کارشناسانه را تسهیل می کنند.
فقدان منابع مورد نیاز روش شناختی در رشته های مختلف علوم انسانی، به ویژه علوم سیاسی، همواره صاحب نظران، دانشجویان و علاقه مندان این حوزه علمی در ایران را در تنگنا قرارداده است. اما چندی است که تلاش های علمی و پژوهشی در خور توجهی در راستای تأمین منابع بومی و فارسی مورد نیاز و رفع این معضل صورت می گیرد. حاصل یکی از این تلاش ها، نگارش، چاپ و نشر کتاب روش شناسی علوم سیاسی است. هدف اساسی این مقاله انتقادی، معرفی کوتاه مباحث این اثر روش شناختی و بررسی انتقادی مطالب آن و برخی توصیه ها و پیشنهادهای سازنده و اصلاحی در راستای ارتقای سطح کیفی کتاب در چاپ های احتمالی آینده است.
2. معرفی مطالب کتابروش شناسی علوم سیاسی حاوی فهرست مطالب، جدول ها و نمودارها، مقدمه کوتاه ناشر (معاونت پژوهشی دانشگاه مفید)، مقدمه نویسنده، هفت فصل جداگانه و جمع بندی پایانی کتاب است. مقدمه نخست، بیانگر سیاست پژوهشی ناشر مبنی بر رفع خلاء موجود در زمینه یک متن جامع و فراگیر روش شناختی است. (ر.ک.به: حقیقت، 1385، 17-18) مقدمه دوم، با طرح مسئله و ضرورت نگارش اثری بومی و آموزشی در زمینه های روش شناسی، برخی دغدغه های نویسنده و چگونگی و منطق سامان دهی مباحث پژوهش را بیان می کند. (همان، 19-24) به نظر نویسنده، اندک و پراکنده بودن منابع؛ نبود پارادایم مشخص در حوزه علوم انسانی، علوم اجتماعی و علوم سیاسی؛ بحران روش شناسی در علوم اجتماعی و علوم سیاسی؛ و بحران مفاهیم در علوم سیاسی از جمله ضررت هایی است که نگارش کتاب آموزشی و همه جانبه حاضر را دیکته می کند؛ امّا نگارش کتاب به صورت جامع و مستقل به گونه ای که همه روش شناسی های موجود را دربرگیرد، همان قدر که ضرورت دارد، مشکل به نظر می رسد. (همان، 19-20)
نویسنده، کیفیت طبقه بندی روش ها و نوع نگرش به سیاست را مسئله دیگری می داند که در فرایند پژوهش با آن دست به گریبان بوده است؛ بنابراین، با گزینش دیدگاه کثرت گرایانه، به زعم خویش در صدد نقد دیگر طبقه بندی های رایج برآمده است. به گونه ای که «این کتاب پس از طرح کلیاتی درباره روش و روش شناسی، مباحث روش شناسانه خود را از اثبات گرایی و کارکردگرایی شروع می کند، سپس به نقد آنها در قالب روش های تفهّمی و پسامدرن می نشیند. این دوگانگی در روش ها، به خارج شدن یک رقیب از صحنه ختم نمی شود؛ بلکه همواره کارآمدی ها و کاستی های یک روش با نقاط قوت و محدویت های دیگر روش ها مقایسه می شود. طبقه بندی روش ها در کتاب حاضر بریگانگی یا تعدد روش های علوم طبیعی و علوم انسانی بنا نهاده شده است.» (همان، 21) براین اساس، منطق سازمان دهی فصول کتاب تبیین می شود و تلاش نوشتار در راستای ارایه مصادیق بومی برای مباحث روش شناسانه آشکار می شود؛ به گونه ای که «مثال های خود را تا حد امکان از مسائل اسلام و ایران اتخاذ نماید.» (همان، 23)
فصل اول با عنوان مفاهیم و کلیات، در سیزده گفتار سامان یافته است. در این گفتارهای سیزده گانه، موضوعات زیر بررسی و تبیین می شود: 1. مفهوم روش و ارتباط آن با دیگر مفاهیم؛ 2. ارتباط روش شناسی با دیگر مفاهیم؛ 3. کاربردهای اصطلاح «روش»؛ 4. اهمیت روش شناسی درعلوم سیاسی؛ 5. اهمیت روش شناسی درطبقه بندی دانش های سیاسی؛ 6. روش اندیشیدن سیاسی و روش فهم اندیشه سیاسی: نظریه بحران؛ 7. روش علوم اجتماعی و روش های علوم طبیعی؛ 8. روش کیفی و کمی، و فضیلت عدم قاطعیت؛ 9. کل گرایی و فردگرایی، روش شناختی؛ 10. امکان علمی بودن در دانش های سیاسی؛ 11. امکان پیش بینی در دانش های سیاسی؛ 12. بحران روش شناسی در علوم سیاسی؛ 13. آشفتگی مفاهیم سیاسی در ایران معاصر. نویسنده در گفتار سیزدهم، در خلال دو بند جداگانه، منشاء این آشفتگی ها و مصادیق آن را به ترتیب زیر بیان می کند.
الف منشاء آشفتگی مفاهیم در علوم سیاسی ایران، شامل ویژگی های خاص علوم سیاسی و ویژگی های مفاهیم سیاسی در ایران است که مورد دوم مواردی چون فقر منابع اصلی، معضل ترجمه، جعل اصطلاح، وکارکرد ناقص مراجع ذی صلاح (نخست رویارویی با تجدد و دوم کژتابی مفاهیم) را دربرمی گیرد.
ب برخی مصادیق آشفتگی مفاهیم سیاسی در ایران معاصر به شرح زیر است: 1.سیاست، علوم سیاسی، فلسفه سیاسی، کلام سیاسی و فلسفه علم سیاست؛ 2. دولت؛ 3. مشروعیت؛ 4. نظام سیاسی؛ 5. ایدئولوژی؛ 6. چپ و راست؛ 7. حزب؛ 8. جامعه مدنی؛ 9. مردم سالاری؛ 10.سکولاریسم.
فصل دوم کتاب، روش های رفتارگرایانه نام دارد که در سه گفتار زیر سامان دهی شده است: 1. اثبات گرایی منطقی؛ 2. ابطال گرایی؛ 3. رفتارگرایی. فصل سوم به بررسی روش های کارکردگرایانه اختصاص یافته و در قالب سه گفتار زیر ارایه شده است: 1. کاکردگرایی و نوکارکردگرایی؛ 2. نظریه سیستم ها؛ 3. نظریه سیبرنتیک. فصل چهارم که روش های جامعه شناسانه و تاریخ گرایانه نام گرفته است، در گفتار نخست، جامعه شناسی معرفت و در گفتار دوم، تاریخ گرایی و نوتاریخ گرایی را بررسی و واکاوی می کند. در بحث جامعه شناسی معرفت، روش شناسی متفکرانی همچون مارکس، وبر، دورکیم، مانهایم، ماکس شلر، اشتارک، برگر و لوکمان و...مورد بررسی قرار می گیرد. اما در تاریخ گرایی، کسانی چون ارنست ترولتش، کارل مانهایم، فردریش مینکه، و بندتوکروچه، نظریه پردازان و شارحان مهم تاریخ گرایی معرفی می شوند. وی بنیاد رهیافت آنها را بدین سان خلاصه می کند: «براساس روش تاریخ گرایی، تبیین هرچیز مساوی با شناخت تاریخ آن است. تاریخ گرایی، اندیشه هرچیز را خودکفا و مستقل فرض می کند؛ و بین قدیم و جدید مرزی نمی بیند.» (همان، 275)
به گونه ای که کروچه براین باوراست که در چهارچوب تاریخ گرایی، «زندگی و واقعیت، چیزی غیر از تاریخ نیستند.» (همان) بنابراین، «به طور خلاصه، تاریخ گرایی براین باوراست که فهم و شناخت صحیح ماهیت هرچیز و ارزیابی درست ارزش آن، از راه بررسی جایگاه آن و نقشی که در فرایند پیشرفت و تکامل ایفا کرده امکان پذیر است. این تعریف، تاریخ گرایی را باوری روش شناختی و باب تبیین مسائل و ارزش گذاری تلقی می کند.» (همان، 274) بدین سان، اصول مکتب تاریخ گرایی به ترتیب زیر است.
پیوستگی و استقلال اندیشه، مخالفت با گسست در تاریخ، پاسداری از نظم سنتی و تداوم آن، پیوند با روح ملت ها و مانند آن، توجه به ضوابط خواص زمانی و مکانی و مخالفت با اصول آن، نوعی تقدیرگرایی (درگرایش رادیکال آن)، رد فردگرایی روش شناختی، مبنا گرفتن اصل کلیت در تاریخ و امکان پیش بینی در تاریخ بر اساس بررسی حوادث گذشته. (همان، 279)
روش های تفهمی، عنوان فصل پنجم است و پدیدارشناسی و روش های هرمنوتیکی، دوگفتار آن را تشکیل می دهند. در فصل ششم، روش های ساختار گرایانه به بحث نهاده شده است که نُه گفتار زیر را دربرمی گیرد:
1. تعریف «ساختار» و مفاهیم مربوط؛ 2. پیش فرض ها؛ 3. انواع ساختارگرایی (امریکایی، اروپایی، و روسی)؛ 4. اصول مشترک ساختارگرایی؛ 5. اصول ساختارگرایی زبانی؛ 6. کاربرد در علم انسانی (روان کاوی، نشانه شناسی، زبان شناسی، و معناشناسی)؛ 7. کاربرد [ساختارگرایی] در علوم سیاسی؛ 8. پساساختارگرایی؛ و 9. نقد و بررسی (ارتباط با روش های دیگر، کارآیی، و محدودیت ها).
تسلسل منطقی مباحث ایجاب می کند که فصل هفتم که واپسین فصل کتاب تلقی می شود، به روش های پسامدرن اختصاص یابد. زیرا با گذر از ساخت گرایی و پسا ساخت گرایی، علم وارد دوران پسامدرن خویش می شود. نویسنده اثر کوشیده است، در خلال شش گفتار پیاپی، روش های متأخر علمی را معرفی و ارزیابی کند و سپس کاربرد آنها را در علوم سیاسی، به ویژه در تحلیل و تبیین پدیده های سیاسی و اجتماعی معاصر ایران شرح دهد. بنابراین، عنوان گفتارهای این فصل به ترتیب زیر است: 1. نظریه گفتمان در زبان شناسی(سوسور و آلتوسر)؛ 2. نظریه گفتمان فرکلاف و ون رایک (که نظریه گفتمان پس از حدود دو دهه از زبان شناسی به تحلیل های انتقادی در حوزه مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشیده شد.) 3. دیرینه شناسی میشل فوکو archaeology))؛ 4. تبارشناسی میشل فوکو (genealogy)؛ 5. شالوده شکنی ژاک دریدا (deconstruction) که روش شناسی را وارد مباحث مابعد ساخت گرایی کرد. شالوده شکنی در امتناع از پذیرش ایده ساختار به عنوان موجودیتی عینی یا مفروض در متن، آشکارا وجهی «پساساختگرا» را به نمایش گذاشت؛ (ر.ک.به: همان، 486) دریدا براین باور است که «شالوده شکنی نه یک روش است، و نه می تواند به یک روش بدل شود. شالوده شکنی، به بیان بسیار موجز، به «بیش از یک زبان» خواندن نوشتن است» (همان، 492) جریان شالوده شکنی با آثار لیوتار تکامل یافت.
شالوده شکنی یا ساخت شکنی به یک تعبیر، امکان دادن به جولان معنا یا تنوع معنایی در قلمرو متن است؛ یعنی خارج کردن متن از معنای محدودی که ممکن است صرفاً با اتکای به یک نگاه یا چشم اندازی خاص، پدید آمده باشد. بدین گونه شالوده شکنی می کوشد تا مرکزیت معنایی یا معنا محوری را از متن بگیرد و متن را از اسارت یک معنای خاص خارج کند؛ زیرا در نگاه ساخت شکنی، واژه ها و تعبیرات، دارای قطعیت معنایی نیستند تا موجب یک مفهوم یا معنای تغییر ناپذیر در متن شوند. (همان، 492)
مهم ترین اصول و پیش فرض در شالوده شکنی، «بی ثباتی معنای متن، درک هر واژه به وسیله واژگان دیگر، وجود دوگانگی های متضاد در هر متن، امکان واسازی متن با شناخت دوگانگی های متضاد می باشند.» ( همان، 494) 6. نظریه گفتمان لاکلا و موف: ارنستو لاکلا و همسرش، شنتال موف، با استفاده از نظریه فوکو، گفتمان را به همه امور سیاسی و اجتماعی گسترش دادند تا با بهره گیری از این نظریه، جامعه معاصر و پدیده های سیاسی و اجتماعی آن را تحلیل کند.
به نظر می رسد، با توجه به کاربرد گسترده نظریه گفتمان در پژوهش های سیاسی و اجتماعی معاصر و به ویژه در عرصه سیاست و اجتماع ایران پس از رخداد دوم خرداد، نویسنده در خلال این گفتار کوشیده است، کاربرد نظریه گفتمان در علوم انسانی و در نتیجه کاربرد آن در علوم سیاسی را به طور خاص بررسی، تحلیل و تبیین نماید. از این رو، چند نمونه از مطالعات موردی زیر را به صورت خلاصه بررسی و عرضه داشته است: اسلام سیاسی و غرب با بی سعید، ایران قبل از انقلاب علیرضا آقا حسینی که در پایان نامه دکترای خویش با عنوان شکست تحول در ایران معاصر (1921-1979): نقش روشنفکران ایرانی در شکل دادن هویت سیاسی، از روش گفتمان بهره برده است. ایران پس از انقلاب سیّد محمدعلی حسینی زاده که بر پایه نظریه گفتمان اسلام سیاسی، به چگونگی پیروزی انقلاب اسلامی می پردازد؛ گفتمانی که از میانه دهه بیست در ایران شکل گرفت، در سال های دهه چهل بارور شد و به گفتمانی عام و جهان شمول مبدل شد و سپس در انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و ساماندهی جامعه را در اختیار گرفت. نظریه های پیروزی انقلاب اسلامی که به نظر نگارنده کتاب، نظریه رهبری مذهبی، بهتر از سایر نظریه های رقیب، چرایی و پیروزی انقلاب اسلامی در ایران را تبیین می کند. گفتمان محافظه کار و اصلاح طلب سید علی اصغر سلطانی؛ وی در پایان نامه دکترای خویش که به صورت کتاب به چاپ رسیده است، چگونگی شکل گیری گفتمان انقلاب اسلامی و تحولات درونی آن به طور عام، و چگونگی شکل گیری گفتمان اصلاح طلب و شیوه تعامل اصلاح طلبان و محافظه کاران را بررسی کرده است. به باورِ وی، «قدرت پنهان در گفتمان های سیاسی به واسطه فرایندهای دوگانه برجسته سازی و حاشیه رانی در مطبوعات جریان می یابد.» (همان، 557) دراین اثر، براساس پنج مرحله بحث گفتمان به مثابه روش، یعنی شناسایی فضای تخاصم، تعیین زمان و مکان، منازعات معنایی و تحولات اجتماعی، معنا و متن در تحلیل گفتمان، و بالاخره متن، معنا و کردارهای اجتماعی، دوران اصلاحات در جمهوری اسلامی ایران درچهارچوب نظریه گفتمان لاکلا و موف بررسی و تحلیل شده است. تحلیل گفتمانی انتخابات دوم خرداد، در کتاب جادوی گفتار محمدجواد غلامرضا کاشی، صورت گرفته است. سیدعبدالقیوم سجادی در پایان نامه دکترای خویش، جهانی شدن را از نظر تحلیل گفتمانی بررسی کرده است: به نظر وی، «جهانی شدن نه یک وضعیت جدید که گفتمانی جدید تلقی می شود؛» بنابراین، جهانی شدن با دال مرکزی نئولیبرالیسم گفتمان مسلط جهانی است که به طور موقت دال های سیاسی را در معنای لیبرالیستی به تثبیت رسانده است و همواره در معرض بی قراری و تزلزل قراردارد. (همان، 569)
گفتمان تاچریسم، مطالعه موردی نهایی است. دیوید هوارث با استناد به آثار استوارت هال، تاچریسم را بازنمایی اقتصاد نئولیبرال (بازار اجتماعی، نفع شخصی، پول گرایی و فردگرایی رقابتی) و فلسفه قدیمی محافظه کاری (ملت، خانواده، وظیفه، اقتدار، استانداردها و سنت گرایی) می داند. سه فرایند استیلاجویانه به پیروزی حزب محافظه کار انجامید: پراکندن سنت کینزی، مسلط شدن حزب با رهبری مارگارت تاچر، مفصل بندی گفتمان توده ای اقتدارگرایی تاچریسم در انگلستان. (همان، 578)
درادامه مطالب، ارتباط روش گفتمان با سایر روش ها بررسی می شود و کارآیی ها و محدودیت های این روش تبیین می گردد. جمع بندی پایانی مطالب در چهارگفتار خلاصه می شود: 1. شناخت روش های مدرن؛ 2. نقد و بومی کردن روش های نوین؛ 3. بازخوانی و نقد نظرات؛ 4. مقایسه و هم نهادسازی روش های مدرن و سنتی.
هدف این کتاب، بهره جویی روشی از کلیه نظریه ها و مکاتب مهم علمی و تطبیق آنها بر مورد اسلام و ایران است. بر این اساس، جنبه آموزشی اثر غلبه دارد. در این راستا، چند پیش فرض وجود دارد: نخست، همه مکاتب و نظریه ها در دل خود روش های خاص خود را دارند و از جنبه روش شناختی قابل بحث هستند. دوم، هر روش از نقاط مثبت و کاستی هایی برخوردار است و نیازمند آگاهی از کارآمدی و محدودیت های آن است. «کثرت گرایی روشی حاکم بر این کتاب، به این معنا است که نه روش های اثباتی و کمی از کارآمدی مطلقی برخوردارند، و نه روش های تفهمی و پسامدرن» (همان، 587) هریک از روش ها از کارآمدی نسبی برخوردارند. غرض از کثرت گرایی روشی، آنارشیسم روشی یا امکان بهره گیری از هر روشی درهر موضوعی، بدون وجود معیاری سنجیده نیست. بلکه دو معنا مقصود است: اول، در زیر شاخه های علوم سیاسی به حسب موضوع می توان از روشی خاص بهره برد. وجه دوم کثرت گرایی روشی آن است که حتی در یک موضوع خاص نیز می توان از روش های گوناگون استفاده کرد. براساس اصل عدم قطعیت در علوم انسانی، در کثرت گرایی، تئوری های ترکیبی مطرح است تا ضعف نسبی هردو معیار با قوت نسبی دیگری جبران شود و دغدغه های دقت و تمامیت را پاسخ گوید. به بیان دیگر، باید به جنبه های مثبت هر روش توجه کرد و آنها را به گونه ای ترکیب کرد که روش واحد و کامل تری پدید آید. البته تا حدی که به کلی گویی و ابهام نینجامد و معجونی متناقض و ناسازواره پدید نیاورد. بدین سان، روش های مختلف تا آن جا که مکمل هم باشند، می توانند در یک مجموعه قرار گیرند و به پژوهشگران کمک کند تا جنبه های مختلف مسئله را بکاوند. برای مسلمانان که پایی در سنت و نگاهی به تجدد دارند و نمی توانند از هیچ کدام دل برکنند، روش های ترکیبی، موجه به نظر می رسد. به طور بدیهی، هرگاه دو یا چند روش متعارض و مانع الجمع باشند، نمی توان آنها را ترکیب کرد.
به طور کلی، 1. در علوم انسانی برخلاف علوم تجربی پارادایم غالب و واحدی وجود ندارد؛ 2. روش با موضوع تحقیق رابطه مستقیمی دارد؛ 3. بحران روش شناختی بر علوم سیاسی حاکم است و این بحران در ایران مضاعف است؛ 4. هر یک از روش ها دارای محدودیت ها و کارآیی هایی هستند؛ 5. برای بهره برداری از روش های متفاوت، باید به نوعی کثرت گرایی روشی تن داد؛ 6. مسئله اساسی در کثرت گرایی آن است که پیش فرض های روش های متفاوت نباید ناقض یکدیگر باشند. بلکه روش های ترکیبی باید هماهنگ باشند؛ 7. در هنگام کاربرد این روش ها در علوم اسلامی و اندیشه سیاسی دینی، باید توجه داشت که کارآمدی آنها مهم نیست؛ بلکه و چه بسا در عین کارآیی با مبانی معرفت شناسانه ما در تضاد باشند. در واقع، در روش های پسامدرنی چون هرمنوتیک، باید مسئله نسبیت روش شناختی به گونه ای حل شود. یعنی، یا باید به نسبیت روش های پسامدرن تن درداد، یا باید به بازسازی آن به شکل سازوارانه دست زد.
بدین سان، با پذیرش اصل بحرانِ روش شناختی علوم سیاسی در جامعه اسلامی ایران، مراحل زیر برای برون رفت از این بحران پیشنهاد می شود:
1. شناخت روش های مدرن: در تاریخ معاصرایران، رویارویی با تجدد، نوعی مواجهه با روش های جدید تلقی شده است و سه گروه تجددگرایان، سنت گرایان و اصلاح گرایان در این مواجهه پدید آمده اند.
2. نقد و بومی کردن روش های نوین: بومی کردن روش های نوین در پی شناخت و نقد آنها حاصل می شود و بومی کردن به معنای استحاله روش نیست؛ بلکه تطبیق آن بر موضوع مطالعه است.
3. بازخوانی و نقد میراث و سنت فکری: (رابطه عقل با نقل و ایمان) در راستای بومی کردن علوم انسانی ضروری است.
4. مقایسه و تطبیق روش های مدرن سنتی: قطعاً پس از سه مرحله نخستین امکان پذیراست و برخی شرایط فکری و محیطی برآن مؤثر است (محیطی آزاد و مردم سالار).
3. نقد کتابدر خلال بخش های پیشین این نوشتار، محتوای فصل های مختلف کتاب به طور خلاصه بیان شد، اینک براساس آگاهی کسب شده می توان در دو بند جداگانه به تبیین ویژگی های مثبت و منفی کتاب مبادرت ورزید و درباره آن به داوری نشست.
13. ویژگی های مثبت کتاباز حیث شکلی، یعنی در ابعاد طرح جلد، صحافی، حروف چینی، صفحه بندی، مرغوبیت نوع کاغذ و... به طورکلی، کتاب حاضر مطلوب و مناسب ارزیابی می شود. با این حال، تغییر برخی از عناصر شکلی کتاب موجب مطلوبیت و زیبایی بیشتر آن می شود: انتخاب جلد گالینگور با توجه به حجم بیش از ششصد صفحه ای کتاب، متمایز ساختن اسامی خاص در متن با استفاده از قلم خوابیده (ایتالیک یا ایرانیک)، ذکر معادل لاتین اسامی خاص در پاورقی، بهره گیری از قلم درشت تر در حروف چینی با توجه به این که قلم فعلی ریز است و موجب خستگی چشم خوانندگان می شود.
همچنین، فهرست تفصیلی، فصل بندی و بخش بندی دقیق، فهرست جداول و نمودارها، طرح بحث مقدماتی، جمع بندی و نتیجه گیری پایانی، بهره گیری از ابزارهای علمی، مانند جدول، نمودار، مقایسه و.... برای تفهیم بهتر مطالب، کتابنامه غنی (فارسی و انگلیسی)، نمایه اشخاص و مفاهیم، از جمله سایر ویژگی های برجسته کتاب می باشند. نقد و بررسی مطالب در پایان فصل ها و بخش ها نیز بسیار مناسب است که البته در فصل یک از آن غفلت شده است.
از نظر محتوایی نیز کتاب دارای برخی برجستگی های عمده است که به ترتیب زیر می توان آنها را برشمرد:
- نخستین قوت کتاب رویکرد دایرة المعارفی آن است که با گردآوری کامل داده های لازم در حوزه روش شناسی، اثری درخور توجه در حوزه روش شناسی و نظریه های روش شناختی رایج رشته علوم سیاسی ارائه داده است. نویسنده که این رهیافت را رویکرد کثرت گرایانه نامیده است، تمام تلاش خود را برای توصیف، تبیین، تحلیل و نقد و بررسی نظریه های روش شناختی رایج درحوزه مطالعات سیاسی به کار برده است و با دیدگاهی تاریخی این نظریه ها را رتبه بندی و بیان کرده است. بدین سان، این اثر از نخستین آثاری است که به طور مستقل و کامل، مدعی ارائه مباحث روش شناختی در حوزه علوم سیاسی است.
- دومین ویژگی کتاب، رویکرد انتقادی نسبت به مباحث روش شناختی در علوم سیاسی است که ابتدا در قالب دو بخش «بحران روش شناسی در علوم سیاسی» و «آشفتگی مفاهیم سیاسی در ایران معاصر»، در فصل اول: مفاهیم و کلیات، بیان شده است. به نظر نویسنده، بحران روش شناسی در علوم سیاسی، باعث مشکلات روش شناختی بیشتری در علوم سیاسی ایران گشته و آشفتگی مفاهیم سیاسی در ایران آن را تشدید کرده است. (ر.ک.به: همان، 105-140) این رویکرد انتقادی، به فراخور مباحث و نظریه های مطرح شده در فصل های بعدی نیز پیگیری شده است. هریک از روش ها و نظریه ها، پس از معرفی و تبیین، از صافی نقد و بررسی عبور کرده اند تا نتیجه ای منقّح و دقیق به خوانندگان ارائه شود و امکان تجویز نظری و کاربردی لازم در تحقیقات و مطالعات سیاسی فراهم شود.
- سومین ویژگی کتاب، رویکرد تحلیلی و تبیینی در ارائه و معرفی نظریه های رایج در حوزه روش شناسی علوم سیاسی است. دراین راستا، نویسنده کوشیده است، پس از تعریف مفاهیم و طرح پیش فرض ها و اصول هر روش و نظریه، کاربرد آن را در حوزه علوم سیاسی و علوم اجتماعی روشن سازد و در خلال نقد و بررسی، ارتباط هر روش را با روش های دیگر، کارایی های آن و محدودیت های روش را در مقایسه با روش های دیگر تبیین کند. در واقع، نویسنده صرفاً به معرفی روش های رایج در حوزه علوم سیاسی اکتفا نکرده است. بلکه ضمن معرفی روش ها، به نقد و بررسی و بیان کارآیی و محدودیت هر روش نیز پرداخته است تا از این طریق، به نتیجه مطلوبی در معرفی و تجویز روش های توانا و مطلوب در حوزه علوم سیاسی ایران نایل آید.
- چهارمین ویژگی این متن، بهره گیری گسترده از منابع دست اول و دوم موجود به زبان لاتین، فارسی و عربی است. در واقع، برای نگارش این کتاب از 320 کتاب فارسی و عربی و بیش از 70 جلد کتاب انگلیسی استفاده شده است که البته بخش عمده ای از کتاب های فارسی، از زبان انگلیسی به فارسی برگردانده شده اند. بنابراین، گستره منابع کتاب عالی است و کفایت منابع آن خوب است. به گونه ای که بیشترنحله های فکری و نظری موجود در حوزه روش شناسی در رشته های فلسفه، علوم اجتماعی، علوم سیاسی و به طورکلی علوم انسانی، در جهان و ایران را دربرمی گیرد. نمایه اشخاص کتاب گویای گستره نحله های فکری و نظری مطرح در کتاب است.
- پنجمین ویژگی اثر، بهره گیری دقیق و به کارگیری مناسب اصطلاحات تخصصی فراوان در حوزه روش شناسی است. در این راستا، معادل سازی های قابل قبولی صورت گرفته است. به گونه ای که دائرة المعارفی از واژگان تخصصی سیاسی و روش شناختی در این کتاب گنجانده شده است. این امر گرچه موجب غنای لغوی کتاب است؛ البته در برخی موارد موجب ابهاماتی شده است که در بندهای بعدی بیان می شود.
- ششمین ویژگی کتاب که باعث جذابیت آن شده ، نو بودن موضوع کتاب است. زیرا برای نخستین بار به طرح مسئله روش شناسی علوم سیاسی به صورت کتاب مستقلی پرداخته شده است. گرچه منابع پراکنده ای در این حوزه می توان یافت، ولی در این متن بیشتر نظریه های روش شناختی در حوزه علوم سیاسی گردآوری شده و بحث روش شناسی در کانون بحث کارشناسی، تحلیلی و انتقادی قرارگرفته است تا افقی نو در برابر علاقه مندان و پژوهشگران مطالعات سیاسی و اجتماعی در ایران بازنماید. بدین سان، خوانندگان با اثری درخور توجه روبه رو می باشند که با دارا بودن نقاط قوت و ویژگی های مثبت، شایسته ارج و تحسین است. بااین حال، برخی کاستی های شکلی و محتوایی در آن دیده می شود که از کیفیت و مطلوبیت آن کاسته است که در صورت رفع آنها می توان شاهد اثری ماندگار و برجسته در حوزه روش شناسی علوم سیاسی بود. این کاستی ها یا نقاط ضعف در بند آتی بیان می شود.
23. کاستی های کتاباز نظر شکلی، حجم کتاب باعث بهره گیری از قلم ریزی شده است که موجبات خستگی دیدگان را فراهم می سازد. علاوه بر این، که جلد شومیز و معمولی و شیرازه ضعیف کتاب، توان و استحکام لازم برای یک کتاب ششصد صفحه ای را ندارد. تناسب شکلی میان صفحات فصل ها نیز رعایت نشده است. مهم تر از عناصر شکلی، برخی کاستی های محتوایی و ایرادات علمی بر کیفیت کتاب خدشه وارد ساخته است. برخی از این اشکالات را در موارد زیر می توان برشمرد.
نخستین مورد، عدم توجه به پیشینه تاریخی بحث روش شناسی در علوم انسانی به طور کلی و علوم اجتماعی و علوم سیاسی، به طور خاص است. در واقع، نویسنده در فصل نخست یا در مقدمه کتاب از گردآوری و ارایه مختصر ادبیات موضوع در جهان و ایران عفلت ورزیده است. در حالی که این موضوع می تواند در طرح بحث مقدماتی و آمادگی ورود به مباحث اصلی نقش مهمی ایفا کند.
دومین کاستی کتاب، عدم اتخاذ یک رویکرد انتقادی نسبت به آثار پیشین در حوزه روش شناسی در ایران است. در واقع، این کاستی نتیجه منطقی بی توجهی به ادبیات موضوع است. نویسنده می توانست با مرور کوتاه ادبیات موضوع روش شناسی در علوم سیاسی ایران، گذری انتقادی بر آثار این حوزه نیز داشته باشد و نقاط قوت و ضعف و برجستگی ها و کاستی های این آثار را برشمارد و ضرورت و اهمیت اثر خویش را در مقایسه با آن آشکارا تبیین کند و بدین سان اهمیت موضوع را به اثبات رساند.
کاستی محتوایی دیگر کتاب، عدم رویکرد انتقادی نسبت به طبقه بندی های پیشین و رایج در حوزه علوم سیاسی به طورکلی و حوزه مطالعات سیاسی در ایران به طور ویژه است. در واقع و به عبارت بهتر، نویسنده شأن نزول و شاخص های برتری طبقه بندی حاضر را در مقایسه با سایر طبقه بندی های موجود و رایج بدیهی انگاشته و درصدد اثبات و تبیین آن برنیامده است. به گونه ای که در مقدمه گفته است: «دیدگاه کثرت گرایانه حاکم بر نوشتار حاضر به شکلی نقد دیگر طبقه بندی ها محسوب می شود. این کتاب پس از طرح کلیاتی درباره روش و روش شناسی، مباحث روش شناسانه خود را از اثبات گرایی و کارکردگرایی شروع می کند، سپس به نقد آنها در قالب روش های تفهمی و پسامدرن می نشیند. این دوگانگی در روش ها به خارج شدن یک رقیب از صحنه ختم نمی شود؛ بلکه همواره کارآمدی ها و کاستی های یک روش با نقاط قوت و محدودیت های دیگر روش ها مقایسه می شود. طبقه بندی روش ها در کتاب حاضر بر یکانگی یا تعدد روش های علوم طبیعی و علوم انسانی بنا نهاده شده است.» (همان، 21)
در ادامه این ادعا، گذری کوتاه و مختصر آن هم در یک بند به رویکردهای روشی و طبقه بندی روش شناختی سه کتاب در حوزه روش شناسی داشته است که برای این مقصود کافی و وافی به نظر نمی رسد. زیرا اثبات امتیازات و برتری یک طبقه بندی علمی و روش شناختی، نیازمند نقد و بررسی کامل و تطبیقی سایر طبقه بندی های مدعی است. در غیر این صورت، طبقه بندی حاضر یک طبقه بندی دیگر در میان دیگر طبقه بندی ها تلقی می شود و نه بیشتر!
چهارمین کاستی محتوایی کتاب، در کم توجهی به روش شناسی های بومی و اسلامی در تاریخ مطالعات سیاسی در ایران و جهان اسلام، خلاصه می شود؛ زیرا این پرسش اساسی برای خوانندگان وجود دارد که آیا در مطالعات سیاسی اسلامی و ایرانی، هیچ گونه روش مندی وجود نداشته است. برخی اندیشمندان اسلامی و ایرانی، همچون ابن خلدون، ابن رشد، خواجه نظام الملک، خواجه نصیرالدین طوسی، فارابی، ابن سینا، و.... از چه روشی در مطالعات فلسفی و سیاسی بهره می برده اند؟ آیا مطالعات آنان فاقد هرگونه روش و چهارچوب نظری بوده است؟ بدین سان، در این کتاب فقدان رویکرد تاریخی نسبت به روش شناسی های سنتی، مدرن و پسامدرن، در تاریخ مطالعات سیاسی اندیشمندان اسلامی و ایرانی، کاملاً احساس می شود. اتفاقاً چند سالی است که محققان سیاسی در ایران توجه خاصی به روش شناسی مطالعات سیاسی در ایران و جهان، مبذول داشته اند و در این راستا، آثار قابل توجهی را منتشر کرده اند. (ر.ک.به: فیرحی، 1381، 1382، 1386؛ و علیخانی و همکاران، 1386؛ و فصلنامه علوم سیاسی، 1383)
اتخاذ رویکرد کثرت گرایانه نسبت به روش های موجود در حوزه مطالعات سیاسی اگر چه نمی تواند نقطه ضعفی برای کتاب تلقی شود، اما به دلیل عدم تمایز دقیق میان روش های قابل اتکا در علوم انسانی و علوم سیاسی، به ویژه در تحقیقات سیاسی اسلام که هرگونه نسبی گرایی را رد می کند؛ باعث ابهاماتی شده و کتاب را در دامن نسبی گرایی انداخته است. در واقع، به نظر می رسد، کتاب با قبول رویکرد تکثرگرایانه در حوزه روش شناختی، مروج نسبی گرایی است. در حالی که ذات حقیقت گرایانه مطالعات سیاسی اسلام هیچ گونه نسبی گرایی را برنمی تابد و در این میان، تفاوتی میان نسبی گرایی مطلق و نسبی گرایی نسبی قایل نیست. مگرآن که سخن پایانی کتاب را ملاک ارزیابی قرار دهیم که «کثرت گرایی روشی حاکم براین کتاب، به این معنا است که نه روش های اثباتی و کمّی از کارآمدی مطلقی برخوردارند، و نه روش های تفهمّی و پسامدرن. هریک از روش ها ]...[، از کارآمدی نسبی برخوردارند». (همان، 587)
بدین سان، خوانندگان و علاقه مندان دچار حیرت نظری می شوند و درگرداب هرج و مرج روش شناختی گرفتار می آیند. زیرا نویسنده نتوانسته است، روش یا روش های مورد اعتماد و قابل اتکایی به آنان پیشنهاد کند که بر مسیر تحقیق آنان پرتو افکند و آنها را به سرمنزل مقصود پژوهش برساند. بنابراین، همواره در عرشه کشتی کثرت گرایی روش شناختی، همنشین و همسفر تردید و نسبی گرایی خواهند بود و به ساحل یقین معرفت شناختی نخواهند رسید. از این رو، باید چاره ای اندیشید و با قطع و یقین، روش های قابل اعتماد و معتبر را به آنان معرفی کرد؛ کاری که در این کتاب صورت نگرفته است.
ششمین ویژگی منفی کتاب، عدم معادل سازی یا معادل سازی های ثقیل برای برخی واژگان تخصصی و بهره گیری از برخی مفاهیم و اصطلاحات نامأنوس که این نکته بر روانی و رسایی متن خدشه وارد ساخته است. از این رو، متن، نیازمند ویراستاری دوباره به منظور روان و گویا ساختن جملات و این مفاهیم مبهم است. نمونه این واژگان را در جای جای مطالب کتاب می توان دید که برخی از آنان به ترتیب زیر معرفی می گردند: متافیزیک و کوانتم (ص 50)، تفکر نومینالیستی و نومینالیسم نقاد(ص 51)، رویکرد تاریخی یا مضمون گرا (بافتمند) (ص 75)، کاپیتالیسم (صص 100و422)، انداموش انگاران(ص 102)، متافیزیک مابعدالطبیعه متعالیه (ص 148)، اسکولاستیسیم (ص 157)، همپایانی (ص 207)، سیبرنتیک و سمانتیک (ص 214)، جاستی (به عنوان معادل واژه «دازین») (ص239)، خشمارنج (ص 225)، اپوخه و فنومنولوژی (ص 295)، انتولوژیک (ص 295)، فقه اللغه (صص 319 و 342)، سمیولوژی و سمیوتیک (ص 423)، پراگماتیک (ص 447)، تراث (ص 593) و....
بدین ترتیب به نظر می رسد، به رغم معادل سازی های مناسب و دقیق و گویایی که برای برخی اصطلاحات صورت گرفته است، نویسنده از تعریف برخی دیگر از واژگان طفره رفته و از لفظ فارسی آنان بهره برده است یا این که معادل های ثقیل و ناگویایی را به کاربرده که نه تنها وافی به مقصود نبوده، بلکه بر ابهام متن افزوده است. علاوه برآن در برخی موارد نویسنده از عین واژه لاتین یا عربی در خلال جملات بهره برده است تا منظور دقیق خویش را برساند. در این میان، خواننده شاهد ناهماهنگی غریبی است، زیرا نویسنده در بیشتر موارد از عین واژه های لاتین (مانند ص ص 28، 61، 82، 118، 121، 220 و...) بهره برده است. در حالی که در موارد دیگر (مانند ص ص 31- 33، 40، 65و....)از عین واژه با استفاده حروف فارسی استفاده کرده است. در این راستا، یک مورد بسیار جالب است. زیرا نویسنده در ص 36 واژه «سرمشق» را به عنوان معادل فارسی واژه انگلیسی «پارادایم» معرفی کرده است. در حالی که در ادامه مباحث، واژه «پارادایم» را به کار برده است. بنابراین، ناهماهنگی عجیبی در حوزه معادل سازی واژگان تخصصی مشاهده می شود که می توان با ویراستاری دقیق فنی و ادبی آن را برطرف ساخت.
کاستی دیگر همانا عدم رعایت نکات روشی در ارجاعات و استنادات (زیرنویس) و هنگام تنظیم کتابنامه یا فهرست منابع و مأخذ کتاب است. نخست این که برخی اشکالات و ایرادات روش شناختی در استنادات و ارجاعات (پانویس) کتاب مشاهده می شود. در ص21 سال نشر منبع شماره 1 ذکر نشده است و شماره ص ص دو منبع دیگر فراموش گشته است. این نکته درباره منبع شماره 1 ص 34، منبع شماره 2 ص 45، منبع شماره 1 ص 54، منبع شماره 1 ص 56، منبع شماره 4 ص 68، منبع شماره 3 ص 78، منبع شماره 1 ص 97، منبع شماره 13و14 ص 102 و... صدق می کند.
در شیوه تنظیم کتابنامه یا فهرست منابع و ماخذ، کتاب اشکالات روشی اساسی مشاهده می شود:
نخست اینکه منابع فارسی و عربی در کنارهم ردیف شده و از همدیگر تفکیک و متمایز نشده اند. دوم اینکه در تنظیم منابع فارسی، کتاب ها و مقالات درکنار هم ردیف شده و جداگانه دسته بندی نشده اند. سوم اینکه فهرست مشخصات کتاب شناختی پایان نامه های مورد استناد در هنگام نگارش مطالب کتاب، در میان فهرست سایر منابع فارسی کتابنامه گنجانده نشده اند. به طور دقیق، مطالب ص ص 542- 578 با عنوان کاربرد تحلیل گفتمان در علوم سیاسی، بر اساس مطالب چندین پایان نامه کارشناسی ارشد و دکتری فراهم آمده اند؛ اما منابع مورد استفاده نویسنده در میان فهرست منابع پایانی وجود ندارند. علاوه براین، بر اساس عرف روش شناختی مرسوم و به منظور تسهیل دریافتن و تطبیق منابع مورد استفاده در فهرست کتابنامه، سال نشر آثار، پس از نام خانوادگی و نام نویسنده ذکر می شود که در فهرست کتابنامه حاضر در پایان مشخصات هرکتاب و مقاله ذکر شده است.
مهم ترین کاستی اثر حاضر، ناتوانی در ارائه سنتزی بومی در حوزه روش شناسی علوم انسانی و به ویژه علوم سیاسی در ایران می باشد. زیرا خواننده پس از پشت سرنهادن مباحث توصیفی و تحلیلی درباره روش های کلاسیک، مدرن و پسامدرن، مشتاق مواجهه با روش شناسی های بومی است که توانایی لازم و کافی در تحلیل و تبیین مسایل سیاسی و اجتماعی تاریخی و معاصر ایران و منطقه و جهان اسلام را داشته باشد. لکن کتاب پس از معرفی روش شناسی های رایج غربی، صرفاً بهره گیری از برخی روش شناسی پسا مدرن در پژوهش های اسلامی و ایرانی را توصیه می کند و توانایی معرفی یک نظریه بومی را ندارد.
به طورکلی، در پایان این مقاله انتقادی می توان اشعار داشت که نقاط قوت و برجستگی های کتاب بیش از آن است که برخی کاستی های محتوایی و روشی مورد اشاره بر اعتبار علمی و کیفیت محتوایی و مطلوبیت شکلی آن خدشه اساسی وارد سازد. بنابراین، غرض اصلی از یادآوری این کاستی ها و نکات منفی صرفاٌ در راستای بهبود کیفیت محتوایی و مطلوبیت شکلی اثر در چاپ های احتمالی آینده است. علاوه براین که ضمن معرفی یک اثر تازه و قابل توجه به علاقه مندان، آنان را با ابعاد گوناگون شکلی و محتوایی مثبت و منفی کتاب آشنا می سازد. در واقع، هدف اساسی این مقاله منتقدانه، تنها کمک به اعتلای مباحث روش شناختی و نظریه پردازی های روشی در حوزه علوم سیاسی است که امید است گامی مؤثر در این مسیر تلقی شود.
4. جمع بندی و نتیجه گیریاین مقاله، ضمن معرفی کلی مطالب مقدمه، هفت فصل و جمع بندی پایانی کتاب روش شناسی علوم سیاسی، درصدد بررسی و نقد شکلی و محتوایی آن برآمد. بر اساس این رویکرد نقادانه، این نتیجه اساسی حاصل شد که اثر مذکور از حیث شکلی و محتوایی از نقاط قوت و برجستگی های عمده ای برخوردار است: طرح بحث مقدماتی، بهره گیری از ابزارهای علمی، نظیر جدول، نمودار و مطالعات تطبیقی برای تفهیم بهتر مطالب، گستره و کفایت منابع، رویکرد کثرت گرایانه و دایرة المعارفی و گردآوری داده های لازم روش شناختی، رویکرد انتقادی نسبت به مسائل و مفاهیم روشی در حوزه علوم سیاسی ایران، رویکرد تحلیلی و تبیینی در معرفی و بررسی نظریه های روش شناختی، بهره گیری از اصطلاحات تخصصی گسترده و برخی معادل سازی های قابل قبول، و بالاخره جذابیت و تازگی موضوع کتاب، از جمله این ویژگی های مثبت به شمار می روند. درکنار این برجستگی ها، برخی کاستی ها نیز احساس می شود که پرکردن خلا آنها در چاپ های بعدی بر اعتبار علمی و کیفیت و مطلوبیت اثر خواهد افزود.
قلم ریز، جلد ساده و شیرازه ضعیف کتاب، بی توجهی به پیشینه تاریخی مباحث روش شناسی علوم سیاسی (و به طور دقیق علوم انسانی)، عدم تبارشناسی نظریه های روش شناختی در حوزه علم به طورکلی و علوم انسانی و علوم سیاسی به طور خاص، غفلت از ادبیات موضوع و آثار پیشین در زبان فارسی و عدم رویکرد انتقادی نسبت به آثار روش شناختی موجود، عدم رویکرد انتقادی نسبت به طبقه بندی های رایج و مرسوم روش شناختی در ایران و جهان، کم توجهی به نظریه های روش شناسانه بومی و اسلامی در سپهر تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران و اسلام، نادیده انگاشتن روش شناسی اندیشمندان اسلامی، ترویج نسبی گرایی روشی و حیرت نظری و ارائه نکردن روش های معتبر و قابل اتکا در مطالعات سیاسی اسلامی که این امر ناشی از رویکرد کثرت گرایانه نظری کتاب است. عدم معادل سازی یا معادل سازی های ثقیل و نامأنوس برای پاره ای از واژگان تخصصی که این امر باعث پاره ای بدفهمی ها و ابهام و نارسایی در متن می شود که البته با یک ویراستاری تخصصی، فنی و ادبی قابل رفع است. ناهماهنگی و بی توجهی به نکات روشی در پاره ای از ارجاعات و استنادات و پاورقی ها، شیوه و تنظیم فهرست منابع و ماخذ یا کتابنامه در شمار ایرادات اساسی موجود قرار می گیرند که انتظار اصلاح و بهبود کیفیت شکلی و محتوایی آن در آینده می رود. مهم تر از همه، کتاب در تبیین چگونگی گذار علوم سیاسی از سیطره گفتمان های روش شناختی پوزیتیویستی به گفتمان های روش بومی و اسلامی ناتوان بوده است. در واقع، بعد توصیفی کتاب بر سایر ابعاد آن غلبه کرده است و انتظار آن می رود که رویکرد نوینی در آفرینش نظریه های روش شناختی بومی، که توانایی تحلیل و تبیین مسایل سیاسی و اجتماعی ایران را داشته باشد، در افق آثار این چنینی پدیدار شود.
در پایان مقاله، پیشنهاد می شود که نویسنده محترم کتاب و ناشر ارجمند این اثر، با سعه صدر علمی درصدد بازنگری کتاب برآیند و به ویژه با التفات به روش شناسی های بومی، که نیاز مبرم جامعه علمی کشور در حوزه علوم انسانی و به طور خاص رشته علوم سیاسی تلقی می شود، در راستای تکمیل مطالب و مباحث کتاب و بهبود کیفیت شکلی و محتوایی آن بکوشند.
پی نوشت1. دکترای علوم سیاسی
کتابنامه
پوپر، کارل ریموند. 1370، منطق اکتشاف علمی، ترجمه احمد آرام، تهران:
سروش.
. 1372، واقعگرایی و هدف علم، ترجمه احمد آرام، تهران:
سروش.
حقیقت، سید صادق. 1385، روش شناسی علوم سیاسی، قم: مؤسسه انتشارات
دانشگاه مفید.
علیخانی، علی اکبر و همکاران. 1386، روش شناسی در مطالعات سیاسی اسلام،
تهران: دانشگاه امام صادق(ع).
فیرحی، داود. 1381، قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام (دوره میانه)، چاپ دوم،
تهران: نشر نی.
. 1382، نظام سیاسی و دولت در اسلام، تهران: سمت و قم: مؤسسه
آموزش عالی باقرالعلوم(ع).
. . 1386، تاریخ تحول دولت در اسلام، قم: دانشگاه مفید.
فصلنامه علوم سیاسی، ویژه روش شناسی، سال هفتم، شماره 28، زمستان 1383.
نویسنده: دکترعباس خلجی
در نزد منطق دانان، فکر یا اندیشه، حاصل دو حرکتِ تعریف شده است:
حرکت از مجهول مطلوب به سوی معلومات و از معلومات به سوی
مجهول مطلوب، برای روشن ساختن مجهول.(1) مرحوم مظفر با دقتی
بیشتر، فکر را چنین تعریف کرده است: «اجراء عملیة عقلیة فی المعلومات الحاضرة لأجل الوصول إلی
المطلوب»؛(2) انجام عملیات عقلی در معلومات حاضر در ذهن، برای
دستیابی به مطلوب. وی در این عملیات عقلی، پنج مرحله را از هم تفکیک کرده است: 1. روبرو شدن با مشکل که همان مجهول است. 2. شناخت نوع مشکل، چرا که گاهی با مشکلی روبرو هستیم که از نوع
آن آگاهی نداریم. 3. حرکت عقل مرحله اول، از مشکل به معلوماتی که نزدش آموخته
است. 4. حرکت عقل مرحله دوم میان معلومات، برای بررسی آنها تا آنچه را
برای مشکل مناسب است، گرد آوری کرده، در جهت حل آن مشکل به
سامان آورد.(3) 5. حرکت عقل مرحله سوم از معلومات گردآوری شده، از آنچه نزد او
است، به سوی مطلوب. این تعریف از فکر، تنها ویژه تحصیل نظریات به اصطلاح
منطق دانان است و شامل همه اقسام اندیشه نمی شود. در حقیقت، سه
قسم اندیشه وجود دارد: 1. اندیشه برای کسب بدیهیات. 2. اندیشه برای کسب نظریات. 3. اندیشه برای جعل اعتباریات. اندیشه برای کسب بدیهیات، به جهت تقدم معرفت شناختی اش، بر
اندیشه برای کسب نظریات، آشکارا مهم تر است. بدیهیات، به خودی
خود در ذهن حاضر نیستند و کسب آنها به تأمل و تعمق عقلی نیاز دارد؛
اما در این عمل عقلی، عقل نه به معلومات قبلی خود، بلکه به خود
واقعیت توجه می کند و بی واسطه درباره خود واقعیت می اندیشد و از آن
تصور یا تصدیق را انتزاع می کند.(4) قسم سوم اندیشه، اندیشه برای جعل اعتباریات، در حیات بشری، به
ویژه حیات اجتماعی بشری اهمیت عملی بسیار زیادی دارد و بر خلاف
دو قسم پیشین اندیشه، اندیشمند در پی کشف واقعیت نیست، بلکه به
جعل اعتباریات لازم برای حیات اجتماعی اش می پردازد. اعتبار دو قسم است: ادبی و قانونی. اعتبار ادبی برای تأثیر در
احساسات فرد یا جامعه است و با ذوق و امور نفسانی انسان پیوند دارد؛
ولی اعتبار قانونی، برای مصلحت فردی یا اجتماعی ساخته می شود و با
جنبه رفتاری فرد یا جامعه پیوند دارد، پس هدف اعتبار قانونی، هدایت
فرد یا جامعه به سوی تحقق مصلحت یا دور کردن از مفسده است.
همچنین اعتبار ادبی در خارج تحقق نمی یابد، بلکه اثر روانی یا
فرهنگی آن محقق می شود و در آن مراد استعمالی با مراد جدی مطابقت
ندارد، در حالی که خودِ اعتبار قانونی در خارج محقق می شود و در آن مراد
استعمالی با مراد جدی یکسان است. از آنجا که اعتبارات سیاسی از قسم
اعتبارات قانونی اند؛ ما توجه خود را به اندیشه برای جعل این قسم از
اعتبار معطوف می کنیم. در این قسم اندیشه، برای اعتبارات پایه،
مراحل زیر قابل تشخیص است: 1. مواجهه با مشکل که همان نیاز است. 2. شناخت نوع نیاز (منشأ اعتبار)؛ در غیر این صورت نمی توان
دریافت، چه چیزی برآورنده نیاز است. 3. انتخاب هدف حل مشکل(5)؛ در غیر این صورت نیز نمی توان
دریافت، چه چیزی برآورنده نیاز است. 4. حرکت عقلی در میان حقایق برای انتخاب مبدأ اعتبار؛ مبدأ اعتبار
امری واقعی است و ویژگی ها و آثاری دارد که ابداع امری با آثار شبیه به
آن، اما دارای ماهیتی متناسب با نوع نیاز، نیاز را در جهت هدف مورد
نظر برمی آورد. 5. تخیل یک فرد مجازی برای مبدأ اعتبار هم هویت با نوع نیاز. 6. انتزاع مفهوم از اسناد یاد شده. اندیشه برای اعتباراتِ فرعی، شیوه های مختلفی دارد: 1. توجه به آثار واقعی اعتبار و لغویت و سودمندی اعتبار. 2. استنتاج منطقی، زیرا استنتاج منطقی به قضایای حقیقی منحصر
نیست؛ هر چند این استنتاج منطقی در اصطلاح منطقیان، برهان
نباشد. 3. انتقال استدلال از خود اعتباریات به منشأ آنها.(6) هر یک از این شیوه های اندیشه در اعتباریات نیز مراحل ویژه خود را
دارد؛ اما در همه این اقسام دو مرحله اصلی وجود دارد: 1. توجه به حیات انسانی و اجتماعی و کشف نیازهای چنین حیاتی که
مطلوب اندیشمند به شمار می آیند. 2. یافتن اعتبارات لازم برای برآوردن این نیازها و جعل این اعتبارها. اندیشه سیاسی هر چه باشد، اندیشه ای درباره پدیده های سیاسی
است. پدیده سیاسی نیز هر چه باشد، در جامعه سیاسی تحقق می یابد.
بنابراین، نقطه آغاز بررسی چیستی اندیشه سیاسی، نظر به جامعه
سیاسی و شناخت چیستی آن است. انسان ها در کنار یکدیگر زندگی می کنند. در کنار یکدیگر زندگی کردن
جانداران به دو صورت تحقق یافته است: گله ای و اجتماعی. در زندگی
گله ای، افراد گروه در کنار یکدیگر زندگی می کنند؛ اما هر یک برای خود
می زیند و پایگاه و نقش برای افراد گله در حیات گله ای تعریف شده
نیست؛ اما در زندگی اجتماعی، روابطی میان افراد تعریف می شود و افراد
در اجتماع، دارای پایگاه و نقش های تعریف شده اند؛ به گونه ای که اگر در
اجرای این نقش ها، خلل یا سستی صورت بگیرد، جامعه دچار تنش
می شود و اگر خلل یا سستی از حد بگذرد، جامعه از هم می پاشد. در
حیات اجتماعی حیواناتی مانند زنبور یا مورچه، این نقش ها به گونه
غریزی تعریف شده اند؛ اما برای انسان چنین نقش هایی به صورت
غریزی تعریف نشده است و برای مثال، هیچ کس به نحو غریزی و
تکوین طبیعی پادشاه یا وزیر یا خیاط یا آشپز نیست. با اینکه انسان
بالطبع اجتماعی است؛ در همان حال دارای شعور و اراده فردی است و
این ویژگی موجب می شود که جامعه انسانی حاصل نظمی غریزی و
بدون انگیزه عقلانی نباشد و روابط اجتماعی در یک تعامل عقلانی
شکل بگیرند. این نکته سرچشمه پیدایش جامعه سیاسی است. محمد جواد لاریجانی در تعریف جامعه سیاسی می نویسد: در کنار یکدیگر بودنِ ما (تجمع)، دارای ویژگی های خاصی است:
دارای به هم وابستگی سازمان یافته است. برای مثال گروهی نظامی و
پلیس هستند و وظیفه مراقبت و حفظ نظم را بر عهده دارند تا جان و
مال دیگران مورد تعرض واقع نشود. در عوض این تلاش شبانه روزی،
افراد پلیس حقوق دریافت می کنند و این حقوق، مثلاً از جمع آوری
مالیات تهیه می شود. یعنی، من و تو و دیگری این حقوق را می پردازیم.
به همین ترتیب، در امر تهیه غذا، مسکن، دارو و نیازهای حیاتی دیگر،
همه به هم وابستگی داریم؛ از سوی دیگر، تجمعات در اندازه و در نوعِ
وابستگی و شدت و ضعف تفاوت دارند: مردم ده به شهرها و شهرها به
گونه ای به پایتخت متصل هستند. «تجمع کشور» تا حد زیادی خود کفا
است. حداقل در مدیریت چنین است. کشورها هم به هم وابستگی، اما از
نوع ویژه خود دارند. موضوع اصلی فلسفه سیاسی، این تجمع است (که آن را تجمع
سیاسی یا مدنی می نامیم)، یعنی زندگی در کنار یکدیگر، با به هم
وابستگی سازمان یافته.(7) به نظر می آید که این تعریف ناقص بوده و به قید اساسی سیاسی توجه
کافی نشده است. «زندگی در کنار یکدیگر، با به هم وابستگی سازمان
یافته» زندگی اجتماعی است و قید سیاسی، برای اشاره به ویژگی
بیشتری است. دکتر صدرا تعریفی از جامعه سیاسی می آورد که دچار این
نقص نیست: به جامعه انسانی که بنا به اعتباراتی موصوف به سیاسی شده، جامعه
سیاسی اطلاق می گردد.(8) این تعریف، اگرچه نقص پیشین را ندارد، اما مشخص نکرده است که
چه اعتباراتی جامعه انسانی را موصوف به سیاسی می کند. با توجه به
تعریف های مختلف از سیاست، دو مفهوم کلیدی را در تعریف سیاست
می توان تشخیص داد: قدرت و تدبیر؛ البته تحلیلی دقیق تر نشان
می دهد که این مفهوم کلیدی مفهوم عزت است.(9) از آنجا که جامعه
انسانی با یک تعامل عقلانی حاصل می شود، بدون عطف نظر به چنین
مقولاتی نه به وجود می آید و نه باقی می ماند. بنابراین، هر جامعه انسانی
با اراده و آگاهی افراد، معطوف به چنین اموری است و به همین اعتبار،
جامعه انسانی به سیاسی متصف می شود. پس جامعه سیاسی همان
جامعه انسانی است؛ اما به این اعتبار که با اراده و آگاهی افراد، معطوف به
عزت (یا قدرت یا تدبیر یا هر امری که مفهوم کلیدی سیاست به شمار
آید) است. به این ترتیب، می توان درک کرد که پدیده سیاسی چیست. پدیده
سیاسی هر امری است که در جامعه سیاسی از جهت سیاسی بودنش
پدید آید و چنین پدیدهای موضوع اندیشه سیاسی است. با توجه به تعریفی که از اندیشه شد، اندیشه سیاسی مجموعه آرای
سیاسی نیست، بلکه حرکت ذهنی یا علمی برای کسب این آرا است.
زمانی که از اندیشه سیاسیِ یک مکتب یا یک شخص سخن به میان
می آید، هر سه قسم اندیشه مدّ نظر است. بنابر این، اندیشه سیاسی
شامل سه مرحله اساسی زیر است: مواجهه با پدیده سیاسی مستلزم اخذ دیدگاه است. دیدگاه اندیشمند از
پاسخ او به چنین پرسش هایی حاصل می شود: اندیشمند چه پدیده ای را سیاسی می داند؟ اندیشمند چه ارزشی برای سیاست، به نحو کلی، قائل است؟ چه ارزشی برای پدیده سیاسیِ موضوع اندیشه اش قایل است؟ هدف او از پرسش سیاسی و اندیشه در پدیده های سیاسی چیست؟ تعیین نوع مطلوب ها، مستلزم داشتن یک مدل مفهومی از پدیده های
سیاسی است؛ اعم از اینکه مطلوب مجهولی باشد که باید کشف شود یا
نیازی باشد که باید برآورده شود. پدیده های مرکب با مجموعه ای از
مفاهیم مرتبط با هم درک می شوند. مجموعه مفاهیم مرتبط با هم که از
یک پدیده مرکب، تصویری در ذهن درست می کند، مدل مفهومی است.
مدل مفهومی زمینه اندیشه است، زیرا موضوعات مربوط به حیات
انسانی به وسیله چنین مدلی قابل تعریف است و با تعریف این
موضوعات، موضوع برای نظریه تعریف می شود؛ برای مثال در نظام
سیاست اسلامی مفاهیمی چون حکم الله، حکم جاهلیت، ولایت الله،
ولایت طاغوت، عدالت، ظلم، موءمن، کافر، منافق، جهاد، اصلاح، فساد،
عزت و ذلت در مدل های مفهومی به کار می روند. مدل های مفهومی به اعتبار حقیقی یا اعتباری بودن موضوع، دو
قسم اند. مدل های حقیقی مدل هایی اند که موضوع آنها امور حقیقی
است. مدلهای حقیقی از مفاهیم وجودی و ماهوی تشکیل می شود؛
مانند مدل مفهومی جغرافیای سیاسی. مدل های اعتباری مدل هایی اند
که موضوع آنها امور اعتباری است. مدل های اعتباری را می توان از
ماهیات مخترعه و احکام (احکام به اصطلاح فقهی و حقوقی و
محمولات اخلاقی اعتباری) می توان تشکیل داد؛ مانند مدل مفهومی
فقیهان برای موءمن که از چنین مفاهیمی شکل گرفته است: حرّ (آزاد)،
عبد، اسیر، مقروض، زن، مرد، ساکن دار الاسلام، ساکن دار الکفر،
محارب، عادل، و مانند این موارد. کافر نیز با مدلی مفهومی شناخته
می شود که از کتب فقه می توان مفاهیم آن را استقصا کرد. مدل مفهومی
فقیهان از چنین مفاهیمی بهره می گیرد: دار الاسلام، دار الکفر، دار
الحرب، دار الذمه، دار العهد، دار الامان، دار الهدنه و دار الهجره. این مدل مفهومی آشکارا با مدل مفهومی یک لیبرال غربی
برای انسان سیاسی یا جغرافیای سیاسی متفاوت است و این نشانگر
تفاوت اندیشه سیاسی این دو است. یک فقیه، مطلوب خود را ذیل یکی
از این مفاهیم تعیین نوع می کند و یک لیبرال در ذیل مفاهیمی دیگر و
یک مارکسیست در ذیل مفاهیمی دیگر. اگر مشکل اندیشمند سیاسی پرسشی برای کشف یک واقعیت
سیاسی باشد، دو نکته در نحوه یافتن پاسخ اهمیت اساسی دارند: - منابع معرفتی اندیشمند. - روش اندیشمند در بهره گیری از منابع معرفتی. اگر مشکل اندیشمند سیاسی، نیازی در حیات سیاسی اجتماعی باشد،
باید برآورده شود؛ در این صورت اموری که در نحوه یافتن پاسخ موءثرند،
عبارت است بود از: - جهان بینی اندیشمند (برای تعیین مبدأ اعتبار). - منابع معرفتی اندیشمند. - روش اندیشمند برای بهره گیری از منابع معرفتی. - هدف اندیشمند از برآوردن نیاز. 1. اللیالی المنتظمة فی علم المنطق (شرح منطق منظومه)، ملا هادی
سبزواری، ص8، چاپ سنگی (کتابت 1318). 2. المنطق، محمد رضا مظفر، ص18، اسماعیلیان، 1377، چاپ اول. 3. از حیث روان شناختی اندیشه می تواند شامل حرکت های ذهنی
باشد. اما اگر به جامعه شناسی علم توجه داشته باشیم، خواهیم دید که در
عمل، حرکت اول و دوم تنها حیث ذهنی ندارند. یک پرسش گر تنها به
محتویات ذهنی خود مراجعه نمی کند و تنها به دسته بندی آنها برای
یافتن معلومات مناسب با مجهول نمی پردازد، بلکه به آنچه در جامعه
علمی یافت شده، مراجعه می کند و با دسته بندی آنها معلومات مناسب
با مجهول خود را ردیابی می کند تا بدان دست یابد و سپس حرکت سوم
را که فقط حیث ذهنی دارد، انجام می دهد. بنابر این، بهتر است با توسعه
در این تعریف، دو حرکت اول را به حرکت علمی در جامعه علمی نیز
تعمیم دهیم. این نکته، به نحو اولی، شامل اندیشه برای جعل اعتباریات
نیز می شود. 4. به نظر می رسد که آقای عبدالکریمی آنجا که از تفکر غیر مفهومی
سخن می گوید، منظورش همین نکته باشد و البته در غیر این صورت،
سخن ایشان مبهم بوده و به روشنگری نیاز دارد. ر. ک: تفکر و سیاست،
بیژن عبدالکریمی، ص8 و ص20-18، انتشارات علمی و فرهنگی،
1376، چاپ اول. 5. هدف حل مشکل غیر از رفع نیاز است و معناداری رفع نیاز را تأمین
می کند. برای نمونه امنیت یک نیاز اجتماعی سیاسی است که باید
برآورده شود. اما ایجاد امنیت باید به حصول چه وضعیتی بینجامد؟
منظور از هدف حل مشکل چنین امری است. 6. لاریجانی، صادق، معرفت دینی، ص230، مرکز ترجمه و نشر کتاب،
1370، چاپ اول. 7. رساله ای در موضوع و روش فلسفه سیاسی، محمد جواد لاریجانی،
ص43، سروش، 1380، چاپ اول. 8. فلسفه سیاست، علیرضا صدرا، قسمت دوم، ص357، پایان نامه،
دانشگاه تربیت مدرس. 9. به نظر نگارنده، مفهوم اساسی سیاست مفهوم عزت است، نه قدرت
و نه تدبیر. قرار دادن این دو مفهوم در محور سیاست از آنجا نشأت
می گیرد که سیاست عمل حاکمان دانسته می شود؛ نه عمل جمعی جامعه
سیاسی. در حالی که همه جامعه سیاسی نیاز به سیاست را احساس
می کنند و همه با هم بدان اقدام می کنند. قدرت و تدبیر نیز از لوازم عملی
عزت اند و از این جهت، هر جامعه سیاسی ناچار است به آن توجه کند. بر
این اساس سیاست عبارت است از تلاش و مبارزه برای کسب، حفظ و
توسعه سطحی و عمقی عزت در جامعه.موضوع اندیشه سیاسی
مراحل اندیشه سیاسی
مرحله اول: نحوه مواجهه با پدیده سیاسی.
مرحله دوم: تعیین نوع مطلوب ها در مواجهه با پدیده سیاسی
مرحله سوم: نحوهی یافتن پاسخها به مطلوبهای سیاسی
پی نوشت ها:
در زبان فارسی اصطلاحات "فلسفه سیاسی، فلسفه
سیاست، فلسفه علم سیاست و فلسفه علوم سیاسی" به درستی از هم تفکیک
نشده اند، و هر کس از به کار بردن آنها ممکن است معنای خاصی را اراده کند.
همان گونه که خواهیم دید، "فلسفه سیاسی" نزد لئواشتراوس2 آنتونی کوئینتن3 نیز دقیقا به یک معنا به کار نرفته است.
هدف این مقاله آن است که اصطلاحات چهار گانه فوق را از هم تفکیک نماید،
تفاوت فلسفه سیاسی از "نظریه سیاسی" و "اندیشه
سیاسی" را باز شناساند و نشان دهد که چه گونه هایی از فلسفه سیاسی
وجود دارند. در بحث گونه شناسی فلسفه سیاسی این سؤال به وجود می آید که
آیا نوعی از فلسفه سیاسی، می تواند "فلسفه سیاسی" هم
باشد یا خیر؟
1ـ1 چیستی فلسفه سیاسی
ابتدا فلسفه سیاسی را از زبان لئواشتراوس، فیلسوف سیاسی افلاطونی که به
فلسفه سیاسی قدیم و ضرورت احیای آن اعتقاد دارد، تعریف می کنیم:
"تمام اعمال سیاسی ذاتا جهتی به سوی معرفت به ماهیت خیر دارند.
اگر این جهت گیری به سوی معرفت به خیر تصحیح شود، و اگر انسانها هدف صریح
خود را کسب معرفت نسبت به زندگی خوب و جامعه خوب قرار دهند، فلسفه سیاسی
پدیدار می شود. در اصطلاح "فلسفه سیاسی"، کلمه
"فلسفه" بیانگر روش بحث از مقوله سیاسی است، هم به ریشه
مسأله توجه دارد. کلمه "سیاسی" هم بیانگر موضوع بحث است،
و هم کار ویژه این مشغله را نشان می دهد. فلسفه سیاسی شاخه ای از فلسفه
است که با زندگی سیاسی، یعنی زندگی غیر فلسفی و زندگی بشری، بیشترین نزدیکی
را دارد.4"
از دیدگاه اشتراوس، فلسفه کوششی برای نشاندن معرفت به کل، به جای گمان نسبت
به کل است، و بنابراین فلسفه سیاسی کوششی است برای نشاندن معرفت به ماهیت
امور سیاسی، به جای گمان درباره آنها. فلسفه سیاسی بر خلاف اندیشه سیاسی،
در زمانی خاص در تاریخ مکتوب ظهور کرد. به تعبیر دیگر می توان گفت فلسفه
سیاسی بخشی از فلسفه است که به تحلیل هستی شناسانه پدیده ها و موضوعات
سیاسی می پردازد. جورج ساباین نیز تمایز فلسفه سیاسی و علم سیاست را همان
تفاوت علم و فلسفه می داند.
تعریف رودی در کتاب مقدمه ای بر علوم سیاسی نیز با تعریف فوق قابل جمع است:
"هر عمل سیاسی، مستلزم ارزشهای سیاسی اساسی می باشد. پس بدیهی است
که اندیشمندان سیاسی از افلاطون تاکنون به ارزش هایی که مبنای جامعه خوب و
عادلانه اند، بیاندیشند. فلسفه سیاسی از جامعه خوب، عدالت و مسایلی از این
قبیل بحث می کند. علوم سیاسی زیر رشته های مختلفی دارد، و فلسفه سیاسی یکی
از زیر رشته های کمتر علمی آن است، و با استلزمات هنجاری و رفتاری نظام
سیاسی ـ راهی که دولت و جامعه "باید" سازمان داده شوند، و
شهروند "باید" رفتار کند ـ و همچنین ارزشهای اولیه
بشری، در ارتباط می باشد. اندیشمندان جدید سیاست هر چند می خواهند علومی
سیاسی را تا حد ممکن علمی تر کنند، اما این مسأله به معنای کم شدن ارزش
فلسفه سیاسی نیست."5
ظاهرا نزد رودی "علوم سیاسی" به معنای
"دانشهای6 سیاسی" است، و مجموعه ای از علوم هنجاری و غیر
هنجاری در زمینه سیاست را در بر می گیرد، و از علم سیاست به معنای تجربی
آن اعم می باشد. البته کاربرد رودی از "علوم سیاسی" به
عنوان رشته ای که در دانشگاهها تدریس می شود، به جاست؛ چون رشته علوم
سیاسی، شامل اندیشه سیاسی کلاسیک و مدرن، سیاست تطبیقی، نظریه سیاسی،
اقتصاد سیاسی و حتی روابط بین الملل می شود.7
حسین بشیریه نیز در تعریف خود از "فلسفه سیاسی"، به موضوعات آن نیز اشاره می کند:
"فلسفه سیاسی اغلب به شیوه های انتزاعی با غایات حکومت و ابزارهای
مناسب دستیابی به آنها و مآلاً با بهترین شکل حکومت سر و کار دارد.
موضوعات اصلی فلسفه سیاسی را مباحثی چون چگونگی . احراز حقیقت، عدالت،
مبانی خیر و صلاح عمومی، لوازم آزادی و برابری، استوار کردن زندگی سیاسی بر
اصول اخلاقی، دلیل و ضرورت وجود حکومت، دلایل اطاعت اتباع از قدرت و جز آن
تشکیل می دهد".8
از نظر هابرماس فلسفه سیاسی بخشی از فلسفه عملی است. فلسفه سیاسی کلاسیک
(ارسطویی) اخلاق و سیاست را در چارچوب اجتماعی سیاسی (Polis) قابل تحقق می
دانست. اما با سوژه گرایی مدرن دکارتی و ذره گرایی طبیعت انگارانه هابزی،
فرآیند جداسازی فلسفه اخلاق از اجتماعات آغاز شد، و هگل نتوانست از این
روند جلوگیری کند. با طرح نظریات کارکردگرایانه و سیستمی، حذف کامل عقل
عملی از عرصه اجتماعیات محقق شد و نهایتا در عصر پیش از نیچه اساسا هر گونه
اعتقادی به حجیت عقل در حیات انسانی مورد سؤال و نفی واقع شد.9 بر این
اساس می توان از سه پارادایم سنتی، مدرن و پسامدرن در فلسفه سیاسی سخن گفت.
هرچند تعاریف مختلفی از اصطلاحاتی همچون "فلسفه سیاسی" و
"اندیشه سیاسی" ارایه شده است، اما براساس تعاریف مشهور
اصطلاحات و واژگان ممکن است بتوان نسبت آنها را مشخص نمود. فرهنگ رجایی در
مقدمه خود بر کتاب فلسفه سیاسی چیست؟ تعریف بسیار اعمی از اندیشه سیاسی
(Political Thought) کرده، که بر آن اساس هر گونه تفکر حرفه ای و غیرحرفه
ای نسبت به سیاست را شامل می شود. طبق این تعریف، اگر شاعری نیز به شکل
پراکنده به سیاست پرداخته باشد، او دارای "اندیشه سیاسی"
خواهد بود. اگر قید "تفکر نظام مند" را به تعریف فوق
بیافزاییم، به تعریفی خاص تر می رسیم، چرا که فقط تفکرات نظام مند، منسجم و
حرفه ای راجع به سیاست را دربرمی گیرد.
بر این اساس نسبت بین "اندیشه سیاسی" و "فلسفه
سیاسی"، عموم و خصوص مطلق است؛ چرا که هر فلسفه سیاسی نوعی اندیشه
سیاسی تلقی می شود، ولی اندیشه سیاسی ممکن است شکل فلسفی نداشته باشد و در
قالب علم سیاست با گرایش تجربی ظاهر گردد. حسین بشیریه که از اندیشه سیاسی
معنایی اعم از اصطلاحات مشابه ارائه نمی کند، می گوید:
"اندیشه سیاسی گرچه ممکن است تا اندازه ای توصیفی یا تبیینی باشد،
لیکن اصولاً هنجاری است، یعنی با چگونگی سازمان دادن به زندگی سیاسی برحسب
اصول نظری یا اخلاقی ویژه ای سروکار دارد. اندیشه سیاسی اخلاقا دل نگران
وضعیت بشری است، و از این رو به ایدئولوژی سیاسی بسیار نزدیک تر است تا به
نظریه سیاسی.10"
همان گونه که گفته شد، اصطلاحات فوق گاه به جای هم نیز ممکن است به کار
روند. ظاهرا مقصود ساباین (و بهاءالدین پازارگاد) از عنوان کتاب تاریخ
فلسفه سیاسی11، تاریخ اندیشه سیاسی به معنای اعم است؛ چرا که تفکرات
غیرفلسفی و علمی نیز در این کتاب به چشم می خورد. شاهد این ادعا آن است که
خود وی می گوید:
"فلسفه سیاسی" را می توان به شرح زیر تلخیص نمود: تحلیل
انعکاس وقایع سیاسی و سیستمهای سیاسی، تحلیل عادات و هدفهای علمیات سیاسی،
تحلیل وسایل نیل به هدفها، تحلیل لوازم عملیات سیاسی و فرصت ها و موقعیت
های سیاسی، بحث در مقاصد سیاسی و الزامات سیاسی، بحث در مؤسسات اجتماعی و
روابط آنها با حکومت و با یکدیگر، بحث در مراقبت های (کنترلهای) دولتی و
فشارهای اخلاقی و بدنی (فیزیکی) (یعنی فشارهای محلی به قدرت نظامی پلیس)
موجود در هر جامعه12.
"نظریه سیاسی" هر چند معمولاً به وجه عملی اندیشه های
سیاسی اطلاق می شود ولی نزد اسپریگنز می تواند شکل فلسفی یا غیر فلسفی
داشته باشد. او می گوید: "نظریه سیاسی جستاری است برای فهم عناصر
تشکیل دهنده جامعه خوب. هدف نظریات سیاسی این است که جهان سیاست را برای ما
قابل فهم کنند. واقعیت این است که نظریات سیاسی بینش هایی ـ یعنی
تصویرهایی نمادین از یک کلیت نظام یافته ـ از سیاست را ارائه می
دهند."13
وی فلسفه "نظریه" سیاسی را در قالب چند بحران شناسایی می
کند: بحران ثبات "نظریه ماکیاولی در باب سامان سیاسی)، بحران
آمریت (نظریه هابز در لویاتان)، بحران مشروعیت (نظریه لاک در باب دولت
لیبرالی)، بحران رژیم کهن (اندیشمندان روشنگری)، بحران جامعه مدنی (برک)،
بحران نظام سرمایه داری (مارکس)، بحران برابری اخلاقی(روسو) و بحران عدالت
آتنی (افلاطون)."14
دایرة المعارف بلکول نیز می گوید:
"نظریه سیاسی عبارت است از عکس العمل نظام مند بر طبیعت و اهداف
حکومت، پرداختن و فهم نهادهای سیاسی و اینکه چگونه آنها باید تغییر کنند.
این فعالیت ذهنی از وقتی که بشر راجع به حکومت و نهادهای آن اندیشیده، وجود
داشته است قبل از دهه 1970، نظریه سیاسی عمدتا متون سیاسی از افالطون تا
مارکس راجع به فلسفه، علوم سیاسی و تاریخ را شامل می شد."15
بدین سبب است که رافائل: "نظریه سیاسی" را اعم از نظریه فلسفی و نظریه علمی می داند.16
بلوم نیز "نظریه سیاسی" را به معنای فوق به کار می برد.
نظریه سیاسی از دیدگاه او صیقل خورده تر، شفاف تر، با انسجام درونی بیشتر،
فاضلانه تر و دارای درجه ای از حقیقت اند. هدف "نظریه
سیاسی"، از دیدگاه او فهم سیاست به جامع ترین شیوه ممکن می
باشد.17 در زبان فارسی "نظریه سیاسی" گاه به معنای نظریه
پردازی سیاسی به کار می رود.18 در حالی ک کاربرد علمی و جدید این اصطلاح
مجموعه منسجمی است که در آن متغیرهای معینی تحت شرایط مشخصی در ارتباط
هستند و اثباتی و فارغ از گرایش های ایدئولوژیک و فلسفی و خالی از عنصر
تجویز می باشند. دیوید میلر نیز در
دایرة المعارف علوم اجتماعی نظریه سیاسی، را به سه قسم نظریه سیاسی
تجربی،19 نظریه سیاسی رسمی20 و نظریه سیاسی هنجاری21 تقسیم می کند22. نظریه
سیاسی به این معنا قسمی از اندیشه سیاسی به معنای اعم است و (بنابراین بین
آنها نسبت عموم و خصوص مطلق وجود دارد)، اما هم عرض (و در مقابل) فلسفه
سیاسی قرار می گیرد. به بیان دیگر اندیشه سیاسی شامل فلسفه سیاسی و نظریه
سیاسی می شود.
در این جا ذکر این نکته ضروری است که کلیه تعاریف فوق انواع مثالی23 هستند و
آنچه در عمل وجود دارد، همواره ترکیبی از آنها می باشد. فلسفه سیاسی و
نظریه سیاسی به شکل ناب وجود ندارد.24
2ـ1 فلسفه سیاسی و فلسفه علم سیاست25
قدما، دانش یا حکمت را به دو قسم نظری و عملی تقسیم می کردند، و سیاست را
قسمی از حکمت عملی قرار می دادند. آنها از فلسفه های مضاف سخن نمی گفتند، و
عنوانی به نام "فلسفه حکمت عملی" نداشتند. فلسفه علوم،
اعم است از فلسفه علومی که با ارزش ها سر و کار دارند.26 و فلسفه علوم
توصیفی (که اعم از علوم عقلی، تجربی، شهودی، تاریخی و نقلی است).
علومی که با ارزشها منطبق هستند، لااقل شامل چهار قسم می شوند: اخلاق، سیاست، زیبایی شناسی و فقه ادیان.
سیاست، همانند تاریخ و اخلاق یک واقعیت در جهان خارج دارد، و همان گونه که
علم تاریخ و اخلاق به عنوان علوم درجه اول بر اساس آن واقعیت خارجی ایجاد
شده اند. برای سیاست نیز علم خاصی وجود دارد. هر علمی که موضوعش واقعیت
(Fact) باشد درجه اول است، و هر علمی که موضوعش رشته علمی (دیسیپلین) باشد،
درجه دوم می باشد. موضوع شیمی، مواد است؛ بنابراین درجه اول می باشد. به
همین میزان علم تاریخ و علم اخلاق و سیاست نیز درجه اول هستند. فلسفه مضاف
همیشه درجه دوم نیست. فلسفه دین، فلسفه نظری تاریخ و فلسفه نفس درجه اولند،
چرا که مثلاً رشته علمی (دیسیپلینی) به نام دین وجود ندارد. سیاست
Politics، و علوم مربوط به سیاست را Political science یا علوم سیاسی می
گویند. Science اسم جمع است، که البته می تواند جمع بسته شود و واژه
Politicsحداقل سه کاربرد دارد: یکی سیاست، دوم سیاست روزمره و سوم به معنای
خط مشی. وقتی می گویند: "او اهل سیاست است" معنای دوم، و
وقتی می گویند "سیاست ایران در مسأله صلح اعراب و
اسراییل"، معنای سوم را اراده می کنند. واژه تاریخ (History) نیز
مشترک لفظی است. وقتی می گوییم در "تاریخ بشر دو جنگ جهانی اتفاق
افتاده است"، به "واقعیت تاریخ" نظر داریم ؛
اما وقتی می گوییم "در تاریخ از فلان سلسله و واقعه بحث می
شود"، مقصود "عمل تاریخ" است. علم اخلاق را
Morals یا Moralityمی گویند. تا اینجا راجع به دو ستون اول از جدول زیر بحث
کردیم:
| واقعیت | علم (درجه اول) | علم (درجه اول) | علم (درجه دوم)
تاریخ علم تاریخ فلسفه(نظری)تاریخ فلسفه علم تاریخ
اخلاق علم اخلاق فلسفه اخلاق فلسفه علم اخلاق
سیاست علم سیاست فلسفه سیاسی فلسفه علم سیاست
در ارتباط با تاریخ، سیاست و مانند آنها، علوم درجه اول و دومی (ستون سوم و
چهارم) نیز وجود دارند. فلسفه تاریخ، فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی درجه اول،
و فلسفه علوم آنها درجه دومند. علم تاریخ و فلسفه تاریخ هر دو درجه اولند،
اما قضایای علمی تاریخ، شخصیه؛ ولی قضایای فلسفه تاریخ کلی است. اگر در
علم تاریخ از "واقعه" انقلاب مشروطه بحث می شود، در
فلسفه تاریخ از سیر تاریخ به سمت کمال یا زوال و قواعد حاکم بر آن، سخن به
میان می آید.
همان طور که دیده می شود هر چند فلسفه تاریخ، فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی در
یک ستون قرار دارند ؛ اما دو مورد اول بدون "یا"ی نسبت
(فلسفه تاریخ و فلسفه اخلاق) و مورد آخر با "یا" ی نسبت
(فلسفه سیاسی) به کار می رود. علت این امر را احتمالاً باید در ترجمه فارسی
این لغات جستجو نمود. ازآنجا که Political Philosophy به صورت صفت و موصوف
به کار رفته، در زبان فارسی به "فلسفه سیاسی" ترجمه شده
است، نه "فلسفه سیاست".27
فلسفه علم سیاست همانند فلسفه هر علم دیگری، درجه دوم است؛ چرا که فلسفه هر
علمی (و از آن جمله فلسفه علم سیاست)، رشته علمی (دیسیپلین) است. در فلسفه
هر علمی از سه دسته مباحث سخن به میان می آید:
الف ـ پیش فرضها (یا مبادی تصوری و تصدیقی که قدما آن را در مقدمه علم جای می دادند).
ب ـ متدلوژی (به معنای روش نه روش شناسی).
ج ـ تاریخ تطور آن علم (قبلاً تاریخ هر علمی در خود آن علم بحث می شد، ولی
الان به دلیل رشد و توسعه آن بحث، بخشی از فلسفه آن علم محسوب می شود).
بنابراین در فلسفه علمی سیاست، از پیش فرضها (مبادی تصوری و تصدیقی)، متدلوژی (روش) و تاریخ تطور علم سیاست بحث می شود.
اوکانر نیز در کتاب مقدمه ای بر نظریه شناخت28 می گوید: "فلسفه هر
علمی از دو دسته مسایل بحث می کند: معرفت شناسی آن دانش و روش شناسی آن.
معرفت شناسی یا نظریه دانش از راههای متعدد به ارزیابی دانش می پردازد:
تهیه گزارش جامع درباره ماهیت دانش، تمرکز بر منابع دانش از مجرای تحقیق در
ماهیت و شیوه های کسب دانش، و قلمرو دانش، ملاک و معیارهای دانش در مقابل
هجوم شکاکیت." دایرة المعارف علوم اجتماعی نیز فلسفه علوم اجتماعی
را مطالعه درباره اهداف و روشهای علومی همچون جامعه شناسی، انسان شناسی،
علوم سیاسی، روانشناسی می داند.29
بر اساس تعریف مزبور، فلسفه سیاسی را از فلسفه علم سیاست به خوبی می توان
تمییز داد. فلسفه سیاسی علمی است درجه اول که مجموعه مباحث انتزاعی راجع به
پدیده های سیاسی را در بر می گیرد، در حالی که فلسفه علم سیاست دانشی است
درجه دوم که به پیش فرض ها، متدلوژی و تاریخ تطور آن علم می پردازد. از
آنجا که Political Science گاه به علم سیاست و گاه به علوم سیاسی (به این
دلیل که Science اسم جمع است) ترجمه شده، پس می توان از "فلسفه
علم سیاست" و "فلسفه علوم سیاسی" نیز سخن گفت.
"فلسفه سیاست" ظاهرا مفهوم جدیدی علاوه بر فلسفه سیاسی و
فلسفه علم سیاست نیست، و تمامی مباحث در این حوزه در دو عنوان فوق قرار می
گیرند. از آنجا که گاه از "سیاست" (Politics)،
"علم سیاست" قصد می شود، "فلسفه
سیاست" چیزی جز "فلسفه علم سیاست" نخواهد بود.
1ـ2 گونه های فلسفه سیاسی
گفتیم فلسفه سیاسی را در سه پارادایم کلاسیک، مدرن و پسامدرن می توان گونه
شناسی کرد. کوئینتن علاوه بر تعریف فلسفه به شکل پسینی30، از فلسفه سیاسی
تحلیلی نیز سخن می گوید، و آن را دانشی درجه دوم می داند:
"فلسفه، مشعله ذهنی و نقادانه است که بیشتر به خود آن روش های
ذهنی دیگر نظر دارد، تا به واقعیتی که موضوع تحقیق آنهاست. لذا فلسفه را
باید اندیشه ای ناظر بر همه روش های فکری دیگر دانست، نه صرفا روش فکری
متفاوتی در عرض روش های دیگر. به عبارت مختصرتر، وظیفه فلسفه عبارت است از
طبقه بندی و تحلیل اصطلاحات و احکام و براهین نظامات فکری دست اول و قائم
بالذات."31
به عقیده او وظیفه اصلی فلسفه سیاسی عبارت است از:
"تمییز دو نوع عمده مباحثات سیاسی اصل از یکدیگر: یعنی تمییز گزاره های واقعی سیاست از احکام ارزشی ایدئولوژی."32
توجه به این مسأله ضرورت دارد که فلسفه سیاسی تحلیلی، نوعی رهیافت33 است، و
نباید قسیم فلسفه سیاسی و فلسفه علم سیاست تلقی شود. فلسفه تحلیلی یکی از
مکتبهای فلسفه است، که رویکرد تحلیلی و در جه دوم دارد، و به تحلیل مفاهیم و
زبان می پردازد. فلسفه تحلیلی سه رقیب و قسیم جدی دارد:
الف ـ فلسفه انتقادی مثل (Critic)مکتب فرانکفورت
ب ـ فلسفه پدیدار شناسانه
ج ـ فلسفه ارزیابانه (Evaluative) که از این بحث می کند که چه مقدار مباحث ارزشی وارد استدلال های عالمان شده است.
یکی از علل رشد فلسفه تحلیل زبان این است که طرفداران این رهیافت، مباحثات
فلاسفه سیاسی را نزاع بر سر الفاظ می دانند و درصددند به کمک فلسفه تحلیلی
این ادعا را اثبات نمایند. جان پلامناتس می گوید:
"اینان (پوزیتیویستهای منطقی و اخلاف ایشان) مدعی اند اگر حشو و
زواید این نظامات فکری مطنطن را به کمک حلال تحلیل زبانی بپیرایند، دیگر
چیزی قابل اعتنایی از این مسایل بر جای نمی ماند."34
حال با مفروض گرفتن این مطلب که فلسفه سیاسی تحلیلی قسیم سیاسی نیست، به
این نکته پاسخ می دهیم که گونه های فلسفه سیاسی کدامند؟ قبل از بحث از گونه
های فلسفه سیاسی، به تقسیم مشهوری که در فلسفه عمومی وجود دارد اشاره می
نماییم.
معمولاً فلسفه را به دو قسم فلسفه برّ اروپا35 و فلسفه تحلیلی36 تقسیم می
کنند. فلسفه تحلیلی دارای دو شاخه منطقی و زبانی؛ و فلسفه کانتینتال دارای
شاخه هایی مثل پدیدارشناسی گرایی، اگزیستانسیالیسم، هرمنوتیک، جریان های با
پیشوند "نو" (مثل نوتوماسی گرایی، نوکانتی گرایی و
نوهگلی اندیشی)، ساختار گرایی و شالوده شکنی می باشد.
بر اساس تقسیم فوق می توان گفت فلسفه سیاسی نیز می تواند تحلیلی یا غیر
تحلیلی باشد. فلسفه سیاسی تحلیلی، فلسفه سیاسی پدیدار شناسانه، فلسفه سیاسی
اگزیستالیستی، فلسفه سیاسی نوکانتی و فلسفه سیاسی نوهگلی، برخی اقسام و
گونه های فلسفه سیاسی اند. هر مکتب می تواند فلسفه سیاسی خاص خود را داشته
باشد. به طور مثال مکتب مارکسیسم، فلسفه سیاسی مارکسیستی دارد. علاوه بر آن
هر متفکری می تواند فلسفه سیاسی خاص خود را دارا باشد.
2-2- چیستی "فلسفه سیاسی اسلامی"
تا حال به این نتیجه رسیدیم که فلسفه سیاسی می تواند به حسب تحلیلی بودن یا
نبودن، و همچنین بر حسب رهیافت ها و مکاتب مختلف، انواع گوناگون داشته
باشد. سوالی که در این رابطه ممکن است طرح شود، امکان اتصاف
"فلسفه سیاسی" به وصف "اسلامی" است.
از آنجا که طبق تعریف اشتراوس، فلسفه سیاسی "بی بهره از امداد
وحی" است. چگونه می تواند به وصف اسلامی متصف گردد؟
لئواشتراوس در تعریف "فلسفه سیاسی" می گوید:
"فلسفه سیاسی شاخه ای از فلسفه است که با زندگی سیاسی، یعنی زندگی
فلسفی و زندگی بشری، بیشترین نزدیکی را دارد فلسفه سیاسی شاخه ای از فلسفه
است کوششی برای نشاندن معرفت به کل به جای گمان نسبت به کل فلسفه سیاسی
کوششی است برای نشاندن معرفت به ماهیت امور سیاسی، به جای گمان درباره
آنها."37
حال باید دید وقتی فلسفه سیاسی را به قید "اسلامی" یا
"شیعی" متصف کنیم، مراد چیست. پیش فرض ما در اینجا آن
است که اصطلاحات "فلسفه سیاسی اسلامی" و "فلسفه
سیاسی شیعی" توسط صاحب نظران حوزه اندیشه اسلامی به کار رفته
اند. هدف ما در اینجا آن است که چیستی فلسفه سیاسی اسلامی (و چگونگی اتصاف
فلسفه سیاسی به قید "اسلامی") را نشان دهیم. اهمیت این
مسأله آن است که فلسفه سیاسی به قول لئو اشتراوس "محدود است به
آنچه در دسترس ذهن بشر بی بهره از امداد وحی قرار دارد."38 و
دقیقا در همین جاست که فلسفه سیاسی از کلام سیاسی جدا می شود. اشتراوس می
گوید:
"آنچه ما از کلام سیاسی می فهمیم، تعلیمات سیاسی است که از وحی
الهی ناشی می شود"39 در واقع روش شناسی کلام ممکن است عقلی یا
نقلی باشد، ولی در استدلال های عقلی آن همواره استمداد از وحی و اثبات
گزاره های وحیانی مفروض گرفته شده است. فیلسوف سیاسی الزاما داعیه دفاع از
دین را ندارد، ولی متکلم سیاسی خود را موظف به دفاع عقلی (و نقلی) از گزاره
های دینی می داند. نمونه کلام سیاسی را می توان در اندیشه خلافت (نزد اهل
سنت) و اندیشه امامت و ولایت فقیه (نزد شیعه) سراغ گرفت. خلافت و امامت دو
مبحثی هستند که توسط متکلمان اسلامی با ادله عقلی و نقلی طرح شده اند.
نکته ای که در اینجا مهم به نظر می رسد، و برای پرداختن به آن وارد این بحث
شدیم، آن است که اگر فلسفه سیاسی "بی بهره از امداد
وحی" است، چگونه می تواند به قید "اسلامی" یا
"شیعی" متصف شود؟ برای پاسخ به این سؤال، کاربرد اصطلاح
"فلسفه سیاسی اسلامی" نزد صاحب نظران این حوزه را نقل می
کنیم، و با تحلیل آنها به پاسخ سؤال فوق نزدیک می شویم.
اروین روزنتال فصل پنجم کتاب تفکر سیاسی در اسلام میانه را به
"فلسفه سیاسی در اسلام" اختصاص داده است. او توضیح می
دهد که قبلاً نسبت به خلافت و شریعت (به عنوان رهیافت فقهی و واقع گرایی
سیاسی (به عنوان رهیافت اندرزنامه نویسی یا آیینه شاهی) سخن گفته و در این
فصل می خواهد راجع به فلسفه سیاسی اسلام (یا فلاسفه مذهبی و سیاسی اسلام)
بحث کند. وی می گوید:
"فلسفه سیاسی ایشان تا اندازه ای بخشی از فلسفه عمومی بزرگانی
همچون افلاطون و ارسطو می باشد. برای فهم اندیشه سیاسی فلسفی آن گونه که در
تفکرات و ایده های سیاسی افلاطون وجود داشته و توسط ارسطو و نوافلاطونیان
شرح شده است، ما باید از اصول اساسی فلسفه در اسلام ـ حقوق وحیانی که توسط
پیامبر القا شده است در مقابل حقوق بشر ـ به سوی تعریفی از هدف و دامنه
علوم سیاسی تغییر جهت دهیم. ارسطو، سیاست را به عنوان اشرف علومی که سعادت
بشر را به عنوان خیر برین تعریف می کند، و راهنمای رسیدن به آن را آموزش می
دهد، تعریف می نماید."40
روزنتال افراد شاخص فلسفه سیاسی در یونان را افلاطون و ارسطو، و مؤسس فلسفه
سیاسی در اسلام را فارابی معرفی، و وجوه مشابهت فلسفه سیاسی فارابی را با
فلاسفه سیاسی یونان تبیین می کند.41 همان گونه که دیده می شود، وجه اساسی
فلسفه سیاسی (نسبت به شریعت نامه نویسی)، استقلال آن نسبت به گزاره های
وحیانی معرفی شده است.
حمید عنایت نیز فارابی را "بنیادگذار فلسفه سیاسی در
اسلام" می خواند. وی می گوید: "فارابی، وظیفه علم سیاست
یا به گفته خود او "علم مدنی" را کاوش در
"انواع کارها و رفتارهای ارادی و صفات پسندیده و اخلاق و سجایا و
خوی و سرشتی می داند که منشأ آن کارها و رفتارهاست"، و نیز ضمن
بررسی چگونه بودن غایات این کارها و رفتارها، چگونه باید بودن آنها را معین
می کند. از این تعریف معلوم می شود که علم سیاست هم جنبه توصیفی دارد، و
هم دستوری."42
سید جواد طباطبایی نیز افلاطون را بنیادگذار فلسفه سیاسی قدیم، و فارابی را
مؤسس فلسفه اسلامی و فلسفه سیاسی اسلامی معرفی می کند. وی می گوید:
"اما حکیم ایرانی و فیلسوف یونانی به درستی به این نکته پی بردند
که بیرون آمدن از چنبر بحران سیاسی، از نوعی که دموکراسی آتنی و خلافت
اسلامی در آن درگیر شده بود، جز از مجرای درک فلسفی چاره اندیشی نمی تواند
شد. با تکیه بر چنین درکی است که ابونصر فارابی به دنبال فقره ای که آورده
شد، ریاست مدینه فاضله را به شخصی تفویض می کند که حکمت و ریاست را توأمان
داشته باشد، و او همان امام شیعیان است که مقام وی با الزامات عقلی فلسفه
یونانی مورد تفسیر قرار گرفته است."43
بر این اساس می توان گفت فارابی فیلسوفی است سیاسی همانند افلاطون، با این
تفاوت که او پیش فرضهایی اسلامی دارد و نهایتا دستاوردهای عقلی خود را بر
شریعت اسلامی و شیعی تطبیق می کند. به اعتقاد طباطبایی، می توان از
"فلسفه سیاسی" فارابی به معنای دقیق کلمه سخن گفت، زیرا
بنیاد تفکرات فارابی درباره امر سیاسی در فلسفه اوست و از مقدمات فلسفی است
که فیلسوف، نتایج سیاسی را استنتاج می کند.44 وی می گوید ماهیت فلسفه
سیاسی فارابی با ماهیت فلسفه سیاسی قدیم غربی یکسان، و با فلسفه سیاسی غربی
جدید (و همچنین با سیاست نامه نویسی) ناهمگون است.45
اگر بخواهیم سخن فوق را تکمیل کنیم، باید به تفاوت فلسفه سیاسی فارابی و
فلسفه سیاسی یونان باستان نیز اشاره نماییم. فلسفه سیاسی فارابی گاه متقدم
بر وحی و گاه متأخر از آن است، در حالی که فلسفه سیاسی یونان با وحی یکسره
بدون ارتباط می باشد. عنایت می گوید:
"فارابی کوشید تا میان فلسفه یا عقل با دین یا وحی تعادلی برقرار
کند، و البته در این کوشش همیشه موفق نشد. گاه در آثار او فلسفه بر دین
غالب است و گاه دین، فلسفه را در پی خود می کشاند. ولی روی هم رفته می توان
گفت که فارابی در درجه اول مسلمان، و در درجه دوم پیرو افلاطون و ارسطو و
مفسر آثار این دو بوده است."46
علاوه بر استعمالات "فلسفه سیاسی اسلامی" در نقل قول های
فوق، حنا الفاخوری و خلیل الجر از فلسفه سیاسی معتزله (که مبتنی بر اصل
قدرت است)47 نیز بحث می کنند. اگر این بحث پذیرفته شود که فلسفه سیاسی در
کلام صاحب نظران این فن به قید "اسلامی"،
"شیعی"، "معتزلی" و مانند آن موصوف
شده است، باید نسبت به چگونگی اتصاف این موصوف به چنین صفاتی، تحلیلی ارایه
نماییم. در این راستا حداقل پنج احتمال مطرح است:
الف) "فلسفه سیاسی" گاه در متون غیر تخصصی به معنای
اندیشه سیاسی به معنای عام به کار می رود.48 در این صورت همان گونه که
اندیشه به وصف اسلامی متصف می شود، مانعی از اتصاف "فلسفه
سیاسی" به قید اسلامی نیز وجود نخواهد داشت.
ب) احتمال دوم آن است که غرض از "فلسفه سیاسی اسلامی"،
فلسفه سیاسی اندیشمندان اسلامی (یا مسلمانان) باشد. در این صورت فلسفه
سیاسی اسلامی عبارت خواهد بود از فلسفه سیاسی افرادی همانند فارابی، ابن
رشد، خواجه نصیر و دیگران. در این صورت هیچ گونه منعی برای اتصاف
"فلسفه سیاسی" به وصف "اسلامی" به نظر
نمی رسد. طبق نقل قول های فوق نیز "فلسفه سیاسی اسلامی"
با تعریفی پسینی عبارت است از اندیشه فلسفی کندی، فارابی و دیگران درباره
سیاست و مقوله های سیاسی.
فلسفه سیاسی فارابی به شکل مطلق "بی بهره از امداد وحی"
نیست، چون او برای کسب حقیقت، به اشراف و وحی نیز قائل می باشد. در واقع
نوع معرفت شناسی فارابی، بر فلسفه سیاسی اش تأثیر مستقیم دارد. در عین حال
نمی توان فارابی را متکلم سیاسی یا فقیه سیاسی نامید؛ چرا که بر اساس
مرزبندی که بین فلسفه سیاسی و کلام سیاسی ارائه شد، فارابی دو گروه فلاسفه
سیاسی جای می گیرد. به طور مثال علامه حلی، متکلمی سیاسی است و برای اثبات
نظریه امامت، از روش عقلی و نقلی بهره می جوید. فارابی، فیلسوفی سیاسی است
که روش عقلی و در عین حال اشرافی را می پذیرد و بنابراین برای وحی هم
جایگاهی در فلسفه سیاسی خود قائل می شود.
ج) غرض از "فلسفه سیاسی اسلامی" تفکر فلسفی راجع به
سیاست با توجه به پیش فرض های مورد قبول اسلام است. در واقع همان گونه که
ممکن است فیلسوفی بدون پیش فرضهای وحیانی به تفکر فلسفی راجع به سیاست و
مقوله های سیاسی بپردازد، این احتمال نیز وجود دارد که فیلسوفی همچون
فارابی اصولی اولیه (همانند انسان شناسی اسلامی) را بپذیرد، و سپس
"فلسفه سیاسی اسلامی" بنا سازد. به همین معناست که می
توان از فلسفه سیاسی شخصی خاص (همانند فلسفه سیاسی فارابی) یا مکتبی خاص
(مثل فلسفه سیاسی معتزلی) سخن گفت. به این معنا فلسفه سیاسی اسلامی می
تواند در مقابل فلسفه سیاسی لیبرالیستی یا مانند آن قرار گیرد. در این صورت
نیز منعی از به کار بردن این اصطلاح وجود ندارد، ولی تذکر این نکته لازم
است که "فلسفه سیاسی اسلامی" در این صورت به
"کلام سیاسی اسلامی" نزدیک می شود؛ چرا که در کلام سیاسی
اسلامی نیز تقید به وحی و دین اسلام وجود دارد.
د) چهارمین احتمال آن است که قید "اسلام" به مکانی خاص
(کشورهای اسلامی) یا زمانی خاص (مثل دوره میانه اسلامی) اشاره داشته باشد.
در این صورت هم منعی از به کار بردن این قید برای فلسفه سیاسی وجود دارد.
ه••) احتمال آخر آن است که فلسفه سیاسی بتواند به لحاظ
ذات و ماهیت خود به قید "اسلامی" یا
"شیعی" متصف شود. در این صورت می توان گفت عقل به ما هو
عقل، اسلامی و غیر اسلامی ندارد، همان گونه که عدالت، خوب؛ و ظلم نزد همه
بد است. اگر عقل بتواند اثبات یا استحاله قضیه ای را به شکل برهانی ثابت
کند، نزد همه مقبول می افتد و بر اساس این احتمال می توان گفت ماهیت فلسفه
سیاسی نمی تواند به قید "اسلامی" متصف شود.49
سید جواد طباطبایی درباره قید "اسلامی" در خصوص فلسفه عمومی می گوید:
فلسفه اسلامی چیز دیگری است: بسط فلسفه یونانی در دوره اسلامی، اساس فلسفه
یک نوع تعقل بدون التزام به دیانت است، و آنچه از دل ادیان الهی برمی آید
عبارت است از کلام یا تئولوژی، و نه فلسفه.50
البته بر اساس فلسفه سیاسی پست مدرن و فلسفه سیاسی جامعه گرایی، عنصر اساسی
فلسفه سیاسی عقلانیت است، و عقلانیت هر جامعه ای بر حسب شرایط خاص زمانی و
مکانی و سنت های موجود در آن جامعه، متفاوت می باشد. بر این اساس می توان
گفت فلسفه سیاسی به وصف "شرقی" و
"غربی" و "اسلامی" و "غیر
اسلامی" متصف می شود. طبق فلسفه سیاسی پست مدرن و فلسفه سیاسی
جامعه گرایان، عقل (که مراد آنها عقلانیت است) به شکل کلی، عام و جهان شمول
وجود ندارد، و بدین جهت است که آنها را نقاد مدرنیسم خوانده اند.
خلاصه
بر اساس آنچه گفته شد می توان مطالب مطروحه را قالب گزاره های زیر تلخیص نمود:
ـ فلسفه سیاسی به عنوان علمی درجه اول عبارت است از مباحثی انتزاعی درباره پدیده های سیاسی.
ـ فلسفه سیاسی، علمی درجه اول؛ و فلسفه علم سیاست، علمی درجه دوم است.
ـ فلسفه سیاسی از این جهت در مقابل نظریه سیاسی و علم سیاست قرار می گیرد،
که روش در فلسفه سیاسی شکل عقلی و در نظریه سیاسی و علم سیاست معمولاً شکل
تجربی دارد.
ـ فلسفه سیاسی بر اساس گونه هایی که در فلسفه عمومی وجود دارد، و همچنین بر
اساس مکاتب مختلف می تواند به انواع مختلف تقسیم شود، همانند: فلسفه سیاسی
تحلیلی، فلسفه سیاسی اگزیستالیستی، فلسفه سیاسی مارکسیستی و فلسفه سیاسی
پدیدار شناسانه.
ـ فلسفه سیاسی بر حسب ذات و ماهیت خود، "اسلامی" و
"غیر اسلامی" ندارد؛ ولی بر اساس آنچه در تمدن و
جغرافیای اسلامی وجود داشته (و همچنین بر اساس پیش فرضهایی که از دین اتخاذ
می شود) می تواند به وصف "اسلامی" متصف شود. بدیهی است
فلسفه سیاسی اسلامی با توجه به ویژگیهایی که در تمدن اسلامی و افکار فلاسفه
اسلامی وجود دارد، از دیگر فلسفه های سیاسی می تواند متمایز شود.
پاورقیها:
1 ـ دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه تربیت مدرس
2 ـ لئواشتراوس: ،فلسفه سیاسی چیست؟، ترجمه: فرهنگ رجایی (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1373)
3 ـ آنتونی کوئینتن: فلسفه سیاسی، ترجمه: مرتضی اسعدی، ص؟، (تهران: الهدی، 1371).
4 ـ اشتراوس، همان، 2 ـ 4.
5- C.Clymer Rodee (and others). Introduction to Political Science (U.S.A: McGraw Hill Bool co, 1757) PP.5, 6, 11.
6- Knowledge.
7- Adam Kuper (and Jessica Kuper). The Social Science Encyclopedia. (London and NewYork: Routhedge, 1996) PP.632-638.
8 ـ حسین بشیریه، تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم (تهران، نشر نی، 1379) ص 17.
9 ـ عباس منوچهری، "فلسفه سیاسی در روایتی پارادایمی."
نامه فرهنگ (پاییز 1378) به نقل از: J.Habermas. Between Facts and Norms
(London: Polity Press, 1992) pp.2-10.
10 ـ حسین بشریه، تاریخ اندیشه سیاسی در قرن بیستم (تهران: نشر نی، 1377) ص17.
11 ـ بهاءالدین پازارگاد (تألیف و ترجمه). تاریخ فلسفه سیاسی، چاپ چهارم (تهران: زوار، 1359) سه جلد.
12 ـ همان، ج 1، ص 15.
13 ـ توماس اسپریگنز، فهم نظریه های سیاسی، چاپ دوم، ترجمه فرهنگ رجایی (تهران: آگاه، 1370)، ص 31 و 25.
14 ـ همان، ص 90ـ66.
15- The Blackwell Encyclopedia of Political Thought. (London: Oxford press , 1987) PP 383,386.
16- D.D.Raphael, Problems of Political Philosophy. (London: Macmillan, 1970) P5.
17 ـ و. تی بلوم، نظریه های نظام سیاسی، ج 1، ترجمه احمد تدین (تهران: آران، 1373) ص 29.
18 ـ به طور مثال: ر. ک: محمدتقی مصباح، نظریه سیاسی در اسلام (قم: مؤسسه امام خمینی، 1378).
19- Emperical Political Theoiy.
20- Formal Political Theoiy.
21- Normative Political Theoiy.
22- Kuper. Ibid. PP 638-9.
23- Ideal Type.
24 ـ بشیریه، همان، ص 19.
25 ـ ر. ک: مصطفی ملکیان، فلسفه علوم سیاسی (گفتگو)، مجله علوم سیاسی (تابستان 1380).
27 ـ "فلسفه سیاست" گاه در زبان فارسی یه تسامح به جای
"فلسفه سیاسی" به کار رفته است، به طور مثال غرض از
عنوان کتاب فلسفه سیاست، تهیه و تدوین مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی
(قم: مؤلف، 1377) چیزی جز فلسفه سیاسی نمی باشد.
28- D.g Oconnor and (B. Carr). Introduction to Theory of Knowledge (Bringhton: Harvester press, 1989) pp 1-2.
29- Kaper. Ibid.
30 ـ کوئینتن که تعریف فلسف سیاسی بر شکل پیشینی را گرفتار شدن در مباحثات
بی ثمر می داند، در تعریف فلسفه سیاسی به شکل پسینی می گوید:
"آسان ترین و غیر بحث انگیزترین راه تعریف فلسفه سیاسی آن است که
بگوییم فلسفه سیاسی همان چیزی است که موضوع مشترک یک سلسله کتاب های مشهور
مثل جمهوریت افلاطون، سیاست ارسطو، شهریار ماکیاول و لویاتان هابز
است" (کوئینتن، همان، ص 11). این تعریف کوئینتن با تعاریفی که از
فلسفه سیاسی در آغاز مقاله ارائه شد، هماهنگی دارد، و دانشی درجه اول می
باشد.
31 ـ همان، ص 12.
32 ـ همان، ص 15.
33- Approach.
34 ـ جان پلامناتس، "کاربرد نظریه سیاسی"، کوئینتن، همان، ص 44.
35- Continental.
36- Analytic.
37 ـ همان، ص 2-5.
38 ـ همان، ص 6.
39 ـ همان.
40- Erwin, I. J. Rosenthal. Political Thought in Medival Islam. (U.K: Cambridge University Press, 1962) pp. 113, 120.
41- Ibid, P 142.
42 ـ عنایت، نهادها و اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام، با تصحیح و مقدمه صادق زیباکلام (تهران: روزنه، 1377)، ص 164.
43 ـ سید جواد طباطبایی، زوال اندیشه سیاسی در ایران (تهران: کویر، 1375) ص 121.
44 ـ سید جواد طباطبایی، درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران (تهران: کویر، 1372) ص 6.
45 ـ همان، ص 10.
46 ـ حمید عنایت، ص 166.
47 ـ حنا الفاخوری (و خلیل الجر) تاریخ فلسفه در جهان اسلامی. ترجمه
عبدالمحمد آیتی (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1373) ص 124 و 126.
48 ـ به طور مثال نگاه کنید به عنوان و محتوای کتاب زیر: ابوالفضل عزتی، فلسفه سیاسی اسلام (تهران: پیام آزادی، 1358).
49 ـ فوکو می گوید: دلیلی وجود ندارد [که] عقل را چیزی "نه
عقل" بشماریم. تصور می کنم "عقلانی کردن" واژه
خطرناکی است. وقتی مردم می کوشند چیزی را عقلانی کنند یا صورت عقلانی به آن
بدهند، مشکل بزرگ، پی بردن به این است که از چه قسم عقلانیتی استفاده می
کنند، نه تحقیق در این که آیا از اصول عقلانیت پیروی می کنند یا
نه." میشل فوکو. "سیاست و عقل" در عزت اللّه
فولادوند (گزیده و نوشته و ترجمه). خرد در سیاست (تهران: طرح نو، 1376) ص
75-76.
50 ـ سید جواد طباطبایی، غرب و تجربه تجدد، روزنامه ایران (30/3/79).
بسمه تعالی
فصل یک
مقدمه
۱)حوزه بررسی
معانی مختلفی از انقلاب ذکر شده ویه گونه های مختلف خطاب میشود در مفهومی عام معنایی در حدود یک دگرگونی شدید و ناگهانی دارد.هرچند انقلاب را برای نشان دادن دگرگونی بیان میکنیم اما معنای بسیار دقیق تر ان را در نظر داریم.انچه مورد نظر ماست جانشینی گروهی است که تا بحال صاحب منصب حکومت نبودند و حال به این مقام میرسند.به هرحال هرچه انقلاب را در نظر گیریم در نیمه سده بیستم موضوعی بحث برانگیز شده است در تحلیل امور انسانی بی طرفی کاری بس مشکل است بسیاری میگویند درهنگام توصیف یک رخداد باید از افراد ان واقعه اعلام برائت کنیم درغیر این صورت به نتایج درستی نمیرسیم.هدف ما ازاین بررسی بدست اوردن تخمینهایی در باب ۴ انقلاب امریکا،فرانسه،روسیه و انگلیس است.
۲)عناصر بی پیرایه ی روشهای علمی
نخست اینکه نمیتوان علم را به معنای مطلق تلقی کردبلکه ممکن است از اعتبارشان در هر زمان کاسته شودام تا زمانیکه ساقط نشده اند معتبرند.فیزیک نوین به مایاد داده که حتی دقیق ترین مطالب بازهم نمیتوان انها را کامل اطلاق کرد بلکه باید برای انها سیری تکاملی قائل شویم. دوم اینکه باید بگوییم علم واقعیت را بررسی نمیکند و باحقیقت چنان سروکاری نداردبه گونه ای دیگر برخلاف نظر فیلسوفان اصلا علم برپایه تشکیک است نه ایمان. مسئله دیگر اینکه دانشمند بدنبال بحث و جدل نیست بلکه او خود را تکمیل کننده راه دیگران میداند وی به زیباییه تعریف علاقه ای ندارد بلکه بدنبال تطبیق ان با واقعیت است و مسئله اخر اینکه یک نوع کار علمی میتوان انجام داد که پیوسته باشد در واقع بیشتر ازاینکه مبتنی و متکی بر ازمایشگری باشد مبتنی بر مشاهده اند.
۳)کاربردهای روشهای علمی در این بررسی
در بین عناصر اندیشیدن علمی ،علم اجتماعی وضعیتش از نظر واقعیت از بقیه بهتر است برای مثال تاریخ که نه ازطریق ازمایشگا ونه پرسشنامه است،بسیار به واقعیت ها نزدیک است.اعتبار بررسی نوشته های مکتوب اگر از بررسی سنگواره ها درباره دایناسورها بیشتر نباشد کمتر نیست اینکه ما نسبت به تاریخ با دید مقرضانه ای بنگریم صحیح نیست.ناریخدان درک بسیار بالایی درتمایز میان واقعیت و نظریه دارد وی در تفسیر مبتنی بر واقعیات قدرت بالایی دارد در نتیجه تکیه بر واقعیات برگرفته از نظرات تاریخدانان امری معقول است.
۴)محدودیتهای موضوع بررسی
اینطور که مشخص است این ۴ انقلاب ویِژگیهای مشترکی باهم دارند این ۴ انقلاب انقلابهای مردمی و دموکراتیک بودند که با شعار ازادی همراه بوده اند و ما متوانیم به چنین حقایق ساده ای بسنده کنیم و وارد بررسی انقلابهای باالفعل شویم و ما امیدواریم که هریک ازاین یکنواختیهایی که درمورد انقلابهای مورد بررسی خود میابیم اشکار باشند و اگر بتوانیم این دستاوردها را فهرست بندی کنیم برای کافی خواهد بود.
فصل دوم
رژیمهای پیشین
۱)تشخیص نشانه های مقدماتی
هرمحققی میتواند در بررسی یک جامعه نتایجی را برای بی سمانیه ان جامعه بر گزیند سودوکین دربررسی جامعه انگلیس ۱۶۲اشوب در روابط درون گروهی در سالهای ۶۵۶تا ۱۹۲۱ برمیشمرد و میانگین انها را هر ۶سال یک بار بیان میکند. درواقع جامعه سالم جامعه ای نخواهد بود که دران هیچ گلایه ونقدی بر حکومت وارد نباشد وهیچ اعتراضی نسبت به ان صورت نگیرد یا هیچ حمله ای نسبت به ازادیهای مدنی صورت نگیرد لبکه نقد ونقادی روح جامعه است اما طوری نباشد که به بحران مبدل گردد.
۲)ضعف اقتصادی سیاسی اجتماعی
نکته مهم ما برای بررسی این است که در هرچهار جامعه مرد بررسی ما سالهای قبل از انقلاب با نوعی مشکلات اقتصادی مواجه بودند در همه این جوامع این حکومت بود که با دشواریهای مالی مواجه بود نه خود جامعه. بطور مثال در فرانسه سال ۱۷۸۹ یک جامعه غنی با حکومتی درمانده میتوانیم تحلیل کنیم و یا در روسیه گذشته از مشکلات حیرت اور حکومت اما موتور جامعه بیش از هر دوره دیگر تولید میکرد پس مشخص است که انقلابهای ما درجواعی بوجود نیامده اند که سیر نزولی اقتصادی داشته اند بلکه در جواعی با رونق اقتصادی نسبی رخ داده اند اگر به بررسی اجمالی در مورد این جوامع بپردازیم به سه نکته پی میبریم اول انکه مردم این جوامع زندگی نسبتا مرفهی را داشته اند دوم اینکه دولتهای انها دچار کمبود مزمن پول بوده اند سوم اینکه برخی گروه ها احساس مبکنند خط مشی دولت علیه منافع انهاست.
۳)تغییر بیعت روشنفکران
در گروه های فشار افراد با هدفهایی ویژه در برابر مخالفان قرار میگیرند و این انجمنها برای رسیدن با کارشان از هرگونه عملیات قانونی استفاده کینند چنین گروه های فشاری اشکارا بخشی از هر دولتی را تشکیل میدهند در امریکا کمیته های بازرگانان که برای مقاومت در برابر اقدامات نظارتی بریتانیا شکل گرفته بود. در فرانسه کار کوشش نشان داد که چونه انچه او انجمن تفکر میخواند یعنی گروه های غیر رسمی برای بحث درباره کار بزرگ اندک اندک به تحرکات سیاسی مبدل شد. در جوامع نسبتا ناپایدار روشنفکران بیشتری وجود دارند یعنی همان نهادی که سخت به گروه های موجود میتازند و ارزو مند یک دگرگونی در جامعه هستند.
۴)طبقات و ناهمسزیهای طبقاتی
نخست باید گفت که انچه میتوان طبقه حاکمش خواند در چهار جامعه مورد بررسی ما پراکنده و نالایق بوده است. یک نمونه بارز ان روسیه است اشراف روسیه در سالهای قبل ۱۹۱۷ به ناله سردادن در مورد بیهودگی زندگی و عقب افتادگی روسیه میپرداختند. در اینجا با یکی از ظریفترین تحولات روبرو هستیم در هرجامعه ودر هر زمانی شاید مردم احساس کنند دارای تواناییهایی هستند اما تقسیمات اجتماعی سیاسی و اقتصادی موجود جلوی تحقق انها را بگیرد بنظر میرسد زمانیکه یک طبقه به ثروت دست میابد ولی خود را ازبالاترین تشخیص اجتماعی و پایگاه های سیاسی محروم میبیند تعرضات اجتماعی اوج میگیرد. بورژوازی فرانسه مصداق بارزی برای سخنانمان است.
فصل سوم
نخستین مرحله های انقلاب
۲)رویدادهای مراحل نخستین
نخستین گامهای انقلاب برای خود انقلابیان بهیچ وجه همیشه روشن نیس گذار از تحریک به کنش نیز درچهار جامعه مورد بررسی ما یک چیز ناگهانی نیس در امریکا رویدادها حرکتی شتابان تر داشت به یک معنی میتوان گفت انقلاب امریکا واقعا در سال ۱۶۷۵با قانون تمبر اغاز شد و بریتانیا تصمیم به وضع حقوق گمرکی بر چای؛شیشه؛چرم در مورد مستعمره نشینان کرد. نتیجه این برنامه برخورد با گروه های امریکایی بود که پیش از پیش سازمان یافته بودند.مجازات خبر چینان و سرقت کالاهای توقیفی منجر به حوادث بدتری شد نمونه ان کشتار بوستون. به عبارت دیگر همه این رویدادها میتوانند جرقه ای باشند برای انقلاب. البته این را هم میتوانیم به دیگر کشورهایمان تعمیم دهیک ازجمله فتح باستیل در فرانسه و قحطی نان وبه خیابان ریختن مردم در رسیه و درخواست نان کردن.
۳)خودانگیختگی یا برنامه ریزی
با اندکی تامل تفاوتهای زیادی میتوانیم در این چهار انقلاب میتوانیم مشاهده کنیم. انقلاب انگلیس در درون یکی ز استقرار یافته ترین هیئتهای پارلمانی اغاز شده بود. انقلاب امریکا در اصلاز نیو انگلند ودرمیان مردمی که به اجتماعات شهری ومجلس قانونگذاری مستعمراتی خو کرده بودند ااز شد و انقلاب فرانسه از اجتماعات هیئت مقننه و با مسولانی که به زندگی پارلمانی خو نکرده بودند پرورانده شد.ویا انقلاب روسیه با شورشهای خیابانی غاز شد البته باکمی درنگ میفهمیم که باوجود تفاوتهایی در میان این انقلابها اما همسانیهای زیادی هم وجود دارد. بطور نمونه برخورد لنتال(رییس پارلمان انگلیس) یا میرابو در فرنسه و پاتریک هنری در امریکابا مخالفان را وقتی مشاهده میکنیم به این مهم پی میبریم.بالاخره انچه مهم است اینکه ببینیم این ۴ انقلاب برای ما یکنواختیهایی و همسانیهایی دارد که بتوانیم انهارا با هم در یک گروه قرار دهیم.ما یکنواختیهای زیادی را مشاهده کردیم مثلا در هر ۴جامعه ما حکومت میکوشید تا ازکسانی پول گرد اوری کند که از پرداخت ان سرباز میزدند ویا ۳ انقلاب ازین ۴ انقلب درمیان جوامعی بود که به برخی از مالیاتها اعتراض داشتندودیگر یکنواختی اینکه چهار انقلاب مادر جوامعشان مرحله نخستینی را پشت سر گذاشته اند که مخالفت میان کهن و نو در ان متبلور گشته است و پیروزی شگفت اوری بدست اورد.درانگلستان پس از انکه پارلمان بلند استرافورد را ازمیان برداشت و شاه رابه اعطای امتیازهایی واداشت درامریکا پس ازنبرد کنکورد و پیروزی بانکر هیل و در فرانسه سقوط باستیل و در روسیهاستعفی نیکلای اول.اگر خواهیم با زبانی استعاره بگوییم مکتب مبتنی بر اوضاع واحوال انقلابرا چونان گیاهی خودروو طبیعی می داند که بذرهای ان در خودکامگیو فساد افشانده میشوند و رشد ان منوط به نیروهای بیرون خودش است و مکتب بمتنی بر توطئه انقلاب را گیاهی زورکی و مصنوعی میخواند که بذرهای ان از سوی باغبان انقلابی بی دقت کاشته و پرورده میشوند وبرخلاف نیروهای طبیعت بطور عجیب رشد میکند.
۴)نقش زور
درهر انقلابی نقطه ای که در ان اقتدار قانونی بوسیله اعمال غیر قانونی انقلابیان مورد مقابله قرار میگیرد.در چنین مواردی واکنش عادی هر قدرتی توسل به زور یا قوی نظامی است.قدرتهای مورد بررسی مانیز چنین برخوردی را کرده اند اما هر مورد با ناکامی شگفت اوری روبرو گشتهاند.انها که از سوی طبقه جاکم مسئولچنین واکنشهایی در جوامع ما بودند اشکارا نتوانستند به اندازه کافی زور بکار برند.بهتر است بهواقعیتهایی از مواردتاریخی خود نگاه کنیم.باجرات مینوان گفت بخشی ازناتوانی محافظه کاران درکاربرد زور رابه تباهی طبقه حاکم نسبت داد.در کل میتوان اینگونه نتیجه گیری کرد که این انقلابیان نخستین مراحلشان رابا پیروزی پشت سرگذلشتند اما زمانی میتوانستندبصورت انقلاب واقعی درایند که نیروهای مسلح حکومت را شکست دادند.
۵)ماه عسل
نخستین مرحله انقلاب در هر ۴جامعه موردبررسی پیروزی انقلابیان است.رژیم منفور پیشین با این سادگی فتح شد دیگر راه برای دورهای که مردم دیری درباره ان سخن می گفته اند وارزوی ان را میپروراندندباز است.این مرحلهرا ماه عسل می نامیممرحله ماه عسل انقلاب در فرانسه ازهمهکاملتر بوددراینکشور انقلاب درزمان صلح رخددودرپایان یک جنبش روشنفکری بزرگ بنام روشنگری و همه مردمان اعم از شاعرانو نجیب زدگاتن وروستاییانوتجاروهرکه تلقی بدی هم از انقلاب داشت بدین شادگونه به انقلاب پیوست.
فصل چهارم
سنخهای انقلابیان
۱)کلیشه ها
متین ترین اندیشمندان در رشته لغت به کلیشه هایی که مردم روزانه بکار میبرند نزدیک میشوند اینکه واژه انقلابی برای مردم چه معنی میدهد خود یک عنصر مهم برای جامعه شناسی انقلابهاست این امر که انواع مردم برای انقلاب چه معنی در ذهن دارند خود برخاسته از واژه های چون انقلابی و واژه هایی دراین سطح است قابل بررسی است با جرات میتوان گفت که حتی نگاهی گذرا به چهار اننقلاب مورد بررسی ما را از تصدیق این کلیشه ها دور نگه میدارد اما از انجا که کایشه های خوارکننده درکشور عمومیت بیشتر دارد باید گفت که همین مرور کوتاه بهیچ روی این عقیده را تایید نمیکند که در رژیم پیشین مردانی ناموفق و پست بوده اند.
۲)پایگاه اقتصادی و اجتماعی توده انقلابیان
هرچند که بدست اوردن پایگاه اقتصادی و اجتماعی انقلابیان بسیار مشکل است اما روی هم رفته اطلاعاتی از انها بدست داریم. لذا طبق این اطلاعات فهرستی وسیع وناکامل بدست اورده ایم در فرانسه و ازاماری که از ژاکوبنها در دست است اینطور براورد میشود که حدود۶۰ درصد انها از طبقه متوس و حدود۳۰دصد انها از طبقه کارگر و ۱۰ درصد انها روستاییان بودند. طبق براوردهایی که شده در انگلیس سن افراد انقلاب حدودا ۴۰ سال بوده است. یک چنین تخمینهایی را هم میتوان در مورد امریکا و شوراهای روسیه بکار برد. بطور مثال در امریکا این بازرگانان بودند که نخستین مخالفت را علیه سازمان شروع کردند. و در دراز مدت نیروهای جنبش امریکایی نه بر توده اوباش بلکه بر مردم استوار بود.
۳(پایگاه اقتصادی واجتماعی رهبران
در قدم نخست در بررسی رهبران باید پایگاه انها بررسی کنیم. در فرانسه در سال ۱۷۸۹-۹۲ رهبران انقلاب کسانی همچون نجیب زادگان و حقوقدانان و مردان اهل علم بودند و درکل میتوان گفت از نظر خاستگاه اجتماعی با رژیم قبل تفاوتهای زیادی نداشتند.درامریکا بیشتر رهبران دارای مناصب اجتماعی بالا بودندهمچون وزیر و وزیرزاده و حقوقدانان معروف و بازرگانان توانا. رهبران انگلیس نیز اشکارا مشخص است در میان بزرگترین زمینداران بودند و عده ای دیگر از نجیب زادگان بودند در مورد انقلاب روسیه نیز همینطور. در مجموع میتوان گفت رهبران این ۴ جوامع بیشتر در حدود ۳۰ و ۴۰ سال با پایگاه های اجتماعی واقتصادی نسبتا خوب بوده اند.
۴)خصلت ها وتمایلات
در اینجا با وظیفه ای بسیار دشوارتر روبرو هستیم کاری که اطلاعات ما درباره ان نه به اندازه اطلاعات ما درمورد پایگاه اجتماعی و اقتصادی انقلابیان عینی است و نه بسادگی قابل دسته بندی است. این کار که کاری کاملا عمیق روانشناختی است ما در اینجا بر انیم که با نوعی تحلیل جامعه شناسانه و روانشناسنانه کلام خود را بیان کنیم.دراینجا میتوان به گونه ای موجه از بیش استدلال کرد که یک مرد یکسره خشنود هرگز نمیتواند انقلابی باشد.اما دشواری دراین جاست که شیوه های گوناگون از خرسندی وناخرسندی وجود دارد.
فصل پنجم
فرمانروایی میانه روها
۱)مسئله میانه روها
چند صباحی پس از واژگون شدم رژیم پیشین نشانه های اشکاری پدیدار شد دال براینکه انقلابیان پیروز بر سرانچه بیاد برای بازسازی کشور انجام داد اتفاق نظر ندارند واین نشانه ها در نخستین سخنرانیها و ایینهای پیروزی نمایان شده بود. انان که مستقیما ماشین حکومت را در دست گرفتند در هریک از چهارانقلاب ما مردانی بودند که معمولا میانه رو خوانده میشدند. میانه روها درمیان جبهه مخالف دولت پیشین ثروتمندتر و شناخته تر و رده بالاتر بودندو ازاینها برای انقلاب بیشتر انتظار میرفت و قبول مسئولیت ازطرف انان کاری خودانگیخته بود. میانه روها پس از بقدرت رسیدن انضباط کمتری از انچه که از انان انتظار میرفت ازخودنشان میدهند.انها با وظیفه دشوار اصلاح نهادهای موجود وایجاد نهاد جدید روبرو هستند اینان همچنین با دشمنان مسلح روبرو شدند و بزودی خود رادریک جنگ خارجی یا داخلی یاهردوی انها درگیر یافتند.بعدازهر بحرانی دسته پیروز به دوجناح محافظه کار در راس قدرت و ریشه گرا در جبهه مخالف تقسیم میشود که در مرحله بعدی به پیروزی محافظه کار بیانجامد.
۲)رویدادهای دوره فرمانروایی میانه روها
۳)حاکمیت دوگانه
با بررسی این انقلابها دریافته ایم که در این جوامع با نوعی توالی قدرت از محافظه کاران به میانه روها و تندروها یعنی راست به مرکز و چپ قرار دارد.این یکنواختی گاه یک نهاد وگاه یک روند است یا بهتر بگوییم روندی است که از راه یک رشته نهادهای بسیار همانند حرکن میکند.نظریه پردازان انقلاب روسیه این جریان را قدرت دوگانه می نامند.ویا میتوان با حاکمیت دوگانه ان را بیان کرد.وقتیکه در درون یک جامعه معین دورشته ازنهادهاورهبران وقوانین ازمردم درخواست فرمانبری میکنند میتوان حاکمیت دوگانه را برای ان نام برد برای مثال دو ایالت الاباما ستیز میان حکومتهای ایالتی و فدرال بر سر حقوق مدنی بنمونه یک حاکمیت دوگانه نزدیکتر است.در انقلابهای مورد بررسی ما حکومت خود راعلاوه بر افراد دشمن در مقابل یک حکومت سازمان یافته میدید که کادر بهتری داشت و به محض اینکه انقلاب به پیروزی میرسد ستیز میان این دو گروه یعنی میان روها وتندروها شروع میشود.بطور مثال در فرانسه میانه روها یا سلطنت طلبان مشروطه دولت مرکزی را در اختیار داشتند مخالفان جمهوریخواه که متشکل از انجمنهای ژاکوبن بودند حکومت غیر قانونی دیگری را در مقابل اینها سازماندهی کردند این مخالفان از طریق این انجمن بر بسیاری از واحدهای حکومت محلی نظارت پیدا کردند وتوانستند بر میانهروها غلبه کنند.
۴)ضعف میانه روها
دراین مرحله میانه روهای در راس قدرت قرار گرفته با تندورها که در مقابل انها بودند وارد درگیری میشنود که با پیروزی تندروها به پایان میرسد دراینجا به برخی دلایل شکست تندروها اشاره میشود در نخستین مراحل انقلاب در اختیار داشتن دستگاه حکومت به خودی خود سرچشمه ضعف کسانی است که ان را تحت نظارت خود در اورده اند اندک اندک میانه روها میفهمند که در حال ازدست دادن اعتبار خود هستند.انها که به موقعیتی تدافعی کشیده میشوند و چون به در وضعیت تدافعی قرار گرفتن خو ندارند لذا نتیجه خوبی نمیگیرند.در این انقلابها میانه روها در کوششان سرکوبی این سازمانهای دشمن با بازدارندگیهایی روبرو هستند چون این انقلابها با نام ازادی برپا شده است ازهمین روی میانه روها خودرا ناگزیر از نگهداشت برخی از حقوق دشمنانشان میدیدند بویژه حق ازادی گفتار ویا مطبوعات.درواقع در موضع میانه روها یک ضعف ارگانیک وجود دارد میانه روها در میان دو گروه جای گرفته اند در میان محافظه کاران ناراضی و تندروهای پرخاشگر.
فصل ششم
به قدرت رسیدن تندروها
۱)کودتا
همزمان با سرنگونی رژیم پیشین رقابت میان میانه روها و تندروها شکل میگیرد وحتی به جنگهای خیابانی و شورشهایی کشیده میشود پس از دوره ای درراس قرار گرفتن میانه روها تندروها از انروی که نظارت بر حکومت غیر قانونی را بدست میاورند کودتا یا شورشی علیه حکومت قانونی بکار میگیرد و برنده میشود و مسئله حاکمیت دوگانه خودبخود حل میشود. انضباط یگانه اندیشی و تمرکز اقتدار که نشانه فرمانروایی تندروهای پیروز است نخست در گروهای انقلابی حکومت غیر قانونی شکل میگیرد وبعد از ان غیر قانونی؛قانونی تلقی میشود.
۲)سازمان تندروها
اعضای سازمانهاس رسمی که میانه روها راشکست دادند دارای اقلیت کوچکی هستند حتی اعضای فعال این سازمانها از جمعیت رسمی انها کم جمعیت ترند.اشکارا نشان داده میشود این گروه های انقلابی دارای جمعیت کوچکی هستند و میتوان گفت همه گروه های انقلابی دارای جمعیت کوچکی هستند و ریشه گرایان در این انقلابها انچه را که روح و اراده ملتهایشان میخواست بازنمود میکردند.دراین جوامع ریشه گرایان حتی به جمعیت کوچکشان افتخار میکردند انها خود را از مردم جدا احساس میکردند وخود را وقف قضیه ای میدانستند که هم میهنانشان برای ان امادگی فعالانه ای نداشتند. همچنان که انقلاب ادامه میابد شمار بسیاری از مردم دیگر بع فعالیتهای سیاسی رغبتی نشان نمیدادند وشاید بیشتر این مردم با ریشه گرایان همدردی داشتند اما بیشتر اینطور برداشت میشود که انها دیگر علاقه ای به حضور پرشور در صحنه نداشتند.این عدم یاری سیاسی بدون یاری از سوی تندروها بدست نیامده است.تندروها اشرافزادگان و طبقات انها را مورد حمله قرار میدهند و حتی جنگهای خیابانی براه می انداختند. کم شماربودن تندروها خود یکی از سرچشمه های نیروی انها است درواقع تعداد زیاد در سیاست همچون میدان جنگ باعث دستو پاگیری میشود.در این مرحله از انقلاب هیچ یک از ریشه گرایان پیروز جرات توسل به ارای عمومی را بخود نمیدهند ونمیتوانند به انتخابات ازاد تن در نهند.انها علاوه بر تعداد کم بودنشان خود را متعصبانه وقف علایقشان میکنند.
۳)امادگی تندروها
منظور از حاکمیت دوگانه این است که نبردی میان حکومت و جبهه مخالف در میگیرددر راقع نبرد میان دو حکومت در یک دولت صورت میگیرد.سازمان انقلابیان که تحت رژیم پیشین چیزی بیشتر از یک گروه فشار نبودند در اشفته بازار نخستین مراحل انقلاب بتدریج قدرتهای حکومتی را در دست میگیرند.در فرانسه انجمنهای دوستان قانون اساسی که در زمان شکل گرفتن در سال۱۷۸۹بسختی چیزی فراتر از گروه های فشار بودند در ژوئن۱۷۹۳کارکردهای بسیاری که معمولا بهعده هیئتهای حکومتی است بعهده گرفتند.واژگونی بالفعل میانه روها معمولا یک کار طراحی شده است و نمونه بارزی است از مهارت رهبران انقلابی و تطبیق کامل سازمانهای انقلابی و کارکردهایشان.این عمل بهیچ روی یک خیزش یزرگ عمومی نیست.توده هایی که ترکیب انها گزارش تصرف باستیل یا انقلاب فوریه را برای مورخان امکان ناپذیر میسازد در عمل حرفه ای و سریعی که تصفیه سرهنگ پراید تصفیه ژیروندنها و انقلاب اکتبر را محقق ساخت دخالتی ندارند.
۴)دستگاه دیکتاتوری
دیکتاتوری تندروها در صورتهای حکومتی به شکل یک تمرکز جا نیافتاده تجسم میابد جزئیات این صورتها در جوامع مختلف متفاوت است.اتخاد تصمیمهای نهایی در اموری که شمول گسترده دارند از عهده مراجع محلی و دسته دوم برداشته میشودوبه گونه ای متمرکز لدست اشخاص قلیلی که در مرکز مملکت هستند سپرده میشود.دیوانسالاریی که کارمندانش راازمیان فعالان حزبی و گروهای فشار باشگاهی یا فرقه ای استخدام میکند یعنی همان دسته ای که پیش از این به عنوان بدنه گروه های تندرو از ان سخن گفته ایم.باشگاه های مبتنی بر قوانین پیشین دیگر نمیتوانند کار کنند یا دسته کم به شیوه سنتیشان نمیتوانند عمل کنندو ویا دادگاه های پیشین با دادگاه های فوق العاده و دادگاه های انقلاب تکمیل میشوند.این دیکتاتوریها نه تنها با مسائل عادی حکومت درگیر بودند بلکه با جنگ داخلی یا خارجی ودست کم یک رشته اقدامات اصلاحی روبرو بودند و میباست بکوشند تا انها را به انجام رسانند.اما همه این دیکتاتوریها صورتهای جانیافتاده دیکتاتوری بودند و حکومتهای وحشت نا کاراتر بودند.حکومت فعلی روسیه از زمان حکومت لنین از تمرکز بالاتری برخوردار است همچنان که حکومت ناپلئون از حکومت روبسپیر بهتر است یکی از دلایل استبدادی بودن حکومتهای وحشت همین ناکارا بودن انهاست.مدیران حکومتهای وحشت غالبا بی تجربه و متعصب ودارای فن بیان قوی بودند.
فصل هفتم
عصروحشت وپاکدامنی
۱٫شیوع وحشت
جزییات مذبوط به انقلاب مهم هستند زیرا این جزییات به ما کمک مبکنند تا شیوع عصر وحشت را کاملا باز شناسیم.وحشت رژیم با قدرت شیتانی همه را در بر میگیرد این وحشت دامن گیذ کسانی میشود که کمتر به مسائل مربوط به خیر همگانی می پردازند.مگر آنکه به گونه ای حرفه ای خود را وقف بررسی یا عمل سیاسی کرده باشند.در مدت حکومت وحشت سیاست حتی برایمردم کوچه و بازار مانند غذا آب زن و معشوقه شغل هوا واقعی مبرم و گریز نا پذیر است.بی تفاوتی سیاسی که تخته بند هر دولت نوین استحتی برای خود اندیشترین و دنیاگریزترین افراد امکان ناپذیر می گردد.در اینجا منظوریک میانه رو نا راضی نیست بلکه صرفا همان انسانی است کهبدنه جوامع نوین از امثال او تشکیل میشودکسی که در مجموع آنچه دیگران در باره سیاستمیگویند میپزیرد.یعنی کسی که سیاهی لشکر است.انفلاب بویژه در دوره بحرانی اش بر چنین افرادی سخت گران تمام می شود.در این هیچ تردیدی نیست که انقلاب نوین ما در صحنه آذایی از پیشینیااشان بسیار بهترندو آلبته الگوی ما از انقلاب چندان هم یکسان نیست.به نظر میرسد که شور مفرط انقلابی برای تجدید نام گزاری نیز به گیج کردن و بیزار کردن مردم آدی کمک میکوند.انگلیسیها بیشتر بر نامه کسانی تاکید میکردند کهنتایج چشم گیری از کارشان بدیت آمده باشد.انقلاب فرانسه نامهایش را از روزهای سزشار از تقوای جمهوریت رمی و تجریدهای فلسفه روشنگری ویا از رهبران و شهیدانشان بر میگرفتند.نامهای فاسد خیابانها نیز دگرگون شده بودنام میدان لوئی پانزدهم به میدان انقلاب و نام خیابان تاج به خیابان ملت تبدیل شد.انقلاب فرانسه برای ریشه کردن هر چیز مربوط به گذشته نصمیم به انقلابی کردن تقویم گرفتبنابر الین ۱۲ ماه جدید ساخت و نام آنها را بر وقف آثار نامهای با شکوه طبیعت بع سیاق شاعرانه فرانسوی نامگزاری کرد.حتی انقلاب میانه روانه ی امریکا نیز از این نامگزاری بی بهره نبود.نیازی نیست که وقنه خود را چندان صرف توجیه این شهوت نامگزاری دوباره کنیم.نام یک چیز را دگرگون کنیم تا خود آن دگرگون شود.قضیه به همین سادگی است.اگر از دیدگاه فرد درون انقلاب به قضیه نگاه کنیم ، در میابیم که همه انقلاب ها در دوران بحرانیشان یک کیفیت سخت مقدس وارانه و یا پارسایانه ، و یا اگر بخواهیم یک وازه بسیار استعمال شده را بکار ببریم ، کیفیتی بسیار آرمان پرستانه دارند.انقلاب در دوره بحرانی خویش زندگی فرد عادی را در همه اعمالش زیر ذره بین می گیرد. در یک انقلاب حتی غیب گوییها ، سخن چینیها و کینه توزی های مرسومزندگی اجتماعی عادی نیز چندان شدت می یابد که از تحمل خارج می شوند . ژاکوبها ، بویژه در ایلات ، هر شایعه کوچکی را جدی می گرفتند و آن را بر نیاز به اعمال یک اصلاح تلقی می کردند. شهروند A باید سگش را ببندد ، شهروند B باید دخترش را شوهر دهد ، به شهروند C باید اندرز داد که از تند خویی بپرهیزد ، شهروند ثروتمند D باید دخترش را به ژاکوبین شریف جوان ولی فقیری که در باشگاه مقامی دارد بدهد.برای یک فرد درون انقلاب و مؤمن به آن ، انقلاب در این دوره بحرانی چیز بسیار متفاوت دیگری می نماید.این فرد درون انقلاب ، در خدمت ایثارگرانه اش به انقلاب بیشتر ان اقناعهای روانشناختیی را می یابد که معمولا دین انها را فراهم می کند . این مقایسه با دین بارها بعمل آمده است . این قیاس نه تنها در مورد انقلاب انگلیس که در مقتضی بودن آن جای هیچگونه بحثی نیست بکار رفته است ، بلکه در مورد انقلابهای فرانسه و روسیه نیز بکار بسته شده است . هر کسی که بتواند اصطلاح خنثایی را پیشنهاد کند که به همان اندازه اصطلاح ” دین ” برای نشان دادن پدیده یاد شده رسا باشد ، خدمت بزرگی به جامعه شناسی خواهد کرد . چنین اصطلاحی در زمان کنونی وجود ندارد و از همین روی ما همچنان کاربرد واژه ” دین ” را ادامه خواهیم داد.تشخیص عنصر اعتقاد و آرزوی دینی در رفتار تندروهای دو آتشه ، به معنای انکار انگیزه های اقتصادی انان نیست . افراد درون انقلاب در هر یک از سه انقلاب کامل ما، و تا حدی در انقلاب چهارم ، یعنی انقلاب آمریکا ، می خواسته اند برخی از همان نظم ، انظباط و بیزاری از گناهان کوچک را که کالونیستها در پی استقرار آن در این جهان بوده اند ، در زمین برقرار سازند. این نظر را که پوریتنها ، به یک معنا ، زندگی را بسیار سخت می گرفتند ، می توانیم علی رغم گرایش و سوال امیز زمانه ما در مورد معنی شناسی ، به عنوان یک فرض معقول بپذیریم . حتی آمریکاییان معاصری که کارهای پوریتنها را پرده پوشی می کنند ، نمی توانند ما را متقاعد سازند که پوریتنها آزاداند زنده دلی بودند. علاوه بر این تندروهای متعصب و پیروز ما ، مردان مجاهد و جز می اندیش و ریاضت منشی هستند که در صددند بهشت را به روی زمین آورند . شکی نیست که بسیاری از اینان عوامفریبانی هستند که در نقاب مؤمنانه در پی پیشرفت مقام خویشند و بیگمان بسیاری از اینان به انگیزه های خودخواهانه در مسیر موافق موج شنا می کنند . اما از همه غیر واقع بینانه تر این است که عقیده داشته باشیم که انسانها نمی توانند منافعشان را با ایده هایشان آشتی دهند. نوشته ها و گفته های زیادی صرف بررسی این کوشش تندروها در جهت تبلیغ ایمانشان در میان ملتهای دیگر گشته است. طبیعی است که محافظه کاران ملتهای دیگر باید بسیار بدگمان باشند . نماد گرایی مذهبی همراه با این شعایر پیش می رود ، شمعاییری که بویژه در فرانسه پرورانده شده بودند . در زمان ” حکومت وحشت ” ، نشانه های نمادین در هر کجا به چشم می خورد : نگاه مراقبی که در جستجوی دشمنان جمهوری بود ، مثلث آزادی ، برابری ، برادری ، کلاه فریژی ۷۸ آزادی ، سربند سرخ ، تراز درودگری به عنوان مظهر برابری .
۲٫توجیه های ” حکومت وحشت “
در دوره های بحرانی هر چهار انقلاب مورد بررسی ما ، می توان یک رشته متغیرهای یکسانی را باز شناخت که به گونه متفاوتی با هم ترکیب شده اند. همه این متغیرها در الگوی پیچیده ای از واقعیت بهم یافته اند ، اما این نکته مهم است که بدون همه آنها ، شما ” عصر وحشت ” و یک بحران کامل در یک انقلاب را نخواهید یافت . نخستین متغییر ، همان است که می توانیم آن را عادت به شدت عمل بخوانیم ، یعنی موقعیت تناقض آمیز مردمی که در شرایطی قرار گرفته اند که پیوسته در انتظار امور غیر مترقبه اند. دومین و مهمترین متغیر فشار یک جنگ داخلی و خارجی . ضرورتهای جنگ به توجیه تمرکز شتابان حکومت وحشت ، دشمنی با ناراضیان درون گروهی که اکنون دیگر فراری به نظر می رسند و برانگیختگی گسترده ای که نسل ما بوسیله اصطلاح ” روان پریشی جنگی ” با آن بخوبی آشناست .
سومین متغییر ، نو بودن ماشین این حکومت متمرکز است . بیگمان تندروها همچنان که پیش از این تاکید کرده ایم ، در اداره انسانها روی هم رفته بی تجربه نبوده اند . گو اینکه انها نه با همه انسانها بلکه با انقلابیون سر و کار داشتند . چهارم آنکه ای زمان با یک بحران اقتصادی شدید نیز همراه است – نه ان چیزی که ما اکنون رکو می خوانیم ، بلکه یک کمبود آشکار در چیزهای ضروری زندگی . باز باید یادآور شد که ” عصر وحشت ” یکباره پدیدار نمی شود ، بلکه دوره ای از آشفتگیهایی که جریتنهای عادی تولید را بر هم می زند ، مقدم بر آن است . پنجمین متغییر ما ، یعنی ستیزه های طبقاتی ، به صورت های گوناگون در دوره بحرانی هر چهار انقلاب نمایان می شود . بیزاری پوریتنها از شوالیه ها ، نفرت ژاکوبها از اشرافزادگان و فدرالیستها و دیگر دشمنان جمهوری فضیلت ، بیزاری بلشویکها از محافظه کاران ، از ترکیب ظریفی برخوردار است . متغییر ششم ما به عنوان یک مقوله انتزاعی ، از متغییر های دیگر ما آشکارتر است و در واقع شیوه سودمندی از گردآوری تعداد بسیاری از واقعیت های عینی بشمار می آید. سرانجام به متغییر دیگری می رسیم که در بخش گذشته این فصل بتفصیل از آن سخن گفته ایم . این همان عنصر اعتقاد مذهبی است که استقلال طلبان ، ژاکوبها و بلشویکها همگی از آن سهمی داشته اند . در اینجا نیازی نیست آنچه را که درباره جنبه مذهبی عصر وحشت پیش از این نوشته ایم باز تکرار کنیم.
فصل هشتم
ترمیدور
۱- کلیت واکنش ترمیدوری
به هیچ روی امکان پذیر نیست که بگوییم بحران یک انقلاب معین در ساعت ۴و۳ دقیقه بعد از ظهر ششم اوت سال معینی پایان گرفت . انقلاب فرانسه نمونه ای است که براستی تقریبا با همین دقت می توان گفت که بحرانش پایان گرفت . پایان بحران انقلاب در فرانسه را می تونا با سقوط روبسپیر در ۲۷ ژوئیه سال ۱۷۹۴ ، یا در روز نهم ماه تریمدور و یا سال دوم تقویم شاعرانه و جدید فرانسه گاهشماری کرد . بر طبق طرح مفهومیمان بناگریز ترمیدور را یک نقاهت پس از فرو نشستن تب انقلاب می خوانیم ، حتی اگر ” نقاهت ” چیزی دلپذیر را به ذهن القا کند . در انگلستان ، آغاز دوره ترمیدوری ، یعنی نقاهت را نمی توان بدقت تعیین کرد . شاید بهترین تاریخ برای ترمیدور انگلیس ، انحلال پارلمان در بیستم اوریل ۱۶۵۳ باشد ، زمانی که ژنرال بزرگ درباره همانندی عصای پارلمانی با چوبدست دلقکان ، بیاناتی مشهور ، و به سیاق غیر انگلیسی ، ایراد داشت .
۲- بخشودگی
از نظر سیاسی ، برجسته ترین یکنواختی که می توان در دوزه نقاهت این انقلاب ها به یادآور شد ، استقرار نهایی یک ” خودکامه ” به همان معنای یونانیش ، و یک فرمانوروایی غیر قانونی است که انقلاب او را به قدرت می رساند . این یکنواختی پیوسته مورد توجه بوده است : کرامول ، بناپارت و استالین همگی بر این یکنواختی مهر تایید می زنند.پس از آن که یک انقلاب بحران و تمرکز قدرت ملازم با آن را تجربه می کند ، در زمانی که انرژی مذهبی دوره بحرانی فروکش می ککند ، یک رهبر نیرومند برای اداره این قدرت متمرکز لازم می آید. انقلاب ها قوانین و رسوم وعادات و اعتقاداتی که انسانها را در یک جامعه بهم می پیوندند ، در هم می شکند و یا دست کم سست می سازند . بتدریج تبعیدیان سیاسی بخشوده می شوند و باز می گردند ، گاه دوباره درگیر رقابتهای سیاسی می شوند ، گاه به گونه بخشی از خدمه زندگی نوین و دیوانسالاری در می آیند و گاه دیگر به عنوان شهروندان خصوصی زندگی آرامی را در پیش می گیرند . اینان از راست به چپ می روند و سپس از چپ به راست باز می گردند . نخست تقریبا ریشه گرای ناب بودند ، پس از آن میانه رو گشتند و سپس میانه روهای محافظه کار ، تا اینکه سرانجام باز گشت سلطنت همه بازمانده های دسته پیشین را دوباره بر سر کار می آورد . کار کنان دولت در دوره ترمیدوری یا کارمندان دولت در یک نوع رژیم پیشین تازه احیاء شده ای که سرانجام از بطن انقلاب |دیدار می آید ، از نظر اصل و نصسب با یکدیگر تفاوت داشتند . بموازات بخشودگی میانه روهای پیشین ، جریان معکوسی از سرکوبی و تعقیب انواع انقلابیان سر سخت در کار می افتد . هر چه واکنش به راست گرایش پیدا می کند ، تعریف انقلابی بیشتر کش می آید تا برای یک واکنش در برابر هراسهای ” عصر وحشت ” سازکارتر افتد .
۳- بازگشت کلیسا
پایگاه دینهای پپذیرفته شده رپزیمهای پیشین ، یکی از بهترین شاخصهای ماهیت و گستره این واکنشهای ترمیدوری بشمار می آید . یعنی یک اعتقاد فعال ، مجاهد و نابردبار که گروندگانش را به یورش برای بازگشودن دروازه های بهشت بر روی زمین به پیش می فرستد . در فرانسه آشتی ترمیدوریها و کلیسای کهن چنان با شتاب پیش رفت که هنوز یک دهه از جمبش ” ضد مسیح ” عصر وحشت نگذشته بور که ناپلئون توانست توافقنامه ای با پاپ امضاء کند که بر حسب آن ، کاتولیسیم رمی به عنوان کلیسای دولتی فرانسه ، رسما دوباره مستقر شد .
۴- جستجوی لذت
این وانهادن چندان شاخص است که حتی تاریخ نگار اجتماعی نیز آن را احساس می کند . نویسندگان بی شرم ، زندگینامه نویسان رمانتیک و دیگر تحریک کنندگان ذائقه تبهگن عوام ، البته از لقمه های چرب و نرم ترمیدوریها شادمان مسی شوند ، اما مردان بلند اندیشی که تاریخ جدی را می نگارند ، در حالی که دست بر بینی شان دارند از این دوران متعفن می گذرند . چند روزی پس از زیر گیوتین رفتن روبسپیر و پیروان سر شناس او ، پارسیان به واگذاشتن آشکار و شوق آمیز خویش به یک رشته از لذتهایی که در مدت تنش ” عصر وحشت ” از آنها دریغ شده بود پرداختند . تالارهای رقص در سراسر پاریس گشوده شدند ، خودفروشان کارشان را ” با همان جسارت پیشین ” آغز کردند ، جوانان مرفه خوشپوش که به گونه ای نه در شان یک جمهوریخواه مست می کردند ، در خیابانها پرسه می زدند و درها را به صدرا در می آوردند و بر سر جمهوریخواهان پرهیزکار هورا می کشیدند . در دوره بحرانی ، چه مردان و چه زنان در لباس پوشیدن جانب اعتدال را نگه می داشتند و زنان در لباس پوشیدن جانب اعتدال را نگه می داشتند و زنان خود را در پیراهنهای بلند و گشاد رمی و به شیوه ای حتی پرهیزکارانه تر از تقوای رمی می پوشاندند . اکنون همه چیز گرگون گشته بود . طرز لباس پوشیدن ” عصر حکومت دیرکتوار ” نماد برجسته ای از این دوره بشمار می آید . با رها کردن تثبست قیمت ها و تورمی که به دنبال آن آمد ، طبقه ثروتمند جدیدی از بازرگانان سفته باز – که از وضع جنگ سرد گزاف برده بودند – و ساستمنداران زیرک پدیدار شدند . ترمیدوریها که در هنرهای اصیل نافرهیخته بودند ، با وجود هراس از ” عصر وحشت ” و بیم از بازگشت آن و عدم اطمینان از پایداری ثروت و پایگاهشان ،پولشان را دست و دلبازانه و نا فرهیختگانه خرج می کردند. آنچه در سالهای پس از بحران ” عصر وحشت ” پیش می آید . نوعی نوسان از سختگیری اخلافی بی بند و باری اخلاقی است که در پایانش نوعی توازن پدیدار می شود .
۵- روسیه : انقلاب دائمی
با همه اینها که گفته شد باز برای بسیاری از ما دشوار است که بگوییم انقلاب روسیه براستی پایان گرفته است – حتی به معیاری که انقلابهای دیگر ما در یک فرجه زمانی نسبتا همانند پس از آغاز گرفتنشان پایان پذیرفتند . در روسیه پس از سال ۱۹۲۱ ، بی گمان نشانه های واکنش ترمیدوری بسیاری وجود داشتند . اما هیچ نشانی از بازگشت رسمی رژیم پیشین در آن نبوده است .به نظر یک ناظر خارجی چنین می نماید که در روسیه ، چیزی همانند ” عصر وحشت و پاکدامنی ” باز گشته است – بویژه از نظر فشار مداوم در جهت اشتراک در خیر همگانی و پیوسته در اوج شرایط انقلابی بودن . یکی از تظریه های ممکن است ما را در جهت آغاز توجیه این امر براندازد که چرا روسیه هنوز بر انقلابش کاملا فائق نیامده است . آنها این نظریه را ” نظریه آسیایی ” می خوانند که ساده ترین صورت آن این است مه روسیه یک ملت آسیایی است که در آن حتی یک انقلاب ” مردمی ” که با سنت غربی بزرگ انقلاب ها ی دیگر ما انجام گرفته باشد ، نمی تواند به گونه جامعه دکوکذاتیک غربیی که ما در انگلستان ، فرانسه وایالات متحد می شناسیم بیانجامد . حال اگر فرض کنیم که انقلاب روسیه با با بازگشت به یک جامعه متوازن و نه به وضع پیشین پایان گیرد ، حالت ” وضع عادیش ” باید به گونه چشم گیری با وضع رژیم پیشین آن مرتبط باشد . پس پایان انقلاب روسیه طبیعتا باید چیزی بسیار همانند روسیه تزارها ، پلیس مخفی ، بیحرمتی به حقوق مدنی ، استبداد لز بالا و حتی بینوایی و جهل باشد .با این همه ،مسئله توجیه صورت ویزه دور تب انقلابی طولانی روسیه ، همچنان به جای خود باقی می ماند . دلایل داخلی این بحرانها بیشمارند . می توان جسارتا چنین حدس زد که یکی از مهمترین سررشته های بحران ، در وعده های عینی دین مارکسیستی نهفته است . اما انقلاب روسیه نه تنها برابری کامل سیاسی یا روحی و نه تنها باز بودن درهای پیشرفت به روی استعداد ها ، بلکه جامعه ای با برابری اقتصادی را وعده داده بود . اکنون حتی مسافران کمونیست نیز می دانند که روسها جامعه ای دارند که در آن نابرابری توزیع کالاهای مصرفی – یا ” درآمد ” فردی – آشکارا وسیع است . یک اسیاستمدار بر جسته روسی ، یک مدیر صنعتی ، یک نوازنده یا بالرین مشهور روسی و یک دانشمند موفق از چنان برخورداریهای مادیی سود می برند که جامعه روسیه را ، از نظر اقتصادی در درآمد مصرفی واقعی ، در سطح هر یک از جوامع سرمایه داری امروزی نشان می دهد . آنچه که هنوز روسیه را از کشورهای دیگر جدا می دارد ، و آنچه هنوز روسه را در حالت اخرین دردهای زایمان انقلاب نگه می دارد ، همان ناکامل بودن توافق میان گفتارها و کردار از نظر اجتماعی و شعائر ، عدم آشتی کامل میان آرمان و واقعی ، بهشت یک جامعه بی طبقه و این جهان خشن اما نه چندان نامطبوع ، در روسیه است .
انقلاب اکتبر 1917روسیه بدلیل اینکه موجب ظهور ابر قدرت شوروی شد و توانست
ایدئولوژی مارکسیست و مرام سیاسی کمونیست را به بسیاری از کشور های جهان
صادر کند از اهمیت خاصی برخوردار است. انقلاب روسیه که منجر به تشکیل اتحاد
جماهیر شوروی شد پس از قریب به 40 سال جنگ سرد با آمریکا، از درون
فروپاشید اما درس و عبرتهای این انقلاب همچنان باقیست.
در این مقاله ابتدا ریشه ها و زمینه های انقلاب روسیه با ذکر تاریخچه ای
مختصر از این انقلاب می آید، سپس به بیان اهداف و آرمان های انقلاب
کمونیستی روسیه می پردازیم. در قسمت دوم مقاله انحراف از اهداف انقلاب را
بررسی کرده و در نهایت به تحلیل چرایی انحراف انقلاب روسیه از اهداف و
آرمانهای خود می پردازیم.
1) ریشه ها و تاریخچه مختصر انقلاب روسیه
برای بررسی ریشه ها و علل انقلاب روسیه ابتدا نظری کوتاه به تاریخ معاصر
این کشور می اندازیم، خاندان رومانف ها از سال 1613 میلادی در روسیه حکومت
می کردند و لقب تزار را به خود اختصاص داده بودند، دراین دوران تنگناهای
اقتصادی در زندگی مردم و تضاد طبقاتی باعث بروز نارضایتی های گسترده در
طبقه دهقانان و کارگران شده بود.
شکست روسیه در سال 1905 در جنگ با ژاپن و جان دادن بسیاری از سرباز های
روسی دراین جنگ، فضای پرتنشی را در این کشور بوجود آورد و نیکلای دوم(آخرین
تزار) نیز از کنترل این تنش ها ناتوان بود، در این هنگام بسیاری از
سربازان روسیه خصوصاً در شهر پتروگراد(سن پترزبورگ امروزی) به جنبش های
اعتراضی علیه تزار پیوستند. بنابراین می توان نارضایتی بدنه ارتش روسیه
تزاری را یکی از کاتالیزورهای انقلاب روسیه دانست. ضعف نیکلای دوم در
مدیریت کشور پهناور روسیه سبب شد نابسامانی ها در کشور روسیه توسعه یابد و
بیشترین فشار به کارگران و دهقانان وارد شود. از سویی دیگر گسترش یافتن
تفکرات روشنفکری و تمایل به مارکسیست که آن روزها مُد روز شده بود، فضا را
برای تحول در عرصه سیاسی روسیه آماده کرده بود.
انقلاب روسيه در سال 1917 دو تحول عمده به خود دید، نخست در تحولات فوريه
مبارزات با اعتصاب ها و اعتراضات گسترده كارگران آغاز شد. با شورش نظاميان
ناراضي روسی، درگيري هاي وسیعی در مسكو و سن پترزبورگ رخ داد. دراین
درگیریها بسیاری از انقلابیون و هوادارن تزار جان دادند. در نهایت درگیری
های ماه فوریه باعث شد بلُشویک ها(شاخه تندرو و مسلح حزب سوسیال دمکرات
روسیه به رهبری لنین) بتوانند دولت موقت خود را تشکیل دهند، در تحولات دوم
سال 1917 یعنی تحولات ماه اکتبر بلشويك ها به رهبری "لنین" با امتداد
درگيري هاي نظامي، اغتشاشات كارگران و تبليغات خود قدرت را به طور کامل به
دست گرفتند.
بلشویک های روس پس از پیروزی در انقلاب و پایان جنگ های داخلی نام "اتحاد
جماهیر سوسیالیستی شوروی" را برای خود انتخاب کردند و
مارکسیسم-لنینیسم(مارکسیسم به روایت روسی) را ایدئولوژی رسمی آن اعلام
کردند، مصادرة کارخانه ها و زمینهای سرمایه داران و زمینداران، ملی کردن
بانکها، تأسیس ارتش سرخ، وقوع جنگ داخلی، دستگیری و اعدام دهها هزار نفر از
مخالفین دولت بلشویکی، سیاستهای اقتصادی متمرکز و دولت محور، مقابله با
دخالت ارتشهای خارجی در امور کشور، وقوع مبارزه قدرت شدید میان دو تن از
رهبران بلشویکها یعنی “تروتسکی” و “استالین” که نهایتاً منجر به پیروزی
دومی گردید و فراهم شدن بسترهای تأسیس یک نظام سرمایه سالاری دولتی متمرکزِ
مبتنی بر اقتصاد با برنامه ای تحت عنوان “ساختمان سوسیالیسم در شوروی” همه
و همه از تحولات دوران حاکمیت کمونیسم بر شوروی بود. رژیم کمونیستی که با
انقلاب بلشویکی اکتبر 1917 و به رهبری لنین تاسیس شد، نهایتاً در سال 1991 م
توسط “گورباچف” رسماًَ فروپاشید.
انقلاب روسيه با انقلاب های معاصر دیگر یک تفاوت داشت، و آن هم بهره گیری
از یک ایدئولوژی نوین بنام مارکسیسم بود، مارکسیسم که توسط یک یهودی آلمانی
تبار بنام «کارل مارکس» به همرا «انگلس» پایه گذاری شده بود بعنوان یک
تفکر وارداتی و بیگانه با جامعه و فرهنگ روسیه وارد این کشور شد اما بدلیل
نابسامانی های اجتماعی موجود درجامعه روسیه، توسط روشنفکران روسی بااستقبال
مواجه شد. بررسی و نقد مارکسیسم در این مجال نمی گنجد و نیاز به بحثی
جداگانه دارد، اما بطور خلاصه می توان عمده تفکرات مارکسیسم را در چند جمله
توضیح داد. مارکسیسم به اصالت ماده معتقد بوده و به شدت ضد دین است و دین
را افیون توده ها میداند. مارکسیسم معتقد به برتری طبقه کارگر(طبقه
پرولتاریا) بوده و به اصالت جمع معتقد است. مارکسیسم مخالف مالکیت خصوصی و
طرفدار اقتصاد دولتی و متمرکز است و خود را دشمن سرمایه داری می داند.
2) اهداف وآرمان های انقلاب روسیه
فئودال ها صاحبان زمین بودند که دهقانان و رعیت را به کار میگرفتند و در
مقابل پرداخت دستمزدی اندک کاری بسیار سنگین از آن ها می کشیدند و بدلیل
نیاز دهقانان به این دستمزد، فئودالها که صاحب زمین بودند، ظلم های زیادی
به این دهقانان میکردند، در صنعت نیز وضع به همین گونه بود وکلان سرمایه
دارانی بودند که کارگران را به بهایی اندک به کار می گرفتند، کارهایی بعضاً
طاقت فرسا در مقابل حق الزحمه ای اندک، ظلم و ستم فئودال ها و سرمایه دار
ها باعث بوجود آمدن خشمی درمیان طبقه دهقان و کارگر یا پرولتاریا شد، یکی
از اهداف انقلاب اکتبر 1917 روسیه مقابله با این فئودال های و کلان سرمایه
دارها بود. کمونیست ها معتقد بودن باید مالکیت خصوصی منع شود و تنها دولت
مالک باشد، طیفی از آن ها نیز معتقد بودند باید زمین های فئودالها ضبط شود و
میان دهقانان توزیع شود و همینطور ثروت کلان سرمایه دارها در اختیار طبقه
کارگر و زحمتکش قرار بگیرد.
طبقه روشنفکر انقلابیون مارکسیست نیز معتقد بودند نیاز توده های جامعه
روسی تنها زمین و معیشت نیست بلکه آنها نیاز به آزادی و عدالت اجتماعی نیز
دارند. شعارهای که تحت عناوینی "برابری و برادری" و "عدالت اجتماعی" به
کرات از سوی احزاب چپ گرای جهان هنوز هم شنیده می شود. خوب است در اینجا
نکته ذکر شود، بسیاری گمان می برند مخالفت دولت کمونیستی شوروی با غرب با
تمامیت مانیفست سیاسی آن است، در صورتی که کمونیست ها(حداقل در شعار) به
دمکراسی و تفکرات دمکراتیک علاقه نشان می دادند و با امپریالیسم و سرمایه
داری در غرب مخالف بودند. هرچند که دولت شوروی نه تنها سرمایه داری را از
بین نبرد بلکه سرمایه داری شخصی را تبدیل به سرمایه داری دولتی کرد! در
قسمت بعد به بررسی علل انحراف انقلاب روسیه از اهدافش می پردازیم.
3) انحراف انقلاب روسیه از اهداف و آرمانهای خود
انقلاب اکتبر 1917 روسیه نتوانست آن بهشت بَرین و خوبانی را که برای مردم
روسیه ترسیم کرده بود را بسازد، واژگان زیبایی چون عدالت اجتماعی، برابری و
برادری، مبارزه با سرمایه داری، فقر زدایی، تکریم طبقه کارگر و دهقان، همه
و همه تنها در قاب کلمه ماند و نتوانست صورت عملی به خود بگیرد. پس از
پیروزی انقلاب اکتبر1917 روسیه، «حزب بُلشِویک» که نقش پررنگی در مبارزات
علیه «آخرین تزار» داشت توانست زمام امور را بدست بگیرد، حزب بُلشِویک شاخه
تندروی حزب سوسیال دموکرات روسیه (اولین حزب سوسیالیت روسیه تزاری) بود که
خط مشی اعتدالی حزب سوسیال دمکرات را قبول نداشت و به مبارزه مسلحانه و
اعمال خشونت علیه رژیم حاکم متمایل بود.
انقلاب سوسیالیستی روسیه برای از بین بردن جامعه طبقاتی و برقراری مساوات
بین همه طبقات جامعه بوجود آمد اما اعضای حزب کمونیست و دولت مردان شوروی
خود تبدیل به یک طبقه اجتماعی سلطه گر شدند! که از قضا از فئودال ها وکلان
سرمایه دارها هم سنگدلانه تر با کارگران و دهقانان رفتار می کردند.
یک نمونه فجیع از ظلمی که در دوران شوروی بر مردم این کشور رفت سازمان
امنیت و اطلاعات شوروی «چکا» بود، که بعدها به K.G.P تغییر نام داد. موسس و
رئیس سازمان امنیت و اطلاعات روسیه کمونیستی«چکا» فردی لهستانی تبار بنام
«فلیکس دیژ رشنسکی» بود. میزان ظلم چکا به اندازه ای بود که تنها در دوره
حکومت استالین 6 میلیون نفر از مردم شوروی به دلایل واهی چون اقدام علیه
امنیت شوروی و یا ضد انقلابی بودن و ضدکمونیستی بودن اعدام شدند. لنین نیز
که هیچ نشانی از عواطف انسانی نداشت دست رشنسکی لهستانی را باز گذاشت تا
بسیاری از روشنفکران و روزنامه نگاران و فعالین سیاسی شوروی را بی رحمانه
تیر باران کند. جالب است انقلاب شوروی و حزب کمونیست که قرار بود آزادی
توده جامعه و مردم را تضمین و تامین کند خود به یک سلب کننده آزادی مردم
تبدیل شد و در واقع نقض غرض کرد! یک انحراف بزرگ...
در بُعد اقتصادی نیز دولت شوروی و حزب کمونیست به مصادره اموال و زمین های
بسیاری از مردم و سرمایه داران پرداخت ولی هیچگاه مستضعفین و طبقه کارگر
جامعه شوروی نتوانست نفعی از این زمین های ضبط شده ببرد و عمده این ثروت و
اموال در دستان اعضای حزب کمونیست چرخ می خورد. وضع مردم شوروی بدتر شد به
گونه ای که اگر قبل از انقلاب کمونیستی طرف حساب دهقانان، فئودال ها و
سرمایه داران بودند اکنون با دولت مقتدر و سفاک شوروی روبرو بودند که جای
هیچگونه مقابله و اعتراض برای دریافت حق را باقی نگذاشته بود، اگر کارگران
در روسیه تزاری با کارفرمایان سختگیر روبرو و طرف حساب بودند در دوران
شوروی با یک ابر قدرت جهانی سرو کار داشتند.
دولت کمونیستی که با اقتصاد متمرکز و دولتی قصد داشت وضعیت اقتصادی و
معیشتی مردم و خصوصاً طبقه کار گر را بهبود ببخشد، باعث شد مردم روز به روز
فقیرتر شوند. انقلاب اکتبر روسیه در دو هدف اصلی خود که «بهبود وضع
اقتصادی طبقه کارگر» و «برابری و عدالت اجتماعی و آزادی برای طبقه کارگر»
بود، شکست خورد.
4) چرا انقلاب روسیه از اهداف وآرمان های خود منحرف شد؟
از مهمترین علل انحراف انقلاب اکتبر روسیه از اهداف و آرمانهایش، پوچ و
سست بودن ایدئولوژی این انقلاب یعنی مارکسیسم است. بلشویسم یا همان
مارکسیسم - لنینیسم در واقع تفسیر روسی و رادیکال از مارکسیسم است،
همانگونه که سوسیالیسم تفسیر و گونه ای از ایدئولوژی غربی است، اگر چه
مارکسیسم روسی به مبارزه با سرمایه داری و مالکیت خصوصی می پردازد لکن
بدلیل ماهیت اومانیستی و ضد دینی آن، صورت دیگری از تفکر غربی یعنی
سوسیالیسم و سرمایه داری دولتی را جایگزین سرمایه داری شخصی می سازد.
به همین دلیل است که مارکسیسم قدرت عبور از مدرنیته و نفی کامل استثمار و
بی عدالتی اجتماعی را ندارد. در مارکسیسم نیز انسان از فطرت خود دور می شود
و تحت اسارت اومانیسم در می آید و آزادی اصیل انسانی انکار و نفی می شود.
مارکسیسم هرگز نتوانست راهی به رهایی برای انسان فراهم کند. وجود ایدئولوژی
بیمار مارکسیسم در اتاق فکر انقلاب روسیه و بعدها دولت شوروی، باعث شد
پوچی این ایدئولوژی به دولت مردان شوروی نیز سرایت کرده و از آرمان های
انقلاب خود دور شوند.
«عدم اعتقاد عمیق به آرمان های انقلاب» یکی از دلایل مهم انحراف انقلاب
روسیه است. بسیاری از رهبران انقلاب روسیه از عمق جان به عدالت اجتماعی و
آزادی طبقه کارگر اعتقاد و باوری نداشتند و تنها این شعار ها لغلغه زبان آن
ها بود. این مسئله را می توان از بررسی عملکرد آنها متوجه شد. شعار های
زینتی و پوپولیستی حزب کمونیست تنها برای جلب حمایت طبقه محروم جامعه بود و
هیچ گاه صورت عمل و واقعیت به خود نگرفت.
«تشنه قدرت بودن» در دولتمردان کمونیست شوروی دلیل دیگر به انحراف کشیده
شدن انقلاب روسیه است. ذکر شده است که استالین زندگی ساده ای داشته و خیلی
اهل تجملات نبوده لکن بسیار قدرت طلب وتشنه قدرت بوده است. رهبران روسیه که
بسیار دَم از آزادی و حمایت از طبقه کارگر و دهقان میزدند برای حفظ قدرت
خود به راحتی میلیون ها تن از مردم شوروی را از دم تیغ گذراندند. به راستی
که هیچ چیز برای آن ها مهم تر از حفظ قدرت شان نبود.
رامین شمسایی نیا - مفیدنیوز
از سری برنامه های تحلیلی گروه مطالعات آمریکا، هفته دوم خردادماه، جناب آقای مهدی بخشی از کارشناسان محترم گروه مطالعات آمریکا به بررسی اجمالی تاریخ ایالات متحد آمریکا پرداختند که در ذیل به خلاصه ای از آن می پردازیم.
بررسی اجمالی تاریخ ایالات متحد آمریکا
هیچ کس به درستی نمی داند اولین انسانها چه زمانی و چگونه وارد قاره آمریکا شده اند. با اینحال این مساله اثبات شده است زمانی که بخش های وسیعی از شمال آمریکای شمالی در آخرین دوره یخچالی پوشیده از یخچالهای طبییعی بوده است، جوامع انسانی کوچکی در این قاره زندگی میکرده اند.
بومیان و سرخپوستان بتدریج به درجات مختلف تکامل اجتماعی و فرهنگی رسیدند و نتیجه آن پدید آوردن تمدن هایی بود که در اوج شکوفایی به عالی ترین مدارج تمدن باستانی نایل شدند. این تمدن ها، مایا،تول تک ها، آزتک ها، اینکاها نام داشتند.
* تمدن مایا
تمدن مایا از اتحاد و به هم پیوستن 20 قبیله سرخپوست در آمریکای مرکزی در کنار سواحل خلیج مکزیک در 500سال پیش از میلاد شکل گرفته و در قرن های هشتم و نهم میلادی به اوج خود رسید. از لحاظ آثار هنری و معماری هیچ تمدن دیگری در قاره آمریکا نتوانست از مایاها پیشی بگیرد. تمدن مایا در قرن شانزدهم میلادی توسط فاتحین اسپانیایی افول کرد.
* تمدن تول تک ها
در بین قرن های هشتم تا دهم مردمانی از سوی شمال به فلات مرکزی مکزیک هجوم آورده و اندکی پیش از سال 1000 میلادی امپراطوری تول تک ها را تشکیل دادند. سپس تهاجم خود به سمت جنوب ادامه داده و بخش هایی از سرزمین های متعلق به مایاها را تصرف کردند. تول تک ها نیز همانند مایاها دارای معماری و هنر پیشرفته ای بوده اند. امپراطوری تول تک ها در قرن دوازدهم میلادی به علت خشکسالی دراز مدت و قحطی و امواج جدید هجوم ها و یورشهای سرخپوستان شمالی افول کرد.
* تمدن آزتکها
آزتک ها، قبیله کوچکی بودند که در قرن دوازدهم وارد فلات مرکزی مکزیک شده و به تدریج سرزمین های اطراف، از اقیانوس آرام تا خلیج مکزیک را تحت سلطه خود درآوردند. اوج توسعه امپراطوری آزتک ها در قرن های پانزدهم و شانزدهم میلادی رخ داده که در این زمان جمعیت کلی امپراطوری بالغ بر 5 میلیون نفر بوده است. در نهایت در سال 1519 با تهاجم فاتحین اسپانیایی و کشته شدن آخرین پادشاه آنها، تمدن آزتکها نابود می شود.
* تمدن اینکاها
این تمدن در دره های بلند رشته کوه آند در آمریکای جنوبی و در بین قرن های یازدهم تا پانزدهم میلادی به تدریج شکل گرفت. اوج امپراطوری اینکاها در بین سالهای 1200 تا 1533 میلادی بوده بطوریکه جمعیت آنها در اوایل قرن شانزدهم به حدود 6 میلیون نفر می رسد. امپراطوری اینکاها در اوج قدرت در جنگ با فاتحین اسپانیایی شکست خورده و نابود می شود.
کشف آمریکا و مهاجرت اروپاییان
کریستف کلمب ، دریانورد ایتالیایی با تصور رسیدن به هند از طریق اقیانوس اطلس به سمت غرب حرکت کرده و در شب 11 اکتبر 1492 به جزیره ای که امروزه باهاما نامیده می شود گام نهاد. پس از کریستف کلمب ، از میان کسانی که راه او را دنبال کردند و به شناسایی قاره نو پرداختند، « آمریگو وسپوچی» حائز اهمیت بسیاری می باشد چرا که بعدها قاره جدید به پیشنهاد یک جغرافیدان آلمانی به نام وی « آمریکا » نامیده شد. او از جمله اولین کسانی بود که اعتقاد داشت که کریستف کلمب سرزمین جدیدی را کشف کرده و سرزمین مورد نظر وی به هیچ وجه هندوستان نیست.
پس از کشف قاره آمریکا اروپائیان از هر سو به آن قاره پهناور روی آورده و به تدریج به تصرف سرزمینهایی در آن پرداختند. اولین مهاجر نشین دائمی در سال 1607 به نام جیمز تاون توسط بریتانیایی ها در محل کنونی ایالت ویریجینا پایه گذاری شد. تا سال 1640 در حدود 60 هزار نفر از مردم انگلستان به آمریکای شمالی مهاجرت کردند. تعدادی از مهاجرین، کشاورزان فقیر بودند که به علت عدم توانایی در پرداخت وام هایشان، زمین خود را از دست داده بودند. گروهی دیگر از مهاجرین را کسانی تشکیل می دادند که بخاطر داشتن عقاید مذهبی خاص در انگلستان مورد آزار و شکنجه قرار می گرفتند و در پی کسب آزادی عقیده و بیان راهی این سرزمین شده بودند.
از سال 1680 به بعد دیگر مهاجرت چندانی از انگلستان به آمریکا صورت نگرفت بلکه به دلایل مختلف از جمله فرار از جنگ، مهاجرت به آمریکا از کشورهای آلمان، ایرلند، اسکاتلند، سوئیس و فرانسه آغاز شد. در سال 1690 جمعیت آمریکا تقریباً به 500 هزار نفر رسید و پس از آن هر 25 سال به دو برابر افزایش یافته به طوریکه در سال 1775 جمعیت آمریکا به 5/2 میلیون نفر بالغ گردید.
عدم وجود رودهای قابل کشتی رانی به سمت غرب و از طرفی وجود رشته کوه آپالاش که مانع عظیمی در جلو سواحل شرقی بوجود آورده بود تا مدتهای مدید مانع پیشروی دسته های مهاجر از مناطق ساحلی شرقی به داخل دشتهای مرکزی آمریکای شمالی بود. این عوامل و از طرفی وجود بنادر شرقی منجر به تشکیل 13 مهاجرنشین در امتداد ساحل شرقی آمریکا شد.
این مهاجرنشین ها به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم می شدند. ایالتهای شمالی که نیوانگلند نامیده می شدند، به علت دارا بودن زمستانهای سرد و پر برف و طولانی و از طرفی زمینهای پوشید از سنگلاخ، بیشتر به بازرگانی مشغول بودند.
این در حالی بود که در ایالت های جنوبی، آب و هوای مساعد و خاک مرغوب به موجب گسترش کشاورزی شد و مردم آن معمولاً به کشت پنبه و توتون می پرداختند.
مهاجرنشین های انگلیسی موظف بودند که فرآورده ها و مواد اولیه تولیدی خود را منحصراً به بازرگانان انگلیسی بفروشند و نیز وظیفه داشتند که فقط کالائی را خریداری و مصرف نمایند و چون این کار موجب زیان آنان می شد کم کم مایه نارضایتی مردم مهاجرنشین گردید.
اما هنگامی که دولت انگلستان مقرر داشت که بازرگانی مهاجرنشین ها باید منحصراً به وسیله کشتیهای انگیسی انجام شود، مهاجرنشین ها سر به شورش بر داشته و خریدن کالاهای انگلیسی را تحریم و حتی چند کشتی انگلیسی را غرق کردند. جورج سوم پادشاه انگلستان از این پیشامد خشمگین شد و به قوای نظامی خود دستور داد تا به بندر بوستون حمله کنند.
جنگ مهاجرنشین ها با سپاهیان انگلیسی که در سال 1775 آغاز گردید، هفت سال ادامه یافت. در حین جنگ« بنجامین فرانکلین» که از آزادیخواهان و دانشمندان بزرگ آمریکا بود به فرانسه رفت و آن دولت را به حمایت از شورشیان آمریکا برانگیخت و آتش جنگ مستعمراتی را میان انگلیس و فرانسه روشن ساخت. « جورج واشینگتن» سردار معروف آمریکایی به کمک سپاهیان فرانسه قسمت عمده ای از قوای انگلیس را مجبور به تسلیم کرد و فرانسویان هم در آبهای اطراف هندوستان نیروی دریایی انگلستان را شکست دادند و دولت انگلستان ناگزیر تقاضای صلح نمود.
معاهده صلح در سال 1783 در قصر ورسای پاریس بسته شد. به موجب این معاهده مهاجرنشین های انگلیسی مستقل شدند و از ترکیب آنها کشورهای متحد آمریکای شمالی به وجود آمد.
تشکیل حکومت ملی
پس از آنکه آمریکایی ها موفق به کسب آزادی شدند برای تأسیس حکومت ملی در ماه می1787، سی و پنج نماینده به شهر فیلادلفیا اعزام داشتند. نمایندگان مزبور به تهیه و تدوین قانون اساسی همت گماشتند و پس از چهار ماه قانون اساسی را وضع و تصویب نمودند. به موجب این قانون قوه مقننه به کنگره که از مجلس نمایندگان و سنا تشکیل شده بود واگذار گردید و نیز مقرر شد هر یک از ایالت های آمریکا ( در آن زمان سیزده ایالت) در اداره امور خود آزاد باشند و فقط در مسائل سیاست خارجی، ارتش و تعرفه گمرکی از حکومت مرکزی پیروی نمایند.
پس از تصویب قانون اساسی و تشکیل کنگره آمریکا در سال 1787، مردم آمریکا جورج واشینگتن فرمانده نیروهای آمریکا را به پاس فداکاری های وی به ریاست جمهوری برگزیدند. سیاست خارجی واشینگتن حفظ صلح بود زیرا صلح فرصتی بوجود می آورد که خسارت ناشی از جنگ جبران شود.
در همین دوران یعنی از سال 1793 تا 1795 بود که قطب های مختلف افکار عمومی در آمریکا خودنمایی کردند. دسته اول کسانی بودند که موافق انقلاب فرانسه بود و حزب جمهوری خواه- دموکرات یعنی حزبی که شالوده حزب دموکرات امروزی است را تأ سیس کردند و دسته دوم یعنی مخالفین انقلاب فرانسه، حزب فدارالیست ها که پایه حزب جمهوری خواه امروز شد را تأسیس نمودند.
در پایان دومین دوره ریاست جمهوری جرج واشینگتن، دولت آمریکا صاحب تشکیلات منظم و مرتبی شده بود و اعتبارات مالی، بخشهای اقتصاد و صنعت را تقویت کرده بود و امور بازرگانی رونق گرفته بود.
دکترین مونروئه
در سال 1817 جیمز مونروئه به عنوان پنجمین رئیس جمهور آمریکا برگزیده شد وی با اعلام دکترین معروف خود، یکی از معروفترین و شناخته ترین روسای جمهور آمریکاست. دکترین مونروئه از چهار اصل تشکیل شده بود:
1- قاره آمریکا با توجه به آزادی و استقلالی که خود بدست آورد و از آن تا این زمان حفظ و حراست کرده است دیگر نمی تواند میدانی برای استعمار دول اروپائی باشد.
2- روش سیاسی کشورهای متفق اروپا با سیستم سیاسی آمریکا مغایرت کامل دارد ... . کشورهای آمریکا هر گونه اقدامی را که از طرف کشورهای اروپایی به منظور توسعه سیستم سیاسی خود به هر یک از نقاط این نیمکره به عمل آید برای آزادی و استقلال خود خطرناک می داند.
3- ما کشورهای آمریکایی در امور داخلی هیچ یک از مستعمرات کنونی اروپا در قاره آمریکا دخالتی نداشته و نخواهیم داشت.
4- ما در هیچ یک از جنگ های اروپائی بویژه در مسائلی که مربوط به خودشان است هرگز دخالتی نداشته و با روش ما نیز سازگاری ندارد که دخالتی داشته باشیم.
شروع مهاجرت به غرب
شرایط زندگی در سرتاسر کرانه های اقیانوس اطلس به گونه ای که مهاجرت به سوی غرب را ایجاب می کرد، خاک کوهپایه های منطقه نیوانگلند قدرت کافی برای کشت وزرع و قدرت رقابت با زمین های حاصلخیز و ارزاق قیمت غرب را نداشت. از این رو دیری نگذشت که سیلی از مردان و زنان مهاجر برای بدست آوردن زمین های قابل کشت، سرزمین های ساحل اقیانوس اطلس را رها کرده و به جانب سرزمین های بکر داخلی و دامنه های رشته کوه را کی روی آوردند.
گسترش به سمت غرب تا سال 1861 بی وقفه ادامه یافت به طوریکه از سال 1816 تا 1821 شش ایالت و از سال 1821 تا 1861 ده ایالت دیگر به اتحادیه ایالت ها پیوستند.
افزایش کشت پنبه در ایالت های جنوبی و گسترش برده داری
در سالهای اولیه پس از کسب استقلال که ایالتهای شمالی مقدمات آزادی فوری یا تدریجی بردهها را فراهم میساختند، بسیاری را عقیده بر این بود که بردگی بکلی در سراسر آمریکا از میان خواهد رفت. در سال 1786 جورج واشینگتن نوشت که آرزومند است نقشهای اتخاذ شود که به مساله بردگی بوجهی آهسته و آرام، ولی مطمئن و بدون آن که توجهی را به خود جلب کند پایان داده شود.
اما بعدها جنوب به منطقهای تبدیل گردید که مردم آن اکثراً طرفدار برده داری بودند. این تغییر عقیده ناشی از علل بسیاری بود. روح آزادی خواهی که در دوران انقلاب شعله ور بود بتدریج ضعیف شد و رو به خاموشی رفته بود و به مرور زمان یک نوع دشمنی و تضاد میان مهاجران نیوانگلندی و اهالی جنوب که از بردهداری طرفداری میکردند به وجود آمده بود.
از سوی دیگر با توجه به آب و هوای مناسب و خاک حاصلخیر ایالتهای جنوبی و تقاضای روز افزون پنبه و شکر، توسعه کشت این دو محصول در آن نواحی نیازمند نیروی کار بیشتری بود که این خود مهمترین عامل تشدید کننده برده داری در این منطقه محسوب میشد، به طوری که از 700 هزار بردهای که در سال 1790 در آمریکا بودند حدود 94 درصد در ایالتهای جنوبی و تنها 6 درصد در ایالتهای شمالی ساکن بودهاند. تعداد بردههای آمریکا در سال 1860 به چهار میلیون افزایش یافت.
جنگ داخلی آمریکا
با فرارسیدن انتخابات سال 1860 اختلافات بین شمال و جنوب به صورت منازعات سیاسی عیان گردید. آبراهام لینکلن نامزد حزب جمهوری خواه با توجه به حمایت ایالت های شمالی و غربی به شدت با مساله بردهداری و رواج آن مخالفت میکرد. حزب مخالف به علت نداشتن تشکیلات منظم نتوانست در انتخابات نتایج مهمی کسب نماید و نامزد جمهوری خواهان پیروز شد.
بلافاصله پس از اعلام نتایج انتخابات، کنگرهای به دعوت کارولینای جنوبی تشکیل شد. در این کنگره عدهای از ایالتهای جنوبی از اتحادیه ایالتها خارج شده و در 8 فوریه 1861 اتحادیه جدیدی به نام (کنفدراسیون ایالتهای آمریکا) تشکیل دادند. ابراهم لینکلن موضوع تجیزه ایالات متحد آمریکا را نپذیرفت و آن را از نظر قانون، غیر عملی خواند، اما کنفدراسیون به گفتار او توجهی نکرد و روز 12 آوریل با شلیک توپهای کنفدراسیون به بندر چارلستون، آتش جنگ داخلی بر افروخته شد.
از نقطه نظر بسیج منابع و ابزار مادی، شمال برتری نمایانی نسبت به جنوب داشت. نخستین و نمایانترین اختلاف، عدم تناسب منابع و جمعیت بود. شمال دارای 22 میلیون جمعیت و سرزمینی بزرگتر بود حال آن که جمعیت جنوب با احتساب بردهها از 10 میلیون نفر تجاوز نمیکرد، اما مساله تنها به عده نفرات منحصر نمیشد. اتحادیه از لحاظ فنی و تکنولوژیک از برتری مطلق برخوردار بود. به طور مثال، ایالت نیویورک در شمال به تنهایی معادل 300میلیون دلار کالاهای گوناگون تولید میکرد که این رقم تقریباً چهار برابر کل کالاهای گوناگون تولید شده در چهار ایالت؛ ویرجینیا، آلا باما، لوئیزیانا و میسی سی پی بود. این اختلاف سرگیجهآور در شالوده اقتصادی دو طرف جنگ به طور پیگیر در کارایی نظامی آنها نمود مییافت.
سرانجام به دلیل محاصره جنوب، کنفدراسیون بخش عمدهای از درآمد خود را که از صادرات پنبه بدست میآمد از دست داد. در نتیجه با توجه به نامتوازن بودن ابعاد سرزمین، جمعیت و از طرفی توانایی تکنولوژیکی، جنوب به هیچ وجه قادر نبود بر شمال برتری یابد در چنین وضعی تسلیم تنها انتخاب واقع بینانهای بود که باقی میماند.
جنگ داخلی آمریکا در تاریخ 9 آوریل 1865 بعد از حدود 5 سال، با تسلیم شدن ژنرال لی فرمانده نیروهای کنفدراسیون پایان یافت. در جنگ داخلی حدود 600 هزار نفر از دو طرف کشته شدند که پرتلفاتترین منازعه در تاریخ قاره آمریکا تا آن زمان بود. از لحاظ اقتصادی نیز جنگ داخلی بیش از 15 میلیارد دلار خسارت بر آمریکا وارد کرد؛ اما پیروزی شمال در جنگ داخلی به دنبال خود تحولات سیاسی عمدهای را به همراه آورد. این تحولات را میتوان چنین خلاصه کرد:
1- پیروزی سرمایهداری صنعتی بر سرمایهداری زمیندار و پیشرفت وسیع آمریکا در زمینههای صنعتی، تجاری و کشاورزی
2- حفظ وحدت و یکپارچگی آمریکا
3- لغو بردهداری در ایالتهای طرفدار بردهداری
4- تحکیم و تثبیت نظام دموکراسی
5- پیروزی و گسترش اندیشه آزادی و برابری حقوقی
دوران باز سازی
پس از جنگ داخلی، ایالات متحد آمریکا به سبب فراوانی منابع طبیعی، جمعیت فراوان و کوشا، رونق صنعت، کشاورزی و بازرگانی با سرعت شگرف پیشرفت کرد و به زودی رقیب کشورهای بزرگ اروپا گردید. به طور مثال، تا پیش از جنگ داخلی ایالات متحد آمریکا به طور سنتی مواد خام ( بخصوص پنبه) صادر می کرد ولی جهش صنعتی پس از جنگ داخلی این الگو را تغییر داد. ایالات متحد آمریکا که با سرعتی شتابان به صورت بزرگترین تولید کننده مصنوعات کارخانه ای جهان در می آمد، صدور محصولات صنعتی خود به بازارهای جهان را نیز آغاز کرد. انقلاب حمل و نقل علاوه بر محصولات صنعتی، صدور محصولات کشاورزی آمریکا را نیز گسترش داد.
بین سالهای 1860 تا 1914 ایالات متحد آمریکا صادرات خود را بیش از هفت برابر کرد این در صورتی بود که واردات آمریکا در همین دوره زمانی به علت تدابیر حمایتی فقط پنج برابر شد.
ادامه مهاجرت به غرب
با تصویب قانون « سکونت» در سال 1862 مهاجرت به مناطق غربی سرعت گرفت و مهاجران به شکل سیل آسایی به مناطق غیر مسکونی غربی هجوم آوردند. بر اساس این قانون هر خانواده ای که در مناطق غربی ساکن می شد حدود 70 هکتار زمین دریافت می کرد. بر اساس این جنبش در فاصله سالهای 1865 تا 1912 کلیه سرزمینهای غربی به ایالتهای مستقل تبدیل و به اتحادیه ایالت ها پذیرفته شدند.
به این ترتیب کل سرزمین ایالات متحد آمریکا از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام و از مرز مکزیک تا کانادا زیر حاکمیت دولت فدرال قرار گرفت.
ورود آمریکا به جنگ جهانی اول
جنگ جهانی اول در ماه اوت 1914 آغاز شد. ابتدا جنگ تنها در قاره اروپا جریان داشت اما به تدریج به سرزمین های همسایه اروپا نیز سرایت کرد. با به بن بست رسیدن جنگ در جبهه های شرقی و غربی، کشور آلمان اقدام به توسعه جنگ به هوا و دریا نمود. زیر دریایی های این کشور کشتی هایی را که برای متفقین کالا و مهمات حمل می نمود هدف قرار دادند. اما دو عامل در ورود آمریکا در جنگ نقش اساسی داشت.
1- حمله زیر دریایی های آلمان به کشتی های بازرگانی
2- دخالت آلمان در امور داخلی مکزیک
ورود آمریکا به جنگ بکلی سرنوشت جنگ را دگرگون کرد، هر چند ماهها سپری شد تا اینکه وزنه آمریکا محسوس گشت. سرانجام زیر فشار متفقین و بویژه آمریکا، آلمان در 29 سپتامبر 1918 تسلیم شد.
انتخابات سال 1932
مبارزات انتخابی سال 1932 در حقیقت برخورد دو راه حل برای رفع بحران اقتصادی حاکم بر ایالات متحد آمریکا بود. « هربرت هوور » رئیس جمهور سابق معتقد بود که اقتصاد آمریکا اصولاً سالم است منتهی در اثر بحران اقتصادی جهانی که بواسطه جنگ گریبانگیر همه شده آسیب دیده است. هوور ترجیح می داد که بهبود اوضاع خود بخود و به مرور زمان پدیدار گردد، در حالیکه« فرانکلین دلانو روزولت » که در آغاز بحران در مقام فرماندار نیویورک از محبوبیت بسیاری برخوردار بود در نظر داشت از قدرت دولت فدرال برای انجام کارهای تند و انقلابی بهره ببرد. در نتیجه روز ولت در انتخابات با اکثریت قاطع 8/22 میلیون رای در برابر 7/15 میلیون رای پیروز شد.
رئیس جمهور جدید مردم را نسبت به حل مشکلات مطمئن ساخت و به سرعت به اجرای برنامه های اصلاحی خود با نام « طرح نوین » پرداخت. روز ولت با اجرای طرح نوین، سیستم بانکی را اصلاح کرد، با تزریق پول به جامعه از طریق اعطای وام ها و تسهیلات اعتباری و همچنین به شکل دستمزد بار دیگر رونق را به اقتصاد بازگرداند. در زمینه کشاورزی نیز اصلاحات ژرف و دامنه داری صورت گرفت.
تأثیر این اقدام ها در زندگی مردم آمریکا به حدی بود که فرانکلین روزولت نخستین و آخرین رئیس جمهور آمریکا بود که از سوی مردم چهار بار به این سمت انتخاب شد. پیش از او تاکنون کسی چنین رکوردی بر جای نگذاشته است. پس از روز ولت، دولت با اضافه کردن اصلاحیه ای به قانون اساسی، تصویب کرد که هیچ رئیس جمهوری نمی تواند بیش از دوبار به این مقام انتخاب گردد.
ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم
با آغاز جنگ جهانی دوم، ایالات متحده آمریکا، ابتدا سیاست بیطرفی پیشه کرد و همانند جنگ جهانی اول خود را نسبت به حوادث اروپا بی توجه نشان داد، با گسترش جنگ در اروپا بتدریج دامنه آن وسیعتر شد، تا بدانجا که می توان گفت یک جنگ اعلام نشده میان آلمان و آمریکا در اقیانوس اطلس در جریان بود.
صبح روز 7 دسامبر بمب افکنهای ژاپنی با بمباران پرل هاربور، درب ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم را باز کردند. در حملات ژاپن 2403 نفر آمریکایی کشته و 1178 نفر زخمی شدند، 7 ناو غرق شد و اکثر هواپیماهای نظامی مستقر فرودگاه « او آهو » نا بود و یا غیر قابل استفاده شدند.
با درگیر شدن آمریکا در جنگ همانند جنگ جهانی اول، موازنه به نفع نیروهای متفقین بر هم خورد. با افزایش قدرت متفقین به تدریج نیروهای آلمان و ایتالیا در اروپا عقب رانده شدند تا اینکه در ماه می 1945 ابتدا آلمان تسلیم شد و در 2 سپتامبر 1945 ژاپن پس از یک ایستادگی سر سختانه سر انجام با نابودی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی در اثر انفجار بمب اتمی تسلیم شد و جنگ جهانی دوم خاتمه یافت.
جنگ ویتنام
پس از توافقهای بدست آمده در کنفرانس ژنو در 1954 و تقسیم ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی، نیروهای ویتنام شمالی به منظور تأمین وحدت و یکپارچگی ویتنام از طریق نظامی عملیات چریکی را در ویتنام جنوبی سازمان دادند.
در سال 1962 وزارت دفاع آمریکا گروهی از مستشاران نظامی را به ویتنام گسیل داشت تا همراه ارتش ویتنام جنوبی در سرکوب چریکهای ویتنام شمالی شرکت کنند. در میانه 1963، ایالات متحد آمریکا بیش از 10 هزار نفر آمریکایی را در ویتنام مستقر کرده بود. اما بعد از اینکه آمریکا به این نتیجه رسید که حکومت وقف ویتنام جنوبی توانایی اداره امور را از دست داده است. در تابستان 1963،5 هزار سرباز آمریکایی دیگر وارد ویتنام شدند و آمریکا عملاً در جنگ ویتنام وارد شد.
لیندون جانسون جانشین کندی در زمینه سیاست خارجی همان اصول و عملکرد کندی را ادامه داد. در نتیجه نیروهای آمریکایی حاضر در ویتنام از 15 هزار نفر در تابستان 1963 به بیش از 500 هزار نفر در سال 1968 رسید.
در یک نگاه ساده می توان گفت، تمامی انرژی دولت جانسون در امور خارجی، مصروف جنگ ویتنام شد و نتیجه آن افزایش شدید مخالفت های داخلی و خارجی بود، به گونه ای که در سال 1967 جانسون وجهه سیاسی خود را از دست داد. این اوضاع موجب شکست حزب دموکرات در انتخابات 1968 و انتخاب ریچارد نیکسون از حزب جمهوری خواه به ریاست جمهوری آمریکا شد.
نیکسون تصمیم گرفت راه حل« ویتنامی کردن » جنگ را دنبال کند. وی اعلام کرد او به دنبال کاهش تلفات نیروهای آمریکایی و از طرفی حمایت های هوایی، دریایی و تسلیحاتی از ارتش ویتنام جنوبی است. در این راستا سقف نیروهای آمریکایی از 500 هزار نفر به 100 هزار نفر در سال 1970 کاهش داد.
خروج نیروهای آمریکایی از ویتنام ادامه یافت و در ژانویه 1973، دو ماه پس از خروج آخرین سرباز آمریکایی از خاک ویتنام، صلح برقرار شد. اما جنگ در راستای سیاست ویتنامی کردن آن، در بین ویتنامی ها ادامه یافت. شرکت آمریکا در جنگ ویتنام، بیش از135 میلیارد دلار هزینه در برداشت. علاوه بر این، بیش از 57 هزار نفر از نیروهای آمریکا در این جنگ کشته و بیش از 300 هزار نفر زخمی شدند.
جنگ میان ویتنام شمالی و جنوبی تا سال 1975 ادامه یافت تا اینکه در ماه مه، نیروهای ویتنام شمالی بطور کامل بخش جنوبی را تصرف کردند جنگ ویتنام نخستین جنگی بود که ایالات متحد آمریکا آشکارا بازنده آن شده بود و اثر آن تا سالها در حکومت و ملت آمریکا قابل مشاهده بود.
تصویب قانون حقوق مدنی
در دهه 1950، نود سال پس از جنگ داخلی و وضع قوانینی در جهت برابری حقوق مدنی میان سیاهپوستان و سفید پوستان، جامعه آمریکا بار دیگر با بحرانها و مشکلات نژادی دست به گریبان شد. تعهدات زمان جنگ داخلی، مبنی بر تأمین برابری فرصتها برای سیاهان، عملاً به فراموشی سپرده شده بود و جامعه با مشکلات بسیاری در این زمینه دست به گریبان بود.
در چنین فضای اجتماعی، جنبش « حقوق مدنی سیاهپوستان » به رهبری « مارتین لوترکینگ » در پی یافتن جایگاه مناسب برای سیاهپوستان آمریکایی شدت گرفت. به دنبال فشار جنبش مدنی سیاهپوستان، در سال 1945 دیوان عالی کشور، به اتفاق آرا تصویب نمود جدایی مدارس سیاهپوستان از سفید پوستان عملی بر خلاف قانون اساسی است.
در سال 1961 آیزنهاور پس از دو دوره از ریاست جمهوری آمریکا کنار رفت و با رای مردم، کندی از حزب دموکرات به قدرت رسید. مهمترین مساله داخلی آمریکا در زمان کندی همچنان مساله تبعیض نژادی و روابط میان سفید پوستان و سیاهپوستان بود. در سال 1963 جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان به اوج خود رسید. بعد از تظاهرات گسترده و دامنه دار سیاهپوستان در شهر بیدمنگام ایالت آلاباما واقع در جنوب، رئیس جمهور کندی طی یک سخنرانی تلویزیونی به ملت آمریکا اعلام نمود که کسب برابری را برای همه آمریکائیهای سیاهپوست وظیفه اخلاقی خود می داند، سپس برای پایان دادن به هر گونه تبعیض در رای دادن، فرهنگ و آموزش، استخدام و فعالیتهای عمومی، لایحه ای به کنگره پیشنهاد کرد.
در سال 1965، مارتین لوترکینگ رهبر جنبش مدنی سیاهپوستان به پاس رهبری مبارزات صلح جویانه در برابر تبعیض نژادی موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد.
مهمترین اقدام داخلی آمریکا بعد از ترور کندی و ریاست جمهوری لیندون جانسون تصویب لایحه حقوق مدنی از سوی کنگره بود. براساس این لایحه دولت فدرال موظف می شد از منع تبعیض نژاد و اقداماتی که منجر به کاهش و نابودی آن در سطح جامعه آمریکا می شد، به شدت پشتیبانی کند. با وجود تصویب قانون حقوق مدنی در سال 1964 اما در برخی ایالت ها تبعیض هایی در مورد حق رای سیاهپوستان وجود داشت. برای رفع این نابرابریها کنگره قانون حق رای، آمریکائیهای سیاهپوستان را تصویب کرد.
در سال 1965 یکسال پس از تصویب قانون حقوق مدنی سیاهپوستان، سپاهان ناراضی از اجرای کند این قانون و سایر قوانین تصویب شده، به اعتراض هایی در منطقه سیاهپوست نشین واتس در لس آنجلس مبادرت کردند: طرف مدت 6 روز 35 نفر کشته و صدها نفر مجروح شدند و صدها ساختمان منهدم شد. در آوریل 1968 دکتر مارتین لوترکینگ، رهبر جنبش حقوق مدنی توسط تندروهای سفیدپوست به قتل رسید و به تلافی آن، مرکز دادوستد پایتخت آمریکا دستخوش اغتشاش و آتش سوزی و غارت شد. دو ماه بعد از قتل لوترکینگ، سناتور رابرت کندی برادر جان اف کندی در حین مبارزات انتخاباتی خود به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری در یکی از محله های شهر لس آنجلس هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
اما پس از این حوادث بود که سیاهپوستان برای نمایندگی در مجلس سنا و سمت شهرداری بعضی از شهرهای بزرگ انتخاب و برای اولین بار در کابینه ایالات متحده منصوب شدند. در دهه های 1970 تا 1980 درصد آمریکایی های سیاهپوست که تحصیلات دانشگاهی را دنبال می کردند و از نظر اقتصادی در طبقه متوسط جای داشتند، رشد افزونی پیدا کرد.
بحران « واترگیت »
ریچارد نیکسون در دوره دوم ریاست جمهوری خود که از ابتدا سال 1973 شروع شده بود فکر اجرای رشته ای از اصلاحات بلند پروازانه را در سر می پروراند تا بتواند به اصلاحات اجرایی اساسی دست بزند، به سلطه دموکراتها بر کنگره و قدرت بروکراسی در رسانه های همگانی پایان دهد و حزب جمهوریخواه را به عنوان حزب اکثریت تثبیت کند. اما تمام این آرزوها با بحران « واترگیت » در فاصله سالهای 1973 تا 1974 نقش برآب شد.
بر اساس تحقیقات انجام شده معلوم شد که عده ای از مقامهای عالی رتبه دولت فدرال در شب 17 جولای1972 به مرکز انتخاباتی حزب دموکرات در واترگیت واشینگتن وارد شدند و با سرقت مدرک ها و پرونده ها و نصب میکروفون مخفی و استراق سمع غیر قانونی علیه آن حزب پرداختند.
در ابتدا اتهام دخالت نیکسون در قضیه واترگیت کاملاً آشکار نبود اما زمانی که رئیس دیوان عالی کشور از نیکسون خواست که نوارهای حاوی مذاکره های مربوط به قضیه واترگیت را که در دفتر رئیس جمهور پر شده است را در اختیار بازپرس قرار دهد. معلوم شد نیکسون بیشتر از قضایا آگاه بوده است. بدین ترتیب در تاریخ 19 اوت 1974 نیکسون که از سوی کنگره در مورد قضیه واترگیت استیضاح شده بود، چاره ای جز استعفا ندید.
وی نخستین رئیس جمهور آمریکا است که از مقام خود استعفا داد.
رسوایی واترگیت در پی خروج آمریکا از ویتنام، در یک دوران رکورد فراگیر اقتصادی، ضربه سختی به غرور ملی و اعتبار ریاست جمهوری وارد کرد.
جنگ سرد ؛ رقابت جهانی بین شرق و غرب
بعد از جنگ جهانی دوم ، اتحاد جماهیر شوروی سربازانش را در کشورهایی که از زیر سلطه نازی ها آزاد شده بودند، نگه داشت. در شرق اروپا که توسط نیروهای شوروی اشغال شده بود، دولت های سوسیالیستی ایجاد شده بود. به علاوه، روسیه کشورهای دیگر را تشویق می کرد تا دولت های سوسیالیستی طرفدار شوروی تشکیل دهند. در واقع، متحد قبلی آمریکا، یک شبه به بزرگترین رقیب او در صحنه بین المللی تبدیل شده بود.
ایالات متحد آمریکا و متحدان اروپایی اش در سال 1949، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی ( ناتو ) را با هدف دفاع چند جانبه در برابر گسترش اتحاد شوروی و تهاجم بالقوه آن تأ سیس کردند. پس از این اقدام آمریکا، شوروی نیز به همراه متحدانش در اروپای شرقی، پیمان ورشو را در مقابل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، امضا کردند.
مقابله جهانی ایالات متحد آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی که به صورت غیر مستقیم و از طریق مانورهای سیاسی، دیپلماتیک و نظامی جریان داشت و به شکل نظامی بین دو ابر قدرت هسته ای نبود تا زمان فروپاشی شوروی در سال 1992 طول کشید. این مقابله جنگ سرد نامیده می شود.
حمله به عراق؛ آزاد سازی کویت
در ماه اوت 1990 صدام حسین رئیس جمهور عراق، با حمله به کویت این کشور را تصرف و به خاک عراق ضمیمه کرد. پس از آن آمریکا سازماندهی یک ائتلاف بین المللی برای بیرون راندن عراق از کویت را آغاز کرد. در نوامبر 1990 شورای امنیت سخت ترین مجازاتهای اقتصادی را که تا آن زمان سابقه نداشت درباره عراق اعمال کرد و دوازده قطعنامه را که متضمن خروج عراق از کویت بود، به تصویب رساند. بوش یک نیروی بزرگ 700 هزار نفری که از ائتلاف 28 کشور پدید آمده بود را سازماندهی کرد و به عراق مهلت داد 15 ژانویه 1991 از کویت خارج شود.
عراق قطعنامه های شورای امنیت را رد کرد و در 16 ژانویه 1991، هیجده ساعت پس از سپری شدن مهلت زمانی سازمان ملل متحد، عملیات سپد صحرا به صورت عملیات طوفان صحرا در آمد.
جنگ ابتدا با انجام بمباران شدید هوایی مواضع عراق در کویت آغاز شد و خسارات سنگینی به نیروهای عراق و تأسیسات نظامی و شهرهای آن کشور وارد شد. عملیات زمینی 45 روز پس از عملیات هوایی آغاز شد و منجر به اخراج عراق از کویت شد.
مدیریت بوش در ایجاد یک ائتلاف جنگی علیه عراق، منزلت بوش را در داخل و خارج آمریکا بالا برد.
حادثه 11 سپتامبر و پی آمدهای آن
در نخستین سال زمامداری جورج بوش، حوادث 11 سپتامبر 2001 میلادی به وقوع پیوست و صحنه های داخلی آمریکا و بین المللی را از جهات عدیده تحت تاثیر شدید قرار داد.
در این حوادث، چهار هواپیما که از فرودگاههای لوگان اینترنشنال، دالاس اینترنشنال و نیوآرک به مقصد کالیفرنیا در پرواز بودند در 11 سپتامبر 2001 ربوده شدند و ساعتی بعد، دو فروند به ساختمان های مرکز تجارت جهانی ، یک فروند با ساختمان پنتاگون برخورد و دیگری در پنسیلوانیا سقوط کرد. در این حوادث 2992 نفر کشته شدند. بعد از تحقیقات انجام شده مشخص شد که تیم عملیاتی حادثه 11 سپتامبر تماما عرب و عضو سازمان القاعده بودند. در نتیجه نگاه دولت جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا به نقطه ای به نام خاورمیانه متمرکز شد.
* جنگ در افغانستان و سرنگونی طالبان
اولین جنگ پس از 11 سپتامبر، در راستای تحقق شعار مبارزه با تروریسم، دستگیری یا کشتن اسامه بن لادن(متهم اصلی حادثه 11 سپتامبر) و متلاشی کردن شبکه القاعده در افغانستان بود.
به دنبال عدم تسلیم بن لادن به آمریکا از سوی طالبان، ایلات متحد آمریکا فرمان حمله به افغانستان را در روز 7 اکتبر 2001 صادر کرد. تقریبا یک ماه بعد، حکومت طالبان سقوط کرد و با برگزاری کنفرانس بن، حامد کرزی، رئیس جمهور موقت افغانستان گردید. هماکنون حدود 32 هزار نیروی آمریکایی در افغانستان حضور دارد.
* جنگ عراق و سرنگونی صدام
در ادامه مبارزه با تروریسم، آمریکا باشعار از بین بردن سلاحهای کشتار جمعی با تهاجم سازمان یافته نظامی و با اجرای برنامه اطلاعاتی، جنگ عراق راآغاز کرد. نیروهای اصلی ائتلاف در سرنگونی حکومت صدام را ارتش کشورهای ایالات متحد آمریکا، انگلستان، و لهستان تشکیل می دادند. اما 29 کشور دیگر نیز از جمله؛ ژاپن، کره جنوبی، اسپانیا، ایتالیا و ... با فرستادن بخشی از نیروهای نظامی و لجستیکی خود به همراهی با نیروهای اصلی ائتلاف پرداختند. پس از پیروزی گسترده و سریع السیر نیروهای ائتلاف در سرنگون کردن حکومت صدام، انتقال بخشی از قدرت در اداره امور عراق به دولت موقت عراق محول شد.
اما حضور نظامیان امریکایی در افغانستان و از طرفی تداوم وضعیت نامشخص عراق، موجب نارضایتی بسیاری از مردم و سیاستمداران، به خصوص دموکراتها در آمریکا شده است.
بالا رفتن نرخ بیکاری، افزایش بهای نفت و درنتیجه افزایش فوق العاده کسری بودجه بر این نگرانی ها افزوده است.
منابع:
1. غلامرضا علی بابایی،بهمن آقایی، فرهنگ علوم سیاسی، تهران، نشر ویس، 1366، جلد دوم
2. ریچارد مویر، درآمدی نو بر جغرافیای سیاسی، ترجمه دره میر حیدر، تهران، انتشارات سازمان جغرافیایی، 1380
3. پال کندی، ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، ترجمه ناصر موفقیان، تهران، 1370، جلد دوم
4. حسن حمیدی نیا، ایالات متحد آمریکا، انتشارات وزارت امور خارجه، 1381
5. هنری. و .لیتل فیلد، تاریخ اروپا از سال 1815 به بعد، ترجمه فریده قره چه داغی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1351
6. Ross E. Dunn, William H. Mcneil, Link Across Time and Place : A World History, (illonois: Mc Dougal, Little Company), 1990
7. Mac Gregor. Burns, Roosevelt: The Lion and The Fox, and The Roosevelt: The Soldier of Freedom, Harcourt Brace Jovanovich, inc, 1956
8. جواد منصوری، آمریکا و خاورمیانه، تهران، انتشارات وزارت امور خارجه، 1385
9. ع. آل مذکور، تاریخ مختصر آمریکا، تهران، ادره اطلاعات آمریکا،1355
10. یان داربی شر، تحولات سیاسی در ایالات متحد آمریکا، ترجمه رحیم قاسمیان، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی،1369
11. مارکوس وب، ایالات متحده آمریکا، ترجمه فاطمه شاداب،تهران، ققنوس،1383
این
درگیریها تا جایی پیش رفت که سلاطین آن روز راهی جز ایجاد یک نظم میان
خودشان نیافتند، از همین روی در سال 1644 مقدمات صلح را فراهم آوردند تا
اینکه در سال 1648 دولتهای کاتولیک مذهب در شهر مونستر و دولتهای
پروتستان در شهر اوزنابروک با نمایندگان امپراتور مقدس روم-ژرمنی به مذاکره
پرداختند. وستفالی چیزی نبود جز اعطای دو حق:
1- آزادی مذهبی 2- استقلال سیاسی که بیشتر برای شاهزاده نشینهای آلمان بود.
میتوان
معاهده وستفالی را توافقی اولیه برای رسیدن به نظمی میانی همین شاهزاده
نیشنها و حکام محلی تعبیر کرد که آزادی آنها را از قیود سایر سلاطین
تضمین میکرد نه آزادی برای ملتها. معاهده وستفالی هر چه که بود اما
نتوانست تضمینی برای برای قدرتهایی که تازه طعم شکوفایی و جهشهای علمی را
تجربه چشیده بودند باشد، از اینرو این نظم چندان دوامی نیاورد؛ چرا که
قدرتهای مذکور با دستیابی به ابزار و ادوات نوین جنگی در پی گسترش حوزه
نفوذ و سرزمین خود برآمدند و اتفاقا جمعیت یا همان ملتها چندان مفهومی
برای این نوظهوران عرصه بینالملل نداشت.
از همین جا بود که فرانسه با
لویی چهاردهم در تصرف سایر سرزمینها پیشتازی میکرد و پس از آن نیز سایر
سلاطین و حکومتهای اروپایی همچون انگلیس، امپراتوری عثمانی، جمهوری لهستان
و امپراتور مقدس رم-ژرمنی به همین کار مشغول شدند. در این دوران گاهی
نوساناتی موجب پیشی گرفتن یکی دیگر از کشورها میشد و آن یکی از عرصه عقب
میماند اما باز هم ملتها در میان این نظم سهمی نداشتند.
با انقلاب
باشکوه انگلستان در سال 1688 و پس از آن انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 که
بزرگترین رویداد قرن هجدهم نام گرفت برای نخستین بار مفهوم ملت به عرصه
بینالملل وارد شد. موج آزادیخواهی ناشی از انقلابهای برآمده از طبقات
مردمی میرفت که سراسر اروپا را بگیرد.
قدرتهای این قرن یعنی فرانسه،
انگلیس، روس، پروس و اتریش تبدیل به معماران نظم بینالمللی جدید شدند اما
باز هم کسی متعهد به نظم جهانی نماند؛ با انقلاب کبیر و کشمکشهای بعد از
آن، فرانسویها شاهد طلوع ستاره ناپلئون بناپارت (9 نوامبر 1799) در تاریخ
کشور خود بودند؛ بناپارت که حالا نام امپراتور بر خود گذارده بود قدرت
بلامنازع عرصه بینالملل شد تا جایی که دوران زمامداری وی را سراسر جنگ و
افزودن بر تصرفات تشکیل میداد. این یکه تازی فرانسه بناپارتی دیگر حوصله
سایر رقبا را بر سر برده بود برای همین در طول مدت حضور وی اروپا یک به یک
اتحادیههایی علیه فرانسه به وجود آورد. زمانی که بناپارت در سال 1815 با
شکستی تلخ در «واترلو» قدرت را دوباره به خانواده بوربنها و لوئی هجدهم
واگذار کرد اروپا را خشمی ضد فرانسوی فراگرفته بود تا اینکه رقبای فرانسه
بعد از معاهده وستفالی قدم در وین گذارده و دومین معاهده اروپایی بعد از
وستفالی (1648) را تشکیل دادند که به "کنگره وین" شهرت یافت. تقریبا از
سراسر پادشاهیها، جمهوریها، سلطنتها و حکومتهای سراسر اروپا حتی از خود
فرانسه نیز در وین گرد هم آمدند تا در مورد سالهایی که فرانسه آنها را
تحقیر کرده بود تصمیمگیری کرده و به تقسیم و تعیین تکلیف سرزمینهای تصرف
شده از سوی بناپارت بپردازند. اروپا و مستعمرات فرانسه در جلسه وین میان
مدعیان و معماران جدید نظام بینالملل تقسیم و بر سر نظم جدید جهانی به جای
نظم فرانسوی-بناپارتی توافق شد. نظم جدید بر مبنای «توازن قوا» استوار
گردید. دکتر نقیبزاده در کتاب تاریخ دیپلماسی و روابط بینالملل مینویسد:
«حافظ اصل توازن قوا، اتفاق قدرتهای اروپایی موسوم به کنسرت اروپا بود
یعنی هیچ کشوری حق ندارد پای از گلیم خود فراتر نهد. چنانکه کشوری بخواهد
توافقهای حاصله در کنگره وین را زیر پا بگذارد با واکنش هماهنگ سایر
قدرتها روبرو خواهد شد.»
این کنسرت اروپا بود که با حفظ وضع موجود
تمام جنبشهای آزادیخواهی در سراسر اروپا را منکوب میکرد، نقیبزاده در
همان کتاب مینویسد: «کنگره وین بر آن بود که اشرافیت را در تمامیت آن
احیاء نماید. یک نویسنده فرانسوی عبارت جالب (بین الملل اشرافیت) را در
مورد کنگره وین به کار برده است.»
در واقع کنگره وین و گردهمایی
قدرتهای اروپایی با عنوان کنسرت اروپا اتحادی بود در برابر امواج
آزادیخواهی در جهان که "مترنیخ" آلمانی و "کاسلری" انگلیسی سردمداران این
اتحاد بودند.
کنگره وین هرچند یک قرن دوام آورد اما باز هم نظم مد نظر
معماران قدیم برهم خورد و با وقوع جنگ جهانی اول (1914- 1918) و بعد از آن
جنگ جهانی دوم (1939-1945) و با کشته شدن میلیون انسان از زن و کودک گرفته
تا غیرنظامیان؛ مدعیان جدید جهانی تصمیم به نظمی نوین گرفتند و همان کاری
که در زمان شکست بناپارت انجام شد در مورد هیتلر انجام دادند و نهایتا
سازمان ملل متحد به عنوان دستاورد ناظمان جدید به دنیا معرفی شد
همه این
تعاریف آورده شد تا نشان دهد اولویت نظمهای بین المللی از زمان معاهده
وستفالی تا امروز دولتها، حکومتها، پادشاهیها و غیره بوده است و همواره
همین معماران، نظم موجود را بر هم زدهاند. از سویی دیگر ملتها کمترین نقش
را در این نظم داشتهاند.
حالا بعد از گذشت بیش از سه قرن از نخستین
نظمی که حکومتهای قدرتمند پایه نهاده بودند و با تجارب مختلفی که تاریخ
دپیلماسی و روابط بینالملل از نظمهای گوناگون به خود دیده است شاهد به
چالش کشیده شدن این نظم موجود هستیم. نظمی که آمریکا به عنوان جلودار، خود
آن را به چالش میکشد و حالا روسیه به عنوان یکی از اعضای شورای امنیت
سازمان ملل متحد در مورد حفظ این نظم به آمریکا هشدار داده است. فارغ از
قدرت موجود هر یک از این بازیگران عرصه بینالملل این نکته حائز اهمیت است
که به نظر چند موضوع در دهه گذشته موجب شده است تا نظم پایهگذاری شده از
جنگ جهانی دوم به بعد در مواردی به چالش کشیده شود.
1- تضعیف جدی
هژمونی آمریکا: به نظر بعد از جنگهای فرسایشی آمریکا به ویژه در عراق و
افغانستان و متعاقب آن بحران اقتصادی، آمریکا قدرت هژمون خود را تضعیف شده
میبیند؛ در نظام بینالملل دو بازوی اقتصادی و نظامی همواره موجب اقتدار
مدعیان این عرصه بوده است. بنابراین این نکته پذیرفته شده است که قدرت
نظامی به قدرت اقتصادی وابسته است.
2- ناهماهنگی میان ناظمان
بینالمللی: علاوه بر حضور قدرتمند برخی کشورها از جمله چین در معادلات
بینالمللی شاهد نوعی ناهماهنگی میان معماران نظم جهانی هستیم. به قول
معروف در این میدان هر یک ساز خود را مینوازند.
گذشته از همه این
موضوعات هشدار ولادمیر پوتین رئیسجمهور روسیه به دولت آمریکا و البته خطاب
به مردم این کشور در یادداشتی که به سایت آنلاین روزنامه نیویورک تایمز
ارائه داد جالب توجه است:
«رخدادهای اخیر پیرامون سوریه مرا بر آن داشت
تا مستقیما با مردم آمریکا و رهبران سیاسی آن سخن گویم. بنظر من، چنین
کاری، در دورانی که ارتباط میان جامعه ما و شما ارتباطی است نارسا، کاریست
با اهمیت. روابط ما و شما با هم از مراحل مختلفی گذشته است. در دوران جنگ
سرد ما در برابر هم قرار گرفته بودیم. اما روزگاری هم ما با هم متحد بودیم و
بر فاشیزم چیره شدیم. سازمان بینالمللی جهانی -سازمان ملل متحد- در آن
زمان برای این بنیاد نهاده شد تا مانع از آن گردد که آن ویرانگری بار دیگر
تکرار شود.
بنیانگذاران سازمان ملل متحد دریافتند که تصمیم در باره جنگ
و صلح باید بر اساس اجماع باشد و با موافقت آمریکا حق وتو برای اعضای
دائمی شورای امنیت در منشور سازمان ملل تثبیت شد. این تصمیم خردمندانه در
دهها سال مناسبات بینالمللی را تقویت کرد. هیچکس نمیخواهد که سازمان ملل
متحد سرنوشت «اتحادیه ملل» را پیدا کند که فروپاشید، زیرا فاقد قدرت
اجرائی بود. اما اگر کشورهای با نفوذ، سازمان ملل متحد را نادیده بگیرند و
بدون اجازه شورای امنیت، ابزارهای نظامی بکار گیرند، آن سرنوشت میتواند
تکرار گردد.»
این بخشی از نوشتههای پوتین در نیویورک تایمز و هشدار
برای حفظ نظم جهانی بوده است؛ هرچند شاید این اقدام وی از موضع ضعف انجام
شده باشد اما به هرحال ناظمان محیط بینالملل چندان از یکجانبهگرایی
آمریکا رضایت ندارند و این شکاف در سالهای اخیر بیشتر شده است. حال باید
پرسید آیا سرنوشت نظم کنونی هم مانند گذشته شامل تغییر و دگرگونی خواهد
شد.//
منبعشبکه ایران
ماری، دختر پروتستان مذهب جیمز دوم، و شوهر هلندی اش، ویلیام اورانژ، برای تصاحب قدرت، دعوت می شوند.
منبع شبکه ملی رشد
= مرحله اول)انقلاب اسلامی
* ما ملت مسلمانى هستيم. اين ملت، با ارادهى راسخ عمومى توانسته است يك نظام مطابق با ايمان و اعتقاد خود را در اين كشور سر كار بياورد. هدف اين نظام چيست؟ هدف اين ملت چه بود؟ هدف اين بود كه اين كشور با اين نظام بتواند از همهى خوبىها و پيشرفتها و خيرات و بركاتى كه خداى متعال به ملتهاى مؤمن وعده داده است، برخوردار شود؛ يعنى يك كشورِ اسلامى بشود.(28/5/84)
* براى اين كه اين كار تحقق پيدا كند، در درجهى اول ما يك حركت انقلابى لازم داشتيم؛ براى اينكه بناى ضايع و پوسيده و كج و بدبنيان رژيمهاى استبدادى را از بين ببريم. اين كار را ملت با كمال قدرت و با موفقيتِ كامل انجام داد.(28/5/84)
* قدم اوّل كه پُرهيجانتر و پُرسروصداتر از همه است، ايجاد انقلاب اسلامى است. كار آسانى نبود؛ ليكن اين آسانترين است. (21/9/80)
* ما مىخواهيم آن نظامى، آن تشكيلاتى و آن حكومتى را كه بتوان اين هدفها را در آن محقّق كرد، به وجود آوريم. اين يك فرآيند طولانى و دشوارى دارد و شروعش از انقلاب اسلامى است. البته انقلاب كه مىگوييم، حتماً به معناى زد و خورد و شلوغ كارى و امثال اينها نيست؛ برخلاف آن برداشتهايى است كه مىبينيم در بعضى از نوشتهها خوششان مىآيد با كلمهى انقلاب بازى كنند! گاهى مىخواهند انقلاب را به معناى شورش، اغتشاش، بىنظمى و بىسامانى وانمود كنند و بگويند ما انقلاب نمىخواهيم؛ يعنى انقلاب چيز بدى است! اين برداشتهاى غلط از انقلاب است. انقلاب يعنى دگرگونى بنيادى. البته اين دگرگونى بنيادى در اغلب موارد بدون چالشهاى دشوار و بدون زورآزمايى، امكانپذير نيست؛ اما معنايش اين نيست كه در انقلاب حتماً بايستى اغتشاش و شورش و امثال اينها باشد؛ نه، ولى هر شورش و هر اغتشاش و هر تهيّج عام و تودهاى هم معنايش انقلاب نيست؛ هر تحولى هم معنايش انقلاب نيست؛ انقلاب آنجايى است كه پايههاى غلطى برچيده مىشود و پايههاى درستى به جاى آن گذاشته مىشود. اين قدمِ اوّل است.(12/9/79)

= مرحله دوّم)تشکیل نظام اسلامی
* انقلاب كه تحقّق پيدا كرد، بلافاصله بعد از آن، تحقّق نظام اسلامى است. نظام اسلامى، يعنى طرح مهندسى و شكل كلّى اسلامى را در جايى پياده كردن. مثل اينكه وقتى در كشور ما نظام سلطنتىِ استبدادىِ فردىِ موروثىِ اشرافىِ وابسته برداشته شد، به جاى آن، نظام دينىِ تقوايىِ مردمىِ گزينشى جايگزين مىشود؛ با همين شكل كلّى كه قانون اساسى برايش معيّن كرده، تحقق پيدا مىكند؛ يعنى نظام اسلامى.(12/9/79)
* قدم بعدى، ترتّب نظام اسلامى بر انقلاب اسلامى است؛ يعنى ايجاد نظام اسلامى، كه گفتيم نظام اسلامى، يعنى هندسهى عمومى جامعه، اسلامى بشود؛ كه اين هم شد. (21/9/80)
* بعد از آن كه اين حركت عظيم را ملت عزيز ما انجام داد، حركت بعدى اين بود كه يك نظام اسلامى يعنى ترتيب اداره كشور، همانطورى كه اسلام گفته است- در اين كشور به وجود بياوريد. اين كار را هم ملت ما با موفقيت انجام داد. قانون اساسى تنظيم شد؛ آرايش و چينش سياسى به وجود آمد؛ مردمسالارى دينى بر اين مملكت حاكم شد و مردم مسؤولان كشور را- از رهبرى گرفته تا رياست جمهورى تا ديگر مسؤولان- مستقيم يا غير مستقيم انتخاب مىكنند. دين، مايه و پايه و محور قانون و اجرا در اين كشور است. حركت مردم به سمت اهداف و آرمانهاى دينى است؛ اين معناى نظام اسلامى است؛ اين تحقق پيدا كرد؛ ليكن كافى نيست.(28/5/84)
* نظام اسلامى، پس از انقلاب اسلامى تشكيل شد. شورش انقلابى و نهضت انقلابى مىتوانست انجام بگيرد، اما نظام غيراسلامى تشكيل شود. خيلى جاها اينطور شده؛ در الجزاير همين طور بود. در الجزاير، نهضت، اسلامى بود. اصلاً پايگاه نهضت و رهبران نهضت، مسلمانها بودند؛ اما بعد از آنكه نهضت به نتيجه رسيد، كسانى كه اعتقادى به مبانى تفكر اسلامى نداشتند، آمدند قدرت را در دست گرفتند.
اينجا هم همين كارها داشت مىشد. در همان روز 21 بهمن و 22 بهمن و 23 بهمن از اين كارها داشت مىشد. بنده از نزديك در جريان برخى از كارها بودم؛ داشتند حركت مى كردند كه به اصطلاحِ خودشان يك جنبش كارگرى و يك حركت كارگرى را بر اين حركت عمومى تغليب كنند و همان فرمولى كه در روى كار آمدن نظامهاى سوسياليستى در دنيا معمول است- يعنى انقلاب طبقه ى كارگر- تحقق بدهند و بعد هم يك چند نفر سر كار بيايند؛ منتها امام را محاسبه نكرده بودند؛ يعنى اين گوهر خدشه ناپذيرِ شكست ناپذير را در محاسبات شان نديده بودند؛ لذا سخت ضربه خوردند. حتّى روز سومِ بعد از پيروزى انقلاب راه افتادند آمدند جلوى بيت امام در مدرسه ى علوى و تظاهرات كردند و مطالباتِ به اصطلاح سوسياليستى و كارگرى را مطرح كردند. ولى نظام اسلامى تشكيل شد.
نظام اسلامى يعنى چه؟ يعنى منبع تقنين و معيار و ملاك اجرا و اركان تصميم گيرى در كشور معلوم شد چيست؛ اركان حكومت- قوه ى مجريه، قوهى مقننه، رهبرى، قوهى قضاييه و ديگر اركان- چيده شد و قانون اساسى آمد همه ى اينها را تثبيت كرد؛ لذا پايه گذارى هاى اصولى انجام گرفت.(8/6/84)
= مرحله سوّم)تشکیل دولت اسلامی
* اين مرحله سوم است كه از آن تعبير به ايجاد دولت اسلامى مى كنيم. نظام اسلامى قبلاً آمده، اكنون دولت بايد اسلامى شود. دولت به معناى عام، نه به معناى هيأت وزرا؛ يعنى قواى سهگانه، مسؤولان كشور، رهبرى و همه.(12/9/79)
* قدم بعدى- كه از اينها دشوارتر است- ايجاد دولت اسلامى است. دولت نه به معناى هيأت وزيران؛ يعنى مجموعهى كارگزاران حكومت؛ يعنى من و شما. ما بايد به معناى واقعى كلمه، در درون اين نظامِ اسلامى، اسلامى شويم. اين مشكلتر از مراحل قبلى است.
* بعد از آن كه نظام اسلامى پيش آمد، نوبت به تشكيل دولت اسلامى به معناى حقيقى مىرسد؛ يا به تعبير روشن تر، تشكيل منش و روش دولتمردان- يعنى ماها- به گونه اسلامى؛ چون اين در وهله ى اول فراهم نيست؛ بتدريج و با تلاش بايد به وجود آيد. مسؤولان و دولتمردان بايد خودشان را با ضوابط و شرايطى كه متعلق به يك مسؤول دولت اسلامى است، تطبيق كنند. يا چنان افرادى- اگر هستند- سر كار بيايند؛ يا اگر ناقصند، خودشان را به سمت كمال در آن جهت حركت دهند و پيش ببرند.(21/9/80)
* براى اينكه آن مقصود- يعنى كشور اسلامى- به طور كامل محقق شود، احتياج است كه دستگاه حاكمه كشور در عمل خود، در سازماندهى خود و در چگونگى رفتار خود، به طور كامل اسلامى عمل كند؛ كه من چند سال قبل عرض كردم كه مرحله ى بعد از نظام اسلامى، دولت اسلامى است.
* در اين راه هم حركت كرديم. مسؤولان مؤمنى، وزراى خوبى، نمايندگان خوبى، رؤساى جمهور با ايمانى، يكى پس از ديگرى امور كشور را بر عهده گرفتند؛ اما دولت اسلامى كه بتواند مقاصدى را كه ملت ايران و انقلاب عظيم آنها داشت، تأمين كند، دولتى است كه در آن رشوه نباشد، فساد ادارى نباشد، ويژه خوارى نباشد، كمكارى نباشد، بى اعتنايى به مردم نباشد، ميل به اشرافى گرى نباشد، حيف و ميل بيت المال نباشد، و ديگر چيزهايى كه در يك دولت اسلامى لازم است. در تعاليم اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه، همه ى اينها وجود دارد.
* نگويند اينها مربوط به هزار و چهارصد سال قبل است. اين حرفهاى تكرارى و شبهه هاى صدها بار رد شده را بعضى ها باز تكرار مى كنند. حقايق بشرى و اصالت هاى بشرى با گذشت زمان تغيير پيدا نمى كنند. انسانها از اول تاريخ تا امروز و از امروز تا پايان دنيا، هميشه عدالت را دوست داشته اند و به عدالت نيازمند بوده اند؛ اين تغيير پيدا نمى كند. انسانها از اول تاريخ تا امروز و از امروز تا آخر دنيا به مسؤولانى كه نسبت به آنها وفادار باشند، در خدمت آنها باشند و براى آنها صادقانه عمل كنند، احتياج دارند؛ اينها كه تغييرپذير نيست. درس اميرالمؤمنين(ع) در نهج البلاغه ناظر به اين چيزهاست. اين اصالتها و اين ثوابتِ حيات بشرى در طول تاريخ را اميرالمؤمنين(ع) بيان مى كند؛ ما آنها را مى خواهيم؛ والّا ما كه نمى گوييم اگر خواستيم از اين شهر به آن شهر برويم، مثل زمان اميرالمؤمنين(ع) برويم؛ نه، حالا با هواپيما برويد، ممكن است ده سال ديگر با يك وسيله ى بسيار تندروتر از هواپيما حركت كنيد. آن روز، نامه مى فرستادند، كه دو ماه در راه بود؛ امروز شما با اينترنت لحظه به لحظه با آن طرف دنيا حرف مى زنيد. اينها متغيرات است، اما عدالت و صلاح مسؤولان هميشه لازم است؛ حيف و ميل نكردن اموال مردم كه دست من و امثال من است، هميشه لازم است؛ اينكه تغييرپذير نيست.(28/5/84)
* اين نظام اسلامى فقط شكل نيست؛ محتوايى دارد؛ يعنى كارهايى بايد در واقعيت زندگى مردم انجام بگيرد. تحقق اين واقعيتها در زندگى مردم، مردان و عناصر مؤمن و معتقد به خودش را- كه داراى صفات و خصوصيات لازم هم باشند- مىطلبد؛ اين مى شود دولت اسلامى.
* دولت اسلامى شامل همه ى كارگزاران نظام اسلامى است؛ نه فقط قوه ى مجريه؛ يعنى حكومت گران و خدمتگزاران عمومى. اينها بايد جهتگيرى ها و رفتار اجتماعى و رفتار فردىِ خود و رابطه شان با مردم را با معيارهاى اسلامى تطبيق دهند تا بتوانند به آن اهداف برسند. بعد هم بايد آن جهتگيرى ها را در مدّ نگاه خودشان قرار دهند و به سرعت به سمت آن جهتگيرى ها حركت كنند؛ اين مىشود دولت اسلامى.
* از همان اوان كار، تلاش براى تشكيل دولت اسلامى شروع شد. بعضى ها می گويند شما بعد از 27 سال مى خواهيد دولت اسلامى تشكيل دهيد؟ نه، تلاش و اقدام براى تشكيل دولت اسلامى از روز اول شروع شد؛ منتها افت و خيز داشته؛ پيشرفت و عقبگرد داشته؛ در جاهايى موفق بوديم، در برهه يى موفق نبوديم. بعضى از ماها وسط راه پايمان لغزيد؛ بعضى از ماها در اصل هدف مردد شديم؛ بعضى از ماها نتوانستيم خود را نگه داريم؛ دلبستهى به رفتارهاى طاغوتى شديم.
* اسم ما كه دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ والّا قبل از ما چند دولت جمهورى اسلامىِ ديگر در منطقهى ما و آفريقا و جاهاى ديگر وجود داشته و الان هم هست. قبل از انقلاب، در جايى دولتى تشكيل شد كه ما شوخى مىكرديم و مىگفتيم جمهورى اسلامى امريكايىِ فلان جا! آن دولت با نام جمهورى اسلامى هم بود. بنابراين اسم ما دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ بايد عمل و جهتگيرى ما اسلامى باشد. اگر در اينها اختلال پيدا شد، حركت مستمر و مداوم و پويندهيى كه لازم است تا دولت اسلامى به صورت كامل شكل بگيرد، دچار نُكث مىشود و طبعاً كار عقب مىافتد.
* البته دولت اسلامىِ كامل به معناى واقعى كلمه، در زمان انسان كامل تشكيل خواهد شد؛ انشاءاللَّه. خوشا به حال كسانى كه آن روز را درك مىكنند. همهى ما انسانهاى ناقصى هستيم. ما به قدر توان و تلاشِ خود مىخواهيم مجموعهى كارگزاران حكومت را- كه خودمان هم جزو آنها هستيم- به نقطهيى برسانيم كه با نصاب جمهورى اسلامى تطبيق كند. ما مىخواهيم خود را به حد نصاب نزديك كنيم. اگر دولتى مىآيد و مىگويد هدفم اين است كه اين را تحقق ببخشم، خيلى چيز مبارك و خوبى است. (8/6/84)
* ما مسؤولان بايد خود را بسازيم؛ مرتّب با خود كلنجار برويم؛ يكديگر را به حق وصيت كنيم؛ يكديگر را ارشاد كنيم؛ مثل آينهاى در مقابل يكديگر، عيوبمان را صادقانه به هم نشان دهيم؛ بنا را بر رفع عيب بگذاريم و خود را روزبهروز بهتر كنيم. هر كس هم كه جديداً مسؤوليت را بر عهده مىگيرد، با اين نيّت و با اين هدف مسؤوليت را قبول كند كه مىخواهد براى خدمت به مردم، يك انسان صالح شود. آنوقت مىشود تشكيل دولت اسلامى. قواى مقنّنه و قضايّيه و مجريّه و مسؤولان گوناگون ما بايد بتوانند تا حدّ قابل قبولى خود را با اين قالبها و معيارهاى دينى و اخلاقىِ اسلامى تطبيق دهند. اين مرحلهى سوم است؛ ما الان در اين مرحله قرار گرفتهايم و بايد دائم تلاش ما اين باشد. اگر نمايندهى مجلسيم، اگر عضو دولتيم، اگر از مسؤولان قضايى هستيم، اگر روحانى هستيم، هر كجا قرار داريم، اوّلين و مهمترين وظيفه را اصلاح كار خود بدانيم؛ چون اصلاح شخص ما، صرفاً اصلاح شخص نيست؛ ما منشأ اثريم و يك كلمه حرف و يك امضاء و يك تصميمگيرى من و شما در جامعه تأثير مىگذارد. ما اگر خود را اصلاح كرديم، جامعه را اصلاح كردهايم. دورهى پيش از انقلاب گذشت كه بعضى كسان فقط به خود مىپرداختند. ما آن وقت به آنها ايراد مىگرفتيم كه به فكر جامعه و مردم هم باشيد. گفت:
آن يك گليم خويش به در مىبَرد ز موج * وين سعى مىكند كه بگيرد غريق را
مىگفتيم به فكر غريق ها هم باشيد؛ فقط به فكر نجات خودتان نباشيد. الان آن زمان نيست؛ حالا من و شما اگر به فكر خودمان باشيم، به طور طبيعى غريقها را نجات دادهايم. اگر ما خود را اصلاح كنيم، جامعه اصلاح شده است. پس تشكيل دولت اسلامى، مرحلهى سوم است. (21/9/80)
* ما در كدام مرحلهايم؟ ما در مرحله سوميم؛ ما هنوز به كشور اسلامى نرسيدهايم. هيچ كس نمىتواند ادّعا كند كه كشور ما اسلامى است. ما يك نظام اسلامى را طرّاحى و پايهريزى كرديم- «ما»، يعنى همانهايى كه كردند- و الان يك نظام اسلامى داريم كه اصولش هم مشخّص و مبناى حكومت در آنجا معلوم است. مشخّص است كه مسؤولان چگونه بايد باشند. قواى سهگانه وظايفشان معيّن است. وظايفى كه دولتها دارند، مشخّص و معلوم است؛ اما نمىتوانيم ادّعا كنيم كه ما يك دولت اسلامى هستيم؛ ما كم داريم. ما بايد خودمان را بسازيم و پيش ببريم. ما بايد خودمان را تربيت كنيم.
* البته اگر در رأس كار يك امام معصوم مثل اميرالمؤمنين عليهالصّلاةوالسّلام باشد كه قولش، فعلش و منشش الگوست، كار براى كارگزاران نظام آسانتر است؛ چون نسخه كامل را در اختيار دارند و در همه چيزش هدايت هست. وقتى آدمى مثل من در رأس كار باشد، البته كارِ كارگزاران مشكلتر است؛ ولى ثوابشان هم بيشتر است. اگر توانستند در اين راه حركت كنند، اجر الهىشان بيشتر خواهد شد.
* هر كدام از شما تلاش كنيد كه براى اين مسؤوليت ها خودتان را با الگوى اسلامى منطبق سازيد؛ يعنى دينتان، تقوايتان، رعايتتان نسبت به حال مردم، رعايتتان نسبت به شرع، رعايتتان نسبت به بيتالمال، اجتنابتان از خودخواهيها و خودپرستيها و رفيقبازيها و قوموخويشپرستيها و اجتنابتان از تنبلى و بيكارگى و بىعملى و هوى و هوس و اين چيزها، مطابق با الگوى اسلام باشد. هر كدام از شما بتوانيد در اين زمينهها كار خودتان را بكنيد و پيش برويد و خودتان را بسازيد، البته ثواب شما از آن كسى كه در زمان اميرالمؤمنين عليهالصّلاةوالسّلام اين كار را مىكرد، يقيناً بيشتر است؛ چون او به اميرالمؤمنين عليهالصّلاةوالسّلام نگاه مىكرد و آن حضرت الگوى كامل بود؛ اما شما چنين كسى را نداريد كه آنطور به او نگاه كنيد و برايتان الگو باشد؛ ليكن ضوابط در دست همه ما هست و امروز همهمان وظيفه داريم.(12/9/79)
* ما امروز در مرحلهى دولت اسلامى و كشور اسلامى قرار داريم؛ بايد دولت اسلامى را ايجاد كنيم. امروز دولت ما - يعنى مسؤولان قوهى مجريه، قوهى قضاييه، قوهى مقننه، كه مجموع اينها دولت اسلامى است- سهم خوبى از حقايق اسلامى و ارزشهاى اسلامى را دارد؛ اما كافى نيست؛ اولش خود من.
* بايد بيشتر به سمت اسلامىشدن، مسلمان شدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگی كردن برويم. بايد به سمت زندگى علوى(ع) برويم. رفتن به سمت زندگى علوى(ع) معنايش اين نيست كه اگر آن روز لُنگ مىبستند و راه می رفتند، امروز هم لُنگ ببنديم و راه برويم؛ نه، امروز دنيا پيشرفته است. بايد روح زندگى علوى(ع)- يعنى عدالت، تقوا، پارسايى، پاكدامنى، بىپروايىِ در راه خدا و ميل و شوق به مجاهدتِ در راه خدا- را در خودمان زنده كنيم؛ بايد به سمت اينها برويم؛ اين اساسِ كار ماست.
* و به شما عرض كنم، در آن صورت كارآمدى جمهورى اسلامى هم مضاعف خواهد شد؛ چون مشكل اساسىيى كه ممكن است براى نظام اسلامى پيش بيايد، كارآمدى در نگاه جهانى است؛ بگويند آيا توانستند اين كار را بكنند، توانستند آن كار را بكنند؟ اگر ما قدمبهقدم تحول درونى خود را جدى بگيريم و پيش ببريم و پايبندى خود را به ارزشها و اصولِ خود عملاً نشان دهيم، كارايى و توفيقات ما هم بيشتر خواهد شد. البته دشمنان نمىخواهند؛ جنجال و هياهو مىكنند؛ اهميتى هم ندارد.(8/6/83)
* اگر دولت ما اسلامى شد، آن وقت كشورمان اسلامى خواهد شد. اگر من و شما در معاشرتمان، در رفتارمان، در طلب مالمان، در مجاهدتمان، نتوانستيم خود را به حدّ نصاب برسانيم، از آن دانشجو، از آن جوان بازارى، از آن عنصر در ردههاى پايين دولتى، از آن كارگر، از آن روستايى، از آن شهرى چه توقعى مىتوانيم داشته باشيم كه اسلامى عمل كنند؟ چرا مردم را بيخود ملامت مىكنيم؟ نبايد ملامت كنيم. اگر كمبودى هست، خودمان را بايد ملامت كنيم؛ «لوموا انفسكم».
* اول، ما اسلامى مىشويم؛ وقتى اسلامى شديم، «كونوا دعاة النّاس بغير السنتكم»؛آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعى خواهد كرد و كشور، اسلامى خواهد شد؛ هم احكام و مقررات اسلامى است، هم اجرا اسلامى است، هم دولتمردان اسلامىاند، هم مردم به تبع حال و به تبع دولتمردان از لحاظ اخلاقى اسلامى خواهند شد. البته شيطان نمىميرد؛ شيطان زنده است. هميشه عدهيى، جريانى، مجموعههايى هستند كه تسليم شيطان بشوند؛ اما شكل كلى، اسلامى خواهد شد.(8/6/84)
* معناى شعار دولت اسلامى اين است كه ما مىخواهيم اعمال فردى، رفتار با مردم، رفتار بين خودمان، و رفتار با نظامهاى بينالمللى و نظام سلطهى امروز جهانى را به معيارها و ضوابط اسلامى نزديكتر كنيم. اين شعار، بسيار باارزش است؛ انشاءاللَّه به اين شعار پايبند بمانيد و اين تلاش را جدىتر، بىآسيبتر و واقعىتر كنيد؛ چون گامى بلند خواهد بود در راه رسيدن به آن هدفها؛ و همانطور كه عرض كردم، رسيدن به آن هدفها، مردان خودش را مىخواهد. ... يعنى كسان و عناصر و كارگزارانِ خودش را مىخواهد. به قول شاعر، آن دو صد من استخوان را داشته باشند، تا بتوانند اين صد من بار را بردارند.(8/6/84)
= تکالیف در مرحله سوم(تشکیل دولت اسلامی):
*بیشترین حجم سخنان معظم له، مربوط به مرحله سوم است.
* الآن هم در مرحله اسلامیکردن دولت(تشکیل دولت اسلامی) هستیم و باید تمرکز کار و فعالیتها، برای تحقق شایسته این مرحله باشد.
* بیشترین دغدغه و توصیههای آقا در این مرحله، خودسازی دولتمردان است.
الف)کلیات:
* نظام اسلامى قبلاً آمده، اكنون دولت بايد اسلامى شود.
* تلاش و اقدام براى تشكيل دولت اسلامى از روز اول شروع شد؛ منتها افت و خيز داشته؛ پيشرفت و عقبگرد داشته؛ در جاهايى موفق بوديم، در برههيى موفق نبوديم. بعضى از ماها وسط راه پايمان لغزيد؛ بعضى از ماها در اصل هدف مردد شديم؛ بعضى از ماها نتوانستيم خود را نگه داريم؛ دلبستهى به رفتارهاى طاغوتى شديم.
* هيچ كس نمىتواند ادّعا كند كه كشور ما اسلامى است. نمىتوانيم ادّعا كنيم كه ما يك دولت اسلامى هستيم؛
* اگر دولت ما اسلامى شد، آن وقت كشورمان اسلامى خواهد شد.
ب)معنای دولت اسلامی:
* دولت اسلامى یعنی تشكيل منش و روش دولتمردان- يعنى ماها- به گونه اسلامى.
* اسم ما دولت اسلامى باشد، كافى نيست؛ بايد عمل و جهتگيرى ما اسلامى باشد. اگر در اينها اختلال پيدا شد، حركت مستمر و مداوم و پويندهيى كه لازم است تا دولت اسلامى به صورت كامل شكل بگيرد، دچار نُكث مىشود و طبعاً كار عقب مىافتد.
ü معناى شعار دولت اسلامى اين است كه ما مىخواهيم اعمال فردى، رفتار با مردم، رفتار بين خودمان، و رفتار با نظامهاى بينالمللى و نظام سلطهى امروز جهانى را به معيارها و ضوابط اسلامى نزديكتر كنيم.
ج)چگونگی دستیابی و تحقق:
* چون اين در وهلهى اول فراهم نيست؛ بتدريج و با تلاش بايد به وجود آيد.
* براى اينكه آن مقصود- يعنى كشور اسلامى- به طور كامل محقق شود، احتياج است كه دستگاه حاكمهى كشور در عمل خود، در سازماندهى خود و در چگونگى رفتار خود، به طور كامل اسلامى عمل كند.
* بعد هم بايد آن جهتگيرىها را در مدّ نگاه خودشان قرار دهند و بهسرعت به سمت آن جهتگيرىها حركت كنند؛ اين مىشود دولت اسلامى.
د)ویژگیهای دولت اسلامی:
* دولت اسلامىيى كه بتواند مقاصدى را كه ملت ايران و انقلاب عظيم آنها داشت تأمين كند، دولتى است كه در آن رشوه نباشد، فساد ادارى نباشد، ويژهخوارى نباشد، كمكارى نباشد، بىاعتنايى به مردم نباشد، ميل به اشرافىگرى نباشد، حيف و ميل بيتالمال نباشد، و ديگر چيزهايى كه در يك دولت اسلامى لازم است.
* اين اصالتها و اين ثوابتِ حيات بشرى در طول تاريخ را اميرالمؤمنين(ع) بيان مىكند؛ ما آنها را مىخواهيم؛ عدالت و صلاح مسؤولان هميشه لازم است؛ حيف و ميل نكردن اموال مردم كه دست من و امثال من است، هميشه لازم است؛ اينكه تغييرپذير نيست.
* اين نظام اسلامى فقط شكل نيست؛ محتوايى دارد؛ يعنى كارهايى بايد در واقعيت زندگى مردم انجام بگيرد.
* بايد به سمت زندگى علوى(ع) برويم. ... بايد روح زندگى علوى(ع)- يعنى عدالت، تقوا، پارسايى، پاكدامنى، بىپروايىِ در راه خدا و ميل و شوق به مجاهدتِ در راه خدا- را در خودمان زنده كنيم؛ بايد به سمت اينها برويم؛ اين اساسِ كار ماست.
* در آن صورت كارآمدى جمهورى اسلامى هم مضاعف خواهد شد؛ چون مشكل اساسىيى كه ممكن است براى نظام اسلامى پيش بيايد، كارآمدى در نگاه جهانى است؛ بگويند آيا توانستند اين كار را بكنند، توانستند آن كار را بكنند؟ اگر ما قدمبهقدم تحول درونى خود را جدى بگيريم و پيش ببريم و پايبندى خود را به ارزشها و اصولِ خود عملاً نشان دهيم، كارايى و توفيقات ما هم بيشتر خواهد شد.
* قواى مقنّنه و قضايّيه و مجريّه و مسؤولان گوناگون ما بايد بتوانند تا حدّ قابل قبولى خود را با اين قالبها و معيارهاى دينى و اخلاقىِ اسلامى تطبيق دهند.
هـ)صفات و تکالیف کارگزاران:
1) تحقق اين واقعيتها در زندگى مردم، مردان و عناصر مؤمن و معتقد به خودش را- كه داراى صفات و خصوصيات لازم هم باشند- مىطلبد؛ اين مىشود دولت اسلامى.
2) رسيدن به آن هدفها، مردان خودش را مىخواهد. ... يعنى كسان و عناصر و كارگزارانِ خودش را مىخواهد. به قول شاعر، آن دو صد من استخوان را داشته باشند، تا بتوانند اين صد من بار را بردارند.
3) مجموعهى كارگزاران حكومت؛ يعنى من و شما. ما بايد به معناى واقعى كلمه، در درون اين نظامِ اسلامى، اسلامى شويم.
4) حكومتگران و خدمتگزاران عمومى، اينها بايد جهتگيرىها و رفتار اجتماعى و رفتار فردىِ خود و رابطهشان با مردم را با معيارهاى اسلامى تطبيق دهند تا بتوانند به آن اهداف برسند.
5) مسؤولان و دولتمردان بايد خودشان را با ضوابط و شرايطى كه متعلق به يك مسؤول دولت اسلامى است، تطبيق كنند.
6) يا چنان افرادى- اگر هستند- سر كار بيايند؛
7) يا اگر ناقصند، خودشان را به سمت كمال در آن جهت حركت دهند و پيش ببرند.
8) هر كس هم كه جديداً مسؤوليت را بر عهده مىگيرد، با اين نيّت و با اين هدف مسؤوليت را قبول كند كه مىخواهد براى خدمت به مردم، يك انسان صالح شود. آنوقت مىشود تشكيل دولت اسلامى.
9) اول، ما اسلامى مىشويم؛ وقتى اسلامى شديم، «كونوا دعاة النّاس بغير السنتكم»؛آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعى خواهد كرد و كشور، اسلامى خواهد شد؛ هم احكام و مقررات اسلامى است، هم اجرا اسلامى است، هم دولتمردان اسلامىاند، هم مردم به تبع حال و به تبع دولتمردان از لحاظ اخلاقى اسلامى خواهند شد.
10) هر كدام از شما تلاش كنيد كه براى اين مسؤوليتها خودتان را با الگوى اسلامى منطبق سازيد؛ يعنى دينتان، تقوايتان، رعايتتان نسبت به حال مردم، رعايتتان نسبت به شرع، رعايتتان نسبت به بيتالمال، اجتنابتان از خودخواهيها و خودپرستيها و رفيقبازيها و قوموخويشپرستيها و اجتنابتان از تنبلى و بيكارگى و بىعملى و هوى و هوس و اين چيزها، مطابق با الگوى اسلام باشد. هر كدام از شما بتوانيد در اين زمينهها كار خودتان را بكنيد و پيش برويد و خودتان را بسازيد، بايد بيشتر به سمت اسلامىشدن، مسلمانشدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگىكردن برويم.
11) اگر ما خود را اصلاح كنيم، جامعه اصلاح شده است. ما هنوز به كشور اسلامى نرسيدهايم.
12) ما كم داريم. ما بايد خودمان را بسازيم و پيش ببريم. ما بايد خودمان را تربيت كنيم.
13) ما مسؤولان بايد خود را بسازيم؛ مرتّب با خود كلنجار برويم؛ يكديگر را به حق وصيت كنيم؛ يكديگر را ارشاد كنيم؛ مثل آينهاى در مقابل يكديگر، عيوبمان را صادقانه به هم نشان دهيم؛ بنا را بر رفع عيب بگذاريم و خود را روزبهروز بهتر كنيم.
14) همهى ما انسانهاى ناقصى هستيم. ما به قدر توان و تلاشِ خود مىخواهيم مجموعهى كارگزاران حكومت را- كه خودمان هم جزو آنها هستيم- به نقطهيى برسانيم كه با نصاب جمهورى اسلامى تطبيق كند. ما مىخواهيم خود را به حد نصاب نزديك كنيم.
15) اگر من و شما در معاشرتمان، در رفتارمان، در طلب مالمان، در مجاهدتمان، نتوانستيم خود را به حدّ نصاب برسانيم، از آن دانشجو، از آن جوان بازارى، از آن عنصر در ردههاى پايين دولتى، از آن كارگر، از آن روستايى، از آن شهرى چه توقعى مىتوانيم داشته باشيم كه اسلامى عمل كنند؟ چرا مردم را بيخود ملامت مىكنيم؟ نبايد ملامت كنيم. اگر كمبودى هست، خودمان را بايد ملامت كنيم؛ «لوموا انفسكم».
16) اگر نمايندهى مجلسيم، اگر عضو دولتيم، اگر از مسؤولان قضايى هستيم، اگر روحانى هستيم، هر كجا قرار داريم، اوّلين و مهمترين وظيفه را اصلاح كار خود بدانيم؛ چون اصلاح شخص ما، صرفاً اصلاح شخص نيست؛ ما منشأ اثريم و يك كلمه حرف و يك امضاء و يك تصميمگيرى من و شما در جامعه تأثير مىگذارد. ما اگر خود را اصلاح كرديم، جامعه را اصلاح كردهايم. دورهى پيش از انقلاب گذشت كه بعضى كسان فقط به خود مىپرداختند. ما آن وقت به آنها ايراد مىگرفتيم كه به فكر جامعه و مردم هم باشيد. گفت:
آن يك گليم خويش به در مىبَرد ز موج * وين سعى مىكند كه بگيرد غريق را
مىگفتيم به فكر غريقها هم باشيد؛ فقط به فكر نجات خودتان نباشيد. الان آن زمان نيست؛ حالا من و شما اگر به فكر خودمان باشيم، به طور طبيعى غريقها را نجات دادهايم.
و)در انتظار رؤیت خورشید:
دولت اسلامىِ كامل به معناى واقعى كلمه، در زمان انسان كامل تشكيل خواهد شد؛ انشاءاللَّه. خوشا به حال كسانى كه آن روز را درك مىكنند.
= مرحله چهارم)تشکیل کشور اسلامی
· مرحلهى چهارم- كه بعد از اين است- كشورِ اسلامى است. اگر دولت به معناى واقعى كلمه اسلامى شد، آنگاه كشور به معناى واقعى كلمه اسلامى خواهد شد؛ عدالت مستقر خواهد شد؛ تبعيض از بين خواهد رفت؛ فقر بهتدريج ريشهكن مىشود؛ عزّت حقيقى براى مردم به وجود مىآيد؛ جايگاهش در روابط بينالملل ارتقاء پيدا مىكند؛ اين مىشود كشور اسلامى.(12/9/79)
· اگر به توفيق الهى بتوانيم در اين جهت خود را كامل كنيم و قدمهايى را كه تا امروز بحمداللَّه برداشته شده، كامل كنيم، آن وقت كشور اسلامى به همان شكلى كه گفتم، به وجود خواهد آمد؛ يعنى دولت اسلامى مىتواند كشور اسلامى به وجود بياورد.
· من و امثال من اگر خودمان صادق باشيم، مىتوانيم مردم را صادق بار بياوريم. اگر خود ما اسير هوى و هوس نباشيم، مىتوانيم مردم را آزاد از هوى و هوس بار بياوريم. اگر ما شجاع باشيم، مىتوانيم مردم را شجاع بار بياوريم. اگر من و امثال من اسير هوى و هوس و دنبال طمع و بنده و ذليلِ ترس و طمع خود بوديم، نمىتوانيم مردم را با فضايل بار بياوريم. اين بسته به شانس و اقبال هر كسى است كه در گوشهيى معلم خوبى پيدا كند و به صورت فردى تكامل يابد؛ جامعه پيش نخواهد رفت. دولت اسلامى است كه كشور اسلامى به وجود مىآورد.(28/5/84)
· بعد از اين مرحله، مرحلهى تلألؤ و تشعشع نظام اسلامى است؛ يعنى مرحلهى ايجاد كشور اسلامى. اگر اين مرحله به وجود آمد، آنوقت براى مسلمانهاى عالم، الگو و اسوه مىشويم: «لتكونوا شهداء على النّاس».(21/9/80)
· كشور اسلامى يعنى كشورى كه اسلامِ حياتبخش، اسلامِ نشاط آور، اسلامِ تحركآفرين، اسلامِ بدون كجانديشى و تحجر و انحراف، اسلامِ بدون التقاط، اسلامِ شجاعتبخش به انسانها، و اسلامِ هدايت كنندهى انسانها به سوى علم و دانش بر آن حاكم است؛ اسلامى كه با همان شكلى كه در قرن اولِ اسلامى به آن عمل شد، توانست يك مجموعهى پراكنده را به اوج تمدن تاريخى و جهانى برساند و تمدن و دانش او بر دنيا سيطره پيدا كند. سيطره و تسلط علمى به دنبال خود عزت سياسى هم مىآورد؛ رفاه اقتصادى هم مىآورد؛ فضايل اخلاقى هم مىآورد؛ اگر كشور به معناى واقعى كلمه اسلامى شود.(28/5/84)
= تکالیف در مرحله چهارم(ساختن کشور و جامعه اسلامی):
1)حضرت آقا، رسیدن به کشور اسلامی را، مقصد اصلی انقلاب بیان فرمودهاند.
2)این اهداف، در دو حوزه داخل و خارج مطرح است.
3)کمک به اصلاح قوانین و مقررات، نظامات، تعاملات، ساختارها و ... مورد نیاز جامعه اسلامی
4) کمک به وضع قوانین و مقررات، نظامات، تعاملات، ساختارها و ... مورد نیاز جامعه اسلامی
= اصلاح، اعم از: تعمیر و تغییرات جزئی یا کلی و یا حذف و جایگزینی است.
= مرحله پنجم)تشکیل دنیای(امّت، تمدن) اسلامی
v از اين مرحله كه عبور كنيم، بعد از آن، دنياى اسلامى است. از كشور اسلامى مىشود دنياى اسلامى درست كرد. الگو كه درست شد، نظايرش در دنيا به وجود مىآيد.(12/9/79)
v وقتى كشور اسلامى پديد آمد، تمدن اسلامى به وجود خواهد آمد؛ آن وقت فرهنگ اسلامى فضاى عمومى بشريت را فرا خواهد گرفت. اينها همهاش با مراقبت و با تقوا عملى است؛ تقواى فردى و تقواى جماعت و امت.
v اگر توانستيم اين مرحله را بهسلامت طى كنيم- كه از همّت مردان و زنان مؤمن، اين چيزها اصلاً بعيد نيست- آنوقت مرحلهى بعدى، ايجاد دنياى اسلام است. ببينيد؛ فرآيند تحقّق نظام اسلامى، همينطور قدم به قدم به نتايج نهايى خود نزديك مىشود. نمىشود توقّع داشت كه من و شما خود را اصلاح نكنيم؛ اما دنيا را اصلاح كرده باشيم يا كشور، اسلامى شود؛ نه. ما بايد به خود بپردازيم. پس يكى از چيزهايى كه ما لازم داريم، استقامت و پايدارى است. استقامت، يعنى مسير و جهتگيرى را گم نكنيم و مرتب خطاها را اصلاح كنيم و از اينكه به ما بگويند خطا كردهايد، بدمان نيايد.(21/9/80)
v امت اسلامى هم اگر با تقوا بود، مىتواند در راههاى دشوار حركت كند؛ مشكلات در مقابل او زانو مىزنند؛ او در مقابل مشكلات زانو نمىزند. به اين جملهى اميرالمؤمنين (عليهالصّلاةوالسّلام) توجه كنيد: «من اخذ بالتّقوى عزبت عنه الشدائد بعد دنوّها»؛ اگر فردى- و من عرض مىكنم اگر ملتى- تقوا را براى خودش جادهى عمل قرار داد و متقى شد، شدايد زندگى اگر نزديك او هم رسيده باشد، از او دور خواهد شد. «و احلولت له الامور بعد مرارتها»؛ تلخىهاى زندگى براى او شيرين خواهد شد. «و انفرجت عنه الامواج بعد تراكمها»؛ امواج طوفندهى شدايد زندگى، بعد از آن كه متراكم شده باشند، از او دور خواهند شد و او بر امواج سوار خواهد شد. «و اسهلت له الصعاب بعد انصابها»؛ دشوارىها و سختىهاى زندگى بعد از آن كه به سختترين مرحله رسيده باشد، براى او آسان خواهد شد.
v واقع قضيه هم همينطور است. امروز ملتهاى مسلمان در مقابل زورگويى قدرتهاى جهانى حرفى براى گفتن ندارند؛ نه علم لازمى، نه فناورى پيشرفتهيى، نه در زمينههاى گوناگون سياسى مهارتى؛ چرا؟ چرا ما عقب مانديم؟ چون تقوا را از دست داديم. اين همان شدتهايى است كه با تقوا برطرف مىشود.
v شما ملت ايران در انقلابتان تقواى الهى را رعايت كرديد؛ در دفاع از اين انقلاب و از كشور و از اصالتهاى اسلامى و دينى و ملىتان تقواى الهى را رعايت كرديد؛ لذا امروز بحمداللَّه به همان نسبت عزيزيد. امروز عزت و اقتدار و عظمت ملت ايران در چشم مردم دنيا و دولتها و حتّى دشمنانش با اكثر كشورهاى اسلامى قابل مقايسه نيست؛ اين به خاطر تقواست. هر چه كمبود داريم، به خاطر بىتقوايى است.(28/5/84)
= تکالیف در مرحله پنجم(ایجاد تمدن اسلامی، تمدن بینالملل اسلامی، امت اسلامی، دنیای اسلامی و ...):
1)طراحی الگوی کارآمد و پرجاذبه برای اداره کشور بر اساس قوانین اسلامی و ارائه آن
2) طراحی و ارائه الگوی حکومت اسلامی (بدون ولایت فقیه) برای کشورهای مسلمان اهل سایر فرق اسلامی؛ بویژه کشورهای درگیر نهضت بیداری اسلامی
3)شناسایی چالش ها و موانع شکل گیری اتحاد امت اسلامی و ارائه راهکارهایی برای فائق آمدن بر آن چالش ها و رفع موانع
* پیام ها و نکته های مهم و برجسته فرمایشات، به منظور تمرکز بر آنها و ترویج و گفتمان سازی:
1)تأکید بر انتخابی بودن همه مسئولان و کارگزاران نظام از جمله رهبری
2)اگر دولت اسلامی شد، کشور هم اسلامی خواهدشد.
3) دولت اسلامی کامل و به معنای واقعی کلمه، در زمان انسان کامل تشکیل خواهدشد.
4)اول ما(کارگزاران حکومت) اسلامی میشویم، آن وقت عملِ ما مردم را مسلمان واقعی خواهدکرد و کشور، اسلامی خواهدشد.
5)تشکیل دولت اسلامی، یعنی تشکیل منش و روش دولتمردان به گونه اسلامی.
6)نمیتوانیم ادعا کنیم که ما یک دولت اسلامی هستیم، ما کم داریم، ما باید خودمان را بسازیم و پیش ببریم.
7)باید به سمت زندگی علوی(ع) برویم. باید روح زندگی علوی(ع) را در خودمان زنده کنیم.
8) از کشور اسلامی، می شود دنیای اسلامی درست کرد. الگو که درست شد، نظایرش در دنیا بوجود می آید.
9)دولت اسلامی -- کشور اسلامی -- دنیای اسلامی
10)خودسازی کارگزاران -- کارآمدی نظام -- الگوشدن برای جهان
11) سیطره و تسلط علمی، به دنبال خود، عزت سیاسی هم می آورد؛ رفاه اقتصادی هم میآورد، فضایل اخلاقی هم می آورد.
12)کشور اسلامی، یعنی: دستگاه حاکمه کشور در عمل خود، در سازماندهی خود و در چگونگی رفتار خود، به طور کامل اسلامی عمل کند.
13)هرچه کمبود داریم، به خاطر بی تقوایی است.
14) ....
تاریخ فرانسه به اختصار
اسم كشور فرانسه از فرنسيا به معنی «سرزمين فرانکها» آمده است. اين نام پيش از اين به امپراتوری فرانکها كه از جنوب تا شرق آلمان ادامه داشت، اطلاق میشد. فرانسه در لغت به سه مفهوم است. معنای نخست آن در مورد كل جمهوری فرانسه به كار میرود. مفهوم دوم آن به مركز فرانسه گفته می شود و در معنای سوم به استان ايله دو فرانس و شهر پاريس در مركز آن اشاره دارد.
كشور فرانسه از هزاران سال پيش توسط انسانهای غارنشين كشف شده و سكونت گاه آنان به شمار میرفت. گالهای سلتی (فرانسویهای باستان= گال ها، اقوام سلتی یا کلتی) بين سالهای 1500 تا 500 پيش از ميلاد در اين كشور سکنا گزيدند. طبق شواهد تاریخی، در اين سالها گالها و رومی ها پيوسته با هم در جنگ و جدال بودند تا اين كه جوليوس سزار، قيصر روم، به اين كشور لشكرکشی كرد و آن را تحت سلطه خود درآورد (در تاریخ معروف به «جنگهای سزار در گالین»). سالها بعد كلووين یا کلوویس (یا Chlodwig/ به آلمانی کلوُدویگ یا کلوُدویش) پادشاه (ژرمنی تبار) امپراتوری فرانک (امپراتوری فرانک ها)، توانست با شكست دادن سپاهيان رومی آنان را از اين مناطق بيرون رانده و با آغاز حكومت خود بر اين كشور آن را «فرانسيا» بنامد. در طول چهار قرن بعد از تصرف فرانسه به دست كلوويس افراد بسياری بر سر تخت پادشاهی با هم مبارزه كردند.
بعد از جنگهای خونين مذهبی كه در قرن 16 ميلادی در فرانسه رخ داد (از 1559 تا 1598 میلادی)، فرانسه تدريجا به كشوری قدرتمند و تاثيرگذار در قاره اروپا تبديل شد و با پادشاهی لویی چهاردهم، اولين حكومت واحد در اين كشور به وجود آمد. اما در قرن 18 میلادی بیثباتیهای سياسی با افزايش آگاهی مردم و بالا گرفتن عقايد روشنفكرانه بر ضد استبداد لویی شانزدهم دوباره شروع و باعث به وقوع پيوستن انقلاب كبير فرانسه شد.
در طول وضعيت نابسامان ناشی از انقلاب، ناپلئون بناپارت توانست با شكست حريفان خود حكومت كشور را در دست گرفته و خود را امپراتور فرانسه بنامد. وی بعد از سر و سامان دادن به قوانين داخلی، اوضاع آموزشی و قضایی كشور، دست به كشورگشایی زده و موفق شد بخش اعظمی از قاره اروپا را به تصرف خود درآورد.
فرانسویها در سال 1871 میلادی اولين انتخابات رياست جمهوری را برگزار كردند. بعد از جنگ جهانی دوم، فرانسه در ويرانی و انحطاط به سرمیبرد ولی پيشرفتهای اقتصادی به سرعت به وقوع پيوست به طوری كه در سال 1957 میلادی اين كشور از جمله كشورهای موفق و تاثيرگذار در اقتصاد اروپا بود. دهه 50 (قرن بیستم) دوران پايان استعمار فرانسه و خارج شدن كشورهای مستعمره از زير سلطه اين كشور بود. از آن زمان به بعد فرانسه سير صعودی را در امر اقتصاد و ايجاد اشتغال و رفاه و امنيت برای شهروندان خود طی كرده است به طوری كه امروزه یکی از مهمترين كشورهای قاره اروپا به شمار میرود.
اين كشور با وسعت 212935 كيلومترمربع سومين كشور بزرگ اروپا به شمار میرود. فرانسه كه در غرب قاره اروپا قرار دارد از طرف شمال شرق با بلژیک، از شرق با آلمان و سوييس، از طرف جنوب شرق با كشور ايتاليا و از جنوب با اسپانيا همسايه است و از طرف غرب به اقيانوس اطلس ختم میشود. بيش از دو سوم سطح اين كشور را كوهها و تپهها پوشاندهاند. كوههای آلپ و پيرنه از مناطق كوهستانی فرانسه هستند. سواحل اين كشور در حاشيه دريای مديترانه از جمله مناطق گردشگری به شمار میروند. تابستانهای گرم و خشک و زمستانهای ملايم و متعادل اين نواحی سالانه گردشگران بسياری را به خود جذب میكنند. از آنجایی كه كشور فرانسه تقريبا در حد فاصل بين خط استوا و قطب شمال قرار دارد، از آب و هوایی معتدل برخوردار است. سواحل مديترانهای اين كشور تابستانهای گرم و خشک و زمستانهایی معتدل دارند. در مناطق كوهستانی و مرتفع دمای هوا كاهش يافته و سالانه بارندگی زيادی در اين مناطق به وقوع میپيوندد.
امروزه بيشتر مردم فرانسه را افراد متولد در همين كشور تشكيل میدهند. فرانسویهای امروزی ريشههای مختلفی دارند كه از آن جمله میتوان سلتیها(کلت ها)، ژرمنها، لاتینیها و اسلاوها را نام برد. قسمت چشمگيری از جمعيت امروزی فرانسه افرادی هستند كه در طول قرن بيستم از كشورهایی نظير پرتغال، اسپانيا، ايتاليا و نيز ملل عربی و افریقایی تحت استعمار فرانسه به آن مهاجرت كردهاند. زبان رسمی اين كشور فرانسوی است كه تقريبا بين همه مردم مورد استفاده قرارمیگيرد. حدود 80 درصد از جمعيت فرانسه مسیحی كاتولیک هستند. كمتر از 2 درصد پروتستان، 4 درصد مسلمان و 1 درصد يهودی هستند. پاريس، پايتخت اين كشور كه توسط قبيلهای از سلتی ها به نام پاریسی كشف و نامگذاری شد از مهمترين مراكز فرهنگی و هنری و یکی از زيباترين شهرهای اروپا و جهان است. برج آهنی و 75 طبقه ايفل، سمبل پاريس، بزرگترين سازه اين شهر محسوب میشود. كليسای نتردام از مشهورترين كليساهای دنياست كه با قدمتی ديرينه هنوز ميزبان مراسم مذهبی يكشنبههاست. هنر و فرهنگ از بخشهای مهم و جدا نشدنی زندگی مردم فرانسه است. هنرمندان و نويسندگان بزرگی چون ويكتور هوگو، ارباب كلمات، از اين كشور ظهور كردهاند.
فرانسه یکی از اعضای موسس اتحادیه اروپا و سازمان ملل متحد است این کشور همچنین عضو گروه جی ۸ و از اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل متحد و دارای حق وتو است. فرانسه یک کشور دارای سلاح هستهای است.
نگاهی کوتاه به اوضاع فرانسه پیش از انقلاب
فرانسه قرن 18 میلادی با 26 میلیون نفر جمعیت از سه طبقه مجزا تشکیل شده بود : 1) اشراف، 2) کلیسا، 3) مردم عادی.
طبقه اشراف فرانسه: طبقه اشراف فرانسه حدود 300 هزار نفر جمعیت داشتند و صاحب مشاغل و عناوین عالی بودند. البته اشراف اصیل که به خانواده قدیمی، نسب می بردند، بیش از چند هزار نفر جمعیت نداشتند که اغلب ساکن پاریس یا دربار ورسای بودند. ایشان توسط دانش روز آن زمان (شجره شناسی) و از طرف پادشاه تأیید شده و بالاترین درآمد را در اختیار داشتند که قسمتی از آن به صورت مستمری از خزانه پرداخت می شد. دیگر اشراف که میتوان از آن ها به نام نجبا یاد کرد، القاب خود را به روشهای مختلف از نظام سلطنتی خریداری کرده و با درآمدی از املاک اجدادی، خدمت در درجات بالای ارتش و تجارت، عمده زندگی خود را می گذراندند. رسوم فئودالی در این طبقه استمرار داشت. آنان قصرهایی در املاک خود ساخته و صاحب دارایی رعایا، سهمی از محصول سالیانه، مجوز شکار و بهره برداری از منابع طبیعی و حق قضاوت در محدوده خود بودند. اشراف به دلیل تحصیلات و آشنایی با علوم روز، قرار گرفتن در جریان اقدامات استعماری فرانسه قرن 18 میلادی که به سراسر جهان دست اندازی میکرد و همین طور تفاوت هایی در سطح درآمد، از طبقات بسیار پرُ تحرک آن روز به شمار می آمد.
طبقه روحانی (Klerus/ روحانیون کلیسا): طبقه روحانی حداقل شامل 60 هزار کشيش محلی و ايالتی، راهبان و نایبان کشیشی بودند که بخاطر درآمد کمتری که نسبت به دیگر اسقف ها و کاردينال ها داشتند و به خاطر عدم تساوی دستمزدها با انقلابيون هم داستان شده بودند.
طبقه مردم عادی: مردم عادی فرانسه 98 درصد جمعیت را تشکیل می دادند. این طبقه خود از دو سطح ساخته شده بودند. شهرنشینان که شامل بازرگانان، بانک داران اولیه، صاحبان صنایع خرُد و مشاغل مشابه می شود و سطح آخر شامل کشاورزان، کارگران و کسانی که در عمق فقر نه به فکر انقلاب بودند و نه حضوری در آن داشتند.
از سال 1788 میلادی، مشکلات اقتصادی و کمبود مواد غذایی آغاز شد. قیمت گندم 50 درصد افزایش یافت. مدتی قبل دولت فرانسه بودجه خود را برای کمک به استقلال طلبان آمریکا و در جنگ با رقیب قدیمی خود؛ دولت انگلیس از دست داده بود. این هزینه بدون اینکه سود قابل توجهی داشته باشد، خزانه را خالی کرد. لویی شانزدهم تلاش کرد مخارج را از طریق افزایش مالیات اشراف جبران کند ولی اشراف که صاحب گروه ها و انجمن های بسیار بودند، حاضر به ترک منافع خود نشدند. با افزایش سطح مشکلات تصمیم گرفته شد که این مشکل از راه ایجاد مجلس طبقاتی حل شود.
سرچشمه هاى فكرى انقلاب
نگرش هاى فلسفى همراه با دگرگون شدن شالوده اقتصادى جامعه، ايدئولوژى ها نيز دگرگونى يافتند. سرچشمه هاى فكرى انقلاب را در نظرات فلسفى اى بايد جست كه طبقات متوسط از سده هفدهم مطرح ساخته بودند. به يقين آراى فلسفى مطرح شده، جريان انقلاب كبير را تسريع بخشيد و پشتوانه اى نظرى و بس غنى را در كوله بار خود جاى داد. دكارت نشان داده بود كه مى توان به يارى علم بر طبيعت چيره شد و فلاسفه سده هجدهم كه وارث فلسفه او بودند، با هوشمندى بسيار اصول نظمى نوين را ترسيم و ارائه كردند. جنبش هاى فلسفى سده هجدهم كه بر پايه ضديت با كمال مطلوب و رياضت كشانه و اقتدارطلبانه كليسا و حكومت در سده هفدهم استوار بود، بر ذهنيت فرانسويان تاثيرى ژرف گذارد. اين جنبش ابتدا به بيدارى اذهان كمر بست و سپس شيوه تفكر انتقادى را گسترش داد و نظرات نوينى را فراهم آورد. جنبش روشنگرى در تمامى زمينه هاى فعاليت بشرى از علم گرفته تا ايمان يا در حيطه اخلاق تا سازمان سياسى و اجتماعى، اصل «خرد» را جانشين اقتدار و سنت كرد.
پس از سال 1748 بزرگترين آثار قرن به سرعت و پى در پى انتشار يافتند. روح القوانين منتسكيو در1748 ، اميل و قرارداد اجتماعى در 1762 ، گفتارهايى درباره منشاء عدم مساوات انسان ها در 1775 ، از روسو تاريخ طبيعى بوفن در 1749 ، رساله اى درباره حواس كندياک در 1754 ، قانون طبيعت مورلى در 1775 ، مقاله اى درباره آداب و رسوم و روح ملل ولتر در سال 1756 ، و از همه مهم تر سال 1751 ، شاهد انتشار نخستين جلد «دايره المعارف» به ابتكار ديدرو بود. ولتر، روسو، ديدرو و اصحاب دايره المعارف و اقتصاددانان همگى دست به دست هم دادند و با وجود اختلاف عقيده هايى كه داشتند، رشد انديشه هاى فلسفى را تشويق كردند. در نيمه اول سده هجدهم دو جريان بزرگ فكرى از حمايت وسيعى برخوردار شده بود؛ يكى جريان فكرى اى كه از فئوداليسم الهام مى گرفت و پاره اى از آن در روح القوانين منتسكيو انعكاس يافته بود و استدلال هاى لازم را براى پارلمان هاى محلى و مراتب ممتازه جامعه عليه استبداد فراهم مى آورد و ديگرى جريان فلسفى اى بود كه گرچه به روحانيت و گاه مذهب مى تازيد اما از نظر سياسى محافظه كار بود. در نيمه دوم سده هجدهم در حالى كه دو گرايش مذكور به حيات خود ادامه مى دادند، نظراتى نوين كه بيشتر دموكراتیک و مساوات طلبانه بود مطرح شد. فيلسوفان مسائل سياسى را رها كرده و به مسئله اجتماعى حكومت روى آورده بودند. فيزيوكرات ها گرچه محافظه كار بودند اما با مطرح كردن مسائل اقتصادى به اين جنبش جديد فكرى کمک كردند. اگر چه ولتر رهبر جنبش فلسفى پس از 1760 خواستار آن بود كه اصلاحاتى در چارچوب سلطنت مطلقه صورت گيرد و حكومت به دست توانگران طبقه متوسط اداره شود اما ژان ژاک روسو منعكس كننده كمال مطلوب سياسى و اجتماعى خرده بورژوازى و صنعتگران بود. روسو در نخستين گفتار خود تحت عنوان «نقش علوم و هنرها در تهذيب آداب و افكار» تمدن زمانه اش را به باد انتقاد مى گيرد و به دفاع از بى امتيازان برمى خيزد و عنوان مى كند كه: اگر زندگى پرُتجمل در شهرهاى ما صدنفر از بى چيزان را به نوايى مى رساند در عوض باعث مرگ صدهزار نفر در روستاها مى رود (همان، ۲۵۷) و در دومين گفتار خود تحت عنوان «درباره مبانى و سرچشمه هاى عدم مساوات در ميان انسان ها» حمله خود را متوجه مسئله مالكيت مى كند و در «قرارداد اجتماعى» نظريه حاكميت مردم را مطرح مى كند حال آنكه منتسكيو قدرت را براى اشرافيت و ولتر براى قشر بالاى طبقه متوسط محفوظ نگاه مى دارد. در ابتدا اين جريانات فكرى تقريباً با آزادى كامل اشاعه مى يافتند. مادام دو پمپادور كه يكى از محبوبين شاه و در عين حال زنى توانگر بود، با محفل زهد مآبانه درباريانى كه بر گرد ملكه و وليعهد حلقه زده بودند و از حمايت نظام اسقفى و پارلمان ها برخوردار بودند، تصادم پيدا كرد و از فلاسفه در مقابل اين دشمنان دربارى شان حمايت كرد. پس از سال 1770 تبليغات اين جنبش فلسفى به ثمر رسيد. هرچند در اين زمان بزرگترين نويسندگان سكوت اختيار كرده بودند و به تدريج از صحنه كنار مى رفتند اما نويسندگان ديگرى قدم به عرصه گذاردند و به مردمى كردن و اشاعه نظرات نوين كمر بستند و آراى مذكور را در ميان تمامى بخش هاى طبقه متوسط و سراسر فرانسه رواج دادند.
زمینه های شکل گیری انقلاب فرانسه
مورخین درباره طبیعت سیاسی- قتصادی- اجتماعی فرانسه اختلاف نظر دارند. تفسیرهای متداول مارکسیستی مانند تفسیر ژرژ لوفور این انقلاب را نتیجه برخورد بین طبقه اشرافی فئودالی و اعضای سرمایه گرایی طبقه متوسط جامعه دانسته اند. بعضی از تاریخ دانان استدلال می کنند که طبقه اشرافی قدیمی حکومت پیشین، در برابر اتحادی از اعضای طبقه متوسط جامعه و روستاییان آزرده و حقوق گیران شهری تسلیم شدند. با این حال تفسیری دیگر ادعا می کند که انقلاب، نتیجه از کنترل خارج شدن حرکت های اصلاحی گوناگون اشرافی و مربوط به قشر متوسط جامعه بوده است. مطابق این نظریه، این حرکت ها هم زمان با حرکت های مردمی حقوق گیران جدید شهری و روستاییان ایالت نشین بودند، اما هر گونه اتحاد در بین اقشار، تصادفی و اتفاقی بوده است. اما بسیاری از تاریخ دانان بسیاری از خصوصیات حکومت پیشین را از دلایل انقلاب دانسته اند.
نخستین زمزمه های پیدایش انقلاب نشست ملی سال ۱۷۸۹ جرقه ابتدایی انقلاب تلاشهای ناموفق لویی شانزدهم برای حل مشکلات اقتصادی رو به بدتر شدن فرانسه بود.در فوریه ۱۷۸۷ وزیر اقتصادی وی لومنی دو بریین (Loménie de Brienne) مجمع برجستگان را تشکیل داد.این مجمع متشکل از گروهی از شریف زادگان، روحانیون و تعدادی از طبقه متوسط و ماموران دولتی بود.هدف از تشکیل این مجمع کنار گذاشتن پارلمان که قدرت کنترل کردن فرمانهای سلطنتی را داشتند بود.اعضای پارلمان خود را مجریان نظارتهای مشروطه سنتی بر سلطنت میدانستند.کنترل کننده عموم اقتصاد چارلز الکساندر د کالونه از مجمع برجستگان خواست تا مالیات زمین جدیدی را تصویب کنند که در آن برای اولین بار بر اموال روحانیون و اشراف مالیات بسته میشد.مجمع این قانون را تصویب نکرد و به جای آن از لویی شانزدهم خواست تا نشست ملی نمایندگانی از رسته اجتماعی را فرا بخواند.آخرین بار نشست ملی در ۱۶۱۴ فراخوانده شده بود.در ۸ اگوست ۱۷۸۸ شاه به تشکیل نشست ملی تن داد.این در حالی بود که جکس نکلر در دومین دوره خود به عنوان وزیر اقتصاد بود.
سقوط باستیل
باستیل نام زندان بزرگی بود در پاریس که بسیاری از مخالفان دولت و سلطنت در آن زندانی بودند. در روز 14 ژوئيه 1789 انقلابيون فرانسه با یورش به زندان باستيل نماد قدرت شاهان فرانسه را متصرف، زندانيان را آزاد و مدتي بعد آن را خراب کردند. بسیاری، سقوط زندان باستیل را اولین جرقه انقلاب میدانند.کمی پس از ظهر، جمعیت پل متحرک اول را ویران ساخت. افراد گارد ملی هم کمک کرده و پل متحرک دوم را ویران ساختند. مدافعان باستیل به جمعیت تیراندازی کردند اما بی فایده بود و نیروهای مهاجم به داخل دژ سرازیر شده و فرمانده ی باستیل، لونا، را اعدام کردند و باستیل را به آتش کشیدند و برای همیشه آن را از بین بردند. آنچنان که امروزه در همان محل ايستگاه مترويي به همان نام قرار گرفته که بر در و ديوار آن تصاويري از زندان باستيل و زندانيان و زندانبانان ديده مي شود.
40 روز پیش از این تاریخ ، مجلس اتاژنرو در ورساى تشکیل مى شود و نمایندگان که متوجه شده بود ند نقاط ضعف و مشکلات حکومت بیش از آن است که فقط با یک اصلاح مالیاتى حل شود ، خواستار استقرار نهادهایى در چارچوب یک قانون اساسى شدند. سپس در روز 9 ژوییه مجلس اتاژنرو در ورساى تشکیل شد و خود را «مجلس ملى موسسان» نامید. این اقدام به مذاق لویى شانزدهم پادشاه فرانسه و بویژه اطرافیان دربارى او خوش نیامد. در روز 12 ژوییه سال 1789 میلادى لویى شانزدهم ناظر کل امور مالى ژاک نکر را معزول مى کند و بارون دوبروتوى جانشین او مى شود. با این که ژاک نکر بانکدار اهل شهر ژنو فقط موجب افزایش کسر بودجه کشور شده بود اما میان مردم کوچه و بازار محبوبیت داشت. سپس این شایعه رواج مى یابد که شاه که از نافرمانى نمایندگان مجلس به خشم آمده ، مى خواهد مجلس را منحل کرده و نمایندگان را به خانه هایشان بفرستد. در روز 13 ژوییه شایعه جدیدى در پاریس منتشر مى شود که براساس آن نیروهاى ارتش سلطنتى مى خواهند وارد پاریس شوند و نمایندگان را دستگیر کنند. صبح روز 14 ژوییه یک گروه از صنعتگران و پیشه وران براى جستجوى اسلحه به عمارت انوالید مى روند. سومبروى که وظیفه حفاظت از عمارت انوالید را داشت تسلیم شورشیان شده و در انبارهاى سلاح را به روى آنها مى گشاید.جمعیت به انبارها هجوم برده و 28 هزار قبضه تفنگ را غارت مى کنند. شورشیان پس از این موفقیت اولیه به سوى قلعه و زندان باستیل حرکت مى کنند. براساس شایعات ، در باستیل مقدار قابل ملاحظه اى باروت انبار شده بود. مردم نسبت به این قلعه قرون وسطایى احساس نفرت مى کردند زیرا همواره نماد قدرت استبدادى سلطنتى بود. در آن زمان گارد محافظ باستیل از 82 کهنه سرباز سالمند تشکیل شده بود و در روز 7 ژوییه یک واحد از گارد سوییس شامل 32 سرباز به آنها پیوسته بودند. مارکى دولوناى حاکم باستیل متوجه مى شود که تا رسیدن قواى کمکى باید دست به دفع الوقت بزند. او به مهاجمان مى گوید حاضر به مذاکره با 3 نفر از نمایندگان آنها است و در ازاى آن 3 درجه دار را به عنوان گروگان نزد آنها مى فرستد. دولانوى با نمایندگان گفتگو کرده و آنها را به صرف غذا دعوت مى کند. در حالى که صبر جمعیت خروشان در بیرون از قلعه باستیل به سر آمده بود. یک گروه از شورشیان موفق مى شوند از بخشى از دروازه قلعه بالا رفته و خود را به پل معلقى که حکم ورودى اصلى باستیل را داشت برسانند آنها تلاش کردند با ضربات تبر زنجیرهاى نگهدارنده پل معلق را قطع کنند. افراد گارد سوییس به سوى آنها شلیک کرده و آنها را به قتل مى رسانند. در تیراندازى متقابل نیز تعدادى از نگهبانان قلعه به قتل مى رسند. دولوناى تصمیم مى گیرد انبارهاى باروت را منفجر کند ، اما کهنه سربازان از او مى خواهند با شورشیان مذاکره کند. ستوان فلو فرمانده گارد سوییس فرمان توقف تیراندازى را داده و مى گوید براساس قوانین جنگى حرمت آنها باید حفظ شده تا تسلیم شوند. یک سرباز فرانسوى که به شورشیان پیوسته بود تقاضاى او را پذیرفته و به طور مکتوب به آنها امان نامه مى دهد. پل معلق باستیل پایین آمده و گاردهاى سوییس به عنوان زندانى به عمارت شهردارى برده مى شوند اما ناگهان مهار جمعیت عصیان زده از دست رهبران شورش خارج شده و جمعیت خشمگین گاردهاى سوییس و سایر اسرا را قطعه قطعه مى کنند و سرهاى آنها را بر سر نیزه زده و در خیابان ها مى گردانند. سپس مردمى که وارد باستیل شده بودند ، زندانیان را آزاد مى کنند اما در آن زمان فقط 7 نفر در باستیل زندانى بودند. در هفته هاى پس از تصرف باستیل مردم پاریس به تخریب قلعه پرداخته و سنگ هاى خرد شده آن را به عنوان نشانه پیروزى تقسیم مى کنند. پس از تصرف باستیل مردم پاریس قلعه را تخریب کرده و هیچ اثرى از این نماد استبداد سلطنتى باقى نمى ماند. سقوط باستیل نقطه عطفى در تاریخى فرانسه محسوب مى شود و پس از سقوط باستیل انقلاب فرانسه وارد مرحله اى غیرقابل بازگشت مى گردد. روز 14 ژوییه به عنوان روز جشن ملى فرانسه محسوب مى شود.
توده مردم بعد از تسخير زندان باستيل، سمبل استبداد و خودکامگي شاه، متوجه قدرت خود شدند. شاه که از قدرت توده مردم مي ترسيد دستور داد تا محل برگزاري جلسات مجلس را به روي نمايندگان بستند، ولي نمايندگان توده مردم به سرپرستي ميرابو در سالن کليساي سنت لويي در ورساي جمع شده و قسم خوردند تا براي فرانسه قانون اساسي وضع نکنند دست از فعاليت بر ندارند. «سوگند آزاديخواهان فرانسه» در 9 ژوئيه 1789 به ايجاد «مجلس ملي قانون اساسي» منتهي شد. در اين مجلس 1200 نماينده با گرايش هاي سلطنت طلب، طرفدار قانون اساسي و ميهن پرستان راديکال وجود داشت که اکثريت در اختيار طرفداران قانون اساسي بود.
نمايندگان مجلس ملي قانون اساسي بيانيه حقوق بشر و شهروند و اصول کلي قانون اساسي را به نحوي تدوين کردند که به تفکيک قوا، حاکميت ملي و تقليل قدرت شاه انجاميد و لويي شانزده را مجبور کردند تا در برابر مجلس پاسخگو باشد. کشور فرانسه به خاطر تمرکززدايي به 83 استان تقسيم شد، همه مردم در برابر قانون و پرداخت ماليات يکسان شدند، تمام القاب اشرافي حذف شد، املاک کليسا ملي اعلام شد، ماليات بين ولايات و استان ها ملغي شد، ازدواج قانوني اجباري و مسائل مربوط به احوال شخصيه به شهرداري ها محول شد، طلاق مورد توجه قرار گرفت و حق وراثت به اولاد بزرگ تر از بين رفت و تمام فرزندان در گرفتن ارثيه با هم برابر شدند.
اولين متن قانون اساسي در سپتامبر 1791 به تصويب رسيد و حکومت استبدادي فرانسه به حکومت مشروطه سلطنتي تغيير نام داد و شاه تمام قدرت هاي خود من جمله حق وتو را از دست داد. شاه که حاضر به قبول مواد قانون اساسي نبود به همراه خانواده اش راه فرار را پيش گرفت ولي در شهر وارن در جنوب غربي فرانسه دستگير، به پاريس برگردانده و زنداني شد. در همين زمان دوحزب رقيب ژيروندن ها و مونتاييار (ژاکوبن)ها در مجلس و در صحنه سياسي فرانسه شروع به فعاليت کردند. انقلابيون در 21 ژانويه 1793 شاه و همسرش، ژيروندن ها، ژنرال هاي مظنون ارتش شاهي و دانتون و طرفداران وي را در ميدان انقلاب با گيوتين گردن زدند. روبسپير يک سال بعد توسط تروريست ها دستگير و او را هم با گيوتين گردن زدند و دوران وحشت و ترور پايان يافت و دوران مجلس کنوانسيون ملي شروع ولي به دنبال نابساماني هاي اجتماعي دوران گرسنگي و بيکاري مردم شروع شد، سلطنت طلبان از اين موقعيت سوء استفاده کرده و کشورهاي اروپايي را به کمک طلبيدند. کشورهاي اروپايي هم از ترس ايجاد شورش هاي مشابه و انقلاب در کشور خود به آنها کمک کردند و فرانسه به طور غيرمستقيم دچار جنگ هاي خارجي شد. در سال 1992 جمهوري اول به وجود آمد و پس از آن زمان ديرکتوار 1795، کنسولي 1799، امپراتوري ناپلئون 1804 و بازگشت به خاندان بوربون ها 1815 فرارسيد. در 1830 انقلاب ژوئيه و لويي فيليپ به سلطنت رسيد، انقلاب کارگران در سال 1848جمهوري دوم را به وجود آورد: امپراتوري دوم در سال1852، جمهوري سوم در سال 1871و دولت موقت در سال1940 تشکيل شد. پس از جنگ دوم جهاني در سال 1947 نوبت جمهوري چهارم فرا رسيد و جمهوري پنجم در سال 1958شروع شد. نيکلاسارکوزي ششمين رئيس جمهور اين جمهوري است.
ایدئولوژی محور اصلی انقلاب فرانسه را می توان اعتراض به حاکمیت مطلق پادشاهان ظالم مورد حمایت کلیسا دانست. گسترش اندیشه های لیبرالیستی دکارت مبنی بر آزادی خواهی و مبارزه با هر گونه محدودیت برای مردم، باعث شد که لیبرالیسم به ایدئولوژی اصلی انقلاب فرانسه تبدیل شود. البته مردم عادی ارتباط و آشنایی چندانی با این عقاید نداشتند. پس از انقلاب فرانسه این اندیشه ها بنای مدرنیته را در اروپا بنیان نهاد که دین را از عرصه اداره امور جامعه کنار نهاد.
شعارهای انقلابيونِ فرانسه :
«آزادی، برابری و مساوات» و مسئله کلیسا پس از پیروزی انقلاب، تغییراتی اساسی به خصوص در دو عرصه مذهبی و فرهنگی رخ داد. بر پايه شعارهای انقلابيونِ فرانسه «آزادی، برابری و مساوات»، اعطای امتيازات ويژه به كليسا و روحانيونِ كاتولیک قابل توجيه و تفسير نبود. از نقطه نظر سياسی نيز واكنش بسيار تند واتيكان و هم چنين ساير دولت های اروپـایی كه خود را مذهبی قلمداد می كردند نسبت به انقلاب فرانسه، به جدایی هر چه بيشتر اين كشور با نظامهای سنتی سياسی و مذهبی اروپا انجاميد. اين امر بر چگونگی نگرش قانون گذاران جديد فرانسه با مفاهیمی چون مذهب و نقش كليسا در جامعه، تأثير قابل توجهی برجای گذاشت. انقلابيون فرانسه با تأكيد بر ضرورت آزادی شهروندان و مقابله با حركتهای استبدادی و در نفی سلطه کلیسای كاتولیک بر كشور، در ماده دهم اعلامیه معروف 26 اوت سال 1789 میلادی خود تأكيد كردند :
«هيچ شخصی از اين پس به دليل بيان نقطه نظرات خود از جمله اعتقادات مذهبی نمی تواند مورد مؤاخذه قرار گيرد». در عمل نيز آزادیهای مذهبی از سوی حاكمان جديد فرانسه مورد تأكيد قرار گرفت و در قوانين سال های 1790 و 1791 میلادی به تدريج موقعيت شهروندی و حقوق برابر يهوديان مهاجر به رسميت شناخته شد، اين درحالی بود كه بنابر قانون مصوب سال 1789 میلادی، مجلس انقلابی پروتستانهای فرانسوی حقوق كامل شهروندی خود را همسان با اكثريت كاتولیکهای كشور تحصيل كرده بودند.
در آغاز پيروزي انقلاب فرانسه، حاكمان جديد تمامی امتيازات و حقوق ويژه روحانيون را به حال تعليق درآوردند و حتی در پاره ای از موارد اقدام به مصادره اموال كليسا و كشيش های متنفذ كردند. در اين دوره، علاوه بر تصويب قانونی درمورد پرداخت نكردن حقوق به روحانيون در مجلس انقلابی فرانسه، تعرض به روحانيون و قتل شماری از آنان در برخی از نقاط اين كشور به وقوع پيوست كه در نتيجه، برخی از مقام های كليسا ناگزير به مهاجرت به ديگر كشورهای اروپایی شدند. در فوريه سال 1790 میلادی انقلابيون فرانسوی قانون محدود ساختن اقدامات كليسا در حوزه تعليمات مذهبی و امور خيريه را به تصويب رساندند، اما اين قانون دو سال بعد با مصوبه ديگر مجلس كنوانسيون فرانسه ملغی شد و در برابر آن كشيشان و اسقف ها، موظف به ادای سوگند احترام به قوانين به منظور كسب اجازه فعاليتهای مذهبی خود شدند. القاء فئودالیته و پیشنویس قانون اساسی ۲۰ روز پس از سقوط باستیل، مجلس اصناف فرانسه، به منظور آرامسازی جنگ و آشوب داخلی، در شب چهارم اوت، نظام فئودالیته را برای همیشه ملغا نمود. مجلس اصناف، بیگاری کشیدن از رعیت را از نشانهای فئودالیته دانست و عشریه کلیسا را نیز برداشت. بدین ترتیب امتیازات صدها ساله اشراف و کلیسا از میان برداشته شد. در روز چهارم اوت اعلامیه حقوق بشر و شهروندی فرانسه نوشته شد و بنا شد تا در مقدمه قانون اساسی بعدی گنجانده شود تا حقوق شاه و ملت را تعیین نماید. حرکت زنان بازار پاریس بطرف ورسای بخاطر گرسنگی (در 17 یونی 1789 میلادی) در پنجم اکتبر، حدود ساعت نه، انبوه زنان کارگر و خشمگین پاریسی از بخشهای فقیرنشین جلوی شهرداری گرد آمده و تقاضای نان کردند. آنها به داخل ساختمان هجوم آورده و نگهبانان را خلع سلاح کردند و به جمع آوری اسلحه پرداختند. وقتی به آنها گفته شد کمون نمی تواند به آنها کمک کند، عازم ورسای شدند، در حالی که تعدادی از مردان به نشانه همدردی با آنان همراه شده بودند.جمعیت در حدود ساعت 5:30 به ورسای و تالار مجلس رسیدند. آنان شاه و اعضای خانواده سلطنتی را مجبور کردند، به پاریس بیاید. شاه با پشتیبانی گارد ملی، به کاخ تویلری در مرکز پاریس آمد. جایی که یک قرن کسی در آن ساکن نبود. انقلاب فرانسه زاييده شورش توده مردم ناشي از مشکلات، نابرابري ها، فشار ها، ظلم و ستم و استبداد حکومت سلطنتي و اشراف بود. در فرانسه آن روز هم مثل ديگر کشورهاي اروپاي غربي مشکلاتي وجود داشت و انقلاب فرانسه مجموعه حوادثي است که بعد از بيداري مردم به دنبال رنسانس تا اوايل قرن نوزدهم ادامه داشت و تحول بزرگي در ساختار اجتماعي، سياسي، تاريخي فرانسه و اروپاي آن روز به وجود آورد. انقلاب فرانسه اولين جنبش مردمي اروپا بود که به فروپاشي حکومت 1500 ساله خاندان سلطنتي فرانسه )از کلويس اول 451 ميلادي تا لويي شانزده 1792( انجاميد و پايه هاي حکومت هاي سلطنتي اروپايي را لرزاند. انقلاب با شروع کار « مجلس طبقاتي عامه» مرکب از نمايندگان اشراف، کليسا و توده مردم آغاز شد. انقلاب فرانسه (۱۷۹۹-۱۷۸۹) دورهای از دگرگونیهای اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیبهای بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری لائیک در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیقی در کل اروپا شد. پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیازات فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکلهای مبتنی بر اصول جدایی دین از سیاست، روشنگری، ملیگرایی دموکراسی و حقوق شهروندی پدید آمد. با این حال این تغییرات با آشفتگیهای خشونتآمیزی شامل اعدامها و سرکوبیها در طی دوران حکمرانی وحشت و جنگهای انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که میشود آنها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل: جنگهای ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد است. توکویل، از اندیشمندان همعصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی برخلاف بسیاری، سال ۱۷۸۹ (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب میداند. با این حال به نظر بسیاری، انقلاب با سقوط زندان باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز شد. شاه، لویی شانزدهم، در سال ۱۷۹۳ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹ هنگامی که ناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان پذیرفت. پس از ناپلئون دوباره نظام جمهوری جایگزین شد تا این که ناپلئون سوم (برادرزاده ناپلئون)، کودتا نمود و امپراتوری دیگری به راه انداخت. پس از آن جمهوریهای متعدد شکل گرفت. بدین ترتیب در کمتر از یک قرن، بر فرانسه به شکلهای گوناگونی مانند جمهوری، دیکتاتوری، سلطنت مشروطه و دو امپراتوری متفاوت حکمفرمایی شد. تا به امروز که جمهوری پنجم بر فرانسه حکمفرماست.
علل انقلاب
1 - اقتصادی2 - اجتماعی و سیاسی 3 - نظامی
علل اقتصادی: 1 - لوئی پانزدهم، جنگ های بسیاری کرده بود که فرانسه را به نزدیکی ورشکستگی رسانده بود و لویی شانزدهم در زمان انقلاب آمریکایی از مستعمره نشین ها حمایت کرده بود که وضع بد مالی حکومت را بدتر کرده بود و بدهی ملی را بالا برده بود. صدمات اجتماعی حاصل از جنگ، شامل بدهی سنگین جنگ با شکست های نظامی سلطنت و کمبود خدمات برای سربازان از جنگ برگشته بدتر شد.
2 - داشتن سیستم اقتصادی بی کفایت و منسوخ که قدرت اداره بدهی ملی فرانسه را نداشت که هم نتیجه و هم عامل تشدید کننده آن سیستم مالیاتی ناتوان فرانسه بود. رعیت می بایست 55 درصد عایداتش را بابت مالیات مستقیم به شاه می داد. نتیجه این که دهقانان یک پنجم عایدات خود را مالک می شدند.
3 - کلیسای کاتولیک، بزرگ ترین ملک دار کشور، بر محصولات، مالیاتی به نام دیمه وضع کرده بود. دیمه در حالی که شدت افزایش مالیات دولت را کم تر کرده بود، گرفتاری فقیرترین مردم را که روزانه با سوء تغذیه دست به گریبان بودند، بیشتر کرده بود.
4 - فقر عمومی : در طول قرن 18 میلادی و به ویژه در سال ها و دهه های پایانی آن، فقر عمومی رو به گسترش بود. در کتاب تاریخ انقلاب فرانسه آمده است که مزد واقعی که نیمی برای نان و به طور کلی دو سوم آن برای غذا صرف می شد، در طول این قرن، دائماً کاهش می یافت. در حالی که در همین زمان دست مزدها 17 درصد افزایش یافت و این بدان معنا است که مزد حقیقی در طول مدت پنجاه سال به طور متوسط 24 درصد کاهش پذیرفته بود. آمار بی کاری زیاد و قیمت بالای نان که باعث می شد مقدار بیشتری پول برای غذا خرج شود و به دیگر زمینه های اقتصادی نرسد. قحطی و سوءتغذیه گسترده که احتمال مرگ و مریضی را بیشتر می کرد. به طور کلی، فقر عمومی به علاوه فساد محصول، در اثر باد و باران و این که سال های 1788 و 1789 میلادی سال های کم محصولی بودند، و زمستان سخت سال 1789 میلادی افراد را برای شورش تحریک می نمود.
5 - نبود بازرگانی داخلی و موانع زیاد گمرکی.
6 - تجمل فوق العاده در دربار: در اطراف شاه حدود 17 هزار نفر عنوان درباری و با تجملات فوق العاده، زندگی می کردند. حدود 16 هزار نفر از ایشان، خدمات شخصی شاه و خانواده اش را به عهده داشتند. به جز شاه و ملکه و فرزندان شان، برادران و خواهران، عمه ها، خاله ها، پسرعموها و دخترعموهای شاه نیز از این خدمات برخوردار می شدند. عده کثیری نیز در دربار وجود داشتند که شغل ثابتی نداشتند و از دربار انعام و مستمری می گرفتند یا منتظر دریافت مشاغل دیوانی بودند. تجمل فوق العاده دربار، نتیجه ای جز خالی شدن خزانه و فقر در بر نداشت.
7 - مالیاتهای سنگین : رعایا و مزرعه داران تنگ دست می بایست مالیات های سنگینی پرداخت می کردند و کارگرانی که در شهرها زندگی می کردند نیز همانند آنان در فقر و فلاکت می زیستند. اشراف زادگان و کشیشان، مالیات اندکی پرداخت کرده و اغلب، یا کار نمیکردند و یا بسیار کم کار میکردند. در سال 1788 میلادی افزایش قیمت مواد غذایی بر اثر برداشت اندک محصولات کشاورزی، بسیاری از مردم را ناتوان از پرداخت مالیاتشان نموده بود.
علل اجتماعی و سیاسی
1 - خشم بر حکومت استبداد سلطنتی.
2 - خشم طبقه حرفه ای و بازرگان بر امتیازات و تسلط اشرافان در زندگی روزمره، در حالی که با زندگی هم طبقات خود در بریتانیای کبیر و هلند آشنا بودند.
3 - خشم کشاورزان، حقوق گیران و طبقه متوسط بر امتیازات ارباب وار و سنتی اشرافان.
4 - خشم بر امتیازات روحانیون و آرزوی آزادی ادیان مختلف.
5 - آرزوی آزادی و ایجاد جمهوریت.
6 - خشم مردم بر شاه به دلیل اخراج جاکس نکلر و ترگت، مشاوران اقتصادی که عموماً به عنوان نمایندگان مردم دیده می شدند.
علل نظامی
1 - به موازات حوادثی که در قرن هجدهم میلادی اتفاق می افتاد، بیشتر و بیشتر واضح می شد که پادشاهی فرانسه بر اثر شکست های پی در پی قادر نخواهد بود که موقعیت جهانی خود را حفظ کند. پیروزی هایی در جنگ برای حفظ غرور فرانسه در صحنه بین المللی، علاوه بر حفظ تجارت دریایی خود، امری ضروری بود. ولی تحقق این امر در شرایط آن زمان ورای امکانات و قدرت فرانسه بود. درگیری فرانسه در دریا و زمین و در دو جنگ مهم، منافع و ذخایر کشور را در حدّ اعلاء تحت فشار و کمبود قرار داد و تجارت مستعمرات حیاتی فرانسه توسط نیروی دریایی انگلیس مختل شده بود. در نتیجه ارتش فرانسه در زمان بحران قبل از انقلاب، نه تنها در اثر جنگ ها و شکست های پی در پی کاملاً ضعیف و مختل شده بود بلکه، با توجه به وابستگی طبقاتی آن ها که با تغییر و تحول موافق و متمایل بودند، حمایت خود را از پادشاه فرانسه سلب کرده بود.
2 – رهبری
3 - به طور کلی رهبران انقلاب بورژوازی فرانسه، که تنها در جست و جوی برابری بیشتر برای طبقات متوسط جامعه بودند، از پایگاهی اجتماعی برخوردار بودند که به پایگاه اجتماعی پیروانشان نزدیک تر است. رهبران انقلاب فرانسه صرفاً با قدرت انحصاری، به طبقه ممتاز حمله می کردند. کرین برینتون به این نتیجه رسیده است که رهبران انقلاب فرانسه از جمله مارا بابوف از طبقه متوسط برخاسته بودند و اساساً از همان پایگاه اجتماعی که آن ها را حمایت می کردند، بعضی از اعضای طبقه اشرافی فرانسه، که به انقلاب ملحق شدند از جمله : دارورلئان، میرابو و لافایت استثناء بودند. در انقلاب فرانسه کادر رهبری شناخته شده و منسجم با برنامه ریزی منظم، که رهبری مردم را بر عهده داشته باشد وجود نداشت، بلکه حوادث و بحران های دوران انقلاب، موجبات حرکت مردم را در جهت واژگونی نظام فراهم کرده بود و رهبران در حقیقت در بسیاری از موارد دنباله رو بودند و تسلیم حوادث و اتفاقات می شدند. همان طور که کرین برینتون می گوید : «رهبران انقلاب فرانسه احتمالاً چند درجه ای روی مسیر حوادث تأثیر گذارده اند» شاید بتوان گاربیل میرابو را اولین رهبر انقلاب فرانسه نامید. این اشراف زاده فرانسوی در اعتراض به پادشاه وقت در مجلس تحصن کرد. جمهوری خواهان به رهبری لافایت و مشروطه خواهان به رهبری دوک اورلئان، برادر زاده شاه، کسانی بودند که حوادث اصلی انقلاب را پیش از 1789 میلادی رقم زدند.
4 - طبقه متوسط پس از 1789 میلادی تا قتل لویی در تحولات، نقش مؤثر داشتند. اغلب رهبران فرانسه در درگیری های منجر به قتل لویی و پس از آن به دست یکدیگر به قتل رسیدند. سرانجام در سال 1799 میلادی ناپلئون بناپارت، قدرت را از آن خود کرد و با سرکوب رقیبان بر اریکه قدرت نشست.
نقش عوامل خارجی در انقلاب فرانسه
1 - نویسندگان زیادی بر این باورند که اثرات انقلاب آمریکا (1776 میلادی) بر وقوع انقلاب فرانسه گسترده بوده است. اروپایی ها و از جمله فرانسویان، از راه های مختلف، مانند مطبوعات، بحث های محافل ماسونی، تبلیغات آمریکایی ها مثل فرانکلین؛ وزیرمختار آمریکا در فرانسه و جفرسون و هزاران نفر دیگر و گزارش های سربازان اعزامی به هنگام بازگشت از آمریکا، با انقلاب فوق آشنا شدند. به نظر می رسد انقلاب آمریکا بیشتر در زمینه گسترش روحیه انقلابی در فرانسه نقش داشته است. وقایع این دوران خصوصاً انقلاب آمریکا، مردم فرانسه را به تفکر در مورد شیوه اداره کشور خودشان واداشت. بسیاری از مردم، خواستار آزادی بیشتر از حکومت مطلقه پادشاه بودند.
2 - درباره نقش سایر عوامل خارجی در انقلاب فرانسه نیز مطالب زیادی نوشته شده و به خصوص به نقش انگلیس ها اشاره شده است. انگلیسی ها از گذشته با فرانسوی ها رقابت می کردند و شرکت فرانسه در جنگ استقلال آمریکا این امر را تقویت کرده است.
حمایت قدرت های بزرگ از حکومت پیشین
در زمان وقوع انقلاب فرانسه رقابت شدید سیاسی، اقتصادی و نظامی بین قطب های قدرت اروپایی در جریان بود، از این روی انگلیس، از بحران داخلی فرانسه که منجر به تضعیف قدرت سیاسی آن می شد، خشنود بود. روسیه نیز در کنار اتریش، سرگرم تجزیه لهستان بود و تضعیف لویی شانزدهم را در راستای منافع خود می دید. بنابراین نه تنها کسی از پادشاه فرانسه در برابر انقلاب پشتیبانی نکرد، بلکه همسایگان تا حدودی زمینه فعالیت انقلابیون را فراهم آوردند. انقلاب فرانسه، انقلاب پرُ خشونت انقلاب کبیر فرانسه ، انقلاب کلاسیک انقلاب فرانسه یک انقلاب کلاسیک بود. اولین انقلاب کلاسیک موفقی که در قرن هیجدهم (میلادی) سیر کامل خود را طی کرد و به نتیجه رسید. این انقلاب واجد ویژگی هایی منحصر به فرد بود که بعدها به دفعات در انقلابهای دیگر نظیر روسیه و چین و حتی اسپانیا تکرار شد. الگوهای این انقلاب که در طول سالهای بعد مورد استفاده سایر کشورها قرار گرفت را شاید بتوان در چند اصل اساسی زیر خلاصه نمود.
1- کشور فرانسه تا آن دوران یک کشور سلطنتی بود به عبارت دیگر در تاریخ این کشور چیزی معادل شش هزار سال حکومت سلطنتی وجود داشت به همین دلیل هم شکستن این الگو و تبدیل آن به یک حکومت جمهوری چیزی بود که برای خلق آن در جامعه ای با درصد بالای جمعیت روستایی و کم سواد در ابتدا به یک رویا شباهت داشت تا موضوعی واقعی.
2- فرانسه در اروپای آن روز توسط کشورهایی احاطه شده بود که الگوی حکومتی آنها نیز سلطنتی بود به همین دلیل با آغاز انقلاب بسیاری از این کشور ها به جهت احساس خطر از منافع خود با آن شدیدا مخالفت کردند و حتی در مواردی به مقابله علنی پرداختند.
3- ملکه فرانسه یعنی ماری آنتوانت اصالتا اتریشی بود بنابراین در آن دوران عملا انقلابیون باید با دو کشور یعنی اتریش و فرانسه درگیر می شدند. گرچه گذشت زمان نشان داد که اتریش به مرور زمان و با پیشرفت انقلاب خود را کم کم از صحنه سیاست فرانسه خارج کرد و حتی بعد از اعدام ماری آنتوانت با گیوتین تنها به ذکر بیانیه ای در محکومیت عمل فوق بسنده کرد.
4- در مورد دلایل شکل گیری انقلاب، تئوریهای مختلفی وجود دارد اما شاید یکی از مهمترین دلایل همزمانی این انقلاب با جنگهای داخلی در آمریکا بود که تعدادی از فرانسویان نظیر لافایت به آنجا رفته و مسیر ایجاد یک حکومت جمهوری را عملا مشاهده نمودند. این افراد بعد از بازگشت به فرانسه دانسته های خود را در اختیار تئوریسین های انقلاب فرانسه قرار دادند و همین جرقه ای برای آغاز یا دگردیسی تحولی عظیم در این کشور گردید.
5- انقلاب فرانسه در طول زمان شکل گرفت و به تکامل رسید. به بیان دیگر به گفته تاریخ نویسان برای آگاه سازی مردم و اطلاع رسانی به آنان قریب به بیست سال زمان برده شد. کتابها، شب نامه ها، و روز نامه ها و البته سخنرانیهای متعدد رهبران این انقلاب نظیر دانتون، مارا، روبسبیر و فیلسوفانی نظیر روسو اصلی ترین نقش را در این آگاه سازی برعهده داشتند.
6- انقلاب فرانسه یک انقلاب فردی نبود. به بیان دیگر در هدایت آن تعداد زیادی از افراد نقش داشتند و گرچه تعداد زیادی از این رهبران بعد از به ثمر رسیدن آن، خود سوار بر ارابه به سمت گیوتین هدایت شدند، اما به هر صورت این مسیر با کمک و همراهی یک گروه مسیر خود به سمت جلو را طی کرد و به نتیجه رسید.
7- انقلاب فرانسه، انقلاب پرُ خشونت، از بسیاری جهات افراطی بود. انقلابیون ابتدا ماشین گیوتین را اختراع کردند و بعد از سقوط حکومت سلطنتی لویی شانزدهم آن را برای از بین بردن تمام آدمهای قبلی روشن کردند. شمار قربانیان گیوتین به اندازه ای بود که هیچ یک از تاریخ نویسان تا به حال موفق به ارایه آمار دقیقی در مورد آن نشده اند.
8- سرانجام بعد از گذشت چند سال و ریخته شدن خونهای زیاد انقلاب به ثمر نشست. حکومت سلطنتی از بین رفت و اداره کشور به چهار دیرکتور (مدیر) سپرده شد که به نوعی حکومت شورایی را در کشور فرانسه پیاده کردند. گرچه این وضعیت تنها چند سال ادامه پیدا کرد و چهار سال بعد ناپلئون اول با تاجگذاری در کاخ تویلری از نو یک حکومت سلطنتی را در فرانسه ایجاد نمود.
9- شاید مهمترین دستاورد انقلاب فرانسه شکسته شدن تابوهایی بود که برای سالها کسی جرات ابراز مخالفت با آنها را نداشت. این انقلاب با کمک گرفتن از پتانسیل طبقات فرودست شهری و روستایی آغاز و به مرور راه خود را در میان طبقات متوسط روشنفکر باز کرد.
10- بسیاری معتقدند که دوران انقلابهای کلاسیک به پایان رسیده است و دیگر هرگز امکان شکل گیری آنها وجود ندارد.
تمایز و برتری انقلاب فرانسه بر سایر انقلابها
اينك آنچه ويژگى هاى خاص جامعه فرانسه كه موجب تمايز و برترى انقلاب 1789 بر ساير انقلابات پيشين اعلام شد عنوان مى شود:
1- در جامعه اشرافى نظام كهن، بر طبق قانون سنتى سه مرتبه (طبقه) از يكديگر متمايز شده بودند؛ روحانيون و نجبا كه از مراتب ممتازه بودند و مرتبه سوم كه اكثريت مردم را شامل مى شد. نجبا از اقشارى تشكيل مى شدند كه غالباً منافع مختلفى داشتند. نجباى دربارى از نجيب زادگانى بودند كه در دربار حضور داشتند و در ورساى زندگى مى كردند و اطرافيان پادشاه را تشكيل مى دادند. نجباى ايالتى كه جاه و جلال كمترى داشتند در ميان دهقانان زندگى مى كردند. منبع عمده عايدى اين نجبا تحميل عوارض فئودالى بر دهقانان بود. نجباى صاحب جامه از زمانى تشكيل شدند كه سلطنت، دستگاه قضايى و تشكيلات ادارى خود را به وجود آورده بود. در رأس اين دسته از نجبا، خانواده هاى بزرگ مستشاران پارلمانى قرار داشتند كه هدفشان در دست گرفتن كنترل حكومت و شركت در اداره حكومت بود. اين نجبا كه از قدرتى بسيار برخوردار بودند سخت به امتيازات خود وابسته بودند و با هرگونه رفرمى كه امكان داشت موقعيت آنها را به مخاطره اندازد، مخالفت مى ورزيدند. در پايان سده هجدهم اشرافيت فئودالى دستخوش انحطاط شده بود. نجباى دربارى در ورساى رو به ورشكستگى مى رفتند و نجباى ايالتى به زندگى بى هدف خود در املاكشان ادامه مى دادند. به همين دليل اشرافيت كه زوال خود را نزدیک مى ديد، خواستار تحكيم و تاثير عوارض فئودالى و افزايش سختگيرى شده بود. در سال 1781 به موجب یک فرمان شاهانه، حق احراز مقامات عاليه در قشون منحصراً به نجبا يا كسانى اختصاص داده شده بود كه بتوانند مراتب نجابت را به اثبات رسانند. از نظر اقتصادى اشرافيت سعى داشت كه نظام ارباب رعيتى را حتى از وضع موجود آن بدتر كند. به موجب فرامين مربوط به ترياژ، اربابان بزرگ فئودال یک سوم مُلک جامعه روستايى را تصاحب كرده بودند. در اين حين پاره اى از نجبا به تدريج به امور بازرگانى طبقات متوسط ابراز علاقه مى كردند و سرمايه خود را در صنعت و به ويژه صنعت آهن به كار مى انداختند. در اين گرايش به تجارت، بخشى از نجباى متعلق به قشر بالاى اشرافيت به طبقه متوسط نزدیک و تا حدّى در آرمان هاى سياسى آنها سهيم شدند اما اكثريت وسيع نجباى ايالتى و دربارى راه نجات را تنها در اعلام صريح تر امتيازات خود مى ديدند. اين اختلافات و چند دستگى ها در ميان اشراف جامعه فرانسه طى مسير را براى انقلابيون سهل تر مى كرد. 2- روحانيون از ديگر گروه هاى جامعه فرانسه بودند كه از امتيازات سياسى، قضايى و مالى مهمى برخوردار بودند. در واقع تنها روحانيت بود كه به معناى حقيقى كلمه یک مرتبه اجتماعى را تشكيل مى داد زيرا كه اين مرتبه اجتماعى به یک تشكيلات ادارى مبتنى بر مجالس اسقف نشين مجهز بود و محاكم كليسايى و مقامات رسمى خود را داشت. گرچه روحانيت يكى از مراتب اجتماعى را تشكيل مى داد و از وحدت معنوى برخوردار بود معذلك از نظر اجتماعى گروهى همگون و یک دست را به وجود نمى آورد. قشر بالاى روحانيت- اسقف ها، روساى دير و كشيشان كليساهاى بزرگ انحصاراً از ميان نجبا انتخاب مى شدند كه اين عمل به سبب دفاع از امتيازات عاليه اى بود كه روحانيون دون مرتبه عموماً از آن محروم شده بودند. روحانيونى كه در مراتب پايين ترى قرار داشتند افرادى بودند كه از ميان عوام برخاسته بودند و با آنان زندگى مى كردند و در بينش آنها سهيم بودند. اين افراد كه در شرايط سختى زندگى مى كردند به تدريج به آثار فلاسفه علاقه مند شدند و مجذوب نظرات نوين عصر گشتند. بدين ترتيب دوگانگى ميان قشر ممتاز جامعه يعنى روحانيت فرانسه نيز به چشم مى خورد. 3- از پايان سده پانزدهم، مرتبه سوم جامعه به طبقه سوم معروف شده بود. اين مرتبه دربرگيرنده اكثريت عظيم مردم در اواخر رژيم كهن بود. اهميت اجتماعى اين طبقه در نتيجه نقشى كه در حيات ملى و خدمت به كشور ايفا كرده بودند، به سرعت افزايش يافته بود. بورژوازى مهمترين مرتبه را در طبقه سوم تشكيل مى داد. بورژوازى به واسطه فرهنگ و ثروتى كه داشت موقعيت رهبرى را در جامعه احراز كرده بود و اين موقعيت با موجوديت رسمى مراتب ممتازه در تعارض بود. از آنجا كه فرانسه در پايان رژيم كهن عمدتاً به صورت یک كشور روستايى باقى مانده بود و توليد كشاورزى نقشى مسلط را در حيات اقتصادى آن ايفا مى كرد، مسئله دهقانان از مسائل مهم محسوب مى شد. اهميت دهقانان قبل از هرچيز به تعداد آنها مربوط مى شود زيرا چنانچه توده هاى دهقانى در جريان انقلاب منفعل باقى مى ماندند، نه بورژوازى به پيروزى مى رسيد و نه انقلاب به بار مى نشست. دليل اساسى شركت دهقانان در جريان انقلاب، مسئله حقوق اربابى و بقاياى فئوداليسم بود و مداخله آنها بود كه سبب شد نظام فئودالى از بن كنده شود. در كشورى كه اكثريت عظيم جمعيت را روستائيان تشكيل مى دادند و توليد و كشاورزى ديگر فعاليت ها را تحت الشعاع قرار داده بود، طبيعتاً خواست هاى دهقانان اهميت ويژه اى مى يافت. ارتجاع فئودالى خاص سده هجدهم، نظام مذكور را بيش از پيش غير قابل تحمل كرده بود. وقتى منازعه اى صورت مى گرفت عدالت اربابى (؟) دهقانان را زير فشار خود خرُد مى كرد. زمينداران به حقوق مشاعى و سنتى دهقانان و اراضى مشاعه به طور دسته جمعى حمله مى بردند و آنها را مشمول حوزه قضايى خود قلمداد مى كردند و ادعايشان را با توسل به فرامين شاهى كه حق تصاحب یک سوم اراضى مورد نزاع را به آنها مى داد، به كرسى مى نشاندند. تحمل چنين وضع دشوارى براى اين خيل عظيم از جمعيت ناممكن مى آمد لذا چاره اى جز هم آوايى با ناراضيان از شرايط موجود براى ايشان نمانده بود. مبدا تاریخ ساز انقلاب فرانسه دگردیسی های عمیق اجتماعات بشری، گاه باعث ایجاد مبداءهای بنیادیـن در تـئوری و ایـضاً عملکرد کشورها و ملت ها می شود. انقلاب کبیر فرانسه (از 1789 تا 1799 میلادی در سه فاز: از 1789 تا 1792 و از 1792 تا 1794 و از 1794 تا 1799 میلادی) نیز همواره در تاریخ نهضتهای مردمی به عنوان مبدائی تاریخ ساز مطرح بوده است. این انقلاب دوره ای از دگرگونی های اجتماعی سیاسی در تاریخ فرانسه و اروپا را پدید آورد. ویژگی اساسی این دگرگونی، استقرار موفقیت آمیز وحدت ملی از طریق انهدام رژیم ارباب- رعیتی و مراتب ممتاز فئودالی بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیق در کُل اروپا شد. پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیاز فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکل های مبتنی بر اصول روشنگری، ملی گرایی، دموکراسی و شهروندی پدید آمد. با این حال این تغییرات با آشفتگی های خشونت آمیزی شامل اعدام ها، سرکوب ها در طی دوران حکم رانی وحشت و جنگ های انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که می شود آن ها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل : جنگ های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد. تغییر نیروها در انقلاب فرانسه 1) مسئله میانه روها ( ژیروندن های بوُردو) کرین برینتون معتقد است در انقلاب فرانسه ابتدا میانه روها ماشین قدرت را در دست گرفتند. میانه روها در میان جبهه مخالف دولت پیشین، ثروتمند تر و شناخته شده تر و بلندپایه تر بودند و تنها از ایشان انتظار می رفت که دولت را از دست رژیم پیشین بگیرند. میانه روها پس از به قدرت رسیدن هماهنگی و انضباط حزبی کم تری از آن چه در زمان قرار گرفتن در جبهه مخالف از آنان انتظار می رفت، از خود نشان دادند. آن ها با وظیفه دشوار اصلاح نهادهای موجود و با ایجاد یک نهاد نوین رو به رو شده بودند و در عین حال میبایست از کارهای عادی حکومت کردن نیز غافل نباشند. اینان هم چنین با دشمنان مصلح رو به رو شدند و به زودی خود را در یک جنگ خارجی یا داخلی، یا هر دوی آن ها، درگیر یافتند. آن ها گروه نیرومند و نافرمانی از ریشه گرایان و تندرو ها را در برابر خویش یافتند که پیوسته میگفتند : «میانه روها می کوشند تا انقلاب را متوقف سازند و به سازش کشانند» و سرانجام میانه روها شکست خوردند و پس از شکست به تبعید رفتند، به زندان افتادند و یا با چوبه دار و گیوتین رو به رو شدند. تندروها به جای آن ها قدرت را در دست گرفتند. میانه روها در فرانسه در ایجاد قانون اساسی و آغاز کردن رژیم نوین موفق شده بودند، اما جنگ میان فرانسه و قدرت های اروپای مرکزی، یعنی روسیه و اتریش آغاز گشت و فرانسه مورد هجوم قرار گرفت و پاریس تهدید شد. در میان این آشوب سیاسی عمومی، ریشه گرایان فعال و به خوبی سازمان یافته، با حمله معروفی که در دهم اوت (آگوست) سال 1792 میلادی به کاخ تویلری در پاریس کردند، (با دستگیری لویی شانزدهم و همسرش ماری آنتوان) سلطنت را برانداختند (بعد از قتل عام 1200 نفر از مخالفین انقلاب مابین 2 تا 6 سپتامبر 1792 میلادی، سلطنت منقرض گردید و اولین جمهوری فرانسه در 12 سپتامبر 1792 میلادی به جهانیان اعلام شد).
2) به قدرت رسیدن تندروها (Montagnards / یا ژاکوبن ها از 1792 تا 1794 میلادی) و سرانجام انقلاب فرانسه نبرد میان میانه رو ها و تندروها که تقریباً از سرنگونی شگفت انگیز رژیم پیشین آغاز می شود، با یک رشته رویدادهای هیجان انگیز مشخص می گردد : جنگ های خیابانی، تصرف دارایی های دیگران به زور، بحث های داغ تقریبا همه گیر، سرکوب های تدارک دیده شده و رشته پیوسته ای از تبلیغات شورش انگیز. تندروها انحصار خویش را بر سازمان هایی که معمولاً از طریق یک رشته درگیری انجام می گیرد، به دست آورند. انضباط، یگانه اندیشی و تمرکز اقتدار که نشانه فرمانروایی تندروهای پیروز است، نخست در گروه های انقلابی حکومت غیر قانونی شکل گرفتند. کم شمار بودن تنـدروها یکی از سرچشمه های نیروی آنان است. آن ها پیروزی بر میانه روها را از راه شرکت توده ها به دست نیاوردند، بلکه همه این پیروزی ها به وسیله یک هیأت کوچک، منضبط، اصولی و متعصب فراهم شدند. سرانجام باید گفت که تندروها با چنان سرسپردگی و یگانگی از رهبران شان پیروی می کنند که هرگز در میانه روها نمی توان یافت.
"کمیته نجات ملی" و "کمیته امنیت عمومی"
پس از پیروزیِ تندروها، میانه روها از مجلس کنوانسیون اخراج شدند. هنگامی که کنوانسیون تحت سلطه تندروها قرار گرفت، دو کمیته انتخاب گردید. "کمیته نجات ملی" و "کمیته امنیت عمومی". به این کمیته ها قدرتی نامحدود اعطاء گردید، یه خصوص کمیته نجات ملی (به رهبری ماکسبمیلین دو روبسپير) سریعاً به قدرتی مخوف تبدیل گشت. این کمیته، مجلس را بازیچه دست خود قرار داده بود تا از طریق آن قوانین ظالمانه خویش را به تصویب رساند. کنوانسیون 1793 میلادی، قانون مبهمی به نام "قانون مظنونات" را به تصویب رساند که طبق آن هر کس که مورد سوءظن قرار میگرفت، تحت تعقیب واقع میشد، در حقیقت هیچ کس مصون از این قاعده نبود، زیرا با پذیرش اصل امکان، همه می توانستند مورد سوءظن حاکمیت باشند. بعدها این دوره زمانی، دوره ترور یا عصر وحشت نام گرفت.
«عصر وحشت» ، عصر قربانیان کمیته نجات ملی
در عصر وحشت بیست و دو تن از میانه رو های انقلابی در دادگاه های انقلاب، محاکمه و اعدام شدند و بسیاری از دیگر افراد انقلابی نیز، یکی پس از دیگری، به تیغه گیوتین سپرده شدند. از جمله آنان باید به "آنان دانتون(5 آپریل 1794 میلادی)"؛ رهبر انقلابی و قهرمان دفاع از حقوق طبقات فقیر اشاره نمود. از دیگر محکومین "لاوازیۀ" شیمی دان بود. مجموعه قربانیان کمیته نجات ملی، در حدود چهل هزار نفر برآورد شده است که یقیناً برای انقلابی نوپا که خود را مبادی فرهنگ آزاداندیشی میدانست، این کشتار نقطه ای تاریک در تاریخ اش به شمار می رود. دوران وحشت و ترور در فرانسه شروع و کميته نجات ملي به رهبري روبسپير به وجود آمد.از دوران روبسپیر به دوران ترور و وحشت انقلاب یاد میکنند. یکی از افتخارات مجلس در این دوران، اختراع دستگاهی بود که به نام سازندهاش گیوتین نام گرفته بود و به زودی به «ماشین مرگ انقلاب» لقب یافت.در این دوران بسیاری از مردم به عنوان دشمن مردم و مخالفان جمهوری و آزادی دستگیر، محاکمه و فورا به دست گیوتین سپرده شدند.
برخی نتایج در حوزه فرهنگی
پس از انقلاب، با پیدایش مفاهیمی نوین چون، آزادی بیان و عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات و ... معنا و روشی نوین در کشور فرانسه پدیدار گشت. روشی که پس از آن بسیاری از کشورها سعی نمودند تا به اقتباس از آن، حاکمیت خویش را آن چنان بنا کنند. اما در آخر باید اشاره کرد که با وجود برخی از انحرافات پس از پیروزی انقلاب کبیر فرانسه، اما این انقلاب تحولی عظیم در ساختارهای اندیشه های ملت ها و دولت های پس از خود ایجاد نمود. دگـرگونی که سـردمـدارانش جامعه روشنفکر و دگراندیش بودند.
منابع:
کتاب انقلاب فرانسه - نویسنده: فیلیس کورزین - انتشارات ققنوس نوشته دکتر باباخانی از "سایت دکتر باباخانی" (پژوهش، گردآوری، تدوین و پیرایش از سروش آذرت)
سلسله درسگفتارهای جواد طباطبایی در باب فلسفه ی سیاسی انقلاب فرانسه
لغتنامه دهخدا؛
مدخل انقلاب کبیر فرانسه هفته نامه شهروند امروز؛ ش ۴۳؛
مقام توکویل در جامعه شناسی؛ تقی آزاد ارمکی روزنامه اعتماد، شماره 1448 به تاريخ 31/4/86، صفحه 13 (بين الملل) دکتر سيدحامد رضيئي نوشته ای از سید علیرضا علیزاده طباطبایی از "هیئت نویسندگان تارنمای نشریه
تجدّد سایت "payingattentiontothesky.com".
در مقاله حاضر ابتدا در یک بررسى توصیفى نشان دادهایم که برداشتهاى متعدد از سیاست و علم سیاست چگونه صورت گرفته است. هرچند در این متن اختلاف میان تفکر انسان قدیم با تفکر انسان معاصر بهصورت یک پیشفرض تلقى شده، امّا انگاره متن به این موضوع توجه دارد که علم سیاست مبتنى بر نگرش غیرمادى دور از دسترس نیست. در مطالعه صورت گرفته برداشتهاى متعدد از علم سیاست گاهى موارد از منظر نگرش به موضوع، روش و غایت و در برخى موارد از نگاه به پیامدها، نتایج و کاربرد و در بعضى موارد از نگرش به تعریف، قلمرو مبانى و مبادى علم دانسته شده است. سپس این اختلاف برداشتها در دستهبندى منسجمى در سه گروه کلاسیک، مدرن و پستمدرن قرار گرفتهاند. در ادامه با بررسى اجمالى وضعیت علم سیاست در ایران، ضمن پرداختن به ویژگىهاى علم سیاست در ایران به معایب آن، از قبیل غیرمولد بودن، غیر بومى بودن و ناکارآمدى، اشاره شده است. سرانجام در رویکردى آسیبشناسانه نیاز به بازشناسى، بازنگرى و بازسازى علم سیاست در سه حوزه روششناسى، هدفمندى و موضوعشناسى مورد تأکید قرار گرفته است.
مهمترین دغدغه محقق علم سیاست در حوزه علوم اسلامى، بررسى هویت علم سیاست و راههاى کاربردى کردن آن در ایران امروز است. بهنظر مىرسد دستیابى به چنین دغدغهاى نیازمند بررسى مفهوم سیاست، علم سیاست و برداشتهاى متعدد از آن، بررسى وضعیت علم سیاست در ایران و نیاز به علم سیاست مبتنى بر آموزههاى دینى است.
تفکر انسان قدیم و انسان معاصر
به لحاظ برداشتهاى متعدد و ذهنیتهاى متفاوت انسان قدیم و معاصر از سیاست و علم سیاست، ابتدا به ویژگىهاى انسان قدیم و جدید مىپردازیم.
اولین تفاوت در وضعیت علم است، یعنى انسان امروز علمش بسیار زیاد شده و متقابلاً جهلش نیز زیاد شده است و ثمره این مطلب در شکاکیت او ظاهر گردیده است. به عبارتى، هرچه مدرنتر مىشود شکاکیت و تردید او بیشتر مىشود و مىفهمد که چیزى نمىفهد. این شکاکیت به حوزه سیاست و علم سیاست نیز تسرى یافت، در حالى که انسان قدیم بهندرت شکاک بود و معتقد بود حقیقت ثابتى وجود دارد و مىشود آنرا شناخت.
دومین تفاوت در نگرش به جهان هستى است، یعنى انسان امروز مىخواهد جهان را تغییر بدهد و امور را بر وفق مراد خود کند، در حالى که انسان قدیم معتقد بود باید تغییر جان بدهى و مراد را بر وفق امور کنى. به عبارتى، به اعتقاد انسان قدیم، اگر درون درست شود مىتوان بیرون را درست کرد، ولى انسان مدرن مىگوید تغییر جان نمىدهم بلکه جهان را تغییر مىدهم.
سومین تفاوت در قدرت است. انسان امروز در حالىکه قدرتش بیشتر شده، عجزش نیز بیشتر شده و لذت کمتر مىبرد. بسیارى از افسردگىها و رنجهاى انسان امروز به این دلیل است که دیگر کامروا نیست و از زندگى لذت نمىبرد؛ در مقابل، انسان قدیم قدرتش کم بود، عجزش هم کم بود ولى از زندگى لذت مىبرد. انسان مدرن حوزه سیاست و علم سیاست را فقط در رابطه با قدرت مىبیند و از امور معنوى غافل شده است.
چهارمین تفاوت مربوط به حوزه اخلاق و سیاست است. انسان معاصر دچار هرج و مرج اخلاقى شده و هدف زندگىاش را از دست داده است؛ وقتى هدف زندگى از بین برود دیگر بد و خوب معنا ندارد. و نظام اخلاقى وجود ندارد. و با رفتن اخلاق، قدرت معیار خوب و بد مىشود. انسان معاصر با جدایى سیاست از اخلاق، هدف سیاسىاش صرفاً مادى شده است؛ در حالى که انسان قدیم معناى زندگىاش را مرتبط با هدف خلقتش ساخت. وقتى انسان هدف در زندگى داشته باشد داراى نظام اخلاقى نیز خواهد بود.
پنجمین تفاوت در آگاهى از وضعیت خود است. انسان مدرن هویت خود را در «فردیت خود» مىبیند، یعنى در امور نظرى عقل خود بنیاد را ملاک مىداند و در امور عملى وجدان فردى خود را ملاک مىگیرد؛ فقط براساس تشخیص خود به زندگى مىپردازد. تأثیر این نگرش در سیاست و علم سیاست در تقدم فرد بر دولت و آزادىهاى سیاسى تجلى یافته است. در حالى که انسان قدیم هویت خود را در عضویت جمع مىدید، یعنى انسان قدیم یکى از ویژگىهایش این بود که هویت خود را در عضویت جماعت معرفى مىکرد.2
در نتیجهگیرى مىتوان گفت در تفکر انسان قدیم سیاست عین جامعه و دولت بود؛ فرد جزئى از دولت بود و همه چیز در اختیار دولت قرار داشت، در حالى که در اندیشه جدید سیاستبخشى از جامعه است و انسان بخشى از آزادى خود را به دولت مىدهد که با گذشتن آزادانه از بخشى از حقوق خود، دولت را به وجود آورد، چون هر انسانى در تعارض با انسان دیگر است، لذا دولت را بهوجود مىآورند تا به تعارضات نظم دهند. در اندیشه جدید اخلاق از سیاست جدا مىشود اما در اندیشه کلاسیک پایه سیاست قرار مىگیرد.
روش تفکر انسان در دوره جدید از دو جهت دگرگون شده است: یکى، در روش اخلاقى است، زیرا انسان در گذشته روش اخلاقى داشت، اما انسان جدید روشى علمى و تجربى دارد، حالت تکنیک پیدا مىکند و قاعدهاى تکنیکى (قدرت) در خدمت هدف شخصى یعنى نظم قرار مىگیرد و این قاعده تکنیکى راه را به علم سیاست جدید باز مىکند هرچند پست مدرنها معتقدند مدرنیته نه تنها انسان را آزاد نکرد بلکه او را بنده تکنیک خود کرد و او را تک ساحتى و بنده ماشین نمود؛ از اینرو اساس عقلگرایى که تکنیک از آن زاییده شده باید از بین برود تا انسان آزاد شود.
دوم، از نظر محتوا است. در دوره کلاسیک سیاست شمول داشت و تمام زندگى انسانها را دربر مىگرفت، ولى در اندیشه جدید سیاست جزئى از زندگى مادى مىشود و چون اخلاق از سیاست جدا شده، سیاست به لحاظ محتوایى براساس منفعت و فایدهگرایى در نظر گرفته مىشود.
برداشتها از علم سیاست
در گرایش کلاسیک، علم سیاست به اعتبار غایت، موضوع، روششناسى، علت غایى، ماهیت، بینش ارزشى و هنجارى و تعریف علم، طبقه بندى مىشود. ویژگىهاى گرایشى کلاسیک در مورد علم سیاست را مىتوان چنین برشمرد:
1 - چون علوم تجربى و انسانى از فلسفه سیاسى جدا نشده بودند با یک نگرش کلى به پدیده سیاست مىپرداختند؛
2 - فرجامخواهى و تأکید بر هدفى چون خیر و سعادت در حوزه علم سیاست و سیاست؛
3 - برداشتى آرمانخواهانه و ایدهآلیستى از حوزه علم سیاست و سیاست؛
4 - از طریق علم سیاست به دنبال حقیقتیابى بودند؛
5 - حوزه اخلاق از سیاست جدا نبود و اخلاق را پایه سیاست مىدانستند؛
6 - فرد جزئى از دولت و همه چیز در حیطه و هژمونى دولت بود؛
7 - علم سیاست و سیاست شمول داشت و شامل تمام زندگى انسانها مىشد و مترادف با حکمت بود؛
8 - روششناسى قیاسى و کلنگر داشتند.
در گرایش مدرن، علم سیاست به اعتبار غایت، جنبه کاربردى، موضوع، روش شناختى، علت فاعلى، ارزش و هنجارها، تعریف علم، پیامدها، عرصه و قلمرو آن و دیدگاه فمینیستى طبقه بندى مىشود. گرایش مدرن در مورد علم سیاست داراى ویژگىهاى زیر است:
1 - منفعتخواهى و فایدهگرایى؛
2 - واقعگرایى و استقراگرایى؛
3 - از طریق علم سیاست به دنبال حقیقتسازى؛
4 - جدایى دو حوزه اخلاق و سیاست از هم که در نتیجه سیاست جزئى از زندگى مادى مىشود؛
5 - فرد دولت را به وجود مىآورد؛
6 - علم سیاست در امور جزئى و تجربى قابل طرح است؛
7 - غایت علم سیاست، نظم، رفاه و کاربردى بودن آن است؛
8 - روششناسى تجربى و مشاهدهگرى اساسى و نیز روشهاى تفسیرى و تأویلگرایى بهتدریج مطرح شده است.
گرایش پست مدرنیستى به علم سیاست نیز داراى ویژگىهاى ذیل است:
1 - عدم دست یابى به تصویرى از جهان براساس معیارهاى معتبر؛
2 - روششناسى شالودهشکنى و ساختارشکنى در روشهاست؛
3 - معرفتشناسى علم سیاست دوره مدرن بهطور کلى دگرگون شده است؛
4 - نه تنها علم سیاست تغییر کرده بلکه جهان مورد مطالعه آن نیز تغییر کرده است؛
5 - ماهیت و طرز عمل سیاست و علم سیاست در گفتمان ساخته مىشود؛
6 - دانش سیاسى انسان تابع قدرت سیاسى است؛
7 - روششناسى گفتمانى و نسبىگراست.
پیشینه علم سیاست در ایران
علم سیاست در ایران از بدو تأسیس تا به امروز سه دوره را پشت سر گذاشته است:
1 - از تأسیس مدرسه علوم سیاسى تا دانشگاه تهران؛
2 - از تأسیس دانشگاه تهران تا پایان دهه 1350؛
3 - از پیروزى انقلاب اسلامى تاکنون.
1. آغاز ورود علم سیاست به ایران به سال 1277 شمسى و به تأسیس مدرسه علوم سیاسى بازمىگردد. هدف این مدرسه کاربردى بود و بنیانگذاران آن در پى پرورش نیروى انسانى بهمنظور اشتغال در دستگاه وزارت امور خارجه بودند. به همین دلیل تا سال 1305 مدرسه، جزئى از وزارت خارجه بود و محتواى دروس آن را اغلب سیاست خارجى، آموزش دیپلماسى و حقوق بینالملل تشکیل مىداد و از آموزش مسائل مربوط به حکومت و سیاست ایران خبرى نبود. با کودتاى سوم اسفند 1299 و بر سر کار آمدن رضاخان فعالیت مدرسه متوقف شد و بعد از مدتى در سال 1305 مدرسه علوم سیاسى از وزارت خارجه جدا و با مدرسه عالى حقوق ادغام گردید و در سال 1313 با تأسیس دانشگاه تهران همراه با مدرسه عالى تجارت، جاى خود را به دانشکده حقوق و علوم سیاسى داد، که به قول عنایت، با این وصف در راه رشد علوم سیاسى چه در دانشگاه و چه در میان روشنفکران چندان مؤثر نبود.3 و از طرفى، سلطه نظام آموزش فرانسوى موجب غلبه رویکرد حقوقى در مطالعه پدیدههاى سیاسى شده بود. سیاستپژوهان ایرانى بجاى تحلیل مسائل سیاسى روز، به حوزه ترجمه آثار خارجى روى آوردند. با بازگشت تعداد بیشترى از دانشآموختگان علم سیاست از غرب بىعلاقگى به شناخت فرهنگ خودى ویژگى عمده علم سیاست گردید.
ویژگىهاى علم سیاست در دوره اول: گرایشهاى محافظهکارانه، پرهیز از تحلیل مسائل سیاسى، غلبه رویکرد حقوقى در مطالعات سیاسى، گرایش به سمت ترجمه آثار خارجى و گریز از پرداختن به مسائل سیاسى ایران و فرهنگ خودى، از مشخصات بارز دوره اول محسوب مىشود.
2. از تأسیس دانشگاه تهران تا پایان دهه 1350: در دهه 1350 سه رویداد مهم توانست موجب بهبود نسبى وضعیت علم سیاست گردد:
نخست، علوم سیاسى در دانشگاه تهران از سلطه حقوق رهایى یافت و به سمت استقلال علمى گرایش یافت؛
دوم، خارج شدن رشته علم سیاست از انحصار دانشگاه تهران و تأسیس این رشته در دانشگاه ملى ایران (دانشگاه شهید بهشتى فعلى) که موجب نوعى رقابت حرفهاى شد و همین امر به استحکام علوم سیاسى کمک کرد؛
سوم، روشهاى جامعهشناختى به جاى رویکرد حقوقى در مطالعات ایران تقویت شد و برنامههاى آموزشى رشته علوم سیاسى تغییر کرد و برخى دروس جدید تصویب شد و چند مؤسسه و نشریه جدید در صحنه سیاست حضور یافتند.
ویژگىهاى علم سیاست در دوره دوم: رویکرد جامعه شناختى به جاى رویکرد حقوقى در علم سیاست، گسترش رشته علم سیاست در چند دانشگاه و مؤسسه علمى و پیشرفت در شاخه آموزشى و تأسیس دورههاى فوقلیسانس و دکتراى علوم سیاسى از مشخصات بارز این دوره محسوب مىشود.
3. پیروزى انقلاب اسلامى تاکنون: در پى پیروزى انقلاب اسلامى، اختیارات حوزه دانشکده علوم سیاسى بیشتر شد و به دلیل شرایط آغازین انقلاب اسلامى، وجود گروهها و جناحهاى سیاسى و تجمع دستهها و احزاب سیاسى مخالف و معارض نظام سیاسى در دانشگاهها فضاى التهابآمیز و آشفتهاى را ایجاد کرد و همین امر باعث گردید رهبر انقلاب اسلامى براى برخورد با نیروهاى مخالف و معارض و اصلاح نظام آموزشى دانشگاهها در اردیبهشت 1359 دانشگاهها را تعطیل و برنامه اسلامى کردن دانشگاهها با عنوان «انقلاب فرهنگى» آغاز گردد.4
یکى از اهداف اصلاحات نظام آموزشى اسلامى کردن علوم انسانى بهعنوان مهمترین محور دگرگونى دانشگاهها بود.5 ستاد انقلاب فرهنگى بر مبناى چنین نگرشى کار خود را آغاز کرد و علىرغم آنکه برنامه مصوب ستاد انقلاب فرهنگى با برنامه قبلى تفاوتهاى آشکارى داشت، در محتواى علم سیاست و چارچوب آن نسبت به پیش از انقلاب تغییر جدى حاصل نشد هرچند براى بومىگرایى در علم سیاست گرایشهایى به سمت روش جامعهشناسى ماکس وبر به وجود آمد، اما ثمرات عملى چندانى به بار نیاورد و صرفاً شاهد گسترش کمّى رشته علوم سیاسى در چند دانشگاه و مؤسسه بودیم.
ویژگىهاى علم سیاست در دوره سوم:
1 - ایجاد تغییرات کمّى در رشته علوم سیاسى؛
2 - سلطه گرایشهاى پوزیتیویستى در رشته علوم سیاسى؛
3 - پرهیز از تحلیل مسائل ایران و حوزه قدرت سیاسى؛
4 - بومى نشدن علم سیاست در ایران؛
5 - غیرکاربردى بودن علم سیاست در ایران؛
6 - غیرمولد بودن علم سیاست در ایران؛
7 - سرمایهگذارى نکردن واقعى در حوزه علم سیاست از ناحیه بخش خصوصى و دولت.
در این سه دوره، با وجود دگرگونى و تغییرات زیاد در علم سیاست از بدو تأسیس تاکنون، متأسفانه این دگرگونىها و تغییرات اساسى نبودهاند و همچنان مشکلات جامعه ایران در حوزه سیاست باقى مانده است.
یکى از محققان علوم سیاسى در اینباره مىنویسد:
علم سیاست در ایران دچار بحران است و دلیلش این است که اولاً، علم سیاست و مطالعه سیاست از هم متمایز نشده است. بحثهاى معرفتشناسانهاى در ارتباط با امکان و مطلوبیت علم شدن سیاست وجود دارد، امّا این بحثها در ایران صورت نگرفته است. بهعبارتى، یک دیالوگ زندهاى در این ارتباط برقرار نبوده و طبیعتاً کسانى که در جاهاى متفاوت درس خواندهاند، آنچه را خواندهاند به همراه خودشان آوردهاند و اسم آن را علوم سیاسى گذاشتهاند و بعضىها هم سیاست نام نهادهاند. آنان تمایزى بین مطالعه سیاست و علم سیاست قائل نشدهاند، بهخاطر اینکه پیشینه بحثهاى معرفتشناسى را نداشتهاند و طبیعتاً فقط بهخاطر اینکه در جاى خاصى درس خواندهاند، همان را آوردهاند و عیناً اینجا وارد کردهاند.6
حسین بشیریه نیز مىگوید:
علم سیاست در ایران، علم سیاستى نیست که با پیکره جامعه و نظام سیاسى ایران ارتباط داشته باشد. شاید بتوان گفت در این شرایط «علم سیاست» اصلاً ممکن نیست و فضا پیدا نمىکند. بهنظر من تحولات عمدهاى رخ نداده است. ویژگىهاى علم سیاست در ایران این است که اولاً، اقتباسى است، متون اصلى، ترجمه شده است و در آنها بیشتر به تجربه کشورهاى غربى اشاره مىشود و راجع به کشور ایران پیوند هنوز ایجاد نشده است و دوم اینکه این علم سیاست در مجموع همان علم سیاست پوزیتیویستى است.7
در مجموع در رویکردى آسیبشناسانه به حوزه علم سیاست مىتوان پیشنهادات ذیل را ارائه کرد:
1 - نیاز به علم سیاست در حوزه علوم اسلامى و روششناسى غیرپوزیتیویستى احتمالاً مىتواند پاسخگوى مشکلات جامعه ایران باشد.
2 - رهایى از هژمونى روشهاى پوزیتیویستى؛
نیاز به علم سیاست در حوزه علوم اسلامى
در این نوشتار از مبانى استاد مطهرى و شهید صدر در حوزه علم اسلامى و بحث منطقةالفراغ استفاده شده است که با استفاده از نظریات آنان مىتوان علم سیاست با بینش اسلامى را تبیین کرد؛ برخلاف کسانى که معتقدند در بینش اسلامى تاکنون ما علم سیاست نداشتهایم و هرچه بوده فلسفه سیاسى است و نیز کسانى که معتقدند علم سیاست متعلق به فرهنگ غرب است و براساس نگرش و بینش آنها تنظیم شده است.
استاد مطهرى مبناى خود را در اینگونه مسائل، نافع و مفید بودن و نیاز جامعه اسلامى مىداند:
اساساً این تقسیم درستى نیست که ما علوم را به دو رشته تقسیم کنیم: علوم دینى و غیردینى، تا این توهم براى بعضى پیش بیاید که علومى که اصطلاحاً علوم غیردینى مىشود از اسلام بیگانهاند، جامعیت و خاتمیت اسلام اقتضا مىکند که هر علم مفید و نافعى را که براى جامعه اسلامى لازم و ضرورى است علم دینى بخوانیم.8
وقتى علم سیاست نشان مىدهد کدام نظریه از میان هزاران نظریه با جامعه ایران مطابقت دارد یا مىتواند در ساحت ایران به اجرا در آید و نیز متخصص علم سیاست کارآمدى نظام سیاسى ایران را مورد بررسى قرار مىدهد، آیا این نیاز لازم و ضرورى جامعه اسلامى نیست؟ از نظر استاد مطهرى اگر نیاز به این علم در داشتن تخصص و اجتهاد در آن علم باشد بر مسلمانان تحصیل آن علم از باب «مقدمه تهیّئى» واجب و لازم است.
همه علومى که براى جامعه اسلامى لازم و ضرورى است جزء «علوم مفروضه اسلامى» قرار مىگیرد و جامعه اسلامى همواره این علوم را «فرایض» تلقى کرده است على هذا علوم اسلامى برحسب تعریف سوم شامل بسیارى از علوم ... که مورد احتیاج جامعه اسلامى است نیز مىشود.9
از طرف دیگر، با توجه به مبانى سید محمدباقر صدر در حوزه سیاست، مىتوان علم سیاست را در منطقةالفراغ قرار داد. بنابراین دومین دلیل بر ضرورت توجه به علم سیاست در حوزه علوم اسلامى، استفاده از بحث منطقةالفراغ شهید صدر است، زیرا از نظر ایشان، فقه و متون دینى تمام جزئیات را، براى زندگى بشر مطرح نکرده و برخى از امور سیاسى و اجتماعى را به عقل بشر واگذارده است؛ یعنى بعد از مراجعه به ادله درون دینى و روایى و وحیانى، اگر به حکمى الزامى برخورد نکنیم مىتوانیم از خرد جمعى و سیره عقلا استفاده کنیم؛ مضافاً بر اینکه خرد جمعى و سیره عقلا از پشتوانه عقلانیت دینى برخوردار است.
از نظر شهید صدر در حوزه غیر ثابتها و نصوص معتبر مىتوان گفت:
1 - اسلام در نظام قانونگذارى خود منطقهاى را خالى از حکم الزامى قرار داده است؛
2 - این خالى بودن از روى اهمال و بىتوجهى شارع نیست، بلکه با عنایت و از سر حکمت انجام داده است؛
3 - اسلام منطقه خالى از حکم را در اختیار حاکم و مردم قرار داده است تا براساس مصالح و مقتضیات زمان و براساس اهداف و مقاصد شریعت پر کنند.10
بومى سازى علم سیاست مبتنى بر آموزههاى دینى
پس از بیان مبانى استاد مطهرى و شهید صدر در خصوص وجود علم سیاست در جهان اسلام، حال با این پرسش روبه رو مىشویم که علم سیاست مبتنى بر آموزههاى دینى چگونه بومى مىشود؟
ابتدا به تبیین مفهوم بومى شدن مىپردازیم. بومى شدن علم سیاست به معناى تناسب داشتن با نیازها و قابلیتهاى یک جامعه است؛ از جمله:
1 - تناسب با نظام دانایى مسلمانان؛
2 - تناسب با موضوعات و متعلق علم؛
3 - تناسب با حوزه روششناختى.
1. تناسب با نظام دانایى مسلمانان
نظام دانایى به معناى کلیه روابطى است که براساس معرفتشناسى در دوره خاصى شکل گرفته و وحدتبخش مفاهیم آن دوره خاص است. این نظام دانایى متکى بر نص و نصمحور است. به اعتقاد ما این نظام دانایى در عصر جمهورى اسلامى شکل اولیه و قالب اصلى خود را گرفته و کارویژههاى خاصى از خود نشان داده است. البته بررسى آن از نظر منبع و منشأ و دیرینهشناسى خارج از حوصله این نوشتار مىباشد. بهطور خلاصه نظام دانایى مبتنى بر نصى است که به دنبال مقاصد عملى و داراى کارویژههاى ذیل است:
1 - مجموعهاى منسجم از مفاهیم را سازماندهى مىکند، مانند مفاهیم علم سیاست، قدرت سیاسى، شهروند، مشارکت سیاسى، آزادى فرد مسلمان و عدالت اجتماعى و سیاسى؛
2 - مجموعهاى از مفاهیم جدید را تولید خواهد کرد و مفاهیم قبلى را مورد چالش قرار مىدهد (علت چالش ممکن است وجود بحران درون نظام دانایى یا فشار یک نظام دانایى قوىتر باشد)؛
3 - حساس به مفاهیمى که وارد آن نظام دانایى مىشوند، مانند مفهوم مشروطه که وقتى وارد نظام دانایى ما شد از مفهوم اصلى خود که وضع قوانین موضوعه بهدست مردم بود فاصله گرفت و با موضوع شریعت درآمیخت. در برابر مفهوم علم سیاست نیز همین حساسیت وجود خواهد داشت؛
4 - بعضى از مفاهیم آن چنان با مفاهیم دیگر آمیخته مىشوند که انسانها مرز آن را به سختى احساس مىکنند، البته این نکته مهم است که نظام دانایى مىتواند با مفاهیم رقیب هم اشتراک و هم تضاد ایجاد کند. بهنظر مىرسد نظام دانایى با مفهوم علم سیاست نقاط اشتراک ایجاد کرده است.
5 - امکان بازسازى تفسیرها از مفاهیمى که وارد نظام دانایى مىشوند. کمک به جمعآورى ادله که مؤید تفسیر موردنظر نظام دانایى است، مانند کمک به جمعآورى ادله که مؤید تفسیر علم سیاست مبتنى بر آموزههاى دینى است، هرچند که در این جمعآورى ادله رقیب وجود دارد؛
6 - خود ادله را فرآورى مىکند یعنى بخشى از امکاناتش را فعال مىکند و قسمتى از روایت را درون خودش انسجام مىدهد و آنرا تقویت مىکند و در مسیر فعال کردن فرآورى مىشود؛
7 - چشمانداز درست مىکند و تأیید ذهنى و اطمینان به انسان مىدهد، چون نظام دانایى سعى مىکند مفاهیم خود را مستند به نص کند. بهگونهاى عمل مىکند که نصوص متعارض را به حاشیه مىراند و مفهوم علم سیاست را از یک صافى مىگذراند، آنچه مغایر نظام دانایى است کنار مىگذارد و بهگونهاى عمل مىکند که مصرف زندگى سیاسى را داشته باشد و براى افراد مسلمان به لحاظ استناد به نص آرامش و اطمینان بهوجود آورد.11
با توجه به ویژگىهاى فوق، نظام دانایى ارتباطى مستقیم با دانش سیاسى ما برقرار مىکند و از این لحاظ علم سیاست مبتنى بر آموزههاى دینى تناسب با نظام دانایى ما پیدا مىکند و یک گام به بومى شدن نزدیکتر مىشود.
2. تناسب با موضوعات و متعلق علم
در تناسب با موضوعات، علم سیاست به مسائل زیست سیاسى، تاریخ سیاسى معاصر و ژئوپلتیک محیطى خود مىپردازد و سازمانها و نهادهاى مرتبط با علم سیاست اولاً، به موضوعات سیاسى پیرامونى خود در حوزه جامعه اسلامى توجه خاصى مىکند؛
ثانیاً، در پرداختن به موضوعات سیاسى مختلف درونى و بیرونى اولویتها را براساس مسایل و نیازها و احتیاجات سیاسى رعایت مىنماید. البته این محور در اکثر رویکردها پذیرش شده است، چه رویکردهاى پوزیتیویستى و چه رویکردهاى غیرپوزیتیویستى به اهمیت تناسب با موضوعات علم سیاست اقرار کردهاند.
رهیافتهاى سهگانه از رابطه علوم تجربى و علوم انسانى
قبل از پرداختن به بحث روششناسى در حوزه علم سیاست، لازم است به یک تقسیمبندى کلى در مورد رابطه دو حوزه علوم تجربى و علوم انسانى بپردازیم. بهطور کلى سه صورت بین علوم انسانى و علوم تجربى تصور مىشود:
1 - نظریهاى که رابطه بین علوم تجربى و علوم انسانى را یکى مىداند و قائل به وحدت علوم است، بنابراین روششناسى هر دو یکى است. این نگرش متعلق به پوزیتیویستهاست؛
2 - نظریهاى که رابطه بین علوم تجربى و علوم انسانى را بهطور کلى متفاوت مىداند و قائل به تفکیک علوم است. بنابراین روششناسى این دو با هم فرق مىکنند. این نگرش مربوط به گروه تفسیرىهاست؛
3 - نظریهاى که بین علوم تجربى و علوم انسانى رابطه برقرار مىکند و معتقد است بین این دو علوم اتحاد و اختلاف هست و در آن واحد قابل درک است. بنابراین از یک روششناسى مشترک تجربى و تفسیرى مىتوان استفاده کرد. این نگرش مربوط به گروه تفسیرى - تفهمىهاست که باز هم شاخهاى از تفسیرىها هستند. در مقاله حاضر گرایش به نظریه سوم معطوف مىباشد، البته با این قید اضافه که روشهاى تجربى در حوزه علوم انسانى وجود دارند منتهى هژمونى و سلطه نهایى با روش تفسیرى و معناکاوى است. ما وجود روش تجربى و تفسیرى را به علم سیاست نیز تسرى دادهایم که بعد از تعریف روش و روششناسى وارد حوزه روششناسى علم سیاست خواهیم شد.
روش به مفهوم در پیش گرفتن راهى براى رسیدن به هدف و مقصودى با نظم و توالى خاص است.12 در یک دستهبندى کلاسیک واژه روش را به هفت معنا به کار بردهاند: 1 - روش به معناى معرفت(متد)؛ 2 - روش به معناى نوع استدلال(متد)؛ 3 - روش به معناى فن گردآورى اطلاعات(تکنیک)؛ 4 - روش به معناى تحلیل دادهها(روش جست و جو)؛ 5 - روش به معناى سطح تحلیل(روش جست و جو)؛ 6 - روش به معناى نوع نگاه به موضوع (روش جست و جو) 7 - روش به معناى روششناسى(متدلوژى).13
متدلوژى یا روششناسى وظیفه شاخهاى از فلسفه علم است که به بررسى و تحلیل نقادانه شیوههاى خاص تطبیق ساختار عام نظریه در قلمروهاى مختلف دانش بشرى مىپردازد. در واقع روششناسى منطق، ابزارها و شیوههایى را براى رسیدن به حقیقت معرفى مىکند. در بحث روششناسى در علم سیاست ذکر این نکته مهم و مفید است که «هیچ روششناختى از فلسفهاى زیرین که زاینده آن است بىنیاز نیست و اساساً هر روش از قوانین نظرى که توصیفهایى علمى و یا فلسفى هستند مایه مىگیرد».14
به هر حال روششناسى «علمى است دستورى، زیرا براى فکر، قواعدى مقرر مىدارد و تعیین مىکند که انسان چگونه باید حقایق را در علوم جست و جو کند».15 در هر حوزهاى وقتى با یک روش که مدعى علمى بودن است روبه رو مىشویم، ابتدا باید از قواعد و عناصر پدیدآورنده آن تفحص کنیم و از دو راه به نقد و تحلیل آن بپردازیم:
1 - از لحاظ ماهیت و محتواى علمى و منطقى قوانین و ارزیابى درستى یا نادرستى آنها؛
2 - از لحاظ ارزش عملى، کارآیى، توانایى و راهگشایى آنها.16
3. تناسب در حوزه روششناختى
همان طور که گذشت، علم سیاست در حوزه علوم اسلامى مىتواند در حوزه روششناسى نیز تناسب با نظام دانایى خود و نیز از نوعى عقلانیت بینالاذهانى برخوردار باشد. محور چهارم از ویژگىهاى نظام دانایى مسلمانان این بود که بعضى از مفاهیم آنچنان با مفاهیم دیگر آمیخته مىشوند که انسانها مرز آنرا به سختى احساس مىکنند، به تعبیر دیگر نظام دانایى مىتواند با مفاهیم رقیب هم اشتراک و هم تضاد ایجاد کند؛ بهنظر مىرسد در حوزه روششناسى مىتواند اشتراک ایجاد کند، البته وجه اشتراک از باب سنخیت و تناسب روش خواهد بود.
با ذکر این مقدمه بهنظر مىرسد روشهاى پوزیتیویستى17 (مانند روشهاى آمارى، کارکردگرایى، ساختارى، انتخاب عقلانى، پوزیتیویسم منطقى و ...) نمىتوانند متناسب با نظام دانایى وجه اشتراک در این محدوده ایجاد کنند، به دلیل اینکه بر جدایى حوزه سیاست و معنویت، خارج کردن گزارههاى معنادار و متافیزیک از حوزه سیاست، نگرش ماتریالیستى به انسان در حوزه انسانشناسى و حوزه معرفتشناسى و ابتناى شناخت بر حس و مشاهدهگرىِ محض بنا شدهاند. اما این نظام دانایى با آن دسته از روشهاى غیرپوزیتیویستى مانند (هرمنوتیک، پدیدارشناسى، تفهمى گفتمان و ...) احتمالاً بتواند نقاط مشترکى ایجاد نماید؛ براى مثال در یکى از مباحث روشهاى تفسیرى سخن بر این است که در جهان علوم و امور انسانى از جنبهاى با علوم تجربى وحدت داشته و از جنبه دیگر تفاوت و اختلاف دارد. و این اتحاد و اختلاف در آن واحد قابل درک است، یعنى گوشهاى از جهان علوم تجربى را علوم انسانى به خود اختصاص داده است. مسائل این جهان در عین اینکه با روشهاى علوم تجربى قابل ادراک است خصوصیات خاص خود را هم دارد که درک آنها نیاز به روشهایى علاوه بر روشهاى علوم تجربى دارد.18
رهیافت تفسیرى نگاهش به علوم انسانى، که علم سیاست زیرمجموعه آن است، معناکاوى است و ما باید این معنا را استخراج کنیم، اما نه الزاماً از راه نفى علوم تجربى و ملازم با یک سرى روشهاى عجیب، بلکه با استفاده از یک سرى روشهاى مشخص براى استخراج معنا از جهان انسانى که با روشهاى علوم تجربى نیز قابل جمع هستند؛ در عین حال که روشهاى علوم تجربى را تعمیم نمىدهیم، روشهاى خاصى را هم براى استفاده در علوم سیاسى لازم مىدانیم. پس رهیافت تفسیرى از لحاظ استراتژیک به تحصلىها و پوزیتیویستها حمله مىکند.
رهیافت تفسیرى در اینجا، که در مورد موضوع و رفتارها اختلاف مطرح مىشود، تشکیک مىکند که علم چیست و پاسخاش هم به این تشکیک، پاسخى نئوکانتى است؛ در واقع از دنیاى نومنها چیزهایى را به فنومنها تبدیل مىکنیم. هرچند که پدیدههاى سیاسى و رفتارهاى سیاسى انسانها متعدد و مختلفاند، لیکن وظیفه پژوهشگر این است که این تکثرها را تقلیل بدهد. حال این سؤال مطرح مىشود که این تقلیل در برداشت و شناخت است یا در خود واقعیتها و آیا آن را مىتوان قانونمند کردن تکثرهاى خارجى دانست.
با توجه به اینکه واقعیتهاى عینى و رفتار انسانى آنقدر متکثرند که در آن جا با مشکل روبه رو مىشویم، پس ناچاریم آنها را خلاصه کنیم تا بتوان آنرا درک کرد. در واقع در برخورد با واقعیت عینى هم مىشود تعمیم داد و هم مىشود تفرید قائل شد؛ یعنى بخشى از تفاوت بین تفرید و تعمیم ناشى از این است که ما چگونه به واقعیت عینى بنگریم؛ براى مثال در یک حزب سیاسى مىتوان از یک طریق آن را تعمیم داد و هم تفرید و تقلیل داد؛ در برخورد با حزب سیاسى در یک رهیافت، کارى به جزئیات ندارند بلکه قانونمندىهاى این حزب را مطرح مىکنند و در رهیافت دیگر صرفاً به جزئیات کار دارند. نکته مهم این است که رهیافت تفسیرى اختلاف مطرح میان پوزیتیویستها و نئوپوزیتیویستها را در واقع به اختلاف در دیدگاه مىکشاند نه به خود موضوع.19
البته برخى به روش تفسیرى و معناکاوى اشکالاتى مهم گرفتهاند و معتقدند درونکاوى تنها کلید کشف زوایاى وجود انسان نیست. تازه آفات شناخت آفات درونبینى هم هستند. (بلاهت، هیجان، تقلید، شهوت، خشم و تعصب) که همه اینها از آفات شناخت از خود و شناخت از دیگران است، یعنى بحث حجاب عقل مطرح است. در ثانى، تکیه بر علم تفسیرى و معناکاوى نه مولد علم است و نه مولد فلسفه؛ روش درونکاوى نمىتواند حتى ماهیت علم و ماهیت خودآگاهى را نشان دهد، حتى علم تفسیرى لزوماً آگاهانه نیست، علم تفسیرى با جهل و غفلت هم سازگار است.20
عدهاى دیگر نیز گفتهاند چگونه مىشود بین روش پوزیتیویستى و روش تفسیرى جمع کرد، در حالى که در علوم تجربى، تجربه و مشاهده باید امرى همگانى و شرکتپذیر باشد، زیرا دریافت شخصى فرق مىکند با همگانى، در حالى که در روش تفسیرى دریافت شخصى است نه همگانى، و این چگونه قابل جمع شدن است.
در پاسخ مىتوان گفت موضوع در علوم سیاسى دو لایه دارد: ظاهر و باطن. یک موقع دغدغه این است که از نظر تفسیر به علم سیاست نگاه کنیم که نگاه درونى مىشود و گاهى خود علم سیاست و تفسیر براى ما موضوع است که در این صورت از بیرون نگاه مىکنیم.
علوم سیاسى بهرغم دارا بودن جنبههاى آزمونپذیر، از مبانى معرفتى و دینى سخت تأثیر مىپذیرد. جهتدارى علوم نه تنها با جنبههاى تجربى و آزمونپذیرى علم منافات ندارد بلکه دقیقاً در همان راستاست؛ تجربى بودن علم برخلاف تفسیر پوزیتیویستى هرگز به این معنا نیست که از طریق مشاهده مستقیم و بدون واسطه بهدست مىآید، زیرا هر آنچه به محک آزمون مىآید پیشاپیش در تئورى یا فرضیهها ساخته و پرداخته شدهاند. حدود 750 آیه قرآن در ارتباط با خداشناسى آمده است. در این آیات خداوند از پدیدههاى طبیعى بهعنوان آیات الهى یاد مىکند و بندگان را به تفکر و اندیشه وا مىدارد. آیات قرآنى حاکى از این هستند که تمام شناختهاى ما مبدأ حسى ندارند، بلکه شناختهایى هست که منشأ آنها تأثیرات حسى نیست. شاهد بر این مطلب دو دسته آیات هستند:
الف) در یک دسته از آیات خداوند متعال منطق کسانى را که تنها محسوسات را تکیهگاه خود قرار مىدهند محکوم مىکند، مانند آیات: 55 و 153 - 118 بقره، 20 فرقان، 7 روم و 2 رعد؛ ب) کافى نبودن تجربه براى تفسیر طبیعت، زیرا براى فهم یک پدیده سطوح مختلفى وجود دارد. مقدمات لازم براى درک مسائل مختلف طبیعت متفاوت است، مثل نقش ایمان و تقوا در شناخت صحیح طبیعت، مانند آیات: 8 - 7 شعرا، 53 روم و 3 جاثیه، که اشاره به آفات شناخت دارند: گاهى بعضى عوامل درونى بر عقل انسان چیره مىگردند و باعث مىشوند که عقل نتواند نقش خود را درست ایفا کند.21 وجود عوامل منحرفکننده عقل قصص 50 ، جاثیه 23 و بقره 120) مانند پیروى از هوا و هوس،22 حب و بغض کورکورانه و تعصب بىجا، تکبر ورزیدن (غافر 56، جاثیه 8 - 9، نمل 13 - 14، اعراف 40 و نوح 17) و تبعیت کور از آراى گذشتگان و صاحبان قدرت و سرانجام سطحىنگرى (ملک 10 و یونس 100).
در مجموع روشهاى تجربى درباره ارزشها، معانى، اهداف و اشیاى غیرمادّى با مشکل رو به رو هستند. البته روش تجربى از آن حیث که وجهى از واقعیت را نشان مىدهد منافاتى با اسلام ندارد، امّا تا زمانى که خصلت پوزیتیویستىاش گرفته نشود و با سطح عالىتر معرفت یکپارچه نشود در نظام دانایى ما کاربردى نخواهد داشت. این نکته را نباید فراموش کرد که محدود شدن به مطالعه تجربى، رفتار ارزشى، معنادارى، قصدمندى و اعتبارى انسان را به حرکات فیزیکى تقلیل خواهد داد. با عنایت به اینکه روششناسى در حوزه علم سیاست را بر مبناى نظریه سوم، یعنى رابطه بین علوم تجربى و علوم انسانى، پذیرفتیم، در واقع اعتراف کردیم روشهاى تجربى در حوزه علوم انسانى وجود دارند منتها هژمونى و سلطهنمایى از آن روش تفسیرى است. به تعبیر دیگر، در حوزه علم سیاست که زیرمجموعه علوم انسانى است روش تجربى فاقد اصالت و روش تفسیرى داراى اصالت است، زیرا غایت تلاش در روش تجربى ابتناى شناخت بر حس و مشاهدهگرى خواهد بود که مطابق نصوص دینى ذکر شده نمىتواند متناسب با نظام معرفتى و دانایى ما باشد مگر اینکه منطقى تفسیرى با پشتوانههاى مستحکم به کمک آن بیاید. در واقع روششناسى پیشنهادى در این تحقیق شامل دو مرحله به هم پیوسته و وابسته است (مانند ظرف و مظروف)؛ بنابراین در این روششناسى هیچگونه مغایرتى با نظام دانایى ما ایجاد نمىشود و حتى با نظام معرفتى غیرمسلمانان مىتواند در مرحله اول که شروع آن از نگرش مادى است مشترک باشد؛ لیکن مرحله دوم آن تسلط و هژمونى کامل معناکاوى و تفسیرگرایى مىباشد. شایان ذکر است که طرز تلقى ما از مباحث تفسیر و معناکاوى با رویکرد موجود در غرب از تفسیر و معناکاوى نیز تا حدودى متفاوت است.
بهطور خلاصه روششناسىهایى از جنس تفسیرى قابل طرح و بحث در حوزه علم سیاست مىباشند و از این طریق مىشود تا حدودى با نگرش غربىها در حوزه علم سیاست وارد گفتمان جدیدى شد.
ناکارآمدى و غیرمولد بودن علم سیاست در بُعد تئورى و عملى
در بُعد تئورى دو دیدگاه وجود دارد که برخى تقدم دانش بر قدرت سیاسى را ملاک قرار مىدهند و بعضى تقدم قدرت سیاسى بر تولید دانش را ملاک قرار مىدهند. 23
در دیدگاه اول چون دانش سیاسى در ایران داراى خصلت اقتدارى است، از این رو دولت استبدادى تولید خواهد شد. در واقع معرفت سنتى، معرفتى اقتدارگراست. مهمترین ویژگى این نوع عقلانیت و دانش سیاسى، گزیدهبینى و کژتابىهاى آن در قبال نصوص دینى و گذشته اسلامى است. نظریههاى سیاسى این دوره که درصدد تفسیر و کشف معناى «نصوص» و «گذشته آرمانى» اسلام هستند، غالباً ماهیت اقتدارگرایانه دارند24 و مبانى و انگارههاى آن نیز همینگونه هستند؛ پس با این نوع معرفت سنتى نمىتوان علم سیاست مولد و کارآمد داشت.
در دیدگاه دوم قدرت سیاسى مقدم بر تولید دانش است. از آن جا که ساخت قدرت در ایران همواره اقتدارآمیز بوده، براى مشروعیتسازى خود، دانش مخصوص خود را تولید مىکند که بتواند ویژگىهاى اقتدارگرایانه قدرت را پوشش دهد، بنابراین دانش سیاسى در درون آن نمىتواند شکل بگیرد و رشد کند؛ بر این اساس نیز نمىتوانیم علم سیاست مولد و کارآمد داشته باشیم.
در مجموع هر دو دیدگاه در این موضوع توافق دارند که علم سیاست در ایران جایگاه مناسبى پیدا نکرده است. و غیر از ناکارآمد بودن، علم سیاست در عمل نیز به دلیل فقدان زایندگى در جامعه ایران، ضعف علمى در حوزه تبیین مشکلات و معضلات سیاسى ایران، پاسخگو نبودن به مشکلات جامعه، نارسا بودن در ارائه علمى نظریات سیاسى راهگشا، فاقد قوت پیشبینى شرایط خاص سیاسى - اجتماعى در جامعه و کارآیى در ارایه مکانیسمهاى بایسته در بازتولید دانش سیاسى و ساماندهى سیاسى در امر مدیریت سیاسى کشور بوده است که همه حکایت از ضعف کارآمدى و مولد نبودن علم سیاست در ایران دارد.
با توجه به مطالب فوق در دو حوزه تئورى و عمل بهنظر مىرسد علم سیاست مبتنى بر آموزههاى دینى که در یک منطقةالفراغ و با شرایط مفید بودن براى جامعه اسلامى و نیز بر اساس متدلوژى اهمیت دادن به تجربه، البته با هژمونى معناکاوى بر آن، و نیز بومى کردن علم سیاست در چارچوب نظام معرفتى جامعه اسلامى ایران مىتوان مشکلات را حل و فصل کرد. مضافاً بر اینکه بعد از تحولات انقلاب اسلامى ایران با هر یک از دیدگاههاى دوگانه، تقدم دانش یا تقدم قدرت سیاسى، به لحاظ وجه مشترکشان (مستند و متکى بودن بر نصوص دینى) مىتوان در راستاى اهداف انقلاب اسلامى - که فاصله گرفتن از حوزه اقتدارگرایى در ساخت قدرت و مفید و نافع بودن علم در ساخت فرهنگى - اجتماعى جامعه باشد - بهتدریج و بهطور مرحلهبندى با همت بلند و عقلانیت قدرت سیاسى حداقل بر سر یک وفاق سلبى (یعنى اینکه در یک سرى امور علیه همدیگر اقدام نکنند) گام برداشت. در این شرایط مىشود به بررسى و گسترش علم پرداخت که بهنظر مىرسد در ایران اسلامى چنین موردى دور از انتظار نباشد، هرچند کم کردن فاصله براى رسیدن به وفاق از نوع سلبى نیاز به درجهاى از فهم و عقلانیت در ساختار قدرت و حاملان دانش جامعه اسلامى ایران از شرایط موجود دارد.
پىنوشتها
1. دانش آموخته حوزه علمیه قم و دانشجوى دکترى علوم سیاسى دانشگاه تربیت مدرس تهران.
2. ر . ک: مصطفى ملکیان، «مؤلفههاى انسان مدرن»، نشریه بسوى فردا، ش 26، ر. ک: سایمون کولمن و هلن واستون، درآمدى بر انسانشناسى، ترجمه محسن ثلاثى (تهران: سیمرغ، 1372) سید حسین نصر، بحران معنوى انسان متجدد (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1379).
3. داود غرایاق زندى، یادمان دکتر حمید عنایت پدر علم سیاست ایران (تهران: انتشارات بقعه، 1379) ص324.
4. ر. ک: محمد باوى، «وضعیت رشته علوم سیاسى در ایران» فصلنامه علوم سیاسى، ش 3، سال اول (1377) ص 292.
5. همان، ص 293.
6. ر . ک: «وضعیت علم سیاست در ایران» فصلنامه علوم سیاسى، مقاله ناصر هادیان، ش 7، سال دوم، (1378)، ص 222.
7. ر . ک: مجله علوم سیاسى، مقاله حسین بشیریه، ش 4، سال اوّل، (1378)، ص 261.
8. مرتضى مطهرى، ده گفتار، (تهران: انتشارات حکمت، 1356)، ص 146 - 147.
9. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، ص 37.
10. ر . ک: سید محمدباقر صدر، اقتصادنا (قم: انتشارات اسلامى، 1364) ص 726.
11. ر . ک: مسعود پورفرد، مردمسالارى دینى (قم: بوستان کتاب، 1383) ص 22 - 25.
12. سید علىاصغر کاظمى، روش و بینش در سیاست (تهران: انتشارات وزارت امور خارجه، 1374) ص 29.
13. سید صادق حقیقت، «بحران روششناسى در علوم سیاسى»، فصلنامه علوم سیاسى، ش 22 (سال ششم (1382) ص 156.
14. عبدالکریم سروش، نقدى و درآمدى بر تضاد دیالکتیکى، (تهران: مؤسسه فرهنگى صراط، 1373) ص 133.
15. فیلیسن شاله، شناخت روش علوم، ترجمه مهدوى (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1350) ص 24.
16. ر . ک: سید على اصغر کاظمى، پیشین، ص 35.
17. ر . ک: ژولین فروند، نظریههاى علوم انسانى، ترجمه على محمد کاردان (تهران: مرکز نشر دانشگاهى، 1372) ص 59 - 69. روشهاى پوزیتیویستى داراى مراحل زیر میباشند: مشاهدهگرى، طبقهبندى آن، انگارهسازى، آزمایش دادهها بهمنظور اثبات یا رد انگارهها، که از طریق تجربه امکانپذیر باشد. بررسى رابطه علت و معلول از طریق آزمون صورت مىگیرد و همه پژوهشگران مىتوانند براساس آن روش به نتیجه یکسانى برسند.
18. ر . ک: احمد صدرى، «روش تحقیق در علوم انسانى»، مجله حوزه و دانشگاه، ش 4، ص 10.
19. ر . ک: احمد صدرى، پیشین.
20. عبدالکریم سروش، تفرج صنع، (تهران: مؤسسه فرهنگى صراط، 1373) ص 57.
21. محمدحسین طباطبائى، المیزان (قم: انتشارات اسلامى، 1421 ق) ج 2، ص 250.
22. همان، ص 289.
23. غلامحسین ابراهیمى دینانى، ماجراى فکر فلسفى در جهان اسلام (تهران: طرح نو، 1376) ص 77.
24. داود فیرحى، قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام (تهران: نشر نى، 1378) ص 11.
تعریف لغت سیاست
)در لغت) «خطمشی» یا «خط سیر و راهی که انسان پیشرو دارد
در انگلیسی politics) )برنامه، شیوهٔ عمل، اصول و قواعدی اساسی، اصول راهنما
(در اصطلاح عام) روند و انجام تصمیم گیریها برای هر گونه گروه است؛ از قبیل حکومتهاو کشورها،نهادهای سازمانی، دانشگاهی، دینی و دیگر نهادها
(در اصطلاح خاص)روند و انجام تصمیم گیریها برای حکومتها و کشورها
تعریف علم سیاست
دانستن اینکه: چه کسی میبرد، چه میبرد، چه موقع می برد، چگونه می برد، و چرا می برد. (هارولد لاسکی)
منظور از بردن،پیروزی وشکست می باشد.
ویژگیهای فن سیاست
مبارزهای برای کسب، حفظ افزایش یا نمایش قدرت
تعریف کامل فنّ سیاست
رهبری صلح آمیز یا غیر صلح آمیز روابط میان افراد گروهها و احزاب(نیروهای اجتماعی) و کارهای حکومتی در داخل یک کشور، و روابط میان یک دولت با دولتهای دیگر در عرصه جهانی است .سیاست یک فرد، یک گروه، یک حزب، یک حکومت و سیاست خارجی دولتها (سیاست بین المللی) در این تعریف از هم جدا شده اند. سیاست برآیند منافع نیروهای اجتماعی نامبرده است
تعریف مختصر فنّ سیاست
در دانش و فنّ مدیریت دولتی
باید های سیاست
آنچه سیاست گذاری باید تامین کند:
انواع
سیاستهای عمومی: «اصولی هستند که بهوسیلهٔ مراجع ذیصلاح در کشور وضع شدهاند و بهعنوان یک الگو و راهنما، اقدامات و فعالیتهای لازم در جامعه را راهبری میکنند»
سیاستهای کلان: سیاستهای عمومی که یکی از دو مورد زیر را داشته باشد
تعاریف افراد از فنّ سیاست
دانشمندان اسلامی
سید جعفر کاشف الغطاًدر پاسخ به این پرسش که چرا در سیاست دخالت میکند، به این مضمون پاسخ داد:
دخالت در سیاست اگر به معنای نصیحت و ارشاد و نهی از فساد و نصیحت کردن حاکمان بلکه عامه مردم و بر حذر داشتن از واقع شدن در دامهای استعمار و نهادن بندها و زنجیرها بر شهرها و مردم باشد، اگر سیاست دین امور باشد پس من (و به خدا پناه میبرم از گفتن من مگر دراین مقام) آری من تا سر در سیاست غرق هستم و آن از و ظایف من است و خود را در بر آن مسول میبینم.
از ابوعلی سینادر کتاب السیاسته به مباحث پیرامون سیاست مدنی و کشور داری میپردازد و در رسالهٔ فی اثبات النبوت فلسفه بعثت پیامبران را می گوید. او:
پیامبر ان با سیاست و فن مدیریت و مردمداری که داشتهاند، امور مادی مردم را سامان دادند و به یاری مکتب فلسفی الهی زندگی معنو ی را برای مردم کمال بخشیدند.
ابو نصر فارابی: ابونصر فارابی از فلاسفه مشهور اسلامی الگوی اندیشه و نظام سیاسی را مدینه فاضله بر اساس بنیادهای فلسفی و سیاست را حاصیل خدمات حاکم به مردم به منظور رسیدن به سعادت میداند «از دید فارابی حکومت خوب حکومتی است که بتواند افعال، سنن و ملکات اداری را که درپر تو آنها میتوان به سعادت حقیقی رسید در مردم جای گزین کند و حکومتی که سعادت پنداری ایجاد میکند ریاست جاهلی یا حکو مت جاهلیت است».
ابوحامد غزالی :غزالی ازمتفکران معروف و بر جسته اسلامی است. غزالی در کتاب احیاً العلوم، دین را کاملاً سیاسی میداند.از نظر غزالی زندگی اجتماعی انسان به چهار صنعت کشاورزی، پارچه بافی بنای و سیاست وابستهاست که مهمترین این صنایع و فنون سیاست است.از دید غزالی تفکیک میان علم دین و سیاست امری نا ممکن است.
دانشمندان غربی
هنر استفاده از قدرت یا امکانات و به طوری که بلند پروازیهای سیاستمدار باید با قدرتش متناسب باشد. وگرنه هرگز به هدفش نمی رسد. (نولی) حکومت کردن بر انسانها (کایتا نوموسکا و آستین رانی) مبارزه برای قدرت و نفوذ و اعمال آن در جامعه همه آن فعالیتهای که مستقیم یا غیر مستقیم با کسب قدرت دولت، تحکیم قدرت دولت، و استفاده ار قدرت دولت همراه است (نولی) توزیع آمرانه ارزشها(ریستون)
سقراط: سقراط حکومت را در پنچ شکل، حکومت فرماروای عادل –حکومت سلطان مستبد، حکومت نجبا (اشراف و قشر ممتاز) حکومت اغنیاو حکومت عامه یا ملی و مردمی مطرح میکند. سقراط حکومت عامه را که مستلیزم دخالت افراد نا صالح میباشد رد میکند و حکومت فرمانروای عادل با تقوی و با فرهنگ را ترجیح میدهد.
افلاطون: افلاطون در کتاب جمهوریت و رسالههای خود حکومت را از چند زاویه بررسی میکند گرچه نظریات افلاطون را به جهت کثرت و تنوع آن نمیتوان به یک جمع بندی مشخص رساند ولی او فصل نوی در اندیشه سیاسی در زمینههای حکومت و جامعه به و جود آورد. عده معتقید اند که حکومت از دید افلاطون به پنچ حکومت فلاسفه، نظامیان، اغنیا عامه مردم و استبدادی تقسیم شدهاست.افلاطون ضمن ترجیح حکومت فلاسفه میگوید : زمامدار باید فیلسوف باشد و بهترین دولتها آن است که بهترین مردم حکومت کنند و حکیم حاکم باشد و حاکم حکیم شود. افلاطون در نظریه جدید بعد از کتاب جمهوریت و عدول از آن وظیفه دولت و نظام سیاسی را تعلیم و تربیت مردم دانست. فرمانروایان را به شبان یا چوپان تعبیر کرد.
ارسطو: ارسطو شاگرد افلاطون است و سیاست را مساوی با ایجاد اعتدال میداند. ارسطو مردم را به سه قسمت تقسیم کرده (اغنیا –توده مردم – طبقه متوسط که معتدل ترین مردم هستند) به عقیده ارسطو اساس دولت در طبیعت انسان است و دولت برای تاًمین نیازهای انسان است که اولین نیاز جسمانی است که سبب پیدایش خانواده شد. ارسطو استقلال نهاد خانواده را ضروری میداند. به عقیده وی قانون و عدالت در قالب دولب، مردم را به هم پیوند میدهد.
ماکیاول: او از نوسیندگان معاصر غرب است. اندیشه سیاسی او حذف دین و اخلاق از گردونه سیاست است. وی ضمن انکار قانون الهی کاملاً تفکر عادی سیاسی دارد و هدف زندگی را رفاً و لذایز مادی میداند. ماکیاول اصل را درحکومت قدرت میداند و ابزار لازم قدرت را یاد آور میشود. گرچه معتقید است که معلوم نیست انسان صاحب فضیلت از این ابزار استفاده کند وی حکومت جمهوری را بر حکومت سلطان (سلطنتی) ترجیح میدهد.
ژان بدن: نخستین کسی که تعریف علمی از حکومت ارایه میکند. او میگوید اگر در حکومت مردم سهیم باشند، دمکراسی، اگر عدهای حکومت کنند، اشرافی و اگر یک فرد حکومت کند سلطنتی است. ژان برن حاکمی که خدا ترس دور اندیش، دلسوز، عاقل و معتدل و عادل و مقتدر باشد را تا وقتی که با عدالت حکومت میکند را حکومت بر حق میداند. گرچه این حاکمیت را از طریق موروثی و کودتا و یا از راه قانون بدست آورده باشد. بوتراند راسل فیلسوف نامدار فرانسوی میگوید : قدرت را میتوان به عنوان پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد واژه مطلوب به معنی طلب کرده شده و خواسته شده مورد نظر است و نه به معنی دلپسند ویا خوش آیند
علم سیاست مطالعه سازمان و کردار حکومت است که از روزگار ارسطو پیشینه دارد. و فرق آن با فلسفه سیاسی در این است که علم سیاست گرایشهای تجربی دارد نه هنجاری و دستوری.
انقلاب در همه جای جهان مثبت و سکوی پرتابی به سوی پیشرفت است.
هنگامی در جامعه تغییر و تحول شکل می گیرد که بین قدرت سیاسی (حکومت) و قدرت اجتماعی (مردم) اختلاف بوجود آید. در نتیجه عدم تعادل بوجود می آید که مردم حکومت را به رسمیت نمی شناسند.یعنی حکومت فاقد کارآیی مناسب برای اداره ی جامعه می شود.در این جامعه ممکن است سه تحول عمده شکل گیرد : 1- کودتا 2- انقلاب 3- Reform
کودتا : در جوامعی شکل می گیرد که نظام سیاسی برپایه ی پادشاهی ( استبدادی) باشد و مردم مشارکت سیاسی نداشته باشند .
انقلاب : در جوامعی شکل می گیرد که :
1- پادشاهی و استبدادی باشد.
2- آگاهی و مشارکت سیاسی نسبی وجود داشته باشد .
Reform: در جوامعی شکل میگیرد که نظام سیاسی آنها مبتنی بر قدرت اجتماعی باشد نه سیاسی.
مفهوم انقلاب :
انقلاب از جمله مفاهیم سیاسی است که می توان سابقه آن را حتی در پیش از دوران باستان نیز جستجو کرد. در این دوران انقلاب بیشتر به معنای هرگونه تغییر و تحول خشونت آمیز معنا می دهد. و در آثار افرادی چون سقراط، افلاطون و ارسطو به معنای تحول اجتماعی حاد مطرح می شود.
انقلاب از کلمه ی Revolution گرفته شده که از جمله اصطلاحات علم اخترشناسی بوده و به معنای چرخش دورانی افلاک و بازگشت ستارگان به جای اول می باشد. از لحاظ لغوی به معنی تغییر و تحول و از حالی به حال دگر شدن و درواقع دگرگونی است.
مفهوم انقلاب برای نخستین بار در دوران پس از رنسانس، به معنای متداول آن طرح و مورد بررسی قرار گرفت و در این میان از اندیشمندان بنامی چون؛ ماکیاول، لاک، هابز و هامیلتون یاد کرد.
از لحاظ اصطلاحی صدها تعریف برای آن ذکر کرده اند. انقلاب ها را در همه ی ابعاد (سیاسی ، اجتماعی ،اقتصادی و...) تعریف نموده اند. با توجه به تعاریف مختلفی که از انقلاب وجود دارد به نظر می رسد که رسیدن به مفهوم واحد و مشترک از این پدیده مشکل می نماید. در همین راستا با تقسیم همه تعاریف به دو بخش تعریف حداقل گرا و حداکثر گرا از انقلاب می توان زمینه ایجاد یک ذهنیت مشترک از انقلاب را پدید آورد.
1- تعاریف حداقل گرا: طبق این تعریف، هرنوع تغییر و تحول سیاسی – اجتماعی حاکم بر جامعه بدون توجه به نوع و جهت تغییر و یا تغییر ارزش های جامعه را به عنوان انقلاب تلقی می کنند، چه منجر به نتیجه شود یا نه. ( حتی کودتا و شورش ) مانند انقلاب مخملی یا همان جنگ نرم.
2- تعاریف حداکثرگرا: طبق این تعریف، انقلاب در مفهوم وسیعتر و جامعتر دگرگونی و با توجه به تغییرات بنیانی در همه ارزش ها و نهادهای مسلط می باشد که از آن به عنوان انقلاب کبیر یاد می کنند.
بنابراین تعریف جامع از انقلاب عبارت است از: انقلاب حرکتی مردمی است در جهت تغییر سریع و بنیانی ارزش ها و باورهای مسلط ، نهادهای سیاسی، ساختارهای اجتماعی، رهبری ، روش ها و فعالیت های حکومتی یک جامعه که توام با خشونت داخلی باشد . که طبق این تعریف 7 ویژگی برای انقلاب قابل ذکر است که انقلاب را با سایر تحولات و خشونت های سیاسی مدنی متمایز می کند.
1. گسترش ایدئولوژی(های)جدید جایگزین: گسترش ایدئولوژی انقلابی از آن جهت برای وقوع انقلاب ضرورت دارد که محرک افراد در عمل علیه حکومت عقاید و افکارشان است. هر اندیشه ای شامل دو عنصر جهان بینی و ایدئولوژی است. جهان بینی به هست ها و نیست ها می پردازد، در حای که ایدئولوژی به بایدها و نبایدها مربوط می شود. بایدها و نبایدهای سیاسی ممکن است بخشی از یک اندیشه باشند. در مورد آرمان هایی که بر ذهن انقلابیان مسلط می شود، معمولا از عنوان ایدئولوژی انقلابی استفاده می شود. ایدئولوژی ها در هر انقلابی نقش مستقیم در چگونگی پیروزی انقلاب، نوع نظام حکومتی جایگزین و حتی مراحل و تحولات پس از پیروزی انقلاب دارد.
2. گسترش روحیه انقلابی: روحیه انقلابی یک پدیده روان شناختی و مرحله ای بالاتر از نارضایتی از وضع موجود است و منظور از آن روحیه طرفداری از عمل و اقدام علیه نظام حاکم است که با چنین روحیه ای، فرد دارای اعتماد به نفس قوی است و در مقابل اقدامات اصلاحی یا سرکوبگرانه حکومت ایستادگی می کند. قوت و اقتدار روحیه انقلابی نیز به عوامل مختلفی مانند ویژگی های تاریخی و فرهنگی، نوع ایدئولوژی انقلابی، مجموعه ویژگی ها و اقدامات پیشین حکومت و غیره بستگی دارد.
3. وجود رهبری و ساختارهای دارای نقش بسیج گر: هرچند ممکن است تفاوت های آشکاری بین انقلاب ها در نوع رهبری وجود داشته باشد، اما همه انقلاب ها رهبران خاص خود را داشته اند. نقش رهبری، تحریک نارضایتی از وضع موجود، برانگیختن روحیه انقلابی، بیان و گسترش اندیشه ها و ایدئولوژی های جدید جایگزین، تنظیم و برنامه ریزی راهبردها و تاکتیک های حرکت انقلابی، بسیج و به صحنه آوردن توده ها، ایجاد نظام سیاسی جدید و تلاش در جهت رساندن جامعه به اهداف وشعارهای انقلاب پس از پیروزی است. رهبری گاهی در یک شخص خاص متجلی می شود و زمانی نیز رهبری عمدتا در یک ساختار متمرکز می شود، البته حتی در این نوع از انقلاب ها نیز نباید نقش برجسته تر برخی از افراد نسبت به سایرین در حرکت انقلابی را از نظر دور داشت؛ مانند نقش احمدبن بلا در انقلاب1962 الجزایرنسبت به سایر اعضای جبهه نجات ملی الجزایر. و در برخی از انقلاب ها رهبری در اختیار یک شخص و یک ساختار است، مانند رهبری لنین و حزب بلشویک در انقلاب اکتبر 1917 روسیه.
4. مشارکت مردمی: بدین معنا که باید حداقل بخشی قابل توجه از توده ها در انقلاب مشارکت نموده، سایرین نیز عملا به مخالفت با آن ها نپردازند، بلکه در مقابل تحولات سکوت کرده و به اعتراض آن ها رضایت دهند. بنابراین میزان مشارکت مردم در انقلاب ها متفاوت است: در انقلاب روسیه و چین تعداد توده های شرکت کننده نسبت به ساسرین رقم پایینی بود، اما در انقلاب اسلامی ایران بیشتر مردم(شهری و روستایی) شرکت داشتند.
5. وجود عنصر خشونت: منظور از خشونت مجموعه اقدامات غیر قانونی انقلابیون مانند اعتصابات و تظاهرات غیر قانونی، ترور، زد و خورد با گاردهای حکومتی، شیشه شکستن و غیره و اقدامات حکومت در سرکوبی اعتصابات و انقلابیان است. میزان خشونت در هر انقلابی بسته به ویژگی های فرهنگی مردم، نوع نیروهای مسلح، نوع رژیم ها و شرایط خاص داخلی و بین المللی متفاوت است. میزان تلفات در هر انقلاب بازگو کننده میزان خشونتی است که حکومت اعمال کرده و با راهبردها و تاکتیک های انقلابی ها نیز مرتبط است. در انقلاب هایی که در آن ها مردم با بیگانگان درگیر می شوند، معمولا میزان کشته ها بالا است. نظیر انقلاب الجزایر که حدود یک میلیون نفر کشته شدند.
6. تغییر زیر بنایی در ساختارهای رسمی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی: انقلاب ها را با توجه به تغییراتی که می آفرینند به انقلاب سیاسی و انقلاب اجتماعی تقسیم کرده اند. در انقلاب سیاسی حداکثر، نوع نظام سیاسی تغییر می کند. اما در انقلاب های اجتماعی یا بزرگ، علاوه بر تغییر حکومت، در ساختارهای رسمی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، سیاست خارجی و طبقه حاکم نیز تغییرات اساسی روی می دهد.
7. نارضایتی عمیق و انقلابی از وضع موجود: هرچند که نارضایتی، اولین عنصر مهم در وقوع هر انقلاب است، اما هر نارضایتی را نارضایتی انقلابی نمی گوییم. نارضایتی انقلابی که باید حداقل در بخشی از نخبگان و توده ها ظهور کند و می تواند در جنبه های مختلف اجتماعی ، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی دیده شود، نارضایتی هایی است که به حد نا امیدی از بهبودی شرایط رسیده باشد.
شرایط و ویژگی های هفتگانه ای که بدین صورت توصیف گردید، به صورت ویژه ای در انقلاب اسلامی ایران مشاهده می شود.
نهضت : movement
حرکتی فکری و فرهنگی دائمی و دراز مدت است که معمولا ممکن است انقلاب فقط بخشی از آن بشمارآید. و ممکن است به انقلاب منجر نشود. یعنی نهضت فراگیرتر از انقلاب است . رابطه ی نهضت و انقلاب یک رابطه ی عام و خاص است. ( مثل نهضت خمینی (ره) که منجر به انقلاب شد .)
اصلاح Reform:
به معنی حرکتی آرام و معتدل در جهت تغییر روبنایی ساختارهای سیاسی و اجتماعی است که فاقد خشونت می باشد . رفورم از بالا شکل می گیرد ، اما انقلاب از پایین و توسط مردم شکل می گیرد. رفورم را به اصلاح ترجمه کرده اند، که در این جا یک سوال پیش می آید و آن اینکه امام حسین(ع) علت قیام و خروج خود را اصلاح امت جدش می داند. در اینجا حرکت امام حسین(ع) اصلاح بوده و رفورم فاقد خشونت است ، پس چگونه حرکت اصلاحی امام(ع) با خشونت همراه بود ؟
برای پاسخ به این سوال باید فرق های رفورم و اصلاح را بدانیم :
1- اصلاح واژه ای عربی است به معنای به سامان آوردن نابسامانی ها ، و خواستگاه کلمه ی اصلاح عربی است .
اصلاح در متون دینی در 3 حیطه بررسی می شود :
الف- حیطه ی فردی : بنا به فرموده ی امام علی (ع) – عاجزترین فرد ، کسی است که نسبت به اصلاح نفس خویش عاجز باشد – اولین کاربرد واژه اصلاح ، تهذیب نفس است.
ب- اصلاح بین دوطرف یا ذات البین ( که در اینجا حتی دروغ گفتن جهت سازش برقرار کردن بین دو نفر و دو... حرمت ندارد )
ج- اصلاح اجتماعی : که این نوع از اصلاح ، هدف بعثت تمام انبیاء و امامت تمام ائمه است . که اگر صورت نگیرد ، زمینه ی سعادت بشر فراهم نمی گردد. مهمترین روش آن « امر به معروف و نهی از منکر» است و این واجب شده تا فاسدان بر نیکان مسلط نشوند . این روش تا جنگ و جهاد هم پیش می رود ، اما هدف آن قدرت طلبی نیست . پس انقلاب از مراحل اصلاح اجتماعی است .
2. رفورم خواستگاهش غرب است . تا قرن 16 میلادی کلیسا بر همه حکومت داشت ( شیوع خرافات ) . با پیدایش مذهب پروتستان ، انباشت سرمایه آغاز شد . آنها معتقد بودند که حکومت کلیسا را باید کنار گذاشت ، زیرا این آیین ، آیین واقعی مسیحیت نیست و در تعارض بین علم و دین باید علم گرایی رونق یابد .
رفورماسیون مذهبی : واژه ای برای تمام تغییرات اصلاحی در همه ی مرحله ها گردید.
بنابراین انقلاب ، اصلاح اجتماعی است ، اما رفورم خیر .
شورش : revolt
حرکتی مقطعی( اعتراض و طغیان علیه حکومت) با هدفی خاص که بدون وحدت ، ایدئولوژی و اندیشه جدید جایگزین ،و برنامه ای برای تغییر ساختارهای سیاسی، اجتماعی و مشارکت مردمی است.
اگر شورش در راستای انقلاب باشد ، دارای رهبر خواهد بود. که در این صورت شورش مقدمه حرکت انقلابی قرار می گیرد.
کودتا: coup detat
کودتا اقدام سریع گروهی از نظامیان علیه یک رژیم سیاسی است که ممکن است با تغییر در ساختارهای اجتماعی همراه نباشد و معمولا فاقد مشارکت مردمی است. بنابراین کودتا از بالا صورت می گیرد ولی انقلاب از پایین شکل می گیرد.
منابع جهت مطالعه بيشتر
1. حسين بشيريه، تئوري انقلابها،نهضت هاي رهايي بخش، تهران: د.امام صادق،1368
2. هانا آرنت، انقلاب ،ترجمه عزت الله فولادوند، تهران:انتشارات خوارزمي، 1361
3. علي اكبر، تئوري انقلابها،نهضت هاي رهايي بخش، تهران: د.امام صادق،1366
4. هربرت ماركوزه، كارل رپوپر، انقلاب يا اصلاح، ترجمه هوشنگ وزيري، تهران:انتشارات خوارزمي،1361
5. پيتر كال ورت، انقلاب ، تهران: د. تهران،1358
6. محمد رضا حاتمي ، نظريه انقلاب دراسلام ، ، تهران: سازمان تبليغات،1377
7. علي اكبر دهخدا، لغتنامه، ، تهران:سازمان لغتنامه،
8. ساموئل هانتينگتون، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، ترجمه محسن ثلاثي، تهران:علم، 1370
9. ابوالفضل عزتي، اسلام انقلابي و انقلاب اسلامي، ،تهران:انتشارات هدي،بي تا.
10. جلال الدين فارسي، انقلاب تكاملي اسلام، تهران:انتشارات آسيا،2535
11. حميد عنايت ، انقلاب در ايران سال 1979؛ مذهب به عنوان ايدئولوژي سياسي،
12. جمعي از نويسندگان، انقلاب اسلامي ايران،قم: نشر معارف، 1384
13. مجموعه مقالات اصلاحات وپرسشهاي اساسي، تهران: موسسه نشروتحقيقات زكر،1380
14. فصلنامه كتاب نقد ش 16 « اصلاحات »،تهران: موسسه فرهنگي دانش وانديشه معاصر،1379
15. منوچهر محمدي ، انقلاب اسلامي؛ زمينه ها و پيامدها، قم: نشر معارف،1380
در پاسخ به این سئوال که انقلاب چرا رخ می دهد؟ ، هر فرضیه یا نظریه ای معمولا چند عامل کلیدی را از بررسی خود نتیجه می گیرد. از زمان وقوع انقلاب اسلامی نویسندگان بسیاری درباره آن و زمینه ها، علل و عوامل وقوع آن به بحث و بررسی پرداخته اند.
حجم گسترده آثار و نوشته ها در خصوص انقلاب اسلامی ایران دلایل مختلفی دارد، جایگاه محوری ایران پیش از انقلاب در راهبرد منطقه ای آمریکا، وابستگی و نیاز جهان به نفت خاورمیانه و خلیج فارس، ماهیت انقلاب اسلامی و بی سابقه بودن وقوع چنین انقلابی در عصر حاضر و تصور صاحب نظران پدیده انقلاب مبنی براین که انقلاب های جدید پدیده هایی دنیوی هستند، از دلایل مهم و قابل توجه رویکرد نویسندگان به تحلیل و بررسی انقلاب اسلامی ایران بوده است. گرچه آثار و نوشته های غربی درباره انقلاب اسلامی از آفت و نقص های زیادی برخوردار است و نمی تواند انقلاب اسلامی ایران را بدرستی تبیین کند که برخی از آن ها عبارتنداز:.
1. بیش تر نظریه های انقلاب مبتنی بر بررسی یک تا سه و گاه تا پنج انقلاب معاصر است. به دلیل تفاوت های ماهوی بین انقلاب ها، نمی توان نتیجه بررسی چند انقلاب را به همه انقلاب ها تعمیم داد.
2. برخی از نظریه های انقلاب مفاهیم اصلی موجود در مطالب خود را به طور روشن توضیح نداده اند. نظیر نظریه دیویس
3. برخی دیگر از نظریه های انقلاب تحلیل خود را بر پایه یک سری عقاید نادرست و یا غیر معتبر درباره انسان، جامعه انسانی، دولت و تاریخ بشری بنا کرده اند. در صورتی که ارتباط تنگاتنگی میان مفاد نظریه و این مبانی وجود داشته باشد، آن نظریه نیز غیر معتبر خواهد بود. نظیر نظریه مارکس
دیدگاه ها و نوشته های فرهنگی
منظور از دیدگاه ها و نوشته های فرهنگی، آن دسته از دیدگاه ها است که نقش یک یا تعدادی از عوامل زیر را در رخداد انقلاب اسلامی اصلی یا کلیدی دانسته اند: دیدگاه هایی که هدف اصلی انقلاب را تحکیم اسلام و تشکیل جمهوری اسلامی دانسته اند، دیدگاه هایی که علت وقوع انقلاب اسلامی را مبارزه رژیم پهلوی با مظاهر اسلامی و فرهنگ اسلامی برشمرده اند، دیدگاه هایی که به نقش ایدئولوژی تشیع تأکید کرده اند، دیدگاه هایی که به نقش رهبری مذهبی حضرت امام (ره) و ساختارهای مذهبی جامعه نظیر روحانیت و مساجد در تدوین راهبرد و تاکتیک های حرکت انقلابی اشاره کرده اند و دیدگاه هایی که بر مبنای نظریه های گفتمان به تحلیل علل وقوع انقلاب اسلامی پرداخته اند.
دیدگاه ها و نظرات الف.امام خمینی(ره) ب. استاد شهید مرتضی مطهری ج. حمید عنایت د. سید حمید روحانی ه. علی دوانی و. عباسعلی عمید زنجانی ز. منوچهر محمدی ح. میشل فوکو ط. حامد الگار ی. سعید ارجمند ک. محمد شفیعی فر ل. حمید پارسانیا م. محمد باقر حشمت زاده ن. حمید رضا اخوان مفرد س. خانم لیلی عشقی ع. نظریه گفتمان و انقلاب اسلامی
دیدگاه ها و نوشته های جامعه شناختی
منظور از دیدگاه ها و نوشته های جامعه شناختی آن دسته از آثار و نوشته ها است که در تحلیل خود نقش عوامل جامعه شناختی مانند نظام اجتماعی، طبقات اجتماعی و قشر بندی اجتماعی را در درجه اول اهمیت تلقی کرده و یا مبنای تحلیل خود را بر یکی از نظریه های جامعه شناسی از قبیل نظریه کارکردگرا- ساختاری و نظریه ماکس وبر قرار داده اند. و نوشته هایی که برای بررسی رخداد انقلاب به بررسی نقش و رابطه هر یک از گروه های اجتماعی مانند دهقانان، کارگران، روشنفکران، روحانیان، طبقه متوسط شهری، ارتش، بوروکراسی و غیره در سیاست و با سیاست در سال های پایانی رژیم پیشین پرداخته اند.
آثار جامعه شناختی در تحلیل انقلاب اسلامی ایران عمدتا در سه گرایش دسته بندی شده اند:
الف. نظریه کارکردگرا- ساختاری چالمرز جانسون و انقلاب اسلامی
این دیدگاه در نقطه مقابل نظریه مارکسی انقلاب که تضاد را چهره اساسی جامعه می دانست و تغییر و تحولات تاریخی را دارای جنبه ای خشونت آمیز قلمداد می کرد، قرار دارد. این نظریه، جامعه را ماهیتا رضایتی و اتحاد افراد بر یک سری اصول مشترک می داند. طبق این دیدگاه، یکی از ویژگی های اساسی نظام یا سیستم اجتماعی، وجود ساخت ارزشی خاصی است که اعضای جامعه بر آن توافق دارند. مهمترین کارکرد نظام ارزشی، مشروعیت بخشی به بهره برداری از قدرت(مقننه، مجریه، قضائیه و نیروی قهریه) است.
به نظر جانسون انقلاب در اثر پیدایی سه عامل متوالی از دست رفتن تعادل(رکود قدرت)، انعطاف ناپذیری نخبگان و عوامل شتاب زا( گسستن استحکام نیروی نظامی و تأثیر بر انظباط، فرماندهی و وفاداری نظامیان و تزلزل در ارتش) به وقوع می پیوندد.
انقلاب اسلامی و شرایط سه گانه: در زمان وقوع انقلاب اسلامی هرچند شرط اول و سوم وجود داشت، اما به دلیل این که شرط دوم وقوع انقلاب (انعطاف ناپذیری نخبگان) وجود نداشت، براساس نظریه جانسون باید تعادل به جامعه باز می گشت؛ اما چنین نشد و هر روز بر شدت انقلاب افزوده شد. همچنین وی برای خصوصیات فردی مانند روش تبلیغی ماهرانه و زیرکی و هوشیاری رهبری انقلاب که می تواند در موقعیت های خاص مؤثر افتد، نقش چندانی قائل نشده است.
ب. نظریه کاریسمای ماکس وبر
برخی از نویسندگان در تحلیل علل وقوع انقلاب اسلامی از نظریه ماکس وبر بهره گرفته اند. وبر سه نوع مشروعیت و سلطه را باز شناخته است: 1. سلطه و مشروعیت قانونی( این مشروعیت سرشت عقلانی دارد، و بارزترین نمونه آن بوروکراسی(دیوان سالاری) است)، 2. سلطه و مشروعیت سنتی( اعتقاد بر قداست سنت های موجود، مانند سلطه پیرسالاری، پاتریارکالیسم، پاتریمونیالیسم و سلطانی) و 3. سلطه و مشروعیت کاریسماتیک( فرهمندانه) ( که بر مبنای اعتقاد افراد به ارزش های شخصی یک مرد استثنایی که از قداست، تهور یا... مایه می گیرد استوار است، و مبنای سلطه کاریسمایی عاطفی است نه عقلانی) سلطه کاریسماتیک رایج ترین وسیله سرنگون کردن سلطه های قانونی یا سنتی است، بنابراین یک قدرت انقلابی است.
ارزیابی
اولا؛ نگاهی به ویژگی های سلطه کاریسماتیک نشان می دهد که کسانی که در تحلیل علل وقوع انقلاب اسلامی از این نظریه بهره گرفته اند از حقیقت بدورند. ثانیا؛ نظریه کاریسما در بستر فرهنگی و تلریخی غرب شکل گرفته و هیچ درصدی از آن برای تحلیل جامعه ایران و رهبری انقلاب اسلامی مفید نیست. در نظر وبر، کاریسما دارای جنبه های غیر عقلانی و احساسی و عاطفی است، اما انتخاب قالب رهبری کاریسماتیک برای امام (ره) غیر منطقی به نظر می رسد.
ج. نوشته های مبتنی بر بررسی نقش جامعه شناختی گروه های اجتماعی
دیدگاه ها و نوشته های روان شناختی
منظور از دیدگاه ها و نوشته های روان شناختی آن دسته از آثار و نوشته های مربوط به وقوع انقلاب اسلامی است که نقش عوامل روانشناختی و فرایندهای ذهنی از قبیل عوامل شخصیتی، افزایش توقعات و انتظارات، سرکوبی- پرخاشگری و محرومیت نسبی را در درجه اول اهمیت قرار داده و برجسته کرده اند. و میان آن ها، دو گرایش کلی دیده می شود:
الف. روانشناسی فردی و انقلاب اسلامی: ماروین زونیس
وی در کتاب شکست شاهانه با توجه به محور بودن شخص محمد رضا شاه در حکومت و نقش تعیین کننده تصمیمات فردی او، به بررسی روانشناسی شخصیت وی پرداخته است. وی علت وقوع انقلاب در ایران را شخصیت متزلزل، مردد و فاقد اعتماد به نفس محمد رضا شاه ( به دلیل نحوه تربیت کودکی و نوجوانی ) می داند که نتوانست در جریان انقلاب ایستادگی کند و تسلیم انقلاب شد.
به نظر ایشان تا زمانی که عواملی نظیر ارنست پرون( دوست دوران دبیرستان روزه در سوئیس که همراه شاه به ایران آمده بود)، اسدالله علم( دوست مادام العمر شاه)، اشرف خواهر دوقلوی شاه، اعتماد شاه به حمایت الهی و تصور شاه از پشتیبانی جدی آمریکا، قدرت روانی لازم برای تداوم حکومت را در اختیار داشت، مشکلی پیش نیامد. اما زمانی که انقلاب آغاز شد، همه این عوامل از دست رفته بودند و بنابراین محمد رضای تنها در مقابل انقلاب به زانو درآمد.
ارزیابی
اولا؛ هرچند تحلیل های مربوط به روانشناسی فردی می تواند برخی از زوایای وقوع یک حرکت را شرح دهد، اما افق تحلیل چنین روشی بسیار محدوداست؛ چرا که انقلاب ها با مجموعه ای از شرایط فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی سروکار دارند. ثانیا؛ این مطلب که اگر محمد رضا شاه با شدت بیشتری به سرکوبی انقلابی ها می پرداخت موفق به حفظ قدرت خود می شد نیز اشتباه است؛ زیرا تجربه بی فایده کشتار 17 شهریور و استراتژی و تاکتیک های حضرت امام(ره) از جمله توصیه به عدم درگیری با نیروهای مسلح و اهدای گل و فرار نظامیان، رژیم شاه را از کاربرد شدیدتر نیروهای مسلح در سرکوبی انقلابی ها محروم ساخت.
ب. روانشناسی اجتماعی و انقلاب: نظریه های افزایش انتظارات
ریشه نظریه های افزایش انتظارات به تحلیل دوتوکویل از انقلاب فرانسه بر می گردد. به نظر وی انقلاب غالبا زمانی پیش می آید که مردم یکباره دریابند که حکومت ستمگر فشارش را تخفیف داده است؛ آن گاه است که علیه حکومت قیام می کنندو به نظر ایشان علت این امر افزایش انتظارات و توقعات عمومی برای بهبودی سریع و کامل اوضاع است.
اما باید به خاطر داشت که انقلاب یک پدیده خلق الساعه نیست و با فرهنگ و تاریخ کشورها پیوند دارد.
کرین برینتون
وی با بررسی رژیم های پیشین در چهار کشور انگلستان، آمریکا، فرانسه و روسیه مدعی وجود هفت نوع یکنواختی در آن ها شده است.
در مجموع، هرچند برینتون یکنواختی های به دست آمده را درباره چهار انقلاب مورد نظر تعمیم داده است، اما به نظر می رسد این موارد بیش تر با انقلاب فرانسه هم خوانی دارد، درباره انقلاب های دیگر با مشکلات جدی روبرو است. انقلاب اسلامی ایران نیز چالشی برای بیش تر این یکنواختی ها است..
سایر نظریه های افزایش انتظارات
1. جیمز دیویس و منحنی J
به اعتقاد دیویس احتمال وقوع انقلابها زمانی است که مدتی طولانی از توسعه عینی اقتصادی و اجتماعی توسط یک دوره کوتاه مدت عقبگرد سریع دنبال شود. وجود نارضایتی انقلاب را میسازد ، نه شرایط قابل لمس عرضه کافی یا ناکافی غذا ، برابری یا آزادی .
دوره طولانی رشد و شکوفایی + دورهای کوتاه رکود سریع =انقلاب
نقد و ارزیابی:
1.جوامع ازنظر روحیه عمومی ،ویژگیهای فرهنگی ، سابقه تاریخی و ... متفاوت هستند.
2. مفاهیم موجود در نظریه ایشان مبهم و تعریف نشده هستند.
3. در مورد تطبیق این نظریه بر انقلاب اسلامی ایران ، در صورتی درست است که اهداف و آرمانهای انقلاب با دستاوردهای قبلی مردم که در زمان رکود ازآنها سلب شده است دقیقا تطبیق کند ، در حالی که این چنین نبوده است.
4. در ایران قبل از انقلاب، با توجه به تولید ناخالص ملی ، علی رغم بهبودی طولانی در زندگی مردم ، فاصله و شکاف بین دریافتها و انتظارات به حد غیرقابل تحمل نرسیده بود.
نوشتههای مبتنی بر منحنی J
الف ) حسین بشیریه
ایشان درکتاب «دولت وانقلاب در ایران ( 1962-1982)» معتقد است که تحولات ایران در دوره 1973- 1978 با نظریه دیویس مطابقت دارد.
دوره برخوداری : سه سال متعاقب افزایش قیمت ، سالهای برخوداری است که بودجه از 36 میلیارددلار به 69 میلیارد می رسد.
دوره بحران: باکاهش درآمد نفت از اواسط 1976 ،درآمدهای دولت و واردات و نیز سوبسیدها به شدت کاهش یافت و تورم به سرعت افزایش یافت . جمع این دو دوره حکومت را ضعیف کرد و موقعیت انقلابی را بوجود آورد.
ارزیابی :
1. تحلیل اقتصادی و تاحدودی سیاسی است .
2. مطالب بشیریه در مورد دوره برخورداری اقتصادی قبل از انقلاب با نظریه دیویس تطبیق نمیکند.
3. به نظر ایشان در دوره بحران اقتصادی باز هم رشد وجود داشته است.
4. نقدهای پیش گفته در مورد نظریه دیویس در مورد نظر بشیریه هم جاری است.
ب ) نیکی آر.کدی در مقاله « انقلاب ایران در چشم انداز تطبیقی ... »
وی نیز از الگوی دیویس و نظریه برینتون برای تحلیل انقلاب اسلامی و نیز انقلاب مشروطه بهره می برد. به اعتقاد ایشان ، وجود پیشینه مشکلات سیاسی ، اقتصادی یک رژیم کهن ، پیش از هر دو انقلاب قرن بیستمی ایران ، انفعال سیاسی روشنفکران ونخبگان و حرکت تدریجی و غیرمنتظره تظاهرات و رادیکالیزه شدن سبب انقلاب شد.
ارزیابی : در مورد انقلاب اسلامی ، نظریه برینتون صادق نیست ، چون برینتون به هفت یکنواختی در قبل از انقلاب اشاره دارد که کدی فقط به یک مورد یعنی انفعال روشنفکران اشاره دارد.
دیدگاهها ونوشتههای اقتصادی
منظور دیدگاههایی است که نقش اقتصاد و عوامل اقتصادی را در انقلاب برجسته می دانند.
الف ) نظریه مارکسی انقلاب
نظریه مارکسی بر این پیشفرضها مبتنی است : مفهوم دیالکتیک هگل ، مادی گرایی دیالکتیک ، مادی گرایی اقتصادی ، مادی گرایی تاریخی و مبارزات طبقاتی . در این نظریه انقلاب ، از خود بیگانگی و آگاهی طبقاتی دو مرحله لازم برای وقوع انقلاب هستند.
ارزیابی :
1. سستی بسیاری از پیشفرضهای این نظریه توسط نویسندگان تبیین شده است.
2. عدم توجه به نقش تفکر ،اراده ، اختیار و ... انسان در تحولاتی مثل انقلاب .
نوشته های مبتنی بر نظریه های مارکسی ، مارکسیستی و نئومارکسیستی
1. مارکسیستها و انقلاب اسلامی دریک معرفی کلی
مشکل اصلی اینان بهره گیری از کلیشه هایی مانند تحلیل طبقاتی است . برخی از اینها انقلاب اسلامی را انقلاب نمی دانند ، بلکه یک قیام و رخداد می دانند. وگروهی دیگر که آن را انقلاب می دانند سعی می کنند که کلیشه های خود را بر آن تطبیق دهند. هیچکدام از اینان به ماهیت مذهبی و شعارهای مذهبی انقلاب اسلامی توجهی نکرده اند.
2. گروه های مارکسیست ایرانی
مارکسیسم در ایران به دو دلیل ماهیت ضد مذهبی و وابستگی به شوروی نتوانست گسترش پیدا کند. از گروه چپ که این چنین به تحلیل انقلاب پرداخته اند عبارت اند از :
1) حزب توده : تحلیل این حزب از انقلاب کاملا اقتصادی بود . به طوری که خراب شدن وضع اقتصادی و واکنش زحمتکشان در قبال آن از اوایل سال 1356 به انقلاب گرایید.
2) چریک های فدایی خلق : اینان نیز تحلیلی کاملا اقتصادی از انقلاب دادند. اینان ازیک طرف انقلاب را نتیجه سال ها تحقیر ، رنج و غارت و تخریب حلبی آباد در 1356 و در پی آن قیام مردم قم و طلاب می دانند. و ازسوی دیگر بحران های اردوگاه امپریالیستی را عامل وقوع انقلاب می دانند.
3) سازمان مجاهدین خلق ایران : تحلیل اینان نیز مانند چریکهای فدایی خلق است ، اما بیان نمی کنند که چرا و چگونه توده به یک باره در سال 56 به صحنه امدند.
4) حزب کارگران سوسیالیست: اینها علت اصلی انقلاب را مسائل اقتصادی و بحران سرمایه داری جهانی می دانند که باعث تورم و افزایش قیمت کالاهای وارداتی شد که موجب تضاد بین مقامات درباره چگونگی برخورد با انی معضل شدو رژیم فروپاشید.
ب ) نوشتههای اقتصادی غیرمارکسیستی : هوشنگ امیراحمدی
وی در مقاله « انقلاب های طبقه متوسط در جهان سوم » معتقداست در انقلاب های طبقه متوسط ، هم سرمایه داری هم سوسیالیسم مورد حمله قرار می گیرد و به یک راه سوم توسعه که عناصری از هر دو الگو را با ویژگی های فرهنگی و مذهبی در هم می آمیزد تمسک جسته می شود . او راه سوم توسعه که توسط انقلابیون ایرانی برگزیده شد را دارای سه هدف بنیادین استقلال ملی ، عدالت اجتماعی و دمکراسی که همگی از جنبه های اسلامی و ملی برخوردار است .
ارزیابی :
1. آیا می توان انقلاب ایران را یک انقلاب طبقه متوسط نامید ؟ در حالی که این انقلاب ماهیتی عقیدتی و اساسا مذهبی دارد نه اقتصادی .
2. جدا کردن زمینه های وقوع انقلاب از ایدئولوژی و رهبری آن است .
3. نتایج ناشی از وابستگی به سرمایه داری جهانی در جهان سوم می تواند در زمینه سازی نارضایتی موثر باشد ،ولی با انقلابی با ویژگی های انقلاب ایران می توان چنین سریع به بسیج مردم بپردازد.
دیدگاهها و نوشته های سیاسی
دیدگاه هایی که علل وقوع انقلاب را به یک یا بیشتر از موارد سیاسی تاکید کرده است .
الف ) تاکید بر نقش عامل استبداد : صادق زیباکلام
ایشان در کتاب « مقدمه ای بر انقلاب اسلامی » در تحلیل انقلاب چنین استدلال می کند: 1. همه وجه مشترک همه بینادگراها شورش علیه استبداد است ؛ 2. همه شورش ها در ایران معاصر شورش علیه استبداد بوده ؛3. ایجاد خلل در فضای استبدادی و ایجاد شوری در این فضا ؛ 4. شعار حقوق بشر کارتر ؛ 5. دیکته فضای باز سیاسی به ایران توسط غرب ؛6. توسعه نامتوازن عامل وقوع انقلاب اسلامی است.
ارزیابی :
1. بدیهی است که استبداد از عوامل انقلاب بوده است.
2. آیا درست نیست که به مذهب به عنوان عامل اصلی و استبداد به عنوان عوامل درجه دوم نگاه کنیم.
3. آیا استبداد و سیاست حقوق بشر کارتر فقط در ایران اجرا شد؟
ب ) بهره گیری از نظریه بسیج منابع : محمدهادی سمتی
ایشان از نظریه بسیج منابع چارلز تیلی بهره برده است. تیلی به تشریح دو مدل جامعه سیاسی و بسیج ،نظریه انقلاب خود را توضیح می دهد: مدل جامعه سیاسی عبارت اند از جمعیت ، حکومت ، یک یا چند مدعی قدرت ، یک جامعه سیاسی و یک یا چند ائتلاف . درباره مدل بسیج نیز با پنج مولفه مشخص می کند : منافع ، سازمان متحدکننده ، بسیج ،کنش جمعی ،فرصت .
ارزیابی :
1. عدم توجه کافی به زمینه ها و علل ایجاد حرکت انقلابی ؛
2. تقلیل جنبش اجتماعی به تشکیلات تجاری یا صنایع و نادیده گرفتن ایدئولوژی و نمادها ؛
3. این نوع نظریه ها برای تحلیل جنبش ها و انقلاب ها در جوامع سیاسی دموکراتیک به کار نمی آید.
4. تحلیلی ناقص است و به دانش ما چیزی اضافه نمی کند.
سمتی از نظریه تیلی برای تحلیل انقلاب ایران استفاده کرده است .
به اعتقاد وی در مقاله « نظریه ببسیج منابع و انقلال اسلامی » مدل تیلی ما را قادر می سازد که بیش از دیگر نظریات به رابطه متقابل بین ساختار و کارگزار در تحول انقلاب بپردازیم و آن را در مرکز تجزیه و تحلیل قرار دهیم . به نظر سمتی ، ظهور و تثبیت سرمایه داری دولتی تحصیل دار در ایران زمینه ( ساختار) را برای بسیج ( کارگزا ر ) فراهم کرد: دولت ایران در دهه 40 و 50 یک دولت تحصیلدار آسیب پذیر در مقابل نوسانات اقتصادی داخلی و جهانی بود. در مقابل در فرایند بسیج سیاسی پنج مدعی اصلی در مبارزه علیه شاه یعنی روحانیت ، روشنفکران ، طبقه متوسط جدید ، بازار و طبقه کارگر بودند که روحانیون و بازار بر دیگران پیشی گرفتند. وی به انتقادهایی از نظریه تیلی هم پرداخته است.
ارزیابی :
1. به چارچوب نظریه بسیج منابع وفادار نمانده است.
2. نقاط ضعف مدل تیلی را ذکرکرده که از امتیازات آن به شمار می رود.
3. تحلیل علل بر مبنای دولت تحصیل دار یک تحلیل صرف اقتصادی است.
ج ) فرضیه های توطئه و نوشته های مبتنی برآن
توهم توطئه نوعی بیماری روانی فردی و جمعی است. بیماری فردی سوء ظن به همه چیز و همه کس را «پارانویا» و بیماری جمعی را «توهم توطئه» می نامند. کسی که به توهم توطئه در مفهوم اخیر آن مبتلا است، تمام وقایع عمده سیاسی و سیر حوادث و مشی وقایع تاریخی (نظیر انقلاب ها، شورش ها، جنگ ها و...) را در دست پنهان و قدرتمند سیاست بیگانه و سازمان های مخوف سیاسی و اقتصادی و حتی مذهبی وابسته به آن سیاست می پندارد. توهم توطئه در باور عمومی همه کشورها کم و بیش دیده می شود. اما به نظر می رسد که این گرایش اعتقادی در خاورمیانه، به ویژه در میان ایرانیان نسبت به دیگر جوامع شایع تر است.
این که می گویم، «توهم توطئه» نوعی بیماری است، بدین معنا نیست که اساسا هیچ توطئه ای در هیچ موردی در کار نیست و آنچه توطئه خوانده می شود، همه از باب خواب و خیال و توهم است. بلکه منظور آن است که مقوله « توطئه» را به دو گونه می توان بررسی کرد: یکی برخورد آفاقی و علمی و دیگری برخورد انفسی و عاطفی و بیمار گونه. در برداشت علمی،« توطئه» به عنوان فرضیه ای در نظر می آید که قابل رد یا اثبات است، و در پرتو داده های عینی و اسناد و مدارک تاریخی و بدون جانبداری عاطفی مورد بررسی و تحلیل قرار می گیرد. حال آنکه « توهم توطئه» از اعتقاد راسخ و جزمی و تعبدی به نوع خاصی از توطئه شکل می گیرد و همچون سایر اعتقادها، در قلمرو بررسی و تحلیل علمی قرار نمی گیرد و از این رو قابل اثبات یا رد و انکار نیست.
ایمان به توهم توطئه از نظر پیامدها یا کارکردهای روانی و اجتماعی، برای کسانی که به آن اعتقاد دارند، آرامش خاطر می آورد و همچون ساز و کارهای دفاعی روانی این فرصت را به آنان می دهد تا از خود رفع مسئولیت کنند و همه تقصیرها را به گردن توطئه بیگانگان بیندازند. درباره توطئه و توهم آن سه مفهوم متمایز وجود دارد: یکی توطئه چینی، یا توطئه واقعی؛دوم توطئه پردازی یا ساختن و پرداختن و اشاعه طرح های توطئه آمیز است؛ و سوم پذیرش این پرداخته ها از سوی بخش عمده ای از جامعه، که آن را توهم توطئه می خوانیم.
توهم توطئه غالبا از سوی دولت ها و نیروهای درگیر داخلی ساخته و پرداخته می شود و به صورت جزوه ای و کتابی و خبری پخش می شود. اما انچه از نظر روانشناسان اجتماعی اهمیت دارد، پخش پیام نیست، بلکه میزان تأثیرپذیری پیام است.
برخی معتقدند که انقلاب اسلامی که انقلاب اسلامی در حقیقت یک توطئه از قبل طرح ریزی شده توسط قدرت های خارجی برای ساقط نمودن رژیم شاه بود.
طرفداران این تز در ابتدا بیشتر اعضای خانواده سلطنتی، بالاخصشخص شاه، دربار، برخی از مقامات ارشد رژیم پیشین، اقشار مرفه و وابستگان به رژیم، بعضی از سران نظامی و انتظامی رژیم پهلوی بودند. اما اختلافات و مشکلات بعد از انقلاب، به تدریج اقشار بیشتری را به سوی این تحلیل کشاند. طرفداران فرضیه های توطئه نوعا غرب و بالاخص آمریکا و انگلیس را متهم به خالی نمودن زیر پای شاه می کنند. البته اقلیت کوچکی پای شرق و شوروی سابق را نیز به میان می کشند. در پاسخ اینکه انگیزه غرب برای از میان برداشتن شاه چه می توانسته بوده باشد نظر واحدی وجود ندارد.
برخی معتقدند که انگلیس می خواست از شاه بخاطر نزدیک شدنش به امریکا انتقام بگیرد. برخی دیگر معتقدند که غرب می خواست شاه را به سبب نقشش در افزایش قیمت نفت در اوپک تنبیه نماید. شماری نیز معتقد بودند ایران در سال های آخر رژیم سریعا به سمت پیشرفت و صنعتی شدن حرکت می نمود. غرب که بازارهای خود را در خطر می دید رژیم شاه را سرنگون نمود تا جلوی بوجود آمدن «ژاپن دومی» را بگیرد. و بالاخره نظر دیگر معتقد است که ایران قربانی بده بستان دو ابرقدرت شد: آمریکا ایران را داد تا در جای دیگر از شوروی امتیاز بگیرد. این طرز بینش نسبت به انقلاب اسلامی در بسیاری از نوشته ها و تحلیل های سلطنت طلبان به چشم می خورد. کیهان(چاپ لندن به سردبیری مصباح زاده) که ارگان غیر رسمی سلطنت طلبان می باشد معمولا در بر گیرنده این گونه تحلیل هاست. نوشته های داریوش همایون (وزیر اطلاعات رژیم شاه) بر همین سیاق است. از جمله رساله وی پیرامون انقلاب اسلامی که در سال 1360 در خارج از کشور تحت عنوان « دیروز، امروز، فردا، سه گفتار پیرامون انقلاب اسلامی »به چاپ رسیده است. کتاب «پاسخ به تاریخ» محمد رضا شاه و بسیاری از مصاحبه های رادیو و تلویزیونی و مطبوعاتیش بعد از خروج از ایران در سال 57 نیز مملو از متهم نمودن غربی ها به دست داشتن در انقلاب می باشد نظرات و استنباطات بسیاری از سلطنت طلب ها، از جمله شاه، که در اثر «ویلیام شوکراس» تحت عنوان « آخرین سفر شاه» ظاهر شده است مبین چنین نگرشی از سوی آنان نسبت به انقلاب اسلامی است. مشابه نظرات سلطنت طلب ها را برخی دیگر نیز مستقیما یا تلویحا اظهار داشته اند. از جمله نخست وزیر شاه، شاهپور بختیار، در اثرش پیرامون انقلاب اسلامی تحتد عنوان « یکرنگی» آمریکایی ها را متهم به سازش با مخالفین رژیم شاه نموده و رئیس ستاد مشترک ارتش شاه، قره باغی و ژنرال هایزر را به عنوان بازیگران اصلی این نقشه محکوم می نماید.
اگرچه فرضیه توطئه نوعا بین سلطنت طلب ها طرفدار دارد، اما برخی از مارکسیست های ایرانی نیز به شکل دیگری به آن دست یازیده اند. به اعتقاد آن ها، در نتیجه تضادهای درونی رژیم در سال های آخر عمر آن در ایران شرایط عینی و ذهنی انقلاب بوجود آمده بود و کشور می رفت تا پذیرای انقلاب شود. اما امریکا به موقع دخالت نمود و با توطئه چینی انقلاب اسلامی را بوجود آورد تا جنبش را منحرف نموده و به زعم آنان جلوی بروز یک انقلاب واقعی (مارکسیستی) را بگیرد.
جدا از این توهمات، فرضیه های توطئه به اشکال دیگری نیز خود نمایی می کنند. از جمله این که غربی می خواستند ذخایر ارزی ایران و کشورهای عربی نفت خیز را ( که به دنبال افزایش ناگهانی قیمت نفت در بانک های غربی اندوخته شده بود) خالی کنند. به نظر طرفداران این تز، این ذخایر می توانست برای سیستم پولی جهان غرب مخاطره آمیز باشد. اگر فی المثل صاحبان آن ها به یکباره تصمیم می گرفتند سپرده هایشان را از بانک ها بیرون بکشند عملا نظام مالی غرب می خوابید. غرب در این فرضیه متهم می شود که با خلق انقلاب اسلامی در ایران و سپس ایجاد جنگ بین ایران و عراق ذخایر ارزی این دو کشور بعلاوه، اعراب را صرف خرید اسلحه و مهمات نموده و در نتیجه آن خطر احتمالی را از بین برده است. برخی نیز پای اسرائیل را به میان می کشند. طبق این فرضیه ارتش ایران در زمان رژیم شاه می رفت تا پنجمین نیروی نظامی بزرگ در دنیا شود. چنین نیروی نظامی می توانست برای رژیم صهیونیستی خطر بالقوه ای به حساب آید. ممکن می بود بر اثر کودتای نظامی در ارتش، سرهنگ قذافی یا جمال عبدالناصری به قدرت رسد و یا نیروی نظامی ایران به طریقی متوجه اسرائیل شود. صهیونیست ها با بوجود آوردن انقلاب اسلامی و سپس جنگ تحمیلی، دو نیروی عمده نظامی منطقه را عملا خنثی نمایند.
ب. نقد و ارزیابی فرضیه های توطئه
شاید نیازی به توضیح نباشد که هیچ یک از معتقدین فرضیه های توطئه در حمایت از نظراتشان ادله و شواهدی ارائه نمی دهند. بعلاوه، غالبا پیش فرض های اولیه بسیاری از آن ها بی پایه و اساس است. به عنوان مثال؛
1. احدی در غرب دچار این تصور یا توهم نشده بود که ایران عنقریب به پای ژاپن خواهد رسید، چه رسد به این که بخاطر آن خواسته باشند شاه را از میان بر دارند. بالعکس، بسیاری از تحلیل گران واقع بین غربی معتقد بودند که پروژه های شاه غالبا بلند پروازانه، نامعقول و غیر واقع بینانه است. از جمله می توان به آثار «فرد هالیدی»[1] تحت عنوان« ایران، دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری» و « رابرت گراهام»[2] تحت عنوان « ایران سراب قدرت » اشاره نمود. به علاوه روزنامه تایمز مالی و هفته نامه اکونومیست که هر دو در لندن منتشر می شوند و روز نامه لوموند در طی سال های 56- 57 مقالات واقع بینانه تری از نابسامانی های برنامه های توسعه اقتصادی ایران به چاپ رساندند.
2. به علاوه اگر سیاست غرب کلا مبنی بر این بود که هیچ کشور دیگری نتواند جهش اقتصادی نماید، در این صورت ژاپن را هم که به کنار بگذاریم، علی القاعده کره جنوبی، تایوان، سنگاپور، هنگ کنگ، مالزی، ترکیه، اسپانیا و.... دیگر کشورهایی که پیشرفت های قابل ملاحظه ای داشته اند نیز می باید دچار انقلاب و دسیسه های غرب گشته و بجایی نمی رسیدند.
3. اساسا رواج فرضیه های توطئه مابین ایرانیان یک مسئله عمیق روانشناسی اجتماعی می باشد و ربط چندانی به شواهد و ادله ندارد. این طور نیست که طرفداران این فرضیه توطئه یا آن یکی در نتیجه یک سری مطالعات و جمع کردن انبوهی از شواهد و دلائل به فرضیات خود رسیده باشند. محمد رضا شاه گویاترین مصداق این بیماری بود. در طول 37 سال سلطنتش، به خصوص در دو دهه آخر آن، هر مخالفی را آلت دست خارجی ها می دانست. مخالفین چپی خود را مرتبط با کمونیزم بین الملل یا ارتجاع سرخ می پنداشت، ملیون را وابسته به انگلیس و امریکا و مذهبی ها را عوامل مصر، سوریه، عراق و لیبی می دانست. بسیاری از خارجیانی که با ایرانیان تماس داشته اند از این پدیده با شپفتی یاد کرده اند. دو مستشرق انگلیسی که در اوج جنگ های داخلی ایران بین قوای مشروطه خواهان و محمد علیشاه به ایران سفر کرده بودند در کتابشان با تعجب می نویسند که آنچه مهم است نظرات و موضع گیری های دولتین روس و انگلیس می باشد تا نتیجه جنگ. نمونه های بارز آن « ویلیام سولیوان» و « آنتونی پارسونز» (سفرای وقت امریکا و انگلیس در ایران) و ژنرال هایزر می باشند که در دوران انقلاب تماس زیادی با ایرانیان داشتند. هر سه در خاطرات خود به این نکته اشاره می کنند ( خاطرات سولیوان تحت عنوان« مأموریت در ایران» و خاطرات پارسونز تحت عنوان « غرور و سقوط» و خاطرات هایزر تحت عنوان« مأموریت در تهران». هر دو سفیر می نویسند که ما دیگر به این سئوال شاه عادت کرده بودیم که از ما می پرسید چرا سیاست های دولت های متبوع شما در مورد من تغییر کرده است؟ شاه تا روزی که مرد به دنبال پاسخ این سئوال بود که چرا غربی ها و بالاخص آمریکا سیاستشان را در مورد او تغییر دادند.
ویلیام سولیوان این باور شاه که جریانات ایران را در دوران انقلاب خارجی ها به راه انداخته اند، در یکی از ملاقات هایش با شاه این گونه بیان می کند: «... تا وقتی که مسائل جاری روز و اوضاع سیاسی کشور را مطرح نکرده بودم علامت ناراحتی در شاه مشاهده نشد، اما به محض این که مسائل سیاسی روز را عنوان کردم چهره اش درهم رفت و طرز صحبتش تغییر کرد. او ترجیح می داد که درباره بحران جاری کشورش صحبت نکند و هرچه سعی می کردم او را به حرف بیاورم با جملات منقطع به سئوال من پاسخ می گفت و سکوت اختیار می کرد. این طرز صحبت شاه و چهره غمگین او کاملا برای من غیر عادی بود و به همین جهت بی اختیار و با لحنی که شایدکمی هم زننده بود پرسیدم: شما را چه می شود؟ با این سئوال من ناگهان عقده های دل شاه باز شد و در حدود ده دقیقه بدون وقفه حوادثی را که طی چند ماه اخیر در ایران روی داده از دیدگاه خود توضیح داد. شاه مجموعه این حوادث را به عنوان قانون شکنی و نقض حاکمیت دولت توصیف می کرد و می گفت طبقات مختلف اجتماعی از دانشجویان و کارگران گرفته تا بازاریان و عناصر وابسته به روحانیت شیعه به این جریان کشیده شده اند. اعتقاد او بر این بود که تظاهرات و فعالیت هایی که علیه رژیم انجام شده طبیعی و خود جوش نیست، بلکه برنامه از پیش طرح شده بر ضد رژیم است. شاه در تشریح و توضیح این نظر خود پای قدرت های خارجی را به میان کشیده و گفت آنچه پیش آمده از حدود توانایی و و قابلیت ک. گ. ب خارج است و باید دست انتلیجنس سرویس و سازمان سیا هم در کار باشد. شاه مخصوصا روی نقش انگلیسی ها در این ماجرا تأکید می کرد و می گفت انگلیسی ها بعد از ملی شدن نفت کینه او را به دل گرفته اند و چون زیر بار شرایط آن ها برای تمدید قرار داد کنسرسیوم نفت نرفته دست به تحریک بر ضد او زده اند. شاه اخبار و گفته های رادیوی بی. بی. سی را که به تبلیغ نظرات مخالفان پرداخته و لحن انتقادآمیزی نسبت به رژیم او در پیش گرفته بود و به عنوان شاهد مدعای خود ذکر می کرد. اما آنچه شاه را بیشتر از همه رنج می داد نقشی بود که سازمان سیا به خیال او در فعالیت های ضد رژیم بازی می کرد. او با شگفتی و ناراحتی می پرسید مگر با آمریکائیها چه کرده است که سیا بر ضد او دست به کار شده است؟ شاه به جریان مسافرتش به آمریکا و بازدید کارتر از ایران اشاره کرد و گفت او گمان می کرد که پس از این دید و بازدیدها و مذاکراتی که صورت گرفته روابط ایران و آمریکا بر پایه مستحکمی استوار شده و آمریکا از سیاست های او پشتیبانی می کند. حالا او می خواست بداند چه پیش آمده است که آمریکا از حمایت او دست برداشته؟ آیا او کاری کرده است که موجب نارضایی آمریکائیها شده؟ یا بین ما و روس ها توافق محرمانه ای برای تقسیم جهان صورت گرفته و ایران هم جزیی از این توافق است؟ از طغیان خشم و غضب شاه و حرف هایی که از زبان او شنیدم لحظه ای گیج و مبهوت شدم. او با لحن مردی سخن می گفت که ناجوانمردانه مورد خیانت واقع شده و گویی دادخواهی می کرد. شاه در تمام مدت صحبتش با حالتی پریشان و احساساتی سخن می گفت. به طوری که در پایان این صحبت ها واقعا متحیر بودم که چه واکنشی باید نشان بدهم.»
شاه در تمامی مصاحبه های رادیو و تلویزیونی و مطبوعاتی و مکالماتی خود با غربی ها و دیگران، بعد رفتن از ایران تا هنگام فوتش در سال 1359 مستقیم و غیر مستقیم و با صراحت، توطئه و برنامه ریزی های غربی ها و خارجی ها به عنوان عامل سقوطش معرفی می کند. از جمله در مصاحبه مفصلی که با مجله معرف انگلیسی «ناو» انجام می دهد باز هم همین مسئله را مطرح می کند، شاه تیتر مصاحبه را می گذارد:«چگونه آمریکائیها مرا سرنگون کردند.
پارسونز سفیر انگیس هم عین همین مشکلات را با شاه دارد، مضافا به این که در مورد او بواسطه برنامه بخش فارسی رادیو بی. بی. سی این فکر را القا می کند که انگلیسی ها از مخالفین او پشتیبانی می کنند. در یکی از ملاقات هایشان که دیگر طاقت و تحمل پارسونز از شنیدن موضوع تکراری رادیو بی. بی. سی و نقش انگلیسی ها در جریانات ایران به تنگ آمده بود از کوره در می رود و به شاه می گوید « اگر واقعا کسی باور داشته باشد که دولت انگلستان در خفا با مخالفین شاه در زد و بند هست جایش در تیمارستان است.» در همان ملاقات پارسونز، که دیگر عرف دیپلماتیک را به کنار گذارده، به شاه می گوید« تهمت زدن به انگلیسی ها آسانتر از روبرو شدن با واقعیت است».
4. اگر مشکلاتی که آمریکا و مجموعه غرب و وابستگان آن ها پس از وقوع انقلاب اسلامی در منطقه و جهان با آن مواجه گردیده اند و از جمله ایجاد انتفاضه و حرکت های اسلامی در جهان اسلام و تهدید جدی امنیت رژیم صهیونیستی و آینده نامطمئن غرب به دلیل استراتژی حمله پیشدستانه آمریکا و جنگ هایی که امروزه آمریکا پا به میدان آن ها نهاده را مورد توجه قرار دهیم، در می یابیم که فرضیه های توطئه تا چه حد نابخردانه و سطحی هستند. آیا منطقی است که آمریکا با بلند کردن چوب انقلاب اسلامی چنین محکم بر مغز خود بکوبد تا احتمالا خطری در آینده از جانب یک رژیم کاملا طرفدار خود که ژاندارم آمریکا در منطقه بود و با حرکت های ضد آمریکایی به نیابت از آمریکا در می آمیخت، او را تهدید نکند؟
5. انقلاب اسلامی و سپس فشارها و نیازهای ناشی از تحریم ها و جنگ، ایران را در مسیر رشد و توسعه قرار داد و ایران به پیشرفت هایی خیره کننده دست یافت. اکنون مشکل آمریکا و مجموعه غرب این است که چگونه جلو پیشرفت و تکامل علمی و تکنولوژی ایران را بگیرند. بنابراین، این تصور که غرب انقلاب اسلامی را به راه انداخت تا از تبدیل ایران به ژاپن خاورمیانه جلوگیری کند، توهمی بیش نیست؛ زیرا پیشرفت علمی و تکنولوژی همواره و از ابتدا از اهداف انقلاب اسلامی بوده و در این راه بسیار بیش تر از پیشرفت احتمالی رژیم شاه به موفقیت دست یافته است.
6. این تصور که افزایش قدرت نظامی ایران برای امنیت رژیم صهیونیستی خطرناک بود نیز یک تصور واهی است. زیرا اولا؛ رژیم شاه کاملا در خدمت منافع آمریکا و اسرائیل قرار داشت و جداشدنش از این منافع برای اسرائیل خطرناک بود. ثانیا؛ اگر کمک ایران در قالب در اختیار قرار دادن خاک خود و تجهیزات نظامی به هواپیما های آمریکا برای تجهیز و تغییر آرم هواپیما ها به آرم اسرائیل و بمباران کردن پشت جبهه اعراب به نفع اسرائیل در جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل نبود، اسرائیل پیروز نمی شد.ثالثا؛ با وقوع انقلاب اسلامی، رهبران رژیم صهیونیستی اعلام کردند که زلزله ای در خاورمیانه رخ داده که پایه های خکومتشان را می لرزاند.
7. مارکسیست های طرفدار فرضیه توطئه قادر نیستند به این سئوال پاسخ دهند که چرا آمریکا، که به قول آن ها رژیم شاه با تضادهای درونی مواجه شده بود، راه را برای یک انقلاب اسلامی باز کرد؟ انقلابی که تهدید علیه منافع آمریکا را به فرض وجود خطر یک انقلاب مارکسیستی، واقعی کرد و جلو انداخت؟
نوشته های ترکیبی
الف ) نوشته های دوعلتی
1. نظریه انقلاب و مقاله تدا اسکاچپول 2. نیکی کدی و کتاب ریشه های انقلاب 3. محمدعلی کاتوزیان
ب ) نوشته های سه علتی
نظریه توسعه نامتوازن هانتینگتون ، ایرواند آبراهامیان، و محسن میلانی
ج ) نوشته های چند علتی
1. جرالد گرین 2. جان فوران 3. مایکل فیشر 4. عمادالدین باقی
سایر نوشته ها
الف ) ویلیام سولیوان ب ) آنتونی پارسونز ج ) زبیگنیو برژينسکی د) ژنرال رابرت هایزر ه ) ارتشبد عباس قره باغی و ) فریدون هویدا ز ) جیمز بیل ح ) محمود طلوعی ط ) جیمز دفرنزو ی ) کتاب «تحریر تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ایران »
جمع بندی
در جامعه مسائلی وجود دارد که اگر حل نشود ، تبدیل به چالش می شود و اگر حل شوند ، فرصت های جدید ایجاد می کنند.درواقع اگر چالش های زمان را درک کنیم می توانیم ریشه های انقلاب را کشف کنیم .
بنابراین برای تبیین صحیح علل شکل گیری انقلاب اسلامی ایران باید به بررسی تاریخ معاصر ایران پرداخت زیرا انقلاب اسلامی ریشه در تاریخ صد ساله ایران دارد. اولین چالش و مشکل اساسی که مردم با آن مواجه شدند و در نهضت تنباکو با آن به مبارزه برخواستند چالش استعمار و استقلال خواهی بود و این مشکل تا زمان انقلاب اسلامی وجود داشت (در زمان مشروطه، به قدرت رسیدن رضاخان و بویژه محمد رضا شاه) و یکی از چالش های عمده مردم در زمان انقلاب اسلامی نیز همین بود. دومین چالش جدی مردم با حکومت که باعث نارضایتی عمیق شده بود استبداد بود که مبارزه جدی با آن با انقلاب مشروطه شروع گردید و تا انقلاب اسلامی ادامه پیدا کرد. سومین چالش و مشکل، عدم توجه حکومت ها بویژه رژیم پهلوی به اعتقادات و دین مردم بود که با سیاست کشف حجاب، اسلام ستیزی و مخالفت با علما و مراجع همراه بود.
درواقع شعار مردم « استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی » تبیین کننده چالش های موجود و علت اصلی بوجود آمدن انقلاب اسلامی است.
با توجه به مطالب فوق و نقد دیدگاه های غیر فرهنگی، دیدگاه های فرهنگی تأیید می شود. اما تبیین صحیح تر آن همان است که ما در جمع بندی متذکر شدیم. البته این به معنی نادیده گرفتن نقش سایر عوامل نیست. بلکه معتقدیم نقش اصلی و قاطع وقوع انقلاب اسلامی عامل « استقلال مبارزه با استعمار ، آزادی مبارزه با استبداد و جمهوری اسلامی مبارزه با سیاست های دین ستیزی» است.
منابع جهت مطالعه بيشتر
1. كرين برينتون، كالبد شكافي چهار انقلاب، ترجمه محسن ثلاثي ، تهران: نشر نو، 1363
2. حامد الگار ، انقلاب اسلامي در ايران ، ترجمه مرتضي اسعدي و خسن چيذري ، تهران : قلم، 1360
3. . حسين بشيريه، انقلاب و بسيج سياسي، تهران: پگاه، 1372
4. چالمرز جانسون ، تحول انقلابي، ترجمه حميد الياسي، تهران: امير كبير، 1363
5. محمد باقر حشمت زاده ، چارچوبي براي تحليل و شناخت انقلاب اسلامي در ايران ، تهران: موسسه فرهنگي دانش وانديشه معاصر،1378
6. عبد الوهاب فراتي (گردآورنده)، رهيافتهاي نظري بر انقلاب اسلامي ، قم: معاونت امور اساتيد، 1377
7. ساموئل هانتينگتون، سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني، ترجمه محسن ثلاثي، تهران:علم، 1370
8. مصطفي ملكوتيان، سيري در نظريه هاي انقلاب ، تهران: قومس ، چ دوم ، 1376
9. سيد صادق حقيقت، علل و عوامل پيروزي انقلاب اسلامي، قم: طه، 1377
10. صادق زيباكلام ، مقدمه اي بر انقلاب اسلامي، تهران: روزنه، 1372
11. محمد رضا پهلوي ، (اعترافات) پاسخ به تاريخ، ترجمه منوچهر مهر جو، تهران: هفته، 1362
12. ماروين زونيس، شكست شاهانه، ترجمه عباس مخبر، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1370
13. مجموعه مقالات حديث انقلاب ، تهران: الهدي،1377
14. ميشل فوكو، ايراني ها چه رويايي در سر دارند؟، ترجمه حسين معصومي همداني، تهران: هرمس،1377
15. آلوين استانفوردكوهن، تئوري هاي انقلاب ، ترجمه عليرضا طيب ، تهران: قومس 1369
16. فرد هاليدي، ديكتاتوري و توسعه سرمايه داري در ايران ،ترجمه فضل الله نيك آئين، تهران: اميركبير، 1358
17. محمد علي همايون كاتوزيان، اقتصاد سياسي ايران،ترجمه محمد رضا نفيسي و كامبيز عزيزي، تهران: نشر مركز،چ3، 1372
18. جان فوران ، مقاومت شكننده، ترحمه احمد تدين، تهران: رسا، 1377.
19. رهبرمهدی، اقتصاد و انقلاب اسلامی ایران ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
20. شکاری عبدالقیوم، نظریه دولت تحصیلدار و انقلاب اسلامی ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
1-زمینه ها و بسترهای فکری و اعتقادی انقلاب اسلامی
یعنی: بخشی از ذهنیت و پیشینه های ذهنی افاد جامعه، مربوط به باورها، اعتقادات و ارزش های پذیرفته شده مردم است که به عنوان مسلمات و بدیهیات مفروض، آن ها را پذیرفته اند و در رفتارهای سیاسی و اجتناعی خود از آن ها الهام می گیرند.
سوال : اگر مردم بستری جز بستر اسلامی و تشیع داشتند ، آیا انقلاب بازهم رخ می داد ؟
مقدمه
اندیشه سیاسی در اسلام یک ویژگی اساسی دارد که عبارت است از حضور وحی در جامعه اما چون این وحی همواره محتاج تفسیر می باشد، لذا تفسیرهای متفاوتی از آن پیدا شده و برای توجیه آن ها استدلال های عقلی فراوانی بوجود آمده است.
نخستین تفسیرها درباره حکومت بلافاصله بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. به طور کلی انسان در زندگی سیاسی خود با سه مسئله مواجه است. مثلث « خدا ، انسان و حکومت ». متفکران بزرگ اسلامی هرکدام تفسیری از رابطه این مثلث داشته اند. و در عرصه مبانی مکتوب در قلمرو تمدن اسلامی با 6 مبنای مهم روبرو هستیم. جبریه یا مرجئه، خوارج، معتزله، اشاعره، باطنیه و امامیه.
اندیشه های کلامی مسلمانان عصر تدوین
الف. اندیشه های کلامی شیعه
دوره اول: در قرن سوم ظاهر شد و شخصیت آن ها شیخ مفید و خاندان نوبختی و سید مرتضی بود که در مقابل معتزله استدلال می کردند.
دوره دوم: با مرحوم خواجه نصیر طوسی در قرن 7 هجری ق شروع شد که در مقابل اشاعره استدلال می کردند.
دوره سوم: در قرن 8 با علامه حلی آغاز شد. ویژگی این دوره؛ استدلال به حیات سیاسی مسلمانان در دوره غیبت است که به نظریه ولایت فقیه منجر می شود.که کلام شیعه به اوج خود می رسد.
ب. اندیشه های کلامی اهل سنت
دیدگاه اول: اندیشه معتزله که معتقدند:
1. انسان در این دنیا مسئول عمل خویش است نه خداوند = اصل آزادی تکوینی انسان به عبارت دیگرخداوند اراده ی خود را به انسان داد .
2. خداوند هرگز خلاف عقل عمل نمی کند = اصل تقدم عقل بر وحی
3. به وجوب عقلی حکومت تکیه می کنند و انتخابش را بعهده مسلمانان می گذارند. به عبارت دیگر حکومت را عقلای قوم(اهل حل و عقد) مشخص می کنند . در صورت انتخاب حتی اگر حکومت فاسد باشد ، بیعت شکسته نمی شود ، مگر آنکه از لحاظ عملی اتفاق خاص دیگری افتد . آنها خروج بر حکومت اموی را هم حرام می دانستند . البته الآن هم ، همچین نظری دارند و اگر به چنین طرز فکری توجه کنیم ، بروز انقلاب بعید است . درواقع حتی اگر استبداد و استعمار هم وجود داشته باشد ، خروج از حکومت حرام است .
دیدگاه دوم: اندیشه اشاعره
اندیشه جبری به طور کلی از تفکر اهل سنت حذف شد و با سیطره کلام اشعری اندیشه های مشهور اهل سنت آغاز شد. که معتقدند:
بنابراین با شرایطی که ایران داشت (حکومت مقتدر شاه با پشتوانه آمریکا و... ) اگر غیر از تفکر شیعی حاکم بر مردم بود ، اصلا ً انقلاب رخ نمی داد .
منابع بالقوه مکتب تشیع که مردم با تأسی به آن انقلاب کردند عبارتند از:
با توجه به منابع فوق بود که مردم ایران توانستند برعلیه رژیم پهلوی قیام کنند و به پیروزی برسند.
منابع جهت مطالعه بيشتر
4. محمد شفیعی فر، مبانی فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی، قم: نشر معارف
5 . محمد شجاعیان، انقلاب اسلامي و رهيافت فرهنگي
6 . فرهاد شیخ فرشی، تحلیلی بر نقش سیاسی عالمان شیعی در پیدایش انقلاب اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
7 . یدالله هنری لطیف پور، فرهنگ سیاسی شیعه و انقلاب اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
8. پناهی محمدحسین، جامعه شناسی شعارهای انقلاب اسلامی
9. فرهنگ شعارهای انقلاب اسلامی، ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
2- زمينه هاي عینی و تاريخي
یعنی: بخش دیگری از ذهنیت جامعه ممکن است مربوط به تاریخ و هویت تاریخی و افتخارات و سوابق درخشان هر ملت باشد که موجب اتصال آن ملت به گذشته تاریخی خود می شود، ریشه های تاریخی و تجربی انقلاب اسلامی، این بخش از زمینه های ذهنی را پوشش می دهند.
الف - جنبش تنباكو ( از کتاب مطالعه شود)
منابع جهت مطالعه بيشتر
1- موسی نجفی و رسول جعفریان ، سده تحریم تنباکو، ، تهران: انتشارات امیرکبیر
2- حسن اصفهانی کربلایی ورسول جعفریان، تاریخ دخانیه ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
3- جلال الدین مدنی ، تاریخ سیاسی معاصر ایران ، قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه
ب – نهضت مشروطه
ریشه ی انقلاب مشروطه :
به علت جنگ های 10 و 3 ساله ی ایران با روسیه ، زمین های حاصلخیزی از ایران جدا شد و در نتیجه ی آن دو عهدنامه ی « گلستان » و «ترکمن چای » برایران تحمیل گردید . در نتیجه ، بحران اقتصادی پیش آمد و به علت استبداد و نالیاقتی سران قاجار و نفوذ بیگانگان ، سران قاجار به فروش امتیاز روی آوردند و با بروز جنبش تنباکو ، آنها به گرفتن وام های سنگین از روسیه و انگلیس پرداختند . به علت واگذاری گمرک شمال به روسیه و جنوب به انگلیس ، تعرفه ی کالاهای صادرات به خارج به بیش از 5 تا 25 درصد و کالاهای وارداتی به کشور زیر 5 درصد رسید ، درنتیجه صنایع ایران مثل صنعت نساجی به افولیت گرایید . بنابراین مدیران به سوی فروش و مزایده ایلات ایران روی آوردند ، مالیات ها و ظلم بیشتر شد ، کشاورزان با توجه به قحطی و ورشکستگی ها ، به روحانیون روی آوردند . اولین خواست علما این بود که «عدالتخانه» در جامعه تشکیل شود ، پس مهمترین عامل این انقلاب ، مبارزه با ظلم و استبداد بود که در انقلاب اسلامی نیز ، امام خمینی (ره) از این وقایع الهام گرفتند . از آنجایی که انقلاب مشروطه یک بعدی بوده و فقط مبارزه با استبداد بوده است ، منجر به انحراف بعضی افراد به استعمار شد ، یعنی در سفارت خانه ها تحصن کردند ، پس انقلاب مشروطه خیلی موفق نبود .در پیروزی مشروطه « روشن فکران » و « روحانیون » نقش داشتند .اولی با تحصن در سفارت و دومی با مهاجرت صغری و کبری . ( ادامه از کتاب مطالعه شود)
پیامدهای مشروطه :
1- مفاهیمی مثل آزادی ، قانون اساسی ، پارلمان و ...برای اولین بار در آنزمان مطرح شد .
2- انقلاب مشروطه ی ایران از لحاظ تجربی زمینه ی خوبی برای انقلاب اسلامی ایران شد .
3- پیامدهای منفی : 14 سال هرج و مرج ، ناامنی ، قحطی و درنهایت دیکتاتوری رضاخان(در زمان انقلاب مشروطه جمعیت ایران بین 19 تا 20 میلیون بوده است که بدلیل قحطی و ناامنی ها بین 9 تا 10 میلیون از ایرانیان از بین رفتند .)
4- اندیشه ی ظلل الهی زیر سئوال رفت: پادشاه سایه ی خدا برروی زمین بود . که جایگاه خود را درمیان مردم از دست داد.
منابع جهت مطالعه بيشتر
1. رسول جعفريان ، بررسي وتحقيق در جنبش مشروطيت ايران، قم: طوس، 1369
2. ابراهيم صفائي ، تاريخ مشروطيت به روايت اسناد،تهران: ايران ياران، 1380
3. اسماعيل رائين، انجمن هاي سري درانقلاب مشروطيت، تهران: جاويدان، 1355
4. مهدي ملك زاده، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، تهران: علمي،چ 4، 1373
5. ناظم الاسلام كرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، به اهتمام اكبر سعيدي ، تهران: آگاه، 1361
6. محمد حسن اديب هروي، تاريخ پيدايش انقلاب مشروطيت ايران، مشهد: 1331
7. پيتر آوري، تاريخ معاصر ايران، ترجمه محمد رفيعي مهر آبادي، تهران: عطائي، 1363
8. عباس اسكندري، تاريخ مفصل مشروطيت ايران، تهران: غزل،1361
9. حامد الگار، نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت، ترجمه ابوالقاسم سري، تهران: توس، 1356
10. عبدالهادي حائري، تشيع ومشروطيت ايران، تهران: اميركبير، 1370
11. جمشيد بهنام، ايرانيان و انديشه تجدد، تهران: فرزانه، 1375
12. ابراهيم صفائي ، رهبران مشروطه، تهران: فرهنگ و هنر، 1356
13. ا.ك.اس لمبتون، ايران عصر قاجار، ترجمه سيمين فصيحي، مشهد: جاودان خرد، 1375
14. حسين آباديان، بحران مشروطيت در ايران، تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي،1383
15. صادق زيباكلام ، سنت و مدرنيته، تهران: روزنه، 1377
16. محمد تركمان، مجموعه رسائل، تهران: رسا، 1362
17. حسين آباديان، مباني نظري حكومت مشروطه و مشروعه، تهران: نشر ني، 1374
18. جلال آل احمد، غربزدگي،
19. محمد علي همايون كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، ترجمه عليرضا طيب،
20. غلامحسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت ، تهران: كوير، 1374
21. شهريار زرشناس، نگاهي كوتاه به تاريخچه روشنفكري در ايران، تهران: كتاب صبح، 1383
22. علي اصغر شميم، ايران در عصر قاجار، تهران: افكار، چ5، 1374
23. محمد حسين نائيني، تنبيه الامة و تنزيه الملة ، تهران: فردوسي، 1334
24. جلال الدين مدني، تاريخ سياسي معاصر ايران ،ج1، قم: انتشارات اسلامي، 1361
ج- نهضت ملي شدن صنعت نفت
مقدمه ی یک : بعد از این که جنگ جهانی دوم شروع شد و رضاشاه خلع شد ، فضای باز سیاسی در ایران مطرح شد ولی بدلیل اینکه فرهنگ سازی ایجاد نشده بود ، در ایران هرج و مرج رخ داد .لذا از فرهنگ آزادی ، استفاده ی سوء شد . در این فضای باز سیاسی حکومت در اختیار مجلس بود ( دهه ی 20 ). اما محمد رضا فقط سلطنت می کرد که اگر در دست مجلس نبود ، ملی شدن صنعت نفت رخ نمی داد.
مقدمه ی دو : در سال 1859 نفت در امریکا کشف شد . چند سال بعد در سال 1872 ، روتیر قراردادی را با ایران بست که یکی از مفاد آن نفت ایران بود . در سال 1884 نخستین امتیاز استخراج نفت جزیره قشم به شرکت انگلیسی هوتز اعطا گردید اما به نتیجه ای دست نیافت.
بعد از آن در سال 1901 قراردادی بین ایران و دارسی بسته شد. در سال 1908 اولین چاه نفت در ایران کشف شد و در سال 1912 اولین پالایشگاه نفت در آبادان به بهره برداری رسید و در سال 1933 رضاشاه قرارداد اول را لغو کرد که بعد از آن قرارداد تا 60 سال دیگر تمدید شد . هنگام جنگ جهانی دوم افرادی از امریکا به منظور گرفتن امتیاز استخراج نفت ایران به اینجا آمدند . شوروی در این میان متوجه شد و مخالفت کرد تا حکومت وقت امتیاز نفت ایران را به هیچ کشوری ندهد . بعد از جنگ جهانی دوم ، شوروی نیروهایش را از لیران خارج نکرد تا امتیاز نفت شمال ایران را بگیرد . قوام به روسیه رفت که با اولتیماتوم امریکا، استالین هیئت ایرانی ذا به حضور پذیرفت و قرار شد که اگر مجلس با این امر موافقت کند ، امتیاز نفت شمال به شوروی اعطا شود. شوروی نیروهایش را از ایران خارج کرد ولی مجلس با اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی موافقت نکرد. رحیمیان نماینده مردم قوچان در مجلس این نکته را مطرح کرد که وقتی امتیاز نفت شمال را به شوروی نمی دهیم ، امتیاز نفت جنوب را از انگلستان بگیریم. دولت ایران اعتراضات و پیشنهادات خود را برای تعدیل شرایط قرارداد 1933 طی 25 ماده به کمپانی نفت جنوب تسلیم کرد. کمپانی نفت مخالفت خود را برای تجدید نظر در قرارداد اعلام کرد و خواهان تعدیل بعضی از موارد و شرایط قرارداد 1933 بود. بالاخره در 26 تیرماه 1328 نتیجه مذاکرات منتج به امضای قرارداد الحاقی به قرارداد 1933، معروف به ، قرارداد گس –گلشائیان گردید. در آخرین روزهای عمر دوره 15 مجلس ، قرارداد از سوی دولت ساعد برای تصویب تقدیم مجلس شد ولی به تصویب نرسید .
در مجلس 16 وزیر دربار هژیر نخست وزیر شد و در انتخابات مجلس دست برد و مخالفین این قرارداد را حذف کرد . فدائیان اسلام هژیر را ترور کردند و انتخابات دوباره تکرار شد و ملی و مذهبی ها به مجلس راه پیدا کردند. انگلیس با فشاری که بر شاه آورد ، رزم آرا را نخست وزیر کرد . فدائیان اسلام به رزم آرا سه روز مهلت دادند تا از سمت خود استعفا نماید و بعد از سه روز او را هم ترور کردند. با ترور رزم آرا صنعت نفت ایران ابتدا در مجلس ملی و پس از آن در 29 اسفند 1229 در مجلس سنا ملی اعلام شد.
اقدامات انگلیس قبل از ملی شدن :
1-روی کار آوردن هژیر 2- روی کار آوردن رزم آرا
اقدامات انگلیس پس از ملی شدن صنعت نفت :
1-ملی شدن صنعت نفت برخلاف قوانین بین المللی است . جواب : قرارداد 1933 یک طرفه بوده و عادلانه نبوده است .
2-به دو مرجع بین المللی لاهه و شورای امنیت شکایت کردند ، این دو مرجع بین المللی رای به عدم صلاحیت رسیدگی به این پرونده را صادر کردند.
3-تهدید نظامی کردند # آیت ... کاشانی تهدید به جهاد کرد.
4- محاصره ی اقتصادی # مصدق شعار اقتصاد بدون نفت را داد.
5- جلوگیری از اعطای وام 25 میلیون دلاری امریکا به ایران ( که قرار بود برای برون رفت ار بحران اقتصادی این وام را به ایران بدهد .)
6- ایجاد شبکه ی بدامن در جهت متمایل کردن آمریکا به سرنگونی دولت مصدق با نشان دادن نفوذ زیاد شوروی و کمونیست ها در ایران؛ زیرا ایران در مرز شوروی قرار داشت و بدلیل نقشی که داشت ، خطر نفوذ کمونیست در ایران به معنای از دست دادن تمام منافع غربی در کل منطقه بود و این نگرانی هم در امریکا و هم در انگلیس وجود داشت . تمام سیاست های امریکا بعد از جنگ جهانی دوم در راستای جلوگیری از نفوذ شوروی در ایران بود . و این طرح خوبی بود برای متقاعد کردن آمریکا به برکناری مصدق.
اشتباه مصدق این بود که به حزب توده و شوروی ها اجازه ی فعالیت زیادی را داد . علت این امر آن بود که مصدق می خواست وام را از امریکا بگیرد ، یعنی وانمود کند که نفوذ شوروی در ایران زیاد است و برای جلوگیری از آن امریکا باید به ایران وام دهد.
انگلیس در مقابل این کار را کرد که نفوذ شوروی در ایران را زیاد جلوه داد و امریکا نیز که از این واقعه می ترسید ، طرح کودتای انگلیس را اجرا کرد و بدلیل این که قبل از آن بین مصدق و کاشانی اختلاف افتاده بود ، توانست به پیروزی برسد .
7- طرح کودتا و ایجاد اختلاف بین رهبران نهضت : 25 مرداد ناموفق بود اما در 28 مرداد موفق شد مصدق را سرنگون کند .
منابع جهت مطالعه بيشتر
1- ایرج ذوقی، مسایل سیاسی – اقتصادی نفت ایران، تهران، انتشارات پاژنگ، 1376
2- روحانیت واسرار فاش نشده از نهضت ملی شدن صنعت نفت ،به کوشش گروهی از هواداران نهضت اسلامی در ایران واروپا
3- محمد علی سفری ، قلم و سیاست
4-عبدالله برهان ، کارنامه حزب توده و راز سقوط مصدق
5- رحیم زهتاب فرد ، افسانه مصدق
6- خاطرات مسعود حجازی، رویداد ها و داوری 1329-1339
7- محمد جعفر قنواتی ، معرفی وشناخت دکتر محمد مصدق
8- ممود ستایش ، دکتر محمد مصدق
9- سپهر ذبیح ، ایران در دوره دکتر مصدق ، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی
10- غلامرضا نجاتی ، مصدق؛ سالهای مبارزه ومقاومت
11- حسین مکی، وقایع سی ام تیر1331
12- محمد حسین جمشیدی ، رفتارشناسی امریکا در قبال نهضت ملی ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
13- خاظرات و تالمات مصدق
14- ایرج افشار ، مصدق ومسایل حقوق و سیاست
15- روح الله حسینیان ، نقش فداییان اسلام در تاریخ معاصر ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
16-حسین گل بیدی ،آیت الله کاشانی و نفت ملی شدن صنعت نفت :
د – قيام 15 خرداد
چرا قیام پانزده خرداد رخ داد ؟
برای تبیین صحیح علت شکل گیری قیام 15 خرداد 42 ، لازم است رابطه ی ایران و آمریکا را به عنوان مقدمه متذکر شویم.
رابطه ي ايران و امريكا :
براساس دکترین ترومن: آمریکا از کشورهایی که در مقابل نفوذ کمونیسم آسیب پذیر هستند باید حمایت کند طبق این دکترین فروش اسلحه به ایران و اعزام نیروهای ایرانی به آمریکا جهت آموزش نظامی و كمك هاي اقتصادي و بهداشتي به كشور هاي جهان سوم براي جلوگيري از نفوذ كمونيسم ( بوسيله ي كاهش فقر در اين نوع كشور ها ) آغاز گردید.
براساس دکترین آيزنهاور که شدیدتر از دکترین ترومن بود، آمریکا اعلام کرد در صورتی که کشوری مورد تهاجم کمونیسم قرار گیرد و از آمریکا تقاضای کمک نماید، آمریکا همه نوع کمکی خواهد کرد. طبق قرارداد 1959 هرگاه دولت ایران مورد تهاجم مستقیم یا غیر مستقیم کمونیسم قرار بگیرد؛ در صورت درخواست کمک، امریکا آن تجاوز را قطع خواهد کرد.كودتاي 28 مرداد و جنگ ويتنام از نتايج اين دوره بود .
ابتداي پيروزي كندي با ابتداي دوره ي استعماري همراه بود . سياست امريكا در قبال ايران حالت آمرانه دارد در ارتباط با انقلاب سفيد : آيت ا... کمالوند پیام مخالفت علما و مراجع را به شاه مي رساند شاه در پاسخ مي گويد: اگر اين كار را نكنم بايد ايران را ترك كنم. يعني عملا ً اعلام مي كند كه آمدنش با آمريكا و پايدار ماندنش هم با آنهاست . و مردم نقشي در اين قبال ندارند . به همين دليل در كتاب «پاسخ به تاريخ» باور نمي كند انقلاب از طرف مردم باشد و انقلاب را توطئه امريكا و انگلیس می داند.
از لحاظ داخلي استعمار دو چالش را ايجاد كرد :
1- چالش هويت 2- چالش استقلال
يعني با رابطه استعماری آمریکا و ایران هويت و استقلال كشور زير سوال رفت .
يكي از اعتراضات امام خميني (ره) اين بود كه :« مگر ايران ايالت امريكاست كه سياست كندي بايد اجرا شود ». اصلاحات شاه هويت ديني را به هويت ملي يا به عبارتي هويت غربي تبديل كرده بود .
بعد از مخالفت امام خميني با شاه و امريكا و اصلاحات انقلاب سفيد شاه ، و براساس نطقی که در 13 خرداد 42 عصر روز عاشورا داشتند، امام دستگير شد . ( چون در سخنراني هايش به استعمار ، استبداد ، و هويت ضد ديني اشاره و اعتراض و حمله كرده بود كه در پي دستگیری حضرت امام(ره) قيام 15 خرداد رخ داد .
بنابراین علت شکل گیری قيام 15 خرداد در يك جمله :اين قيام ريشه در روابط استعماري ايران و امريكا دارد كه دو چالش را ايجاد نمود و باعث مخالفت امام و روحانیت و در نهايت باعث قيام شد .
منابع جهت مطالعه بيشتر
1- روح الله حسینیان ، سه سال ستیز مرجعیت شیعه در ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
2- روح الله حسینیان ، بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران 1340-1320، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
3- مهناز ظهیری ،مناسبات امام خمینی با حرکت ها و مبارزان اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
4- غلامرضا نجاتی ، تاریخ سیاسی بیست وپنج ساله ایران
5- خسرو معتضد ، تاریخ 57 ساله پهلوی
6. منصوری جواد،تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد
7. روحبخش رحیم، نقش بازار در قیام 15 خرداد ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
3. عوامل شتاب زا
یکی از مسایلی که بعداز پیروزی هر انقلابی توجه تحلیل گران تحولات انقلاب و حتی توجه گروه های سیاسی موافق و مخالف را به خود جلب می کند، این است که چه عاملی و یا عواملی موجب سرعت گرفتن تحولات سیاسی – اجتماعی و سیر حوادثی گردیده است که نهایتا منجر به پیروزی انقلاب می باشد. به عبارت دیگر عامل قدرت و تسریع در بروز و پیروزی انقلاب چه بوده است؟
از مجموع نظراتی که تاکنون در این رابطه ارائه شده، چهار عامل عمده استنباط می شود که عبارتند از:
1- سياست حقوق بشر كارتر 2- مدرنيزاسيون 3- بيماري شاه 4- انتشار مقاله ي توهين آميز عليه حضرت امام(ره)
سياست حقوق بسر كارتر :
نظریه اول معتقد است که طرح سیاست کارتر از حقوق بشر و فشاری که او به حکام دیکتاتور وابسته به آمریکا در جهان سوم از جمله ایران وارد آورده بود ، منجر به این گردید که فشار لازم برای مهار مخالفین کاهش یابد و سیاست لیبرالیزه کردن در این جوامع که هنوز آمادگی بهره برداری صحیح از آزادی را نداشتند، موجب از هم گسیختن روند طبیعی زندگی و نظام سیاسی ایران گردید.
آقاي بازرگان معتقد بود كه اين سياست امريكا، شاه را مجبور به نرمش در مقابل انقلابیون و جرئت پيدا كردن مردم براي انقلاب شد .
در این جا این سئوال مطرح می شود که آیا با توجه به اسناد و مدارک منتشره، دلیلی بر وجود فشار و تحمیل سیاست حقوق بشر به شاه بوده است؟
در پاسخ به سئوال فوق می توان اثبات کرد که نه تنها دلیلی بر اعمال و تحمیل چنین فشاری نمی باشد، بلکه قراین و شواهد زیادی از جمله خاطرات ویلیام سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران و آنتونی پاسونز سفیر وقت انگلیس وجود دارد که خلاف آن را ثابت می کند. سولیوان می نویسد: وقتی برای اولین بار به عنوان سفیر آمریکا در ایران به ملاقات کارتر می رود تا رهنمودهایش را در مورد ایران بشنود، با کمال تعجب مشاهده می کند که تنها چیزی که کارتر از آن صحبت به میان نمی آورد و توجهی بدان ندارد، مسئله حقوق بشر در ایران است.
البته این امر را نباید نادیده گرفت که از آذر ماه 56 با الهام از مسئله حمایت کارتر از حقوق بشر جنب و جوشی در میان لیبرال ها و غرب زده های ایران به وجود آمد و جمعیت ها، کانون ها و کمیته ها تشکیل شد.
مدرنيزاسيون
در بی پایه بودن این نظریه و پوچ بودن محتوای سیاست مدرنيزاسيون شاه، کمتر کسی تردید می کند.
بيماري شاه
نظریه سوم در مورد سرعت گرفتن حوادث و خارج شدن موتور انقلاب از کنترل رژیم بروز کسالت سرطان شاه است. تأثیر این کسالت در روحیات شاه به رو طریق مورد بحث قرار گرفته است. الف. شاه با آگاهی از این که چند صباحی بیشتر زنده نمی ماند، تصمیم گرفته بود محیط مساعد و فضای باز سیاسی ایران را برای واگذاری قدرت به فرزندش فراهم نماید.
ب. مصرف داردهای مسکن و ضد سرطان شاه را دچار نوعی تزلزل در اراده و تصمیم کرده بود. لذا پیروان این نظریه معتقدند که شاه چون نتوانست مانند سال 42 با قاطعیت برخورد کند و به دادن امتیاز به مخالفان پرداخت، چنین سرنوشتی پیدا کرد.
این نطریه هم مانند نظریه های قبلی پایه و اساس محکمی ندارد. زیرا شاه اصولا فردی ضعیف النفس بود و صرفا حمایت قدرت های خارجی به او روحیه کاذب می دادند. در این زمان هم تا آخرین لحظات حکومت شاه از حمایت کامل قدرت های خارجی برخوردار بود.
انتشار مقاله ي توهين آميز عليه حضرت امام(ره)
نظریه چهارم که طرفداران بی شماری در میان انقلابیون و جناح های مذهبی و همچنین تحلیل گران بی طرف دارد این است که عامل اصلی شتابزای انقلاب انتشار مقاله ي توهين آميز عليه حضرت امام(ره) می باشد.
در دي ماه 1356 كارتر به ايران آمده و ايران را جزيره ي ثبات معرفی کرد . و بر اساس تحقيقات مرکز مطالعات ایران در آمریکا و سازمان سیا، امكان بروز انقلاب تا 50 سال آينده در ایران وجود ندارد و شاه هم كه اطمينان يافت كه همچنين اتفاقي نمي افتد ، به دنبال شهادت فرزند امام و مراسمی که بدین منظور در قم برگزار شد مقاله ي توهين آميز در 17 دي ماه 1356 با نام مستعار احمدی رشیدی مطلق نسبت به امام چاپ كرد و در 19 دي ماه در قم اولين تظاهرات اعتراضی شكل گرفت و عده اي به شهادت رسيدند . در مراسم چهلم شهدای قم در 29 بهمن ماه مردم تبريز به پا خواستند و عده ای به شهادت رسیدند. در اربعین شهدای تبریز در گوشه ای دیگر از کشور، مردم يزد قیام کردند. روز نهم و دهم فروردین ماه 57 ماجرای تبریز تکرار گردید. این سیر تسلسلی با گسترش وسیعی در سراسر کشور ادامه یافت. در 28 مردادماه 1357 حادثه ي ركس آبادان شكل مي گيرد كه رژیم مي خواست مسبب این حادثه را انقلابیون معرفی کند اما شكست خورد. در 17 شهريور ماه ، جمعه ي خونين و سیاه شکل گرفت . از مهرماه به بعد نیز ما شاهد اعتصابات و تظاهرات زنجیروار ، شركت نفت ، سازمان آب و ادارات ديگر ، فرهنگيان ، دانش آموزان، دانشجويان و... تا پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه 1357 هستیم .
بنابراین با انتشار مقاله ي توهين آميز عليه حضرت امام(ره) اولین جرقه های انقلاب زده شد، احساسات مذهبی مردم سخت جریحه دار گردید و آتشفشان خشم توده های مردم به غرش درآمد، با یک حرکت پیوسته و زنجیر وار و با توسل به سنت ها و مراسم مذهبی اربعین شدا دودمان سلطنت را درهم نوردید و انقلاب اسلامی را به پیروزی رسانید.
منابع جهت مطالعه بیشتر
*سیاست
|
ابعاد |
مولفه ها |
|
سیاست politics |
تصمیم گیری مقتدرانه تولید و بازتولید قدرت تخصیص منابع / توزیع منافع / تصحیح علایق / تجمیع سلایق حل و فصل تضاد ومنازعات جمعی |
|
دولت شهر polis |
هستی سیاسی ( هویت جمعی تحت نظارت سیاست ) رژیم سیاسی ( ترتیبات سیاسی تعیین کننده مکانیزم اعمال قدرت ) سیستم سیاسی ( هستی منتظم واحدی از درون داده ها و برونداده های عمل سیاسی ) |
|
اجتماع سیاسی polity |
کنش گر سیاسی - شهروند ( حق– وظیفه - امتیاز ) کارگزار سیاسی – دولتمرد (تکلیف – تعهد ) |
|
سیاست گزاری policy |
فرایند سازمان دهی مقتدرانه به اجتماع سیاسی با هدف تثبیت نظم از طریق : تعیین خط مشی + برنامه ریزی + نهادسازی + ایدئولوژی سازی + گفتمان سازی |
** حکومت
|
ابعاد |
مولفه ها |
|
حکومت کردن governing |
مدیریت جامعه ازطریق : سیاست گذاری + تولید نظم +اعمال قدرت |
|
حکومتی کردن جامعه govermentalization |
"قانون گذاری" { قوه مقننه } (وضع قانون / از طریق "پارلمان" ) "قانون مندی" { قوه قضائیه} (نظارت براجرای قانون / از طریق "دادگاه" ) "قانون گرایی" {قوه مجریه } ( اجرای قانون / از طریق "پلیس" ) |
|
حکومت مندی governmentality |
تاثیرگزاری بر شیوه تنظیم رفتار افراد از طریق : "گفتمان / منظومه دانش- قدرت" بر : "بدن و ذهن" با هدف : ایجاد "دیسیپلین" ( نظارت – مجازات- مراقبت – محافظت) |
|
حکمرانی governance |
مدیریت اجتماعی نامتمرکز شراکتی – مشارکتی به صورت : "مشارکت "گرایی شهروندی حداکثری "شراکت" گرایی بینابخشی (عمومی – خصوصی – مردمی – دولتی ) "دولت شیشه ای" "دولت کمینه" "جامعه بیشینه " |
|
چند حکومت گرایی polyarchy |
حکومت با حضور موثر گروههای سیاسی متنوع / مبتنی بر : اصل "پلورالیزم" ( لزوم کثرت گرایی سیاسی فرهنگی اجتماعی ) اصل "لیبرالیزم " ( انسان گرایی ، فرد گرایی ، آزادی گرایی ، عقلانیت گرایی ، قانون گرایی اساسی ، شهروندی گرایی ، جامعه مدنی گرایی اصل "دموکراسی" ( مشروعیت مردمی ، مشارکت مردمی ، رضایت مردمی ، رفاه مردمی ) |
1- انقلاب شامل تحولاتی، مانند انقلاب {فرانسه ،روسیه، آمریکا و چین}است.
2- انقلاب به صورت باز وگسترده،علاوه بردسته اول شامل، انتقال قدرت به صورت قانونی یا خشونت آمیز هم میشود.
2- ابعاد انقلاب :
1)- استحاله ساختار ارزشها. (کمرنگ شدن ارزشها) 2)- تغییر ساختار ارزشها .
3)- تحول نهادهای سیاسی ( تغییر قانونی یا غیر قانونی ) 4)- تغییر نخبگان . 5)- خشنونت .
3- استحاله ارزشها (کمرنگ شدن ارزشها ) .
نظریه پردازان غیر مارکسیست ،استحاله ارزشها را ازمهمترین و اساسی ترین ،مشخصه یک انقلاب میدانند. در این خصوص شخصیت و خشونت هم به عنوان معیار مد نظر قرار میگیرد.
4- دگرگونی ساختار اجتماعی :
دومین بعد تحول انقلابی {تغییر ساختار اجتماعی }است. صاحب نظران این عامل را مهمترین مولفه تحول انقلابی می دانند. {مارکس }ضمن اعتقاد به این مولفه. میگوید. انقلاب (گذر از یک دوره به دوره دیگر تاریخ است)واز این نگاه مارگسیست ها پر نفوذترین گروهی هستند. که انقلاب را بر اساس دگرگونی ساختار اجتماعی تعریف میکنند.
5- تغییر وتحول نهادها:
تغییر نهادها یکی دیگراز عوامل تحول انقلابی است. {مونــــر}اشاره به زنجیرهای از تحولات اجتماعی میکند. که انقلاب در انتهای آن قراردارد. وی این نوع از انقلاب را خشونت بار میداند.و بدین سان تحول انقلابی ممکن است .انواع مختلفی از دگرگونی ،مانند {تغییریا منسوخ شدن سلطنت. تاسیس یا برچیده شدن مجلس قانونگذاری،تغییر اساسی دروظایف خاص قوه مقننه}رادرپی داشته باشد. که در این صورت تغییر نهادها منعکس کننده دگرگونی در ارزشها ،ساختار اجتماعی بویژه نمایانگر استحاله ارزشها است.
6- تغییر نخبگان :
از مهمترین ابعاد تحول انقلاب ،بعد نخبگان است. یعنی بررسی وصورت بندی{رهبری جامعه} وتحول آن طی دوره انقلاب
{لاسول }انقلاب را دگرگونی ترکیب طبقات نخبگان تعریف میکند. پس بعد نخبگان در فرمول اجتماعی یک عنصر است.
7- قانونیت و مشروعیت :
این بعد درواقع تقابل میان قانونیت{انتقال قانونی قدرت}و مشروعیت {حمایت مردم از نظام سیاسی} میباشد. درمجموع این حمایت اخلاقی از حکام ،حـــق حکومت کردن را به آنها می بخشد.
8- خشنونت انقلاب :
پژوهشگران خشنونت راجزء اصلی ولاینفک وضعیت انقلابی میدانند. به نظر{لان} انقلاب نوعی تحول اجتماعی،توده ای، خشونت بار و شتابان است.
{هانتینگتون}و {مارکسیستها} خشنونت را مولفه اصلی انقلاب میداند.غیر مارکسیستها معتقدند .اگرحکومت برای مبارزه با رفتارانقلابی به زور متوسل شود .در واقع جهت، پاسخ به تحرکات خشونت بارشورشیان است. هرچند برخی از رفتار های خشونت آمیز را نمیتوان در زمره انقلابات جای داد.
9- مدل وتئوری مارکس در باره انقلاب :
مارکس به جای مدل چند علتی،یک مدل تک علتی نسبتا ساده، ارائه میکند.این علت عبارت است از{ترتیبات ساختاری خاص جامعه }ساختار و روابط اجتماعی به طبقاتی شدن جامعه منجرمیگردد. که درمجموع دوطبقه اصلی استثمار کننده و استثمار شونده پدید می آید.طبقه استثمار شده متشکل از توده مردم، ازارزشها طبقه حاکم فاطله گرفته ،گروه بزرگی را تشکیل داده ویک سمت رانده میشوند.درنهایت زمانی، که به حد کافی نیرومند شدند. طبقه حاکم را ازتخت به زیرخواهند کشید.
10- نمودار تئوری مارکس:
طبقه حاکم = نوسازی (استثمار فزاینده توده مردم)
شیوه تولید= (ساختارروابط اجتماعی)استثمارشده = از خود بیگانگی طبقه استثمارشده = آگاهی طبقه استثمار شونده = انقلاب طبقه استثمارشده
11- تئوری جامعه شناسی مارکس:
آنچه که جامعه شناسی مارکس را از جامعه شناسی {بورژوازی}جدا میکند.{دگرگونی اجتماعی است} ومنظورمارکس این است.که اساسا جامعه بی ثبات ودرحال تحول است.وبه عنوان یک ساختار منسجم قابل شناخت نیست. ولذا جامعه عرصه مبارزه میان گروه هاست.وی اعتقاد دارد.که جامعه براساس ساختار اقتصادی و شیوه تولید استوار است.
12- به اعتقاد مارکس در هر دوره بر اساس شیوه تولید تعریف میشود:
به اعتقاد مارکس سه دوره ای کاملا مشخص وجود دارد. 1)- دوره باستان که شیوه تولید {کار برده ای}بود.
2)-جامعه فئودالی که شیوه تولیدی {کارمحض} بود. 3)- جامعه بورژوازی که شیوه تولید {کاردرقبال مزد}بود.
13- انقلاب اجتماعی از نظر مارکس :
عبارت است ازتغییردر شیوه تولید به همراه تغییر عناصر فرعی بافت اجتماعی.
14- از خود بیگانگی تئوری مارکس :
در تئوری مارکس ازخود بیگانگی فرایندی است.که در مجموع اعضای طبقه کارگر، { خیروسود} خود را بیشتر از اشیاء وکالاتولیدشده نمی بیند.
15- شرایط اجتماعی بوجود آمدن از خود بیکانگی از نظرمارکس :
مارکس سه گونه شرایط اجتماعی را در این خصوص مشخص ساخته است.
1)- شرایطی که انسان ونیروی کاراو به یک کالا مبدل میشود.کارگرخود را به سرمایه دار.مشغول انباشت سرمایه بیشتر است میفروشد. مارکس اعتقاددارد سود زمانی بسرعت افزایش می یابد که قیمت کار با دستمزدها به همان سرعت گاهش یابد.
2)- عامل دوم تقسیم کار است که همگام با پیچیده تر شدن جامعه وتوسعه فناوری، درآن نقش فرد کارگرکمتر میشود.
3)- عامل دیگر مالکیت خصوصی است. کارگر اشیایی را تولید میکند .اما این اشیاءبه مالکیت خصوصی او درنمی آیند. بنابراین ثمره کار کارگر مانند خود کارگر صرفا یک کالاست.واینکه شرایط موجود کار وگارگر عـاری از انسانیت است. چرا که محرم شدن ،کارگر از تولیدات وفراورده های خود ،وی صرفا کارکردهای زیستی شبه حیوانی خود را حفظ می کند.
16- آگاهی طبقاتی از نظرمارکس:
طبقات براساس مالکیت سرمایه تعریف شده.یعنی سرمایه داران .استعمارگرند. و فاقد سرمایه، استثمارشدگان. در مدل مارکس طبقات باید نقش سیاسی داشته باشند.تا حائز اهمیت باشند. تازمانی که طبقات اجتماعی در برخوردهای سیاسی ،به عنوان گروه های متشگل شرکت نکنند. طبقه ای تشکیل ندهند.و نهایتا تاگروهای متشکل ،ازموقعیت مشترک خود اگاه نشوند{ اگاهی طبقاتی }بوجود نخواهندآمد.
17- نظر مارکس در مورد دوران بورژوازی :
مارکس عقیده دارد. درآغازدوران{ بورژوازی} کارگران در جامعه هنوز توده نامنسجمی را تشکیل میدهند که سراسر کشور پراکنده و بواسطه مکاتب میان خویش دچار تفرقه اند.
18- فرجام انقلاب :
ارزشهای که {کارل مارکس} به عنوان امانیست{انسانگرا} به آنها اعتقادداشت .بعد از سقوط {بورژوازی }وتشکیل نهایی جامعه جدید بسیار مشخصتر شد.انسانها ی رها شده از ستیزه جویی ودشمنی های که ریشه درجامعه طبقاتی داشت .این امکان را پیدا کردند .تا هماهنگ با یکدیگر زندگی کنند.مارکس اعتقاد دارد یکی از نتایج انقلاب ،حرکت به سمت جامعه کمونیستی و نابودی نهایی دولت است.اصولا دولت ها بر اساس طبقات پابرجا هستند.اگر طبقی وجود نداشته باشد.دیگردلیلی برای تداوم حیات دولت وجود ندارد.
19- مدل انقلاب مارکس : (مـــهم)
1)- ازنظرمارکس اساسا تحول مستمرو یکنواخت به صورت یک{ ارگانیسم اجتماعی} ضمیر غالب جامعه را تشکیل میدهد.
2)- این تغییر وتحول درمیان عناصر جامعه نیست .بلکه دگرگونی مداوم در{ قالب ساختاری }است.
3)- این دگرگونی به تضاد ومبارزه طبقاتی وانقلاب می انجامد.
20- تئوری انقلاب مارکس : (مـــهم)
1)- طبقه استثمار شده ضمن از خود بیگانگی و افزایش آگاهی طبقاتی جهت سرنگونی طبقه مسلط اقدام میکند.
2)- این تئوری رشد بورژوازی را مسلم فرض میکند. واین رشد منجر به انهدام جامعه فئودالی میشود.
3)-بعد از انهدام جامعه فئودالی در جامعه نیروی محرکه جدیدی ناشی از بورژوازی بوجود می آید.
4)- بورژوازی از طریق پیشرفت فناوری و ابزارتولید، منجربه رشدطبقه کارگر{پرولتاریا}میشود.
5)- رشد جناح صنعتی جامعه ،استثمار کارگران موجب افزایش نارضایتی وآگاهی آنها میشود.
6)- ریشه مشکلات موجود درشیوه تولید، به همراه آگاهی، منجر به تشکیل طبقه{پرولتاریا}معارض با طبقه حاکم میگردد.
7)- نهایتا با افزایش وپیشرفت ابزار ومراحل تولید{پرولتاریا}با توان انقلابی به فعلیت درآمده { بورژوازی}را ساقط میکند.
جامعه فئودال =جامعه بوژوازی = رشد بورژوازی از طریق ابزار وکارکارگر= بوجود آمدن طبقه کارگر(پرولتاریا) = نارضایتی و آگاهی پرولتاریا= انقلاب
21- دیکتاتوری پرولتاریا :
بعداز انهدام طبقه مسلط توسط پرولتاریا ،اقدام بعدی، مبارزه با تضادهای طبقاتی بجا مانده از بورژوازی است. درنتیجه به دیکتاتوری پرولتاریا منجرخواهد شد. زمانی انقلاب کاملا پیروز خواهد شد. که تضادهای بجا مانده نابود، و جامعه بی طبقه شود.
22- نقد تئوری انقلاب مارکس :
1)- تصور مارکس از وجود دو طبقه ،مبتنی بر مالکیت یا عدم مالکیت است.
{دارندورف} اعتقاد دارد تئوری طبقاتی مبتنی برتقسیم جامعه به دارندگان و افراد فاقد ابزارتولید است .تا زمانی که مالکیت قانونی از کنترل واقعی مجزا نشود .تئوری ارزش تحلیل نخواهدداشت.
2)- طبق تئوری طبقاتی مارکس ،طبقه {پرولتاریا} در جوامع صنعتی باید زودتر از سایر گروهاو جوامع، که پیشرفت کمتری دارند قیام کنند. اما در حقیقت چنین نیست.
23- رویکرد کارکرد گرایانه انقلاب مارکس :
مارکس درمباحث جامعه شناسی خود ،تمایل دارد .دگرگونی اجتماعی را به منزله یک تحول انقلابی نشان دهد.که در این حالت هر تحول انقلابی ،یک تغییر ساختاری است.
اول: هر تحول ساختاری در قالب تغییر طبقاتی بوجود می آید.
دوم: هرچند تحول اجتماعی ویژگی طبیعی زندگی است،اما ضرورتی ندارد. که تحول اجتماعی همیشه در چهار چوب یک انقلاب صورت گیرد.بلکه برعکس تحول انقلابی یک شکل از دگرگونی اجتماعی است.
بنابراین اتقلاب درعین اینکه یک تحول اجتماعی است. میتواند شکلهای زیادی بخود بگیرد.که دگرگونی طبقاتی یک شکل آن است.سنت غیر مارکسیم{برخورد} را به عنوان ویژگی اصلی تمام جوامع نمی پذیرد.و اعتقاد به رضایت افراد در جوامع مدنی مبتنی بر{باورها ،احساسات ،ارزشها و موازین اخلاقی }دارد . اگر{برخورد ذاتی}را در جامعه ملاک بدانیم ،این برخورد قطعا دوجانبه خواهد بود.
24- برداشتهای اندیشمندان از تئوری کارکردگریان انقلاب :
1)- جانسون: طی یک نقد بیرحمانه،اقدام به ارائه مدلی ازچگونگی شگل گیری و علت وقوع انقلاب می کند.علاوه بر این وی از نوشته های{پارسونز} در تحلیل تحولات عمیق اجتماعی استفاده میکند.
2)- پازسونز: جامعه را مستعد جدال می داند. که این استعداد ممکن شکوفا ومورد استفاده قرار گیرد. اما این رفتار دلیلی بر این نیست .که یک طبقه صاحب کالا وقدرت است .وطبقه دیگر فاقدآن، در این مورد چهار مقوله ساختاری را مشخص میکند.{ ارزشها . هنجارها . جمع ها . نقش ها }.
25- تقسیم بندی کارآیی درون جامعه ای :
جامعه ایی که کارکرد بالایی ندارد ، و وضعیت انقلابی خشونت آمیز در این جامعه بروز نکرده ،ممکن است برخی فشارهای رو به فزونی کند که می توان آنه را به چهار دسته تقسیم بندی نمود.
1)- منابع بیرونی تغییر ارزشها. 2)- منابع درونی تغییر ارزشها. 3)- منابع بیرونی تغییر محیط 4)- منابع درونی تغییر محیط.
26- فرمول مدل انقلاب جانسون :
بد کارکردی چند جانبه + مصالحه ناپذیری نخبگان + عامل ایکس = انقـــــــلاب
26- چه زمانی جامعه به تعادل میرسد :
اگر نظام سیاسی بتواند خود را با تغییرات هماهنگ سازد دیگر مشکلی وجود نخواهد داشت .نظام به تعادل خواهد رسید.اما اگر نتواند ازعهده فشارهای مختلف برآید. حالتی وخیمتر بوجود خواهد آمد. در این حالت نخبگان باید با وضعیت ناشی از {بد کارکردی}چند جانبه مقابله کنند.در مقابل گروها ممکن است .
جهت تغییررو به فشارآورده . ویا ممکن است در مقابل آن به مقاومت برخیزند. اگر در انجام فشار موفق شوند نقش اجتماعی افزایش پیدا می کند دراین حالت نخبگان جهت حفظ موقعیت خود باید بیشتر از زور استفاد کنند.
27- مشکلات تعاریف وقوع انقلاب :
تعریف جانسون: جانسونز بعلت عدم صراحت دیگر تعاریف، ازآنها خرده می گیرد.و بیان میکند تعریف وی جهت ایجاد موازنه میان تعاریف عقیم و خشونت آمیز است.با این وجود،در نقطه آغاز کارخود تعریفی از{نویمان}ارائه میدهد.
28- تعریف نویمان از انقلاب :
تغییری اساسی و فرا گیر در سازمان سیاسی ،ساختار اجتماعی ،کنترل دارایی اقتصادی ووجود شگافی عمده در توسعه، این تعریف در قالب انقلابات کبیر جای می گیرد.و همچنین معتقد است. انقلابها عنصر پویایی امور جهان هستند.در تعریف{ نویمان} دو نکته مهم وجود دارد.
الف)- از قیام ساده توده ناراضی سخن بمیان نمی آید.تعریف وی بسیار فراتر است. و تلقین میکند. که اندازه گیری وسنجش انقلاب بر حسب میزان تغییرات جامعه محل وقوع امکان پذیر است.
ب)- کوشش جهت تسخیر قدرت باید موفقیت آمیز باشد تا بتوان آن رایک انقلاب نامید.همچنین تغییرحکومت باید همراه با دگرگونی در سایر ابعاد اجتماعی باشد.
29- تعریف انقلاب از نگاه جانسون:
انقلاب با هر نوع دگرگونی دیگردراجتماع یکسان نیست. بلکه {شکل خاصی} ازدگرگونی ، همراه خشونت، متمایز از سایر شکلهای تحول اجتماعی را، انقلاب می داند. جانسون بیان میکند .بعضی از تحولات اجتماعی ممکن است به همراه خشونت بروز کنند.که انقلاب نبوده بلگه نمونه دیگری از اشکال تحول اجتماعی است.
30- جانسون چند گونه تحول اجتماعی را مشخص میکند:
شش گونه { شورشهای دهقانی.. شورش های منجی طلبانه.. شورش های هرج ومرج طلبانه .. انقلابات کمونیستی ژاکوبنی.. کودتای توطئه آمیز.. طغیانهای نظامی توده ای}
31- مدل تحلیلی انقلاب جانسون :
درمدل ارائه شده جانسون جهت بررسی انقلاب، آیا محقق میتواند. با مشاهده رابطه متغییرهای مختلف،نتیجه گیری کند؟ ظاهرا جانسون در مورد سود مند بودن مدل خودچندان خوش بین نیست.چرا که جهت تحلیل صحیح باید یک مدل بتواند به پژوهشگر یا محقق جهت پیش بینی واقعه ای خاص قبل از وقوع کمک کند. !
32- نظر جانسون درمورد مشروعیت ومصالحه ناپذیری نخبگان :
وی معتقد است. برای ایجادیک انقلاب چندچیز نیاز است. نخبگان که حافظ وضع موجود هستند. چه اگرگروه نخبه پاسخگوی فشارهای رو به افزایش در یک جامعه نباشد.احتمال وقوع انقلاب خواهد رفت.اگر گروه نخبگان مصالحه پذیرباشند . تغییرات ساد ه ای رخ خواهد داد. کارکرد ناقص برطرف خواهد شد.نتیجه انقلابی واقع نخواهد شد. در نتیجه حفظ مشروعیت یا از دست دادن آن وابسته به اقدامات نخبگان حاکم دارد.
33- تعریف {البتر} از مشروعیت :
مشروعیت به مجموعه ای از مفاهیم که تاکید کننده درستی الگوی سیاسی میشوند گفته میشوند.واعضای برجسته جامعه سیاسی به آن اعتقاد دارند.البته این مفاهیم والگوها دارای یک سلسله خصوصیات میباشند. بدین ترتیب مشروعیت مجموعه محدودیتهای ناظر بر اقدامات حکومت است . وهر زمان از بین برود حکومت تضعیف میشود.
34- تعریف{البتر}در مورد از بین رفتن عناصر تشکیل دهنده مشروعیت :
1)- برخی ازاعضای برجسته جامعه سیاسی ،راه عدم حمایت از حکومت را، در پیش گیرند.
2)- ظهور یک گروه اگاه ،که دولت آنرا فاقد شایستگی بداند.
3)- نظام سیاسی دربهای خودرا برروی برجستگان سیاسی بسته وآنها را دور نگهدارد.
35- انتقاد وارده برنظریه از بین رفت عناصر مشروعیت جانسون :
1)- استفاده بیش از اندازه از{زور}ممکن است باعث از دست نرفتن قدرت شود .ویا به استقرار مشروعیت منجرشود.
2)-از دست رفتن قدرت واقدار علل انقلاب شناخته شده.
36- ایراد نظریه کارکرد گرایانه جامعه شناسی :
اول : این مکتب علاقه شدیدی به همبستگی و اتحاد جامعه دارد. ازدگرگونی وتفرقه جامعه بیزاروغافل است.
دوم :درعمل موضعی ارزشی اتخاذ میکند.و مناسب بودن تغییر را جزء در چهار چوب از پیش تعیین شده نمی پذیرد.
این دو ایراد آشکارا بهم مربوطند ،هرچند دو کارکرد با شکست روبرو شدند .اما {میلز} مدعی است که علاقه کارکرد به نظام ارزشی باعث بی علاقگی آنان به مسائل قدرت میشود.
37- بررسی و مطالعه رهبران :
{کان کوئست} اعتقاد دارد شیوه خاصی که درخلال سالهای حکومت استالین، در اتحاد شوروی بوجود آمد پی آمد عوامل اقتصادی و اجتماعی آن دوره نبود.بلکه به اندیشه های فرد حاکم {استالین}در اقدام بر ضد جریان طبیعی ،نیروهای اقتصادی و اجتماعی مرتبط بود.
{لیفتون} با بررسی و تعمیم {انقلاب چین} مدعی است که از همه مهمتر، برای رهبرچین {مائو} آثار انقلاب است. و تنها رضایت مندی از این آثاراست. که میتواند آرامش خاطر وی را فراهم کند. براین ا ساس، دوران سپری شده تحت حاکمیت رهبری{استالین و مائو} نه به کمک عوامل محیطی و اجتماعی است ،بلکه بر اساس ترکیب بندی وآرایش روانی رهبران و نیازهای مختلف آنان صورت گرفت. شیوه اتخاذ سیاست ها توسط رهبران نیاز به درک ویژگی و صفات شخصیتی رهبران تدوین کننده سیاستها دارد.
38- رفتار انقلابی رهبری :
رفتار انقلابی یک رویداد اتفاقی نیست .فردی که استعداد چنین رفتاری را دارد. دریک جنبش انقلابی به رهبری میرسد.مثلا رهبر،دراولین مواجهه با فقر وگرسنکی ،ناگهان سرشار از احساس ناعادلانه بودن جهان میشود .پس نتیجه اینکه اطلاع از اینگونه ناشادمانی ها میل درونی را که از قبل موجود بوده ،فعال می سازد.
39- علت وجود تنش های مستمر پس از جنگ جهانی اول :
1)- به دلیل موفقیت انقلاب روسیه در زمینه بر انداختن حکومت کهن واستبدای و استقرار نظمی نو .
2)- پیدایش نهضت های علت گرا و فاشیستی در بسیاری از کشورهای اروپا.
40- تحلیل {سورو گین }از انقلاب :
1)- سورگین بیشتر یک جامعه شناس انقلاب بود. تاروانشانس او دگرگونی اجتماعی را امری بهنجار در داخل جامعه میدانست. در آثار وی مهمترین جنبه نظام اجتماعی ،{هنجارهای حقوقی}حقوق حاکم بر رفتارها هستند.اما وقتی عناصر کارایی خود را از دست دهند. احتمال وقوع انقلاب میرود.از نظر سورگین انقلاب تغییر ناگهانی و خشونت آمیز قوانین رسمی ولی مهجور {گروه ،نهاد ها ونظام ارزشها}میباشد. که قوانین نماینده آنها است . دانسته.
لازمه چنین روندی در هم شکستن قوانین رسمی جهت ایجاد تحولی با آهنگ سریعترازتحولات عادی ، وحمله گسترده به جبهه قوانین حاکم میباشد.وهمچنین این روند مستلزم مشارکت گسترده مردم همراه با خشونت {خشونت کم یا زیاد} است. اساسا علت اصلی انقلاب ،وجود {نظام ارزشهایی} است. که دیگر کامل ویکپارچه نیستند.
41- ازنظر سوروکین :
از نظر سوروکین انسان دو جنبه دارد .1)- انسان دارای سیرت فردی است. جنبه های فردی انسان ممکن است اورا به سمت {عشق ، نفرت ، مسالمت ،خشونت }یا مجموعه کامل از خلقیات متضاد متمایل سازد.
2)- وجود هستی اجتماعی انسان ،یعنی این واقعیت که انسان در این جهان در کنار دیگران زندگی می کنند.لذا بر این اساس به صورت یک مجموعه وحشی تنها شناخته نمی شود.
42- چند عامل بشررابه حالت بهنجار یاحالت اجتماعی خویش سوق میدهد: {سه عامل}
1)- تربیت بیرحم تاریخی ودراز مدت ، به متعادل ساختن غرایز و انگیزه های مختلف کمک میکند.اینگونه انگیزه ها انسان را به هماهنگی با محیط می کشاند.
2)- به واسطه رشد سنتی دراز مدت قوانین ،اخلاقیات ومعتقدات مذهبی عملا انسان رااز رفتاری همانند جنگل ،به عنوان جانور درنده باز داشته . نتیجه اینکه کنترل اجتماعی آهسته توسعه می یابد.
3)- بشر به تدریج جهت تمایلات پرخاشگرانه خود، راههایی غیر گشتن همسایه یا ربودن دارایی دیگران ، یافته است.
43- سوروکین اعتقاد به شش گونه سرکوب منجر به انقلاب دارد:
1)- سرکوب غرایز تغذیه {گرسنگی}. 2)- سرکوب غرایز دارایی. 3)- سرکوب غریزه صیانت نفس .
4)- سرکوب غریزه جنسی . 5)- سرکوب غریزه آزادی . 6)- سرکوب غریزه اظهار وجود .این عامل بسیارمهم است.
![]()
44- نمودار علل آغاز انقلاب :
افزایش سرکوب = انقلاب
کاهش سرکوب = عدم انقلاب
45- تئوری توقعات فزاینده :
پدر این تئوری {توکویل} است. ومی گوید. احتمال بروز انقلاب زمانی بیش از همه است. که در پی دوره ای طولانی از رشد عینی اقتصادی و اجتماعی ، دوره ای کوتاه از برگشت شدید اوضاع بروز کند .بذرهای اولیه این تئوری در مورد علت وچرایی انقلاب فرانسه ظهور کرد. چرا که انقلاب دردوره ای رخ داد. که شهروندان فرانسوی دچار اقتصاد راکد وضعیفی نبودند. وهمچنین سرکوب سیاسی به صورت خاص و بارز نبود.
46- تئوری سه وجهی {گر}:
{گر} ازیافته های تحقیق {رومل و تانتر} استفاده نمود وگونه شناسی سه وجهی خود را بر اساس کشمکش مدنی بنا کرد.
این سه گونه عبارتند: از {آشوب. توطئه. جنگ داخلی} آشوب خودجوش ترین نوع قیام است.ومیتواند شامل حوادثی نظیر اعتصابات ،شورش یا تظاهرات باشد. توطئه ،فعالیتهای سازمان یافته مانند کودتا ،تروریا جنگ کوچک چریکی است. جنگ داخلی .که شامل انقلاب هم میشود.
47- تئوری محرومیت نسبی :
این فرضیه در پی اغتشاشات شهری ایالات متحده طی اوایل دهه 1960 بوجود آمد.این تئوری به دلیل بدست آوردن فنون تجربی اهمیت خاصی دارد. بر اساس این تئوری ، مجموعه شاخص های جمعی ناطر برعملکرداقتصادی ودگرکونی اجتماعی به اثبات رسیده است.یک فرضیه انشقاقی میگوید هرچه میزان ناگامی بیشتر باشد.احتمالا واکنش پرخاشجویانه ترخواهد بود. براین اساس زمانی که مردم احساس ناکامی کنند .واکنش پرخاشجویانه از خود نشان میدهند.
48- شاخص های محرومیت دراز مدت :
1)-تبعیض اقتصادی . 2)- تبعیض سیاسی . 3)- شکافهای مذهبی .
4)- فقدان فرصت تحصیلی . 5)- وابستگی کشور به سرمایه خارجی
3)- جدایی بالقوه .{گروهای نژادی یا منطقه ای که از لحاظ تاریخی جدایی طلبند}.
49- وجود خشونت در اجتماع نشان دهنده چیست :
وجود خشونت در اجتماع نشان دهنده وجود محرومیت نسبی میان تعداد زیادی از افراداجتماع است. هر چه محرومیت بیشتر باشد احتمال شدت خشونت بیشتر است. تئوری محرومیت نسبی ،تئوری انقلاب نیست. بلکه نظریه ای است که
قصد تبیین کشمکش خشونت اجتماعی را دارد.چرا که انقلابات چیزی چز یک نوع کشمکش نیستند.
48- نتیجه گیری تئوری روانشناسانه انقلاب :(مهــــــم)
این تئورها می کوشند تا روشن سازند جرا مردم در مقابل برخی شرایط اجتماعی به شیوه فعلی از خود واکنش نشان می دهند.رویکردهای روانشناسانه که به توده ها می پردازند معمولا با تعارض دارند.در تمام این تئوریها تلویحا همان فرضیه ای نهفته است مه در تئوری {کارکردگریانه}و تئوری {جامعه توده وار}وجود دارد.
مقدمه
کتاب حاضر که بناست خلاصه ای از آن ارائه شود، کتاب در ایران
بین دو انقلاب «نوشته ی آبراهامیان» است که به ادعای مترجمان آن از حیث
جامعیت، روش آکادمیک تحقیق و وسعت اطلاعات و منابع در میان آثار مشابه خود
در باب تاریخ معاصر ایران، کم نظیر است.
همچنین کتاب حاضر، از منابع
وسیع و گسترده ای استفاده کرده است که قبلاً بسیاری از آنها بررسی نشده
بوده است و نیز از حیث اطلاعات جامعه شناسی ارزش تحلیلی بسیار دارد.
در
بخش نخست: با بررسی اوضاع ایران در اواخر عصر قاجار و شرح وقایع و تحولات
دوران انقلاب مشروطه و حکومت رضا شاه، زمینه ای برای درک ایران نو فراهم می
شود. در بخش دوم: زمینه ی اجتماعی ماجراهای سیاسی بین سقوط استبداد رضاشاه
و ظهور استبداد محمدرضا بررسی و تحلیل می شود. در بخش سوم: بررسی ایران
معاصر و شرح برنامه های اجتماعی و اقتصای محمدرضا، تشدید تنشهای ناشی از آن
برنامه ها و بروز انقلاب اسلامی صورت گرفته.
کتاب در صدد بررسی سیاست
در ایران نو از طریق تحلیل کنش متقابل سازمان های سیاسی و نیروی اجتماعی
است. که این نیروها را به طور کلی به گروههای قومی و طبقات اجتماعی رده
بندی می کند.
گروههای قومی را گروه بندی عمودی افراد دارای علقه های
مشترک زبانی، قبار قبیله ای، دین یا همولاتیرگری می داند و طبقه ی اجتماعی
را به معنی اقشار وسیع متشکل از افرادی دارای ارتباط مشترک با وسایل تولید
رفتار متقابل مشترک با شیوه ی مدیریت – و در محیطهای توسعه یافته – رویکرد
مشترک به نوسازی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تعبیر می کند.
فرض اساسی در
سراسر کتاب رویکرد نو مارکسیستی « ئی پی تامپسون» است که پدیده ی طبقه را
نباید صرفاً بر حسب ارتباط آن با شیوه ی تولید درک کرد بلکه در متن زمان
تاریخی و اصطکاک اجتماعی آن با دیگر طبقات معاصر درک می شود.
بخش اول:
زمینه ی تاریخی:
1- ساختار اجتماعی:
کشور ایران را موزاییکی رنگارنگ و شهر فرنگی غریب دانسته اند.
در
این کشور در قرنی که مورد بررسی است تنوعی از مذهب، زبان و اقوم مختلف
وجود داشته اند که تنوع زیاد جغرافیایی کشور، آنها را به گونه ای تقسیم
کرده بود که 20 درصد شهرنشین، 65درصد روستانشین و 25 درصد عشایر شوند. هر
گروه دارای سلسله مراتبی از خانها و رؤسایی برای حکومت و سرپرستی و رهبری
خود باشند. نکته ی جالب توجه این است که در هر کدام از نحوه ی زندگی خصوصاً
در شهرا، افراد دارای مذاهب مختلف در محدوده های خاص زندگی می کردندو محله
شان از هم جدا بود و همین تفاوتها مذهب، موزاییک قومی را پیچیده تر می
کرد.
هر یک از این تفاوتها خود به تنهایی می تواند موضوع اختلفا باشدولی
مضاف بر اینها عواملی چون: آب و زیمن حاصلخیز، نابودی دیگری برای بقای خود
و رقابت برای مقام های اداری باعث جنگ و کشمکش طایفه ای ضد طایفه ی دیگر،
ایل ضد ایل، ایل ضد روستا، ایل ضد شهر، شهر ضد روستا، روستا ضد روستا،
روستا ضد محله ی شهر و محله ی شهر ضد محله ی دیگر می شد. حتی در گروههای
نظامی هم این اختلافات باقی می ماند.
زندگی گروهی موجود و وابستگی های
که در درون یک گروه و سرپرست آن وجود داشت مانع قیام علیه کل نظام حاکم و
آن سرپرست (خان و...) می شد و به عبارتی زندگی گروهی، آگاهی طبقاتی را
مسکوت گذاشته بود.
همین علایق گروهی سبب می شد که افراد حتی با اتخاذ
شیوه های زندگی مشترک، جایگاه مشابه در شیوه ی تولید و روابط مشابه یا
ابزارهای اجرایی، نتوانند بر موانع محلی فائق آیند و منافع ملی خود را به
صداقت دریابند و از این رو از ایجاد طبقه ی اجتماعی – سیاسی درماندند. عدم
وجود طبقات سیاسی و عدم مواجهه ی حکومت مرکزی با نیروهای فراگیر در سطح
کشور شرایط را برای تداوم سلطه ی قاچار با شیوه ی استبداد شرقی فراهم می
کرد.
بعد بحث را راجع به قاجاریه ادامه می دهد که در قرن 18 میلادی بعد
از پایان دوران هرج و مرج با آغامحمدخان به قدرت می رسند. قدرتشان با تفرقه
میان اقوام مختلف ایجاد درگیرهای قومی و عقب نشینی در هنگام مخالفت های
خطرناک اعمال می شود. آنها با حفظ توازن ظریف و تحریک ماهرانه ی تعصبات
قومی، امنیت خود را تأمین می کردند.
حکومت قاجاریه به تقلید ناموفقی از
استبداد شرقی بود. در واقع تسلط آنان بر جامعه چندان مرهون قدرتشان نبود
بلکه ناشی از ضعف شدید جامعه بود.
سلطنت قاجاریه به گفته ی «ملکم» از مستبدانه ترین سلطنتهای عالم بود.
قدرت سلسله مراتبی بود ولی حاکم مطلق و بلامنازع و بدون هیچ شرط قانونی شاه بود.
قاجاریه
با به دربار کشاندن نمایندگان قبایل مختلف از طرق مختلفی چون: ازداوج،
گروهها و قبایل مختلف را مهار کرده و آنها را به صورت گروههای فشار مهار
نشدنی در می آوردند.
2) انقلاب مشروطه:
در این قسمت کتاب، تأثیر غرب
بر ایران در دولت قاجاریه طی نیمه ی دوم قرن 13 تحت دو عنوان نفوذ غرب و
تماس با غرب بررسی شده است و این تماس باعث شکل گیری طبقه ی روشنفکر شده
است.
تأثیر غرب در شکل فشار نظامی، نخست از سوی، روسها، و بعد انگلیسی
ها، خود را نشان داد. که این فشارهای نظامیان درباریان باعث عهدنامه ننگینی
شد که موجبات نفوذ اقتصادی را در ایران فراهم آوردند و روی صادرات و
واردات و تجارت خارجی تأثیر بسزا نهاد و ایران را به سوی ادغام در شبکه ی
اروپایی تجارت بین الملل حرکت دادند.
در برار اختلافات ناشی از این
امتیازات، دولت ابتدا با برنامه ی بلند پروازانه ی سریع و بعد از ناکامی از
آن با اصلاحات جزئی به مقابله پرداخت. که البته به جای مقابله، همکاری با
غرب را انجام داد.
حرکتهای نوسازی در قاجاریه با عباس میرزا و ایجاد
نظام جدید توسط وی و تجهیز قشون و تغییرات اساسی در آن آغاز شد. پس از وی و
البته عدم موفقیت نظام جدید، «امیرکبیر» نوسازی را آغاز کرد. از جمله
تأسیس دارالفنون و احیای مجدد قشون دائمی و تأسیس کارخانه هایی در این
راستا و قطع واردات آنها.
به طور خلاصه می توان گفت تحت تأثیر غرب لااقل شکل ظاهری تجدد به ایران رسیده بود.
در
بخش 1 به طول کلی راجع به مشروطه تا رضاشاه و قبل از پهلوی دوم صحبت شده
است که به دلیل محدودیت تحقیق و اینکه مباحث بخش 1 جزو سه فصل درسی نبوده
است و نیز به دلیل محدودیت های دیگر از بیان جزئیات بیشتر خودداری می شود.
بخش دوم: سیاست برخوردهای اجتماعی
1) نظام سیاسی مستقر: از سلطنت نظامی تا سلطنت در حال تنازع:
در
این قسمت از هرج و مرج و بی ثباتی 13 ساله در کشور صحبت شده است و نمونه
های آن را مطرح کرده است. به عبارتی اعلام می دارد که مضمون اصلی سیاست در
این 13 سال کشمکش های قومی و طبقاتی است. در توجیه این بی ثباتی 2 عقیده را
مطرح می کند:
1) بی ثباتی ها پرورنده ی هرج و مرج اجتماعی و تجزیه ی
ملی بود 2) نتیجه ی طبیعی اما دردناک دموکراسی سیاسی و مشارکت عمومی محسوب
می شد.
شرایط به گونه ای بود که به گفته ی «اطلاعات» کشمکش های طبقاتی همه ی موجودیت کشور را به خطر انداخته بود.
درگیری
های طبقات بالا و پایین، درگیری های زبانی و مذهبی و.... از جمله درگیری
های میان مردم است. به حدی که هریک از اقلیتهای زبانی در پی دستیابی به
استقلال و خودمختاری بودند.
در این سالها محمدرضا با انواع اقدامات خود
کوشید چنین وا نمود کند که جوانی غیر سیاسی است که در کشور دموکراتیک سویس
تحصیل کرده است و همیشه در دربار پدرش از استبداد او ناراحت بوده است. وی
همچنین کوشید رضایت گروههای مختلف را به دست آورد: نمایندگان، مذهبیون،
متفقین و..... .
در جریان انتخابات مجلس 13 که همزمان با اشغال نظامی
کشور توسط متفقین بود. توافقی در جهت در دست شاه ماندن ارتش بین نمایندگان
حاصل شد و وزیر جنگ حالت افتخاری پیدا کرد. پس فرماندهی ارتش همچنان در دست
شاه ماند و وی به طرق مختلف سعی در جلب وفاداری افسران ارتش داشت. هرچند
با اشغال ایران. بروکراسی و دربار که از پایه های محکم رژیم بودند، از دست
شاه خارج شد.
مجلس 13 به رهبری حسن اسفندیاری متشکل از 4 فراکسیون تشکیل شد:
1) فراکسیون اتحاد ملی: بزرگترین فراکسیون بود ولی اکثریت را نداشت.
2) فراکسیون میهمن 3) آذربایجان 4) عدالت
از
بین نامزدهای فراکسیون های مختلف برای نخست وزیری. ابتدا سهیلی بر سر کار
آمد بعد از وی قوام بهترین نامزد بود که اقداماتش و درگیری وی با شاه باعث
اعتراضات مردمی شد و این مسئله باعث شد حمایت متفقین را از دست بده. قوام
استعفا داد و سهیلی مجدداً بر سر کار آمد و این بار برای خود پشتوانه ای
مذهبی نیز داشت. با این وجود با شاه دچار بحران بود:
1) عدم سرکوب روزنامه هایی که مطالب ناخوشایندی در خصوص خانواده شاه افشا کرده بودند.
2) بودجه ی سالیانه و کاهش بودجه ای ارتش 3) وزارت کشور.
انتخابات
مجلس 14 با رقابت و شور بیشتری برگزار شد و به رغم تمام تلاشهای متفقین
نویسنده مدعی است که تعداد اندکی از نمایندگان کرسی های خود را مدیون خارجی
ها بودند.
در جریان این انتخابات احزابی که فعال شدند که در سالهای بعد همچنان فعال ماندند:
1) حزب همراهان: روشنفکران رادیکال به رهبری فاتح، نراقی
2) حزب ایران: اعضای معتدل کانون مهندسین که به نفع دکتر مصدق مبارزه می کردند.
3) حزب عدالت: روشنفکران سالخورده ی زمان رضاشاه به رهبری علی دشتی و دادلز
4) حزب اتحاد ملی: متمایل به آمریکا و مخالف شوروی
5) حزب وطن: مقابله با دیکتاتوری نظامی و کمونیسم الحادی حزب توده به رهبری سیدضیاء
بحث مهم مجلس 14 تلاش نمایندگان جهت اعمال محدودیتهای بر ارتش بود.
ساعد، بیات، حکیمی، صدرالاشراف از نخست وزیران مجلس 14 بودند.
در
شرایطی که بین مجلس در و ضد کشمکش وجود داشت، تشکیلات فرقه ای دموکرات
آذربایجان و ادعای جدایی طلبی آنان آشوبی حادتر در کشور ایجاد کرد.
در مجلس 14 سه مسئله ی اساسای کشور عبارت بودند از:
1) قانون اساسی: که از سوی طبقات مختلف پی گیری می شد.
2) سیاست خارجی و حفظ استقلال ملی
3) مسأله ی اجتماعی و اصلاحات داخلی
البته
مجلس 14 بدون حل این 3 بحران که 7 سال پس از آن نیز همچنان موضوع اصلی
سیاست ایران بود و تنها با افشای کشتنهای عمده ی اجتماعی کشور پایان یافت.
3) حزب توده:
حزب
توده در آغاز با رهبری سلیمان اسکندری و 27 نفر باقیمانده از 53 نفر آغاز
به کار کرد. برنامه ی حزب توده بر لزوم محو «بقایای دیکتاتوری رضاشاهی»
حمایت از قانون اساسی، آزادیهای مدنی و حقوق بشر، حفظ حقوق شهروندان بخصوص
توده ی مردم و مشارکت جهانی و دموکراسی به ضد توحش و فاشیسم داخلی و بین
المللی تأکید داشت.
به علت جلوگیری از مخالفت روحانیون، وجود ممنوعیت
عقاید اشتراکی سال 1310، عدم وجهه ی مناسب کمونیسم و سوسیالیسم و اتحاد
شوروی بین مردم و به علت تبلیغات حکومتی و کوچک بودن طبقه کارگری و میل به
جذب اصلاح طلبان و ترقیخواهان علاوه بر رادیکال ها و انقلابیون، خود را در
آغاز کمونیسم معرفی نکردند. این حزب برای گروههای مختلفی چون زنان،
کارگران، دهقانان، پیشه وران و صنعتگران، طبقه ی متوسط حقوق بگیر، برناه
هایی در جهت آزادی و راحتی این اقشار مطرح و همه ی این گروهها را در حزب
عضو کرد.
حزب توده بنا به گفته ی خودشان در جهت متحد ساختن اکثریت در برابر الیگارشی استثمارگر و تقویت نیروهای دموکراسی عمل می کند.
در این حزب بر لزوم «مرکزیت نیرومند» و «رفتار دموکراتیک» صحه گذاشته شد.
اجرای تصمیمات به طور متمرکز اما تدوین آن به صورت دموکراتیک انجام می گرفت.
اعضای کمیته ی مرکزی موقت حزب توده: اسکندری، یزدی، الموتی، بهرامی، نوشین، کباری، اعزازی و..... .
اعضا عمدتاً از روشنفکران نسل جوان فارسی زبان مقیم تهران بودند.
این حزب از آبان 21 تا مرداد 23 در شمال گسترش یافت و از مرداد 23 تا 25 در جنوب.
در
جریان انتخابات مجلس 14 حزب توده، تنها حزب دارای خط مشی معین، ساختار
منظم و سازمانی سرتاسری بود که با معرفی 23 کاندیدا در انتخابات شرکت کرده
از این تعداد 8 تن انتخاب شدند. در عین حال این حزب دوبرابر احزاب دیگر رأی
آورد.
مهم ترین موفقیت حزب در جذب کارگران به انحاد مختلف بود. و با
ایجاد اتحادیه های کارگری در سراسر کشور بر اقتدار خود افزود. حزب توده
اولین حزبی بود که توانسته بود به طبقات پایین تر از متوسط نفوذ کند.
دولت انگلستان از طریق افشای مدارک رسواکننده ی ارتباط حزب توده با شوروی در پی شکاف در حزب و جلوگیری از گسترش این حزب بود.
شورشهای
عشایری در جنوب، چرخش تند قوام به راست، باز پس گیری استانهای شمال غرب، 4
سال سرکوب متناوب حزب توده را باعث شد. البته هرچند صدمات به حزب، بحران
عظیمی را در حزب سبب شد ولی فعالیت حزب کاملاً ممنوع نشد شاید به این دلیل
که قوام امیدوار بود روزی علیه شاه از آنان استفاده کند یا نمی خواست خصومت
روسها را برانگیزد.
هواداران رهبری اولیه حزب معتقد بودند حزب توده هر چند مرتکب اشتباهاتی شده است اما نخستین جنبش توده ای را در ایران صورت داده است.
با
علنی شدن مشاجره، انشعابیون حزب که خود را اصلاح طلبان حزب معرفی می
کردند، دسته چپی، میانه و دسته راستی تقسیم شدند.چپی ها در پی تبدیل حزب به
«لنینیست آئیین مدار» بودند که حامی دیکتاتوری پرولتاریا و مخالف مشروطیت
خرده بورژوایی و خواهان انقلاب مسلمان و رسماً نماینده ی جنبش کمونیسم بین
المللی باشد. میانه روها ابتدا به راستی ها پیوستند ولی با حاد شدن مسائل
خود را در کنار کمیته ی مرکزی پیشین یافتند. بعداز اختلافات درون حزبی
رهبری جدید شکل گرفت که با وجود اینکه همچنان ترکیب اجتماعی قبلی را تا
حدود زیادی حفظ کرده بودند از یک جنبه ی مهم با رهبری قبلی فرق داشت و آن
اعضای ترک زبان بودند که 42 درصد شوند و افزایش یافتند.
مخفی کاری ها و
اجتناب از فعالیتهای علنی و توجه به تحکیم سازمان خود و جذب نیروی قابل
اعتماد، تا مدتی در رأس کار حزب قرار داشت تا اینکه بعد از تشکیل کنگره دوم
2 راه در پیش گرفت:
1) اتحاد کلی نیروهای ضد سلطنتی
2) تقویت شعبات ایالتی و تربیت کادرهایی منضبط بر اساس مرکزیت دموکراتیک و آموزش دیده طبق اصول مارکسیسم و لنینیسم.
این
حزب در پی پذیرش افرادی است که بالاترین آگاهی سیاسی و بیشترین اشتیاق را
مبارزه برای انقلاب طبقه ی کارگر دارند. یعنی حزب همزمان فعالیتهایش را
معتدل و اعضایش را رادیکال می سازد.
این راهبر دوگانه پیش رفت تا جایی که سفارت انگلستان در گزارش محرمانه برای وزارت خارجه ی خود احیای آرام حزب توده را شرح داد.
در
این شرایط ناگهان سوء قصدی به جان شاه رخ داد که حکومت آن را از ناحیه ی
حزب توده اعلام کرد و همین مسئله را عاملی کرد تا بتواند توجیهی برای
انحلال حزب باشد.
حزب منحل شد ولی نمرد و در بهمن 1328 ش مجدداً احیا
شد. مجلس 16 و آزاد سازی هایی که انجام دادند، آزادی نسبی رأی گیری و روی
کار آمدن رزم آرا و بعد مصدق در روند احیای حزب مؤثر بود.
حزب برای جذب اقشار و گروههای شغلی و زبانی و مذهبی مختلف اقدام به تأسیس اتحادیه ها و انجمن هایی کرد.
حزب در سالیان بعد چنان قدرت گرفت که مهم ترین نقش را در قیام 30 تیر ایفا کرد.
موضع
حزب توده در برابر مصدق: بین اعضا در این باره اختلاف نظر شدیدی بود.
اعضای قدیمی معتقد به اتحاد با مصدق بودند حتی اگر ضمتی و غیر مستقیم باشد.
ولی اعضای جدیدتر مخالف این اتحاد بودند و مصدق را آلت دست بورژوازی
کمپرادور می دانستند.
حزب همچنین در جریان ملی کردن نفت نیز از مصدق
حمایت نکرد با این استدلال که به وی پشتیبانی امپریالیستهای آمریکایی در پی
این جنبش است پس کمونیستها نبایداز این نهضت پشتیبانی کنند. البته خود نیز
بعد از کودتا به اشتباه و استدلال فاحش خود در این زمینه اعتراف کردند.
البته
مصدق نیز با اتحاد بر حز توده مخالف بود چرا که این تحاد را باعث خصومت
آمریکا می دانست ولی صریحاً نیز خواهان نابودی آنان نبود.
سرانجام حزب توده طی یکسال مسئله بازداشتهای جمعی به فرمان شاه، سرکوب شد.
3) پایگاه طبقاتی حزب توده:
این
حزب با توسل کلی به همه ی مردم، صرف نظر از طبقه و به منظور اتحاد در
جنبشی عمومی علیه دیکتاتوری رضاشاه تشکیل شد ولی در سال های بعد کم کم
محدود شد و به محرومیتهای خاص کارگران، دهقانان، معلمان، روشنفکران و
صنعتگران و بعد هم به طور خاص به پیشگامی پرولتاریا و دهقانان بی زمین
تأکید کرد. با این همه طبقه ی متوسط جدید بود که رده های بالا، پایین و
میانی حزب را تشکیل می داد.
پس طبقه ی متوسط جدید یکی از پایگاههای طبقاتی حزب توده بود که عمدتاً رده های بالایی حزب را هم به خود اختصاص داده بود.
- طبقه ی بعد طبقه ی متوسط حقوق بگیر است با انجمن ها و اتحادیه های مختلف.
(روشنفکر در این زمان به معنی طبقه ی متوسط رادیکال خواهان تغییرات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است.)
- طبقی ی کارگر شهری: جنبش کارگری پیکره ی کوه حزب توده بود. شورای متحده کارگری و اتحادیه های کارگری از این طبقه اند.
-
طبقه ی متوسط مالک و توده ی روستایی از جمله گروههایی بودند که حزب توده
با وجود تمام آرمانهایش نتوانست در میان آنها توفیقی پیدا کند. عدم همراهی
روستاییان و دهقانان با حزب، شکست خوب را از لحاظ جامعه شناختی قابل پیش
بینی می کرد.
4) پایگاه قومی حزب توده:
از لحاظ قومی، حزب توده توجه
چشمگیری به مسیحیان داشت و علی رغم وعده ی حقوق کامل شهروندی و اصلاحات
برای همه، حزب در میان بهاییان، سنی ها، یهیودیان و زرتشتیان توفیق چندانی
نداشت. علل توفیق حزب در میان مسیحیان:
1) حدود 75 درصد مسیحیان شهرنشین بودند و حزب توده هم در شهرها گسترش زیاد داشت.
2) بخش عمده ی مسیحیان را کارمندان، متخصصان، صنعتگران ماهر و مزدبگیران شهری تشکیل می دادند.
3) شعار حزب توده، برابری مسلمان و غیر مسلمان بود.
دومین گروه قومی گسترده در حزب توده، آذری ها، بودند. علل گرایش آنان به این حزب:
1) سنت رادیکالیسم که از انقلاب مشروطه در آنجا بوده و مردم با آن آشنا بودند.
2)
میزان شهرنشینی: آذربایجان تعداد قابل توجهی کارمند اداری، متخصص و کارگر
شهری داشت. تعداد 12 شهر در آذربایجان وجود داشت که بیشترین تعداد شهر در
استان های کشور بود.
3) تغییرات جمعیتی: بیشترین رشد جمعیتی راداشت به طوریکه در تمام کشور می شد آذری ها را یافت.
4) تأثیرات خارجی: زبان مشترک با آذربایجان شوروی حربه ی با ارزش تبلیغاتی برای روسها بود.
البته گسترش حزب در آذربایجان نه تنها مسئله ی قومی را حل نکرد بلکه بر عکس آن را وارد حزب کرد.
5) نظام سیاسی مستقر: از سلطنت در حال تنازع تا سلطنت نظامی
این بخش با توضیحی درباره ی قوام آغاز می شود. وی در دوره ی نخست وزیری اش 4 امتیاز عمده داشت.
1) مورد اعتماد شوروی بود. 2) آمریکا نیز جهت مقابله با شوروی وی را تواناترین سیاستمدار می دانست.
3)وی و حامیانش بسیاری از وزارتخانه های مهم را در اختیار داشتند.
4) طبق قانون مجلس، تا تخلیه ی کشور از قوای اشغالگرد، انتخاب مجلس معوق می ماند پس شاه بدون ایجاد آشوب نمی توانست وی را عزل کند.
قوام
حزب دموکرات ایران را برای مبارزه با سلسله ی پهلوی و از طرف دیگر با امید
به بسیج کردن اصلاح طلبان غیر کمونیست و ایجاد وزنه ی تعادلی در برابر حزب
توده ایجاد کرد. که حزب از تمام اقشار گروههای بالا و پایین جامعه عضو
داشت.
مجلس 15: این مجلس 3 فراکسیون اصلی داشت:
1) دموکرات با 80 کرسی در اکثریت بود. به رهبری حکمت.
2) سلطنت طلبان با 30 کرسی به رهبری بیات.
3) گروه هوادار انگلستان با 25 نفر به رهبری مدنی و طاهری.
پراکندگی در میان اعضای حزب دموکرات باعث اختلاف آنان شد. با کناره گیری حکمت از قوام به اصرار دوستانش، وی پس از 2 هفته سقوط کرد.
پس
از سقوط قوام شاهد و ورود شاه به کانون عرصه ی سیاسی کشور هستیم این ورود
را دو عامل 1) توسعه ی مداوم نیروی مسلح و 2) تعادل نیروها در مجلس، توجیه
می کند.
مجلس 16 وقف مبارزه ی قانون اساسی بین مصدق و شاه و بحران مربوط به شرکت نفت ایران و انگلیس می شد.
شاه به عرصه ی سیاست بازگشته بود ولی ضعفهای عمده داشت:
1) مردم را به یاد پدر مستبدش می انداخت 2) در مسئله نفت با انگلستان حقایله نکرده بود.
2) وابسته به آمریکا بود.
در
آستانه ی مجلس 16 مصدق و یارانش سعی در ایجاد حزب جبهه ملی کردند.
تقاضاهای آنان در قالب این حزب عبارت بود از : انتخابات عادلانه. لغو حکومت
نظامی و آزادی مطبوعات.
4 حزب: ایران – زحمتکشان – ملت ایران و جامعه
مجاهدین اسلامی به حزب پیوستند و هر چند هریک خط مشی جدا از دیگری و بعضاً
متناقض با دیگری داشت ولی همگی با هم حمایتی سازمان یافته از مصدق به عمل
آوردند.
پس جبهه ی ملی نماینده ی دو نیروی مختلف بود:
طبقه ی متوسط سنتی (بازار) طبقه ی متوسط جدید (روشنفکران)
این
دو نیروی نا همگون با سه علقه گرد آورند: مبارزه ی روش به روش با دربار و
ارتش – مبارزه با شرکت نفت انگلیس – اصول سیاسی و شخصیت پر جاذبه ی مصدق.
در مجلس 16 اکثریت سلطنت طلبان. جبهه ی ملی را در اقلیت قرار داد.
شاه
رزم آرا را برای حل مسئله نفت و ایجاد شکاف بین حزب توده و جبهه ی ملی از
طرق مختلف، بر سر کار آمد. وی در این مجلس لایحه ای انجمن های ایالتی و
ولایتی را تقدیم مجلس کرد. که این لایحه با ترور وی مسکوت ماند و ترس
نمایندگان باعث شد به شاه اجازه ی انتخاب نهضت وزیر دیگری را ندهند.
پس علاو بعد مصدق همان طور که انتظار می رفت نخست وزیر شد.
مصدق
به مسئله ی نفت پرداخت و اولین نخست وزیری بود که به دلیل نقض قانون اساسی
از علناً از شاه انتقاد کرد و خواهان تعیین وزیر جنگ توسط خودش شد. مردم
نیز به شدت از وی دفاع کردند و مصدق با قیام 30 تیر پیروز شد و در پی این
پیروزی ضرباتی به شاه ارتش زمینداران و مجلسین وارد کرد.
با این وجود
توهم قدرت مصدق گمراه کننده بود. وی در عین وعده ی اصلاحات، بین کاهش قیمت
نفت افزایش بیکاری و ترقی قیمت ارزاق گرفتار بود.
در هر صورت شکاف وسیع
بین طبقه ی متوسط جدید و سنتی در درون جبهه ی ملی و بیگانگی فر اینده ی
افسران ارتش ارشد سازمان کشوری باعث شد مصدق در معرض شبیخون افسران ارتش
قرار گیرد.
در اختلاف بین اعضای جبهه ی ملی مصدق با جانبداری از طبقه ی
متوسط متجرد حمایت سه گروه را که نماینده ی بازار بودند از دست داد. در
همان حال افسران سلطنت طلب طرح کودتا می ریختند.
این افراد کمیته ی «نجات وطن» با عضویت اصلی سه لشکر زاهدی تشکیل دادند و با پشتیبانی آمریکا مصدق را ساقط کردند.
اکنون شاه بدون مخالفتی سازمان یافته به حکومت می پرداخت، مثل پدرش.
تاریخ دوره کامل زده بود.
بخش 3: ایران معاصر
1) سیاست توسعه ی ناموزون
بعد
از کودتای 32 شاه کوشید قدرت خود را ثبت کند: ساواک را با همکاری
سیاوموساد تشکیل داد و احزاب مخالف را سرکوب کرد و قرارداد کفر سیوم را
امضاء کرد. حزب مردم و ملیون را ایجاد کرد.
اصلاحاتی در قانون اساسی
صورت گرفت که با ددن حق وتو به شاه در لوایح عالی به قدرت او افزود. شاه در
مقابل روشنفکران و کارگران ایستاد و برعکس بزرگا مالکان و بازاریان طبقه ی
متوسط را متحد کرد.
بحران اقتصادی کشور با عدم کفایت درآمد نفت برای
برنامه ها و توسل به استقراض برای کسری بودجه آغاز شد. معضلات اقتصادی و
قشارهای خارجی رژیم را بی ثبات ساخت.
اصلاحات ارضی نیز که در حکومت امینی شروع شد به زودی محتوای رادیکال خود را از دست داد.
امام
خمینی به علت ترویج فساد، نقلب در انتخابات، نقض قانون اسای، سرکوب احزاب و
مطبوعات سیاسی، فراموش شدن نیازهای اقتصادی تجار و کارگران و....با رژیم
مخالفت کردند.
در این بخش کتاب درباره ی علل انقلاب 3 تحلیل بیان شده است:
1) نوسازی شاه برای ملتی عقب مانده بسیار سریع و زیاد بود. (مدافعان پهلوی)
2) نوسازی به قدری سریع نبود که بر نقطه ضعف اساسی شاه فائق آید و وی همچنان دست نشانده سیا در عصر ناسیونالیسم و جمهوریخواهی بود.
3)
که به نظر نگارنده دو مورد اول غلط و مورد سوم صحیح است: شاه نتوانست
همزمان با توسعه ی اقتصادی اجتماعی به نوسازی سیاسی دست بزند. پس ناگزیر به
پیوندهای حکومت و ساختار اجتماعی لطمه خورد یعنی به عبارتی وقوع انقلاب را
به دلیل توسعه ی ناموزون می داند.
با توسعه ی اقتصادی اجتماعی در اوایل دهه ی 50 در روستا طبقات عبارت بودند از:
1) کشاورزان غایب 2) کشاورزان مستقل (مالکان سابق) 3) مزدوران روستایی
در شهر 4 طبقه ی: 1) اعیان 2) متوسط متحول 3) متوسط حقوق بگیر 4) کارگر.
البته
خود نویسنده بیان می کند که در برنامه ی توسعه ی اقتصادی اجتماعی نیز
ناموزونی هایی وجود داشته که باعث شده نابرابری منطقه ای افزایش یابد.
رنجشهای مربوط به این تبعیض قومی و طبقاتی در اوایل دهه ی 50 نهفته ماند
اما به محض اینکه رژیم پهلوی خلل یافت چون سیل بنیان کفی سرباز کرد و سراسر
کشور را در کام برد.
2) مخالفان
در این فصل از مخالفان رژیم صحبت شده است. مخالفانی که با وجود آرامش ظاهری حاکم شد.
به هیچ وجه حذف نشده بودند:
1) احزاب 2) روحانیت 3) سازمان های چریکی
احزاب شامل حزب توده که مجدداً احیا شده بود.
جبهه ی ملی که با نام «جامعه ی سوسیالیستی نهضت ملی ایران» ادامه داد.
نهضت آزادی: این حزب به اعتقاد مؤلف نقش بسیار مهمی در انقلاب اسلامی ایفا کرد و موقعیت خود را مرهون ارتباط با امام خمینی می داند.
روحانیت مخالف: 3 گروه روحانی را نام برده است:
1) علمای کاملاً غیر سیاسی: آیةالله خویی نجفی، خراسانی، مرعشی
2) روحانیت مخالف میانه رو: آیةالله گلپایگانی، میلانی، شریعتمداری
3) روحانیون مبارز: امام خمینی، آیةالله بهشتی، آیةالله مطهری.
سازمان های چریکی:
چریکها گروههایی ناراضی از اجتماع و سرخورده ی سیاسی بودند که به جنبش مسلحانه اعتقاد داشتند.
1) فداییان خلق که به مارکسیست مشهور شدند.
2) مجاهدین خلق که به مجاهدین اسلامی شهرت یافتند و تفسیر آرمانی از انقلاب اسلامی داشتند.
3) مجاهدین مارکسیست که انشعاب از مجاهدین بودند.
4) گروههای کوچک اسلامی یا مارکسیتی.
3)انقلاب اسلامی:
در
این بخش به وقایع انقلاب پرداخته است و به دلیل تکرار یاد این وقایع و
محدودیتی که برای تحقیق حاضر وجود دارد از آن ها خودداری می شود. تنها
مسئله ای که باید اشاره کرد، انتقاد نویسنده به نقش تعیین کننده ی امام
خمینی است و دلایل اضهار این مطلب:
1) شخصیت امام (ره) خصوصاً زندگی ساده ایشان و سازش ناپذیری با طاغوت.
2) هوشمندی و موقعیت شناسی و توانایی ایشان در گردآوری طیف وسیعی از نیروهای سیاسی اجتماعی پشت سر خودشان
3) شهرت و محبوبیت خارق العاده شریعتی بین جوانان روشنفکر
4) خلائی که با امحای منظم همه ی احزاب مخالف غیر مذهبی توسط رژیم در طبقه ی کارگر ایجاد شده بود.